---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 234: فصل 234 • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 234: فصل 234

0

چند دقیقه پیش از نبردِ لکس، در مرکزِ‌کوچیک​ ارزیابی، اتاقی پر از تحلیلگر با آرامش تماشاگرِ چیزی‌نبردی​ بودند که می‌دانستند پایانِ این سکونتگاهِ محقرِ انسانی است.

مردی پیش از آنکه شروع به جویدنِ مقداری آجیل کند، پرسید: «این یه‌کم زیادی بی‌رحمانه نیست؟» این‌نشونه‌ای​ همان مردی بود که جانِ لکس را از دستِ کریون نجات داده و شخصاً او را به‌رفته​ آکادمی برگردانده بود. «اون تازه از دستِ کریون فرار کرده، نگران نیستید که از نظرِ روانی داغونش کنید؟»

مردِ یونیفرم‌پوش پرسید: «داغونش کنیم؟ اون بچه پررو حتی بعد از روبه‌رو شدن با فشارِ گوشتِ کریونِ جاودانه، از من پرسید مگه روبه‌رو شدن با یه کریون چقدر مهمه. هیچ نشونه‌ای از آسیبِ روانی نداره، اما‌نشون​ هیچ نشونه‌ای از اون میلِ شدید به انتقام هم که بینِ بازمانده‌های حملهٔ کریون رایجه، توش دیده نمیشه. کلِ منطقه‌اش از بین رفته و این بچه هنوز هیچ واکنشی نشون نداده. فکر می‌کنی چون چندتا روستایی‌پیِ​ مردن، خم به ابرو میاره؟ بعید می‌دونم. اما هنوز کنجکاوم ببینم تو این موقعیت چه واکنشی نشون میده. حداقل این روستا قبل از اینکه نابود بشه، فرصت پیدا می‌کنه یه کمکِ کوچیک به آرمانِ بشریت بکنه.»

هیچ‌کس در اتاق با دیدنِ صحنهٔ بعدی و نبردی که در‌همه​ پیِ آن درگرفت، واکنشِ آشکاری نشان نداد. همه مشغولِ یادداشت‌برداری بودند، اما‌آسمان​ وقتی آن دانهٔ برفِ عظیم ظاهر شد، حتی آن‌ها هم مکث کردند.

سپس لکس به آسمان شلیک کرد و همهٔ آن‌ها زهره‌ترک شدند! مردِ یونیفرم‌پوش فریاد کشید و هجوم برد تا دکمهٔ خروجِ اضطراری‌نشان​ را فشار دهد که لکس را از موقعیتش آنی منتقل می‌کرد، اما دیگر دیر شده بود. تا زمانی که لکس آنی منتقل شود،‌برد​ سه گلوله شلیک کرده بود. لکس به ارزیابیِ بعدی‌اش فرستاده شده بود، اما حالا آکادمی باید با یک جبّارِ خشمگین دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

مردِ یونیفرم‌پوش درحالی‌که پشتش غرقِ عرق شده بود، فریاد زد:‌گوشتِ​ «معاون الویس رو بفرستید. اون موجود باید قبل از اینکه‌اما​ منفجر بشه بمیره!» این بچه آخه چه جور دیوانه‌ای بود؟

سپس نیشخند زد.‌پررو​ قطعاً این بچه را‌شدن​ به کلاسِ خودش می‌آورد.

انتقالِ آنیِ آکادمی هیچ‌یک از ظرافت و ملایمتِ مهمان‌خانه‌ها را نداشت.‌بکنه​ لکس که داشت به هوا شلیک می‌کرد، ضربهٔ شلاقیِ دیگری خورده‌نشان​ بود و وقتی بلند شد، خودش را ایستاده روی یک فلات دید.

دو پرندهٔ سول در آسمان بودند، اما در‌شدن​ دو سمتِ مخالف و هر دو دوردست در‌هیچ​ افق. انگار داشت دو غروب را هم‌زمان تماشا می‌کرد.

نسیمی گرم و ملایم در امتدادِ شیب وزید و ریه‌های‌کریونِ​ لکس را از بوی گل‌های وحشی پر کرد. حیوانات در‌میلِ​ علفزارهای بلند می‌چریدند و دسته‌های پرندگان در هوا پرواز می‌کردند.

تضادِ میانِ چیزی که لکس‌پیِ​ تا همین لحظه تجربه می‌کرد‌نداد​ و آنچه اکنون می‌دید، آزاردهنده بود.

پیش از آنکه فرصتِ فکر کردن داشته‌کمکِ​ باشد، یک گوی زرد پیشِ رویش ظاهر‌دیدنِ​ شد و شروع به دستور دادن کرد.

«۳ کیلومتر مستقیم به سمتِ راستِ شما، یک‌شدن​ دانشجوی مجروحِ آکادمی در حالِ مبارزه با یک گوجورِ‌نشونه‌ای​ گوش‌سرخ است. ارزیابی در ۳۰ دقیقه به پایان می‌رسد.»

