---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 181: بدون عنوان • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 181: بدون عنوان

0

مری با آمیزه‌ای از کلافگی و افتخار به لکس نگاه کرد. اینکه لکس این‌قدر موشکافانه از او سؤال می‌پرسید، کلافه‌اش می‌کرد، اما هم‌زمان به این همه احتیاطش افتخار می‌کرد. سیستم واقعاً‌شدند​ موجودیتی فراتر از درکِ لکس بود. به او اجازه می‌داد موجوداتی به‌مراتب قدرتمندتر از خودش را چنان گیج کند که در حالِ حاضر، لکس حتی نمی‌توانست به‌درستی درک کند خودش چقدر ضعیف‌غیر​ است. با استفاده از سیستم، داشت بر رویدادهایی در مقیاسِ کهکشانی، اگر نگوییم جهانی، اثر می‌گذاشت. پس داشتنِ مقدارِ کافی احتیاط چیزِ خوبی بود. فقط اوضاع را برای مری کمی معذب‌کننده می‌کرد.

«می‌تونم به اون سؤال جواب بدم، یه‌کم جای مانور داره. ولی اگه جواب بدم، به نتیجه‌گیری‌های زیادی می‌رسی، لکس. و اون نتیجه‌گیری‌ها‌تصمیمِ​ اصلاً برات خوب نیستن و در واقع جلوی رشدت رو می‌گیرن. پس، اگه بهم اعتماد داری، بهت توصیه می‌کنم تا وقتی خیلی‌مهمی​ قوی‌تر نشدی، دیگه دربارهٔ سیستم سؤال نپرسی. می‌تونم بگم حداقل سطحِ قابل‌قبول سطحِ راگناره. ولی اگه هنوزم می‌خوای بدونی، می‌تونم جواب بدم.»

لکس فقط یک لحظه فکر کرد و بعد بی‌خیالِ قضیه شد. چه بخواهد‌تخت​ چه نخواهد، گیرِ سیستم افتاده بود. حتی اگر سیستم می‌خواست به او آسیبی‌برگشتند​ برساند، کاری از دستش برنمی‌آمد. صبر کردن تا وقتی قوی‌تر می‌شد، تصمیمِ درستی بود.

لکس دست‌هایش را به‌بخواهد​ هم کوبید و از‌می‌خواست​ روی تخت پایین پرید.

«بسیارخب، پس بریم سرِ کارمون.»

با این حرف، لکس و مری‌بعد​ هر دو از اتاقِ سفید ناپدید‌افتاده​ شدند و به آپارتمانِ لکس برگشتند.

«وقتی خواب‌کاری​ بودم اتفاقِ‌برنمی‌آمد​ مهمی افتاد؟»

«یه گروه دزدِ دریایی واردِ مهمان‌خانه شدن. نمی‌دونم کلیدهای طلایی رو از کجا آورده بودن، ولی تا اون‌قدری هشیار شدن که بفهمن نگهبان‌های ما ازشون قوی‌ترن، رفتن.‌سرِ​ دردسرِ زیادی درست نکردن، پس جای شکرش باقیه. غیر از اون، چهارمین بازیِ نیمه‌شبِ هستهٔ زرین الان داره برگزار میشه. فردا آخرین مسابقه‌ست، پس دقیقاً به‌موقع بیدار شدی.‌بفهمن​ به‌جز اینا، اتفاقِ زیادی مربوط به مهمان‌خانه نیفتاده. بلین دنبالت می‌گشت، ولی در دسترس نبودی، واسه همین گفت منتظر می‌مونه. گفت می‌خواد خصوصی ببینتت، بدون اینکه همراهاش بفهمن.»

لکس همان‌طور که مهمان‌خانه را اسکن می‌کرد، زمزمه کرد: «بلین...»‌دستش​ و او را دید که همراهِ چن، لی‌لی و آیریس‌تخت​ در اتاقِ گیلد نشسته بود و مسابقه را تماشا می‌کرد.

«خیلی‌خب، به هولوگرامِ شخصیش بگو بهش خبر بده که‌بخواهد​ وقتم آزاده. اگه می‌خواد خصوصی من رو ببینه، باید‌برنمی‌آمد​ از اتاق بره بیرون تا احضارش کنم پیشِ خودم.»

