چپتر 537: فصل 537
0مدتها بود که لری در مهمانخانهٔ نیمهشب زندگی میکرد. پول درآوردن از طریقِ اتاقِ گیلد، اقامتِنگاهش نامحدود در آنجا را برایش بسیار آسان کرده بود. امکاناتِ رفاهیِ مهمانخانه نیز آن را بهجمع بهترین انتخاب تبدیل میکرد؛ ناگفته نماند که امنیتِ همیشگی در برابرِ سوءقصد را هم به همراه داشت.
این کار همچنین به او اجازهسنگینی میداد به منابع و تجهیزاتی دست پیداپخش کند که هرگز روی زمین پیدایشان نمیکرد.
حیاطی اجاره کرده بود که بیشتر بهتنهایی در آن زندگی میکرد، هرچند دوستدخترش هم وقتِ زیادیمختلفِ را آنجا میگذراند. اما بهترین ویژگیِ داشتنِ مکانی اختصاصی در مهمانخانه این بود که میتوانست تجهیزاتشپیامِ را هرطور که میخواهد بچیند، بدونِ اینکه بترسد کسی مخفیانه وارد شود و به وسایلش دستبرد بزند.
دهها صفحهنمایش به دیوارهای اتاقش متصل بود و کاملاً از سروصدای سرورهای رایانهایِ فراوانی که در اتاقِ مجاور روی هم چیده بود، عایق میشد. کنترلِ دمایحتی بینظیرِ مهمانخانه باعث میشد سرورهای رایانهای بدونِ اینکه هرگز داغ کنند، با سرعتِ بهینه کار کنند. هرچند در حالِ حاضر، دستگاههایش هیچ پردازشِ سنگینی انجام نمیدادند.نشده ویدیوهای مختلفی روی صفحهنمایشهای گوناگون پخش میشد که همه بیصدا بودند. آنها سیستمهای دفاعیِ مختلفِ اطرافِ مکانی را نشان میدادند که قرار بود به آن قدم بگذارند.
لری نگاهش را روی معبدی عظیم ثابت نگه داشت، حتیاطرافِ زمانی که توجهش به سمتِ پیامِ لکس جلب شد. پس اساساً،حتی تا وقتی مدارکِ کافی جمع میکرد، نیازی نبود نگرانِ دردسر باشد؟
هنگامِ پوشیدنِ تجهیزاتش، واکنشِ خاصی در چهرهاش نشان نداد. از غیبتِ لکس در اینهمه مأموریت ناامید نشده بود. نه، تنها فکرش معطوف به مأموریتِ پیشِ رویش بود. امروز...معبدی سرانجام با مردی روبهرو میشد که مسئولِ تمامِ اتفاقاتی بود که برایش رخ داده بود.
او باسنگینی انتقالِ آنی ازویدیوهای مهمانخانه خارج شد.
الکساندر در برابرِ میل به نالیدن مقاومت کرد. هرچند نمیتوانستاطرافِ بگوید چالشی که با آن روبهرو شده کاملاً غیرقابلتصور است، اماحتی قطعاً چیزی نبود که با شنیدنِ نامِ پاگودا انتظارش را داشت.
بدنش هنوز داشت به جاذبهٔ فوقالعاده سنگینِ اتاق عادت میکرد. مسئله فقطگوناگون گرم کردنِ عضلاتش یا فعال کردنِ انرژیِ روحیاش نبود. تکتکِ عملکردهای بدنشقرار زیرِ فشارِ مضاعفی قرار گرفته بود که باید با آن مقابله میکرد.
انرژیِ روحیاش هنگامِ هدایت کردن سنگینتر به نظر میرسید و تمامِ فنونش را کُند میکرد. خونش از مغزش به سمتِقرار پاهایش کشیده میشد و بدنش را مجبور میکرد تا فقط برای جلوگیری از این اتفاق، کارِ اضافهای انجام دهد. خودِنیازی هوا در ریههایش سنگین احساس میشد و نفوذِ اکسیژن به خونش را، بدونِ آسیب رساندن به خودِ ریهها، دشوار میکرد.
تمامِ اینها همزمان و پیوسته در حالِ رخ دادن بود. نمیدانست جاذبه چقدر قویترمختلفِ شده است. مغزش ماشینی نبود که بتواند دقیقاً محاسبه کند جاذبه ایکس برابر سنگینترتوجهش از حالتِ عادی است و باعث میشود او ایگرگ درصد انرژیِ بیشتری مصرف کند.