لکس با صدای بلند ناسزا گفت: «این دیگه چه گندیه!» نمی‌توانست جلوی خشمِ خودش را بگیرد. این دیگر چه بازیِ مریضی بود؟ او را انداخته‌حملهٔ​ بودند توی یک روستا فقط برای اینکه نابود شدنش را تماشا کنند؟ اگر او را آنی به آنجا منتقل کرده بودند، پس آکادمی قطعاً می‌توانست‌موقعیت​ افرادِ قوی‌تری را هم به آنجا بفرستد. می‌توانستند همهٔ آن مردم را نجات دهند، اما در عوض ماجرا را به یک امتحان تبدیل کرده بودند.

و حالا، پیش از آنکه حتی فرصت کند‌آشکاری​ با آنچه رخ داده بود کنار بیاید، داشتند‌برفِ​ جانِ یک دانش‌آموزِ دیگر را به باد می‌دادند.

لکس واقعاً می‌خواست دوباره ناسزا بگوید. در عوض،‌کوچیک​ تسکینِ شاهین را فعال کرد و «به‌سمتِ راستش»‌بعدی​ دوید. آخه این دیگه چه دستورِ احمقانه‌ای بود؟

با اینکه لکس می‌دوید، حواسش بود که خیلی‌شدن​ تند نرود، چون اگر قرار بود با مبارزه‌ای‌هیچ​ روبه‌رو شود، اصلاً حوصله نداشت خودش را خسته کند.

دست در کوله‌پشتی‌اش کرد، یک آمپولِ آدرنالینِ مخلوط با‌گوشتِ​ سرمِ نیروبخش بیرون آورد و آن را در بازویش فرو‌اما​ کرد. مبارزه‌اش با کالتر فلوگ کوتاه، اما به‌شدت طاقت‌فرسا بود.

پانزده دقیقه بعد، سرانجام دانش‌آموزِ مجروح را دید. مردی غرق در خون بود که با چیزی می‌جنگید‌عظیم​ که فقط می‌شد آن را کانگورویی با پوستِ کرگدن، هم‌اندازهٔ اسبِ آبی و با پرخاشگریِ یک چی‌واوا توصیف‌اضطراری​ کرد. لکس به خودش زحمت نداد تا خوب نگاه کند، چون بی‌درنگ چرخید و در جهتِ مخالف دوید.

هم دانش‌آموز و هم هر چیزی که داشت با آن می‌جنگید، برای لکس بیش از حد قوی‌نبردی​ بودند. نیازی نبود از غرایزش استفاده کند تا این را بفهمد؛ همان گودال‌های متعددِ روی زمین به‌اندازهٔ‌کردند​ کافی گویا بود. خوشبختانه، چون هنوز دور بود، هیچ‌کدام متوجهش نشدند و به مبارزه با یکدیگر ادامه دادند.

وقتی به‌اندازهٔ کافی دور شد،‌حتی​ لکس استراحتی کرد و مشغولِ‌گوشتِ​ خوردنِ کمی جیرهٔ خشک شد.

وقتی سی دقیقه‌اش تمام شد، لکس‌روبه‌رو​ تکانِ شدیدِ دیگری را حس کرد‌مگه​ که او را آنی منتقل کرد.

این بار، لکس لبهٔ دهانهٔ یک آتشفشان ایستاده بود. با‌نداد​ وجودِ امواجِ هوای جوشان و داغی که بیرون می‌زد، به‌مکث​ درونِ سوراخِ عظیم نگاه کرد و استخری از موادِ مذاب دید.

زمزمه کرد:‌نابود​ «حسِ بدی به‌پیدا​ این ماجرا دارم.»

لوتوس یک بارِ دیگر صدا زد: «آقای مهمان‌خانه‌دار، می‌تونم‌فشارِ​ موجی از انرژیِ روحی رو حس کنم که از‌آسیبِ​ زیرِ زمین به‌سمتمون میاد. حدودِ یک ساعتِ دیگه می‌رسه.»

لکس با خودش گفت:‌حتی​ «نه، امکان نداره.» شانسش نمی‌توانست‌گوشتِ​ تا این حد بد باشد.

گوی زردرنگی از نور در‌پیِ​ هوا ظاهر شد و شروع‌نداد​ به شرحِ جزئیاتِ ارزیابی‌اش کرد.

«یک ساعتِ دیگر، این‌فرصت​ آتشفشان فوران می‌کند. سه ساعتِ‌آرمانِ​ دیگر، ارزیابی به پایان می‌رسد.»

رگی در گردنِ لکس بیرون زد و سعی کرد خشمش را فروخورد. امکان نداشت این وضعیت عادی باشد. حتماً داشتند‌اما​ عمداً این کار را با او می‌کردند. ته دلش می‌خواست مستقیم توی موادِ مذاب بپرد، چون می‌دانست آکادمی او را‌می‌کنی​ آنی بیرون منتقل می‌کند و به این ارزیابیِ احمقانه پایان می‌دهد. اما، نمی‌توانست تا این حد به آکادمی اعتماد کند.

لکس چرخید و با تمامِ توان شروع به دویدن کرد. فاجعه بود که لکس‌مهمه​ مجبور بود نفسش را برای دویدن نگه دارد، وگرنه کسانی که او را تماشا‌دیده​ می‌کردند، شاهدِ چنان ناسزاهای خلاقانه‌ای می‌شدند که می‌شد آن‌ها را شعر به حساب آورد.

ناولها | novelha.net