پیام منتقل شد و چند دقیقه بعد، بلین عذرخواهی کرد و از اتاقِ گیلد بیرون رفت.‌بسیارخب​ لکس او را آنی منتقل کرد، اما نه به اتاق‌خوابِ خودش که موقعِ فرستادنِ پیام آنجا‌گروه​ بود. بلین در اردوگاهی دنج روی کوهستانِ نیمه‌شب ظاهر شد که به بقیهٔ مهمان‌خانه مشرف بود.

لکس از قبل روی‌بخواهد​ نیمکتی نشسته بود و‌می‌خواست​ به مهمان‌خانه‌اش خیره شده بود.

لکس بدون اینکه برگردد گفت: «امیدوارم زیاد منتظر نمونده‌کاری​ باشید.» در آن لحظه، با نگاه به مهمان‌خانه، به‌شدت‌کوبید​ احساساتی شده بود و حوصلهٔ نقش بازی کردن نداشت.

«اصلاً. حتماً کارهای‌بدونی​ زیادی برای رسیدگی دارید.‌بی‌خیالِ​ بابتِ مزاحمت عذر می‌خوام.»

لکس مثلِ همیشه حرفش را اصلاح نکرد‌می‌شد​ و از چاپلوسیِ بیش‌ازحد هم منصرفش نکرد.‌پایین​ فقط گفت: «چه کمکی از دستم برمیاد، بلین؟»

«راستش... اِهم...» بلین برای مطرح کردنِ درخواستش کمی معذب بود، اما در نهایت جرئتش را‌کردن​ پیدا کرد. «امیدوار بودم بتونم توی مهمان‌خانه با آیریس ازدواج کنم. ولی خب... نمی‌دونستم اینجا‌اتاقِ​ اجازهٔ این کار رو می‌دین یا نه... و اینکه، راستش دقیقاً نمی‌دونم چه‌جوری باید ازدواج کرد.»

لکس از این حرف جا خورد و با تعجب به بلین نگاه کرد. با‌می‌شد​ در نظر گرفتنِ اینکه مرد چقدر زن را دوست داشت، به نظرش منطقی می‌آمد.‌اتاقِ​ فقط لکس هیچ‌وقت به ذهنش نرسیده بود که کسی بخواهد در مهمان‌خانه‌اش ازدواج کند.

«خب، البته که می‌تونید عروسی بگیرید.‌بعد​ یعنی چی که نمی‌دونید چه‌جوری باید ازدواج‌می‌خواست​ کرد؟ مگه توی وگوس مینیما عروسی نمی‌گیرن؟»

«مردم ازدواج‌ها رو یادشونه، ولی با اون وضعِ زندگی، احتمالاً بیشتر از ۱۰۰ ساله که کسی ازدواج نکرده. آخه ممکنه شریکِ زندگیت روزِ بعدش بمیره. بماند‌برگشتند​ که هیچ کمبودی هم از نظرِ مشکلاتِ دیگه برای نگرانی نداشتیم. منظورم این نیست که هیچ زوجی وجود نداشت. ولی حداقل من یادم نمیاد دیده باشم‌درست​ کسی ازدواج کنه. حتی پدر و مادرِ چن و لی‌لی هم احتمالاً با هم ازدواج نکرده بودن. وایسا، احتمالاً حتی پدر و مادرشون هم یکی نیست.»

لکس با شنیدنِ داستانِ بلین‌نخواهد​ هم شگفت‌زده شد و هم‌برساند​ دلش به حالِ آن‌ها سوخت.

«چیزی توی ذهنتون هست‌گیرِ​ که بخواید چه‌جوری برگزارش‌برساند​ کنید؟ یا پیشنهاد می‌خواید؟»

«نمی‌دونم اصولاً چه‌جوری باید انجام بشه، ولی یه فکری دارم. می‌خواستم...»‌گیرِ​ بلین نقشهٔ ازدواجش را با لکس در میان گذاشت و هرچند‌تصمیمِ​ ساده بود، لکس حس کرد برای جنگجویانی مثلِ آن‌ها بی‌نقص است.

