چپتر 105: چپتر ۱۰۵
0الکساندر به ویل و سپس به اسلگ نگاه کرد. بیدرنگ وضعیت را فهمید. تمدنهای بیگانه چهبسا نیتهای پنهانی داشته باشند و در میان گذاشتنِ اطلاعات دربارهٔ زمین ممکن است در نهایت به ضررشان تمام شود. خودِ الکساندر همینسلامِ نگرانی را با پدربزرگش در میان گذاشته بود. پدربزرگش به او گفته بود که میتوانند جلوی مردم را برای مدتی بگیرند، اما با رفتوآمدِ بیشترِ افراد به مهمانخانه، دیگر نمیتوانند جلوی حرف زدنشان را بگیرند. نقل به مضمونِمیشد حرفِ بعدیِ پدربزرگش این بود که او باید از برتریاش استفاده کند تا جایی که میتواند دربارهٔ دیگران اطلاعات به دست بیاورد. الکساندر اصلاً نمیخواست به عبارتِ اصلیِ پدربزرگش دربارهٔ «لخت کردن و شلاق زدنِ» دیگران فکر کند.
الکساندر به ویل گفت: «خواهش میکنم،دست نیازی به این تشریفات نیست.» ولخت با اشاره از آنها خواست بنشینند.
«ستوان اسلگ، لطفاًاین شما هم بفرماییداستفاده بنشینید. اسمِ من الکساندره.»
ستوان به الکساندر سلامِ نظامی داد، اما تعظیم نکرد. بهعنوانِ عضوِ مغرورِ امپراتوریِ یوتون نیازی نمیدید در برابرِ دیگران تعظیمتشریفات کند، اما همچنان محترمانه رفتار میکرد. به نظر میرسید این جوان شخصِ مهمی در زمین باشد و برای سنش تزکیهٔمغرورِ بسیار مناسبی داشت. دیدنِ چنین چیزی برایش بیسابقه نبود، اما قطعاً در امپراتوری هم بهعنوانِ فردی بسیار توانمند شناخته میشد.
الکساندر که هدایتِ گفتوگو را به دست گرفته بود، گفت: «من با امپراتوریِ یوتون آشنا نیستم، پس لطفاً هرگونه کموکاستی در آدابِ معاشرتم رو ببخشید. اولین باره که به مهمانخانه میاید؟» الکساندر بهجای اینکه مستقیم دربارهٔ امپراتوری بپرسد،سلامِ از میزانِ رفتوآمدشان به مهمانخانه پرسید. این کار به طرفِ مقابل فرصت میداد تا کمی دربارهٔ خودش حرف بزند و اطلاعاتی از امپراتوری ارائه دهد که الکساندر بتواند از آنها برای پیش بردنِ گفتوگو استفاده کند. خیلی شانسمیشد آورد که گفتوگو را به این شکل آغاز کرد، چون در ذهنِ الکساندر، امپراتوری احتمالاً روی یک قاره یا یک سیاره قرار داشت. حتی به ذهنش هم خطور نمیکرد که وسعتِ آن کلِ کهکشانها را در بر بگیرد.
«هاها بله، این اولین باریه که به مهمانخانهٔ نیمهشب میام. در موردِ آدابِ معاشرت هم اصلاً جای نگرانیخواهش نیست، امپراتوری در این مسائل خیلی آزاده. هر چی باشه، با اینهمه کهکشان و فرهنگی که زیرِ سلطهٔداد امپراتوریه، کی میتونه حواسش به آدابورسوم باشه؟ از اونجا که با امپراتوری آشنا نیستید، یه معرفیِ کوتاه میکنم...
«امپراتوریِ یوتون یکی از قدرتهای پیشرو در جهانِ شناختهشدهست که کنترلِ کهکشانهای مختلفی رونمیخواست در دست داره، و عضوِ مغرورِ اتحادِ هنالیه. ما تاریخِ پرافتخارِ بیش از ۴۰۰٬۰۰۰اشاره ساله داریم و نقشِ حیاتی در بازپسگیریِ دنیاهای بیشماری از چنگِ اهریمنها ایفا کردهایم.»
الکساندر با شنیدنِ معرفیِ اسلگ هیچ حالتِ تعجب یا شوکی از خود نشان نداد، هرچند دربارهٔ ویلخواهش نمیشد چنین حرفی زد. حتی اگر این مسئله را در نظر نمیگرفتیم که آیا الکساندر واقعاً حرفهاینظامی اسلگ را باور کرده بود یا نه، مهمانخانه هنرِ ظریفِ غافلگیر نشدن را به او آموخته بود.
الکساندر پس از لحظهای تأملِ دقیق گفت: «حفظِ کنترلدیگران روی اینهمه فضا واقعاً تحسینبرانگیزه. ما روی زمین هنوز داریمزدنِ سعی میکنیم کنترلِ منظومهٔ شمسیِ خودمون رو به دست بگیریم.»
