چپتر 245: بدون عنوان
0خلاصه بگویم، ماهِ اولِ لکس در آکادمی بینهایت شلوغ بود.پرندگانِ بینِ کلاسهای مختلفش، انجامِ تحقیقاتِ خودش برای آزمونِ میدانیِ پیشِنگه رو و تزکیه در هر فرصتِ ممکن، بهندرت وقتِ آزاد داشت.
همان وقتِ آزادِ محدودی هم که داشت، اغلب در کنارِ آملیا و چند تن ازموبایل دوستانش میگذشت. راستش را بخواهید، کمکِ او در پر کردنِ شکافِ میانِ دانشِ لکس وکار فهمِ عمومی در قلمروی بلور، اگر بیشتر از خیلی از کلاسهایش نبود، کمتر هم نبود.
برای مثال، دستگاهی که شبیهِ ساعت بود و امروز به دست بسته بود، پیتی (ترمینالِ شخصی) نام داشت کهبهتر از هر نظر شبیهِ یک گوشیِ موبایل اما با قابلیتهای بیشتر بود و آملیا آن را به او داده بود.نداشت او همچنین توانست بهتر به چرخهٔ شبانهروز در اینجا عادت کند و بفهمد تقویم در قلمروی بلور چطور کار میکند.
هر روز ۲۵ ساعت بود، با پنج روز در هفته و شش هفته در ماه. از آنجا که نورِدانشجویانِ سول الگوی ثابتی نداشت، گیاهان، مردم و تمدنها خودشان را با آن وفق داده بودند. نه همه، اما بسیاری ازهرگز گیاهان و حشرات شبتاب بودند و بسیاری از حیوانات برای سازگاری با دورههای طولانیِ بینوری، حواسِ اضافهای پیدا کرده بودند.
انسانهای اینجا در کل بیناییِ بسیار بهتری نسبت به لکس داشتند و تا حدِ کمی هم از دیدِ شبانهخانگی برخوردار بودند. اما برای دانشجویانِ آکادمی این موضوع مشکلی نبود، چون ظاهراً آکادمی پرندگانِ سولِ اختصاصیِ خودش را داشت.تازه گویا رئیس گلهای از آنها را بهعنوانِ حیوانِ خانگی نگه میداشت، بنابراین دستکم در آکادمی هرگز هوا تاریک نمیشد.
گذشته از این، آملیا در عادت کردن به هنجارهای اجتماعی هم به او کمک کرد. با پیشرفتنِ کلاسِ جغرافیاش، وقتیتوانست تازه فهمید منطقهای که در کنترلِ انسانهاست چقدر وسعت دارد، واقعاً برایش جای سؤال شد که چرا همه از چنینثابتی حسِّ بحرانی رنج میبرند، در حالی که پس از صدها سال جنگ، کریونها بهزحمت ۱٪ از سرزمینشان را گرفته بودند.
پاسخ، بارِ دیگر، کورنلیوسِ دوم بود. او بهعنوانِ مردی آیندهنگر و همچنین یکی از قویترین انسانها، اگر نگوییم قویترینِ آنها، خیلی زوداینجا متوجهِ تهدیدِ کریونها شد. بعد از آن، خب، همهچیز فقط به این برمیگشت که حق با کسی است که قدرتِ بیشتری دارد. اوبودند بهزور تمامِ قدرت و منابعِ انسانها را متمرکز کرد، ملتِ هام را ساخت و تلاشی یکپارچه برای دفاع در برابرِ کریونها ترتیب داد.
زمان ثابت کرد که حق با اوست، چرا که انسانها تنها با چنین رویکردِ قوی و متعهدانهایشبانه توانستند مانع از آن شوند که کریونها آنها را هم مثلِ پولیودها بهکلی نابود کنند. در نهایت،خانگی جامعهٔ انسانی به چنین سبکِ زندگیِ بیرحمانهای عادت کرد — بیشتر به این دلیل که چارهٔ دیگری نداشتند.
دلیلش این بود که شاه کورنلیوسِ دوممشکلی شعارِ شخصیِ خودش را داشت که بهعنوانِ رئیسِگلهای آکادمی، آن را در اینجا هم اجرا میکرد.