تنها چیزی که میدانست این بود که... زرهِ دفاعیاش کاپِ محافظی داشت که داشت اوبگذارند را لِه میکرد! پس از اینکه لحظهای برای مرتب کردنِ وضعیتش وقت گذاشت، احساسِ راحتیِمدارکِ بسیار بیشتری کرد. یا دستکم، تا جایی که در این موقعیت امکان داشت، راحت بود.
او درست در ورودیِ پاگودا ایستاده بود ونمیدادند روبهرویش خطی روی زمین حک شده بود. بهمحضِبودند اینکه از خط میگذشت، اولین آزمونش رسماً آغاز میشد.
گفت: «زمانِ بدی رو واسه شروع انتخاب کردم، اما... بیخیال.» فنِ خاصی را به کار بست و کولهپشتیاشنشان را فعال کرد که باعث شد تغییرِ شکل دهد. کولهپشتی شروع کرد به پیچیدن دورِ او؛ نه برایوقتی شکل دادن به یک زره، بلکه یک چارچوبِ اسکلتی. وقتی کامل شد، معلوم شد که یک اگزوسوت است!
این لباس نهتنها تمامِ تواناییهای فیزیکیاش را بهطورِ تصاعدیبیصدا تقویت میکرد، بلکه اولین قدم برای تسلط بر برخیقرار از قویترین سلاحهایی بود که امپراتوری برای ارائه داشت.
وقتی قدم به جلو برداشت، چشمانِ الکساندر هیچیک از تردیدها یا سردرگمیهایی را که در چند روزِمعبدی گذشته حس میکرد، در خود نداشت. در حالی که بخشی از وجودش چیزهایی را حس میکرد کهنبود نمیتوانست بفهمد، بخشِ غالبِ وجودش تشنهٔ چالشِ پیشِ رو بود. او آرام اما پیوسته، به بهترین تبدیل میشد.
یک قدم به جلو برداشت.
لکس ورودیِ قلمروی کوچک را که صرفاً برای راحتی، آن را قلمروی پاگودا مینامید، به دژِنشان جاودانه منتقل کرده بود. انتظار داشت آنجا خالی از جمعیت باشد، چون دژ هنوز آنقدرها محبوبجلب نبود و امپراتوری هم تازه به این قلمرو دست پیدا کرده بود. او سخت در اشتباه بود.
صفِ مرتب و منظمی از سربازان، کاملاً خودجوش،دفاعیِ از ورودیِ قلمرو میگذشتند. این را به پاینگاهش انضباطِ ارتش گذاشت و خودش هم واردِ صف شد.
بهعنوانِ مردِ جوانی با لباسهای غیررسمی، درانجام میانِ جمعیتِ سربازانِ زرهپوش به چشم میآمد،همه هرچند کسی چندان به او توجه نمیکرد.
وقتی بالاخره نوبتِ لکس رسید و پا به درونِ قلمرو گذاشت، حیرتزدهبودند شد. از آنجا که پیشتر انتقالِ آنی را —جدا از موردی که باعظیم کلیدهای طلایی انجام میشد— تجربه کرده بود، برای آن حسِ ناخوشایند آمادگی داشت.
اما چیزی که اصلاً انتظارش را نداشت، مسیرِ بهشدت توسعهیافتهای بود که ازدفاعیِ آن سر درآورد. تنها چند ساعت از زمانی که به یوتون گفته بود کنترلِزمانی قلمرو را به دست بگیرند میگذشت، برای همین واقعاً انتظارِ نتیجهٔ ملموسی را نداشت.
در نهایت انتظار داشت امپراتوری نیروهایی را بسیج کند و قلمرو را بهقرار اشغال درآورد، و بعد رفتهرفته بخشهایی از آن را توسعه دهد. هرچه باشد،لکس همه به سیستمی جادویی که ساختمانها را از هیچ ظاهر کند دسترسی نداشتند.
اصلاً حسابِ این را نکرده بود که امپراتورینمیدادند بهجای آن، چاپگرهای سهبعدیِ عظیم و بهشدت پیشرفتهای داردآنها که جلوی چشمانش، داشتند عملاً قلعهای دورِ لکس میساختند.
تنهٔ کسی او را از عالمِمختلفی هپروت بیرون کشید و یادآوری کرد کهآنها باید از سرِ راهِ ورودی کنار برود.
لکس عذرخواهی کرد و کنار کشیدگوناگون تا بتواند با خیالِ راحت کارِسیستمهای امپراتوری را تماشا و تحسین کند.