پاسخِ الکساندر مبهم بود، اما جزئیاتِ کافی به اسلگ داد تا از پیشینهٔ زمین مطلع شود. تا جایی که اسلگ میدانست، هیچ سیارهٔ مسکونیایآنها خارج از منظومهٔ وگوس در آن حوالی وجود نداشت، و اگر امپراتوری مداخله نکرده بود، میشد آن را سیارهای با جمعیتِ ضعیف در نظر گرفت.میکرد بر اساسِ توضیحِ الکساندر، زمین چهبسا وضعیتش خیلی بهتر از وگوس مینیما نباشد. در این صورت، شاید مهمانخانه داشت رشدِ سیارههای ضعیف را ترویج میکرد.
ناگهان اسلگ احساسِ روشنبینی کرد، انگار که به هدفِ درونیِ پنهاندست در پسِ کارهای این مردِ مرموز پی برده بود. برای کشفِگفت نیتهای کاملِ او کافی نبود، اما شروعِ خوبی به حساب میآمد.
الکساندر مرد را از افکارش بیرون کشید و پرسید: «بهم بگید ستوان اسلگ، آیازدنِ امپراتوریِ شما در رویدادِ پیشِ رو شرکت میکنه؟» هنوز نمیدانست ادعاهایش حقیقت دارد یاشما نه، اما اگر حقیقت داشت، دستکم در بخشِ مبارزه هیچ رقابتی در کار نخواهد بود.
«من نمیتونم دربارهٔ نیتهای امپراتوری گمانهزنی کنم، اما دلیلیدیگران هم برای شرکت نکردن نمیبینم. مهمانخانهدار خیلی مهماننواز بودهشلاق و مطمئنم هر برنامهای که چیده ارزشِ زحمتش رو داره.»
هر دوی آنها مؤدبانه و مبهم صحبت میکردند، اما هیچکدام دروغ نمیگفتند.لخت ویل که در شناختِ آدمها مهارت داشت، میتوانست ظرافتهای ماجرا را درکآنها کند، اما خود را در حدی نمیدید که در بحث شرکت کند.
«بهم بگو الکساندرِ جوان، تا حالا دلت خواسته جهانمیتواند رو کاوش کنی؟ به نظر میاد مردِ بسیار بااستعداد وشلاق باهوشی هستی، و امپراتوری عاشقِ پرورشِ استعدادهای جوانه. اگه تو...»
صدایی پرطنین حرفِ اسلگ را قطع کرد و توجهِ همه را به خود جلب کرد: «میدونی، با یه نگاه به رفتارت آدم قشنگ یادِ آدمرباهابنشینند میافته.» مردی لاغر و خوشقیافه داشت خرامان از درِ رستوران وارد میشد. مارلو بدونِ آن خروارها عضلهاش خیلی کمتر ترسناک به نظر میرسید، اما اسلگمیرسید بیدرنگ احساس کرد کسی دستش را دورِ قلبِ او حلقه کرده است. این حسِ خطر یا تهدیدی قریبالوقوع نبود، بلکه حسِ مرگِ حتمی و قریبالوقوع بود.
اسلگ بیدرنگ از جا پرید و برای نبرد آماده شد. با اینکه غریزهاش میگفتعبارتِ از این درگیری جانِ سالم به در نمیبرد و عقلش میگفت مهمانخانهدار اجازهٔ دعوا نمیدهد،خواست اما بهعنوانِ سربازِ امپراتوری از هیچ دشمنی نمیترسید و از هیچ نبردی شانه خالی نمیکرد.
اسلگ پیشِ خودش فکر کرد:دیگران این باید محافظِ الکساندر باشه.عبارتِ حتماً فکر کرده نیتِ شومی دارم.
پیش از آنکه اسلگ بتواند بیشتر شرایط را سبکسنگین کند،دیگران مارلو غرید: «من صد برابر از این شاگردِ احمقم بااستعدادترم.زدنِ اگه میخوای کسی رو تور کنی، من رو تور کن!»
با این حرف، مرددیگران زیرِ خنده زد ونمیخواست آمد سرِ میز نشست.
«ولما، به من غذابرتریاش بده. خیلی هم بده،میتواند چند روزه هیچی نخوردم.»
ولما که کنارِ آنمیتواند غولِ سابق ظاهر شدهاصلاً بود، پرسید: «چی میل دارید؟»
«هرچی. همهچی. برام غذاهای مختلف بیار، زیادکند هم بیار. عادت ندارم اینقدر ریزهمیزه باشم، حسِعبارتِ بدی دارم. باید یهکم گوشت به تنم بچسبه.»
ولما پیش ازمیتواند آنکه دوباره ناپدید شود،اصلاً گفت: «انتخابِ سرآشپز، متوجهم.»
مارلو رو به اسلگ کرد و نیشش تا بناگوش باز شد. امروز حسابی سرحال بود و مشکلِ خونش را تقریباً حل کردهخواهش بود. بیرون آمده بود تا جشن بگیرد که حرفهای اسلگ را شنید. غریزهاش میگفت اسلگ دروغ نمیگوید، برای همین فوراً کنجکاو شد.عضوِ زمین دیگر راضیاش نمیکرد؛ صحنهٔ بزرگتری میخواست. اگر این امپراتوریِ یوتون داشت استعدادها را تور میکرد، او با کمالِ میل داوطلب میشد.