بلین به لکس گفت که برای عروسی از چن وام گرفته است و هر هزینه‌ای که مهمان‌خانه بگیرد را پرداخت می‌کند. هرچند از نظرِ فنی این یک رویداد بود و لکس قصد داشت‌دزدِ​ از پنلِ رویداد برای برگزاریِ عروسی استفاده کند، اما برای این عروسی فقط ۱ ام‌پی از بلین گرفت. اگر عروسی در هر زمانِ دیگری برگزار می‌شد، او این‌قدر احساساتی نمی‌شد، اما در حالِ‌آخرین​ حاضر به‌شدت احساساتی بود و دلش نمی‌خواست از مرد برای عروسی‌اش پولی بگیرد. اگر الکساندر می‌توانست یک‌دفعه هوس کند و به جنگ برود، چرا لکس نمی‌توانست از روی هوس بانیِ یک عروسی شود؟

لکس گفت: «برگردید، من همه‌چیز رو آماده می‌کنم. شب شروع‌برساند​ می‌کنیم.» و سپس بلین را فرستاد که برگردد. اگر بیش از‌روی​ حد غایب بود، چه‌بسا دوستانش به این فکر می‌افتادند که کجاست.

لکس آنی به بالاترین نقطهٔ قلهٔ کوهستانِ نیمه‌شب منتقل شد. عرضِ قله به‌زحمت به دوازده فوت می‌رسید و چیزی جز برف در آن نبود. افزون بر این، همیشه در محاصرهٔ‌ناپدید​ ابرها بود که باعث می‌شد از دیدِ همه پنهان بماند. اما قله رازی هم در خود داشت که لکس برای هر ماجراجوی کنجکاوی که تا این حد بالا می‌آمد، آماده کرده‌شکرش​ بود. با این حال، این راز تنها در صورتی خود را نشان می‌داد که مهمان‌ها با دستِ خالی از کوه بالا می‌آمدند و پرواز نمی‌کردند یا به‌نوعی از تزکیه‌شان بهره نمی‌بردند.

راستش، این غافلگیری احتمالاً برای تزکیه‌گرانِ سطح‌بالا چیزِ مهمی نبود، اما با این وجود لکس دوستش داشت. به‌محضِ اینکه کسی به قله می‌رسید،‌درستی​ در صورتِ فعال شدنِ راز، می‌توانست از ابرها هم بالا برود، گویی جامد بودند، تا اینکه به نوکِ ابرها برسد. منظرهٔ آن بالا، دریایی‌دزدِ​ از ابر بود که با صدها فانوسِ آسمانی روشن می‌شد. نیازی به اغراق نبود، چرا که از نظرِ لکس، این منظره بی‌نهایت شگفت‌انگیز بود.

لکس پنلِ رویداد را فعال کرد و دومین رویداد، یعنی عروسیِ بلین را کلید زد. سکوی کوچکی روی ابرها ساخت که‌اتاقِ​ آتشِ ساده‌ای در وسطِ آن برپا بود. آن جنگجو نه گلِ رز می‌خواست نه هیچ گلِ دیگری؛ همه‌چیز را ساده و‌آورده​ بی‌تکلف می‌خواست. هرچند ازدواج کردن روی یک ابرِ واقعی همه‌چیز بود جز بی‌تکلف، لکس بی‌اختیار سطحِ عروسی را کمی بالا برد.

سپس با استفاده از پنلِ رویداد، دو خنجرِ نقره‌ای‌رنگ ساخت که روی هر کدام نامی حک شده بود. ساختنِ این‌کوبید​ خنجرها دلیلِ اصلیِ لکس برای استفاده از پنلِ رویداد بود، چرا که این‌ها یادگاری‌های مربوط به رویداد بودند. بدونِ پنل،‌افتاد​ لکس نمی‌توانست آن‌ها را بسازد. چیزِ خیلی خاصی نبودند و قدرتِ حمله‌شان از یک خنجرِ معمولی بیشتر نبود. اما ماندگار بودند.

چند ساعت بعد، با پایانِ مسابقه و فرارسیدنِ شب، بلین از دوستانش‌صبر​ خواست تا دنبالش بروند. آن‌ها که کنجکاو بودند چرا دوستشان این‌قدر مرموز‌بریم​ رفتار می‌کند، او را تا کوهپایه دنبال کردند، جایی که مهمان‌خانه‌دار منتظر بود.