شعار خیلی ساده بود: «اصلاً برام مهم نیست». نمیخواستی بجنگی؟ برای کسی مهم نبود. از سبکِ حکومت خوشت نمیآمد؟ برای کسی مهمچرخهٔ نبود. فکر میکردی دنیا بهجای یک خشکیِ تخت و بیانتها، گرد است؟ برای کسی مهم نبود. تنها راه برای جلبِ توجهِ دیگران اینخودشان بود که اول حداقلِ مسئولیتت را در قبالِ جنگ، به هر شکلی که شده، ادا کنی. آنوقت نظرت تا حدی اهمیت پیدا میکرد.
رفتهرفته، آن شعار در کنارِ ذهنیتِ واحدِ انجامِ هر کاری برای شکست دادنِ کریون، در ذهن و رفتارِ همه رسوخ کرده بود. تاعادت وقتی با سیستم همکاری میکردی مشکلی نبود، اما بهمحضِ اینکه دست از همکاری میکشیدی... خب، لکس بالاخره فهمید چرا هیچکس به روستایی کههمه در طولِ ارزیابیاش نابود شده بود، ذرهای اهمیت نمیداد. ناگهان فهمید غرولندش به ورنان دربارهٔ نپیوستن به نیروهای ویژه، چقدر خطرناک بوده است.
حتی آملیای دلسوز و فهمیده هم وقتی لکس به روستایبسیار ویرانشده اشاره کرد هیچ واکنشی نشان نداد؛ دوستانش هم همینطور.این عادی بودنِ مرگ در این مکان، تنِ لکس را لرزاند.
در این مدت، هر وقت فرصت میکرد به مدیریتِ مهمانخانه هم میرسید. در کمالِ تعجب، آن زن و شوهر هنوز آزمونشان را برای ورود به مهمانخانه تمام نکرده بودند. اما از جهتی منطقیکرد بود. چون قویترین کسانی بودند که تا به امروز به مهمانخانه میپیوستند، سختترین آزمون را هم داشتند. تنها مشکلی که نتوانسته بود حل کند، دسترسی به دنیاهای بیشتر برای نمایشگاهِ پیشرو به میزبانیِدیگر زمین بود. اگر کار به جاهای باریک میکشید گزینههایی برای استفاده داشت، اما آنها راهکارهای لحظهآخری بودند. گذشته از این، برای دسترسی به قابلیتهای پیشرفتهتر باید از مقداری انرژیِ انباشتهشده در سیستم استفاده میکرد.
برای شغلِ پارهوقتش همشبیهِ سنگتمام گذاشته بود، هرچند ازپیتی روشهای آهنگریِ رئیسش سر درنمیآورد.
با این همه مشغله، هرچند لکس توانسته بود استرسش را مهار کند، اما هوسِ سیگار کشیدنش هر لحظه بیشتربهتر میشد. متأسفانه به نظر میرسید سیگار کشیدن در اینجا رواج ندارد و بدونِ هیچ چیزی برای کشیدن، لکس چارهایثابتی جز سوختن و ساختن نداشت. همین موضوع یکی از عادتهای قدیمیاش را بیدار کرد: بازی کردن با چیزی بینِ انگشتانش.
چون نه سیگاری داشت و نه خودکاری کهانسانهای با آن بازی کند، بیآنکه خودش متوجه شود، شروعشبانه کرده بود به چرخاندنِ کلیدِ طلاییِ مهمانخانه بینِ انگشتانش.
آن را از انگشتی به انگشتِ دیگر میانداخت و در دستشسولِ میچرخاند، بیآنکه واقعاً حواسش به آن باشد. تا اینکه یک روزبنابراین به ذهنش رسید... سعی کند با استفاده از کلید به مهمانخانه برگردد!
متأسفانه از آنجا که این قلمرو به مهمانخانه لنگرپیتی نینداخته بود، انتقالِ آنی عمل نکرد. گذشته از این، سیستمهمچنین او را بهعنوانِ مهمانخانهدار از استفاده از کلید منع میکرد.