«خب اسلگ، بگوجایی ببینم برای گشتوگذار توبیاورد جهان باید چیکار کنم؟»
لکس بیصدا در اتاقِ بازداشت ایستاده بود و مستقیم به «پخمهٔ بیمصرف» نگاه میکرد. بازجویی خیلیگفت راحتتر از چیزی که انتظار داشت پیش رفت. لایگر در برابرِ دشمنی بسیار قویتر، حسابی همکاری میکرد.سلامِ وقتی لکس پرسید از چه سیارهای آمده، لایگر کاملاً گیج شد. هیچ درکی از مفهومِ سیاره نداشت.
با چند سؤالِ دیگر، لکس با اطمینان نتیجه گرفت که همانطور که پیشتر شک کرده بود، این جانور از نیبیرو آمده است. او یک سالار بود و در محدودهٔ اقتدارش با انسانها مثلِ برده یا خدمتکار رفتار میکرد. البته آنها را کاملاً سرکوب نمیکرد، اما فقط به این دلیل که فهمیده بود ترس و ظلمِ بیشازحد تنها بهرهوریشان را پایین میآورد. مغرور بودنش به این معنیچنین نبود که احمق است. انسانها بهترین کشاورزان، معدنچیان، نجاران و در کل بهترین کارگرانِ آن حوالی بودند. لایگر در محیطی بزرگ شده بود که فقط قویترینها زنده میماندند، و پس از سالها که نهتنها زنده مانده بلکه به قدرت رسیده بود، بهشدت مغرور شد. با دیدنِ انسانی که در حضورش راستراست راه میرفت، نتوانست تحمل کند، چراکه انسانها را پستتر از خود میدانست. محضِ روشن شدنِبله موضوع، او فقط با انسانها اینطور تبعیضآمیز رفتار نمیکرد. به نظرش تمامِ حیواناتِ غیرگربهسان موجوداتی پست بودند. بهعنوانِ یک حاکم، با پیروانِ گربهسانِ خود بسیار خوب رفتار میکرد و جامعهٔ بسیار پیچیدهای بر پایهٔ ارتقای قدرتِ پیروانش ساخته بود. با چنین ذهن و تجربهای، اگر به سیستم و سپس به لکس توهین نکرده بود، لایگر میتوانست از مهمانخانه سودِ زیادی ببرد. اما حالا سرنوشتش کاملاً متفاوت میشد.
خشمِ لکس تا الان فروکش کرده بود.بیاورد میلِ ناگهانیاش برای اینکه به نگهبان دستورشلاق بدهد جانور را بکشد نیز کمتر شده بود.
لکس مستقیم به چشمانِ جانور خیره شد و به این فکر کرد که چه تصمیمی بگیرد. در چشمانش هوش، ترس و سردرگمی میدید. از آنجا که دیگر جانش در خطر نبود، لکس فکر کرد اگر دستورِ مرگش راالکساندره بدهد احساسِ گناه خواهد کرد. هرچه باشد، این وضعیت از روی نادانیِ جانور پیش آمده بود. اگر به او یاد میدادند که دنیای بزرگتری بیرون از دنیای خودش وجود دارد و انسانها و دیگر حیوانات ذاتاً از اوشناخته پستتر نیستند، شاید لایگر در آینده اینطور واکنش نشان نمیداد. شاید میشد لایگر را دوباره آموزش داد و به دنیایش برگرداند تا تأثیرِ مثبتِ بزرگتری بگذارد. اینها افکاری بود که در ذهنِ لکس میگذشت. یا بهتر بگویم، در قلبش.
چون در ذهنش میدانست که فارغ از دلیلِ ماجرا، این حیوان بدونِ لحظهای درنگ سعی کرده بود او را بکشد. او نمیتوانست بهآنها چنین حیوانی رحم کند، نه حالا و نه در آینده. بنابراین درحالیکه قلبش هنوز پر از بیمیلی بود، خیلی ساده دستور داد: «بکشش.» نگهبانرفتار تنها یک پرتو از انرژیِ روحی به جمجمهٔ لایگر شلیک کرد و او درست مثلِ همان «پخمهٔ بیمصرفی» که سیستم نامیده بودش، جان داد.
لکس پیش از این زامبیها و گرگها را کشته بود. هر دو بار در شرایطی بود که جانش در خطر قرار داشت. این اولین باری بودنیست که مسئولِ مرگی میشد درحالیکه خودش مستقیماً در معرضِ تهدید نبود، و با وجودِ اینکه قلبش پر از احساسِ گناه بود، این تصمیمی بود که با عقلشمیکرد گرفت. او میتوانست به خودش اجازه دهد که برای یک تصمیمِ سخت درد بکشد، اما نمیتوانست بگذارد از روی احساسِ گناه، گرفتنِ تصمیماتِ احمقانه برایش عادت شود.