دورِ ورودیِ قلمرو —که شکلِ چارچوبِ دری پر از نورِ سفید را به خود گرفتهبگذارند بود و آدمها از درونش بیرون میآمدند— امپراتوری محوّطهٔ ساده اما زیبایی ساخته بود. حدس میزدکافی در آینده آن را تغییر دهند، اما فعلاً ورودی و خروجیِ زیبایی برای قلمرو ساخته بود.
انتظار داشت ورودی در اصل وسطِ طبیعتِ وحشی قرار گرفته باشد، اما الان اصلاً چنین ظاهری نداشت. جادهای کاشیکاریشده جلوی ورودی کشیده شدهمیدادند بود که مستقیم به جلو میرفت. پیشبینی میکرد در نهایت به دروازهای برسد، یا شاید هم گیتِ بازرسیِ امنیتی که همه باید ازنگرانِ آن میگذشتند. اما فعلاً، نزدیکِ دیواری تمام میشد که در همان لحظه در حالِ ساخت بود و محیطِ قلعهٔ مستطیلشکلِ عظیمی را شکل میداد!
چند سفینه بالای سرش در هوا پرواز میکردند که احتمالاً مشغولِ اسکن و نقشهبرداری از منطقه بودند. چیزینشان که لکس نمیفهمید این بود که این ماشینها کی و چطور به اینجا رسیدهاند. لکس آنها را دروقتی مهمانخانه ندیده بود، و این یعنی امپراتوری احتمالاً قطعاتشان را آورده و همینجا داخلِ قلمرو سرِ هم کرده بود!
سربازانی که واردِ قلمرو میشدند، همگی خود را به ایستگاههای مختلف معرفیسیستمهای میکردند و از آنجا به هر سو فرستاده میشدند. میتوانست تصور کندثابت که تنها در عرضِ چند روز، ظاهرِ این مکان بهکلی زیرورو میشود.
اما فناوریِ امپراتوری هرچقدر هم که شگفتانگیز به نظر میرسید و نتیجهٔ نهاییاش هرچقدر همبگذارند که محشر بود، باز هم ظرافتِ کارِ مهمانخانه را نداشت! البته قصد نداشت از کارشان ایرادکافی بگیرد. همین که تا این حد به سطحِ مهمانخانه نزدیک شده بودند، بهاندازهٔ کافی باورنکردنی بود.
لکس جلو رفت و مسیرِ رسیدن بهانجام پاگودا را از یک نفر پرسید، چونهمه اثری از آن در افق به چشم نمیخورد.
سرباز به او اطلاع داد که پاگودا آنقدرهاگوناگون هم به ورودی نزدیک نیست و به او پیشنهاداطرافِ داد سوارِ یکی از سفینههای در حالِ پرواز شود.
بیدرنگ قبول کرد و خیلی زود همراه باهمه چند سربازِ دیگر که مسیرشان یکی بود، سوارِنشان سفینهٔ صیقلی و جذابی به نام «تیرکمان» شد.
لکس با گیجی از سربازی کهآنها کنارش نشسته بود پرسید: «چرا بهش میگنقرار تیرکمان؟» طراحیاش اصلاً شباهتی به تیرکمان نداشت.
مرد فقط خندید. اما لکس نیازی به شنیدنِ جوابش نداشت، چون وقتی سفینه بهصورتِ عمودی در هوا اوج گرفتدفاعیِ و بهاندازهٔ کافی بالا رفت، و بعد ناگهان مثلِ یک تیرکمان به سمتِ دوردست شلیک شد، خودش همهچیز راجلب فهمید! سرعتش در یک چشمبههمزدن از ۰ به ۱۰۰ رسید، و بعد ۱۰۰۰، و احتمالاً خیلی بیشتر از آن.
خوشبختانه این سفینهٔ برازندهنام، به همان ناگهانی که شلیک شده بود ترمز نکرد، و تنهادفاعیِ چند دقیقه بعد با ورود به یک دره، سرعتش را پایین آورد. پاگودای بسیار باشکوه وسمتِ مجللی در دلِ دره ایستاده بود که اقیانوسی از بلورهای سفید آن را احاطه کرده بود.
شهودِ لکس که تا آن لحظه ساکت مانده بود،بیصدا دوباره به کار افتاد. چیزی در پاگودا بود کهقرار ارزشِ فوقالعادهای داشت، هرچند این موضوع جای تعجبی نداشت.
لکس پس از پیاده شدن، تنها لحظهای را صرفِ تماشایاطرافِ زیباییِ اطرافش کرد. اما در کل آدمِ بیصبری بود ونگه میانهای با کش دادنِ ماجرا نداشت. قدم به درون گذاشت.