چپتر 461: چپتر ۴۶۱
0«اما همونطور که گفتم، علت و پیامدهای واقعیِ ماجرا داره بررسی میشه.» هنالی این را گفت ونیست نگاهی بسیار جدی بر چهرهٔ سیاه و مستطیلیاش نقش بست. تنها ۶ چشم از ۲۶ چشمش روینمیتوانستند صورتش بود، درست بالای دهانی پر از ردیفِ دندانهای تیز، و بقیهٔ چشمانش در سراسرِ بدنش پنهان بودند.
صورتش با گردنی کوتاه و باریک به بدنش متصل بود. خودِ بدن عظیم بود و بیشترِ فلسهایش زیرِ ردای پارچهایِ نرمی که به تن داشتمیاد پنهان میماند. هشت پا او را سرِ پا نگه میداشت؛ دو دستهٔ چهارتایی که از چپ و راستِ تنهاش بیرون زده بود. دُمی بسیار بلندتر وحاصل کلفتتر از عرضِ پاهایش از پشتِ ردایش بیرون میآمد و مستقیم روی هنالی آویزان بود و او را شبیه به عقربی غولآسا اما بدونِ چنگک میکرد.
«اما فارغ از اینکه نتیجهٔ بررسی چی باشه، تا الان میشه تأیید کرد که حمله به رع ظاهراً هیچمستقیم اثرِ منفیِ بلندمدتی روی قلمروی خاستگاه نداشته. در واقع، بهخاطرِ ماهیتِ غنیِ انرژیای که تو قلمرو پخش شد، حتیمنفیِ رشدِ قلمرو رو هم سرعت بخشیده. بررسیهای اولیه نشون میده که قلمرو ممکنه میلیاردها سال زودتر از موعد بالغ بشه.»
یکی از سرورانِ دائو پرسید: «پس یعنی هیچ مجازاتیدائو در کار نیست؟ اتفاقاً به نظر میاد واسه سرعتواسه بخشیدن به روندِ بلوغ باید پاداشی هم داده بشه.»
بقیهٔ مجمعِ هنالی منتظرِ جواب ماندند. طبقِ قانون، سرورانِ دائو نمیتوانستند قدرتشان راپرسید بیمحابا در قلمروی خاستگاه آزاد کنند، وگرنه هنالی مجازاتشان میکرد. حتی اگر مجبورپاداشی به مبارزه میشدند، باید اطمینان حاصل میکردند که قدرتشان اثرِ مخربی بر قلمرو نگذارد.
هرچه باشد، قلمروی خاستگاه هنوز توانِ تحملِ قدرتِ سرورانِ دائو را نداشت، چون از نظرِیکی فنی قادر به پرورشِ هیچ سرورِ دائویی نبود. تمامِ سرورانِ دائو در این قلمرو یاباید مهمانانی از قلمروهای دیگر بودند، یا قدرتشان از راههای خاصی بهطورِ مصنوعی بالا رفته بود.
«نه، فارغ از اینکه نتیجه خوب بوده یا بد، قطعاً مجازاتی در کار خواهد بود. فقط هنوز تصمیممیآمد گرفته نشده که این مجازات باید برای رع باشه، یا کسی که مسئولِ حمله بوده. ما به سرورانِ دائواثرِ اجازه میدیم واردِ قلمروی ما بشن تا بتونن از یه قلمروی نابالغ بهره ببرن، و در ازاش هزینهٔ ناچیزی—»
با شنیدنِ کلمهٔزودتر «ناچیز»، کسی دربشه مجمع پوزخند زد.
«—اما این به اون معنا نیست که میتونیم بهشون اجازه بدیم تو روندِپرسید طبیعیِ رشدش دخالت کنن. یک بار ممکنه یه اتفاقِ خوششانسی باشه، و اگه ازشداده بگذریم، فقط بقیه رو تشویق میکنه که همون کار رو امتحان کنن. در درازمدت—»
وقتی موجودِ دیگری ناگهانبررسیهای به داخلِ مجمع آنی منتقلمیلیاردها شد، هنالیِ سخنگو مکث کرد.
مجمعِ هنالی در میدانِ ویژهای برگزار میشد که از بقیهٔ قلمروی خاستگاه جدا بود. آنجا مکانی بهشدت امن و تحتِ کنترلِ هنالی بود که به آنها اجازه میداد میزبانِ مهمانانِ برجستهٔ بسیاری باشندکرد که سرورانِ دائو نیز در میانشان بودند. اما امنیتِ بالای این مکان به این معنا بود که وقتی جلسه به جریان میافتاد، هیچکس نمیتوانست به داخل یا خارج آنی منتقل شود، مگر درسرورانِ شرایطِ اضطراری. این مجمع پیش از این هم یک بار دچارِ وقفه شده بود؛ اتفاقی تقریباً بیسابقه که رخ داد تا اطلاعاتِ مربوط به حمله به رع با حاضران در میان گذاشته شود.