مهمان‌خانه‌دار پرسید: «آماده‌اید؟»

بلین به‌سادگی جواب داد: «بله.»

با این حرف، مهمان‌خانه‌دار سر تکان داد‌افتاده​ و بلین، چن، لی‌لی و آیریس را همراهِ‌کردن​ خودش آنی به سکوی روی ابرها منتقل کرد.

برای چند دقیقه، همه از دیدنِ آن منظره مبهوت ماندند،‌دستش​ چرا که هرگز چنین چیزی ندیده بودند. بادِ سردی روی‌تخت​ ابرها می‌وزید، اما گرمای ملایمِ آتش همه را آسوده نگه می‌داشت.

آیریس که بالاخره برگشته بود تا به دوست‌پسرش نگاه کند، پرسید: «بلین، این چیه؟»‌آسیبی​ در آن لحظه متوجه شد در حالی که بقیه به فانوس‌های شناور در آسمان‌پایین​ خیره شده‌اند که گویی ستارگانی در دسترس بودند، بلین فقط دارد به او نگاه می‌کند.

بلین شروع کرد: «آیریس، نمی‌تونم بگم که این فکر هرگز به ذهنم خطور نکرده‌پایین​ بود، اما هیچ‌وقت زمانش مناسب نبود.» حالا دیگر چن و لی‌لی هم داشتند او‌بودم​ را تماشا می‌کردند، در حالی که حدس‌هایی دربارهٔ اتفاقِ پیشِ رو در ذهنشان شکل می‌گرفت.

«چه جنگ بود چه قحطی، چه زامبی‌ها چه شکارچی‌ها، آینده خیلی نامعلوم بود و نمی‌خواستم قولی بدم که در‌دست‌هایش​ نهایت زیرش بزنم. اما الان همه‌چیز فرق کرده و زندگیِ ما عوض شده. با این حال، حتی اگه همه‌چیز‌اتفاقِ​ هم عوض نشده بود، هیچ شکی تو دلم نداشتم که دلیلِ زنده بودنم، دلیلِ جنگیدنم، و دلیلِ بقام تو هستی.»

او خنجرِ نقره‌ای را که نامش رویش‌آسیبی​ بود از لکس گرفت، کفِ دستش را‌می‌شد​ برید و تیغه را به خونش آغشته کرد.

«من چیزِ زیادی برای دادن به تو ندارم آیریس، فقط‌نخواهد​ همین خونِ تو رگ‌هام. اما اگه من رو بپذیری، اون‌وقت‌کردن​ هرچیزی که مالِ منه، مالِ تو میشه. آیریس، همسرم میشی؟»

بلین با دستِ خون‌آلودش خنجر‌صبر​ را به‌سمتِ او گرفت، در حالی‌کوبید​ که قطراتِ خونش روی ابرها می‌چکید.

برای لحظه‌ای، آیریس آن‌قدر گیج بود که نمی‌توانست جوابی‌آسیبی​ بدهد، اما وقتی به خودش آمد، به‌سرعت دستش را با‌دست‌هایش​ خنجرِ دیگر برید و آن را با بلین معاوضه کرد.

پیش از آنکه مرد بتواند جملاتِ عاشقانه و‌برساند​ حال‌به‌هم‌زنِ بیشتری سر هم کند، آیریس خودش را‌درستی​ در آغوشِ بلین انداخت و دیوانه‌وار او را بوسید.

در تمامِ این مدت، لکس اصلاً فرصتِ حرف زدن پیدا نکرد، و به نظر می‌رسید نیازی‌کاری​ هم نبود که او رویداد را رسمیت ببخشد. به همین سادگی، با یک معاوضهٔ سادهٔ خون‌سرِ​ و خنجر، اولین عروسیِ وگوس مینیما در بیش از صد سالِ گذشته، در میانِ ابرها برگزار شد.

لکس هیچ اعلان یا مأموریتی از سیستم دریافت نکرد، اما برایش مهم‌روی​ نبود. هرچند نمی‌فهمید سیستم با چه معیاری رویدادها را مهم تلقی می‌کند،‌شدند​ اما می‌دانست که این عروسیِ ساده را تا ابد به یاد خواهد داشت.

ناولها | novelha.net