این وقفهٔ دوم...زودتر در تاریخِ قلمرویبشه خاستگاه واقعاً بیسابقه بود!
بهمحض اینکه انتقالِ آنی پایان یافت، هنالیِ دیگری ظاهر شد که ظاهراً کاملاًپرسید شبیهِ اولی بود. این ویژگی در میانِ هنالیها رایج بود. کسانی که از اینداده نژاد نبودند، بهسختی میتوانستند تنها از روی ظاهر آنها را از هم تشخیص دهند.
تازهوارد با صدای بلندبررسیهای اعلام کرد: «کسی دارهممکنه با قوانینِ قلمرو همطنین میشه.»
برگزارکنندهٔ مجمع که ازمیداشت این حرف گیج شدهتنهاش بود، پرسید: «منظورت چیه؟»
«دقیقاً همونی که گفتم. کسی... یابشه چیزی داره مرز میشکنه، و این شکستنِکار مرز با قوانینِ کلِ قلمرو همطنین شده!»
برگزارکننده فریاد زد: «اما این غیرممکنه.زودتر قلمرو هنوز اونقدر بالغ نیست کهدائو بتونه یه سرورِ دائو به دنیا بیاره!»
«من اینجا نیستم که باهات بحث کنم، فقط اومدم بگم داره چه اتفاقی میافته. این طنین رو میشه تو کلِ قلمرو حسنیست کرد. پیامدهاش... قابلِ پیشبینی نیست. تلاشها برای غیبگوییِ هویتِ عاملِ این اتفاق داره مسدود میشه. هر کسی که داره این کار رووگرنه میکنه، محافظتی در سطحِ سرنوشت داره تا کسی نتونه در موردش غیبگویی کنه، و این یعنی مشخصاً سالیانِ درازه که براش برنامه ریخته.»
سکوت بر تالار حاکم شد و همه سعی کردند حدس بزنند این حرف چه معنایی دارد. همه در این فکر بودند که هویتِ شخصِبدونِ مسئول چیست. حتی بالوم هم مطمئن نبود که آیا باید این رویدادِ تازه را به مهمانخانهدار ربط بدهد یا نه، چون بیش از حدقلمرو عجیب بود. فقط یک چیز قطعی بود. اگر موجودی که مسببِ این اتفاق بود یک فوگان باشد... این میتوانست زمینهسازِ یک جنگِ تمامعیارِ قلمروها باشد!
در مهمانخانهٔ نیمهشب، معدود مهمانهایی که بهبود یافته بودند و مهمانهای جدیدی که به مهمانخانهمجازاتی رسیده بودند، همگی با حیرت به آسمان نگاه میکردند. نه خورشیدی بود، نه ابری، نهجواب آسمانی؛ تنها رنگِ طلاییِ یکدستی بود که تا جایی که چشم کار میکرد کشیده شده بود!
اگر فقط پای نورپردازیِ متفاوتی در میان بود، شاید هیچکس اینقدر مجذوبش نمیشد. در عوض، این رنگِ طلایی هالهٔ باشکوهی از خودنیست ساطع میکرد که نهتنها هر کسی را که در معرضش قرار میگرفت مقهور میساخت، بلکه باعث میشد بهطرزِ عجیبی با آن احساسِوگرنه پیوند کنند؛ گویی این هاله از درونِ خودشان سرچشمه گرفته بود، اما در عینِ حال چیزی بود که بینهایت از آنها فراتر میرفت.
راستش را بخواهید، مهمانهایی که در معرضِ آن قرار گرفتهزده بودند، همگی بدونِ استثنا نمیتوانستند شکوهِ این هاله را کاملاًآویزان درک کنند، چرا که بسیار فراتر از گنجایشِ ذهنِ آنها بود.
با این حال، در بیرون از مهمانخانه و در بقیهٔ قلمروی خاستگاه، افرادِ زیادی بودند که میتوانستند حدسهاییواسه بزنند، اما حتی آنها هم فقط رنگِ طلاییِ مبهمی را میدیدند. از این گذشته، هر چقدر هم که حسهایمجازاتشان روحیشان را گسترش میدادند، باز هم بیش از حد به آن نزدیک بودند که بتوانند تصویرِ کامل را ببینند.
فقط کسی که میتوانست کلِ قلمروی خاستگاه را یکجا تماشایکی کند، متوجه میشد که این رنگ که کلِ قلمرو رامیاد در بر گرفته... در واقع به شکلِ یک کلیدِ طلایی است.