چپتر 234: فصل 234
0چند دقیقه پیش از نبردِ لکس، در مرکزِنبردی ارزیابی، اتاقی پر از تحلیلگر با آرامش تماشاگرِ چیزییادداشتبرداری بودند که میدانستند پایانِ این سکونتگاهِ محقرِ انسانی است.
مردی پیش از آنکه شروع به جویدنِ مقداری آجیل کند، پرسید: «این یهکم زیادی بیرحمانه نیست؟» اینمشغولِ همان مردی بود که جانِ لکس را از دستِ کریون نجات داده و شخصاً او را بهفریاد آکادمی برگردانده بود. «اون تازه از دستِ کریون فرار کرده، نگران نیستید که از نظرِ روانی داغونش کنید؟»
مردِ یونیفرمپوش پرسید: «داغونش کنیم؟ اون بچه پررو حتی بعد از روبهرو شدن با فشارِ گوشتِ کریونِ جاودانه، از من پرسید مگه روبهرو شدن با یه کریون چقدر مهمه. هیچ نشونهای از آسیبِ روانی نداره، امافکر هیچ نشونهای از اون میلِ شدید به انتقام هم که بینِ بازماندههای حملهٔ کریون رایجه، توش دیده نمیشه. کلِ منطقهاش از بین رفته و این بچه هنوز هیچ واکنشی نشون نداده. فکر میکنی چون چندتا روستاییواکنشِ مردن، خم به ابرو میاره؟ بعید میدونم. اما هنوز کنجکاوم ببینم تو این موقعیت چه واکنشی نشون میده. حداقل این روستا قبل از اینکه نابود بشه، فرصت پیدا میکنه یه کمکِ کوچیک به آرمانِ بشریت بکنه.»
هیچکس در اتاق با دیدنِ صحنهٔ بعدی و نبردی که درمگه پیِ آن درگرفت، واکنشِ آشکاری نشان نداد. همه مشغولِ یادداشتبرداری بودند، امابازماندههای وقتی آن دانهٔ برفِ عظیم ظاهر شد، حتی آنها هم مکث کردند.
سپس لکس به آسمان شلیک کرد و همهٔ آنها زهرهترک شدند! مردِ یونیفرمپوش فریاد کشید و هجوم برد تا دکمهٔ خروجِ اضطراریظاهر را فشار دهد که لکس را از موقعیتش آنی منتقل میکرد، اما دیگر دیر شده بود. تا زمانی که لکس آنی منتقل شود،میکرد سه گلوله شلیک کرده بود. لکس به ارزیابیِ بعدیاش فرستاده شده بود، اما حالا آکادمی باید با یک جبّارِ خشمگین دستوپنجه نرم میکرد.
مردِ یونیفرمپوش درحالیکه پشتش غرقِ عرق شده بود، فریاد زد:پیِ «معاون الویس رو بفرستید. اون موجود باید قبل از اینکهدانهٔ منفجر بشه بمیره!» این بچه آخه چه جور دیوانهای بود؟
سپس نیشخند زد.بعد قطعاً این بچه راگوشتِ به کلاسِ خودش میآورد.
انتقالِ آنیِ آکادمی هیچیک از ظرافت و ملایمتِ مهمانخانهها را نداشت.واکنشِ لکس که داشت به هوا شلیک میکرد، ضربهٔ شلاقیِ دیگری خوردهظاهر بود و وقتی بلند شد، خودش را ایستاده روی یک فلات دید.
دو پرندهٔ سول در آسمان بودند، اما دربعدی دو سمتِ مخالف و هر دو دوردست درهمه افق. انگار داشت دو غروب را همزمان تماشا میکرد.
نسیمی گرم و ملایم در امتدادِ شیب وزید و ریههایمگه لکس را از بوی گلهای وحشی پر کرد. حیوانات درانتقام علفزارهای بلند میچریدند و دستههای پرندگان در هوا پرواز میکردند.
تضادِ میانِ چیزی که لکسروبهرو تا همین لحظه تجربه میکردجاودانه و آنچه اکنون میدید، آزاردهنده بود.
پیش از آنکه فرصتِ فکر کردن داشتهبعدی باشد، یک گوی زرد پیشِ رویش ظاهرنداد شد و شروع به دستور دادن کرد.
«۳ کیلومتر مستقیم به سمتِ راستِ شما، یکبعدی دانشجوی مجروحِ آکادمی در حالِ مبارزه با یک گوجورِمشغولِ گوشسرخ است. ارزیابی در ۳۰ دقیقه به پایان میرسد.»
لکس با صدای بلند ناسزا گفت: «این دیگه چه گندیه!» نمیتوانست جلوی خشمِ خودش را بگیرد. این دیگر چه بازیِ مریضی بود؟ او را انداختهتوش بودند توی یک روستا فقط برای اینکه نابود شدنش را تماشا کنند؟ اگر او را آنی به آنجا منتقل کرده بودند، پس آکادمی قطعاً میتوانستحداقل افرادِ قویتری را هم به آنجا بفرستد. میتوانستند همهٔ آن مردم را نجات دهند، اما در عوض ماجرا را به یک امتحان تبدیل کرده بودند.
و حالا، پیش از آنکه حتی فرصت کندگوشتِ با آنچه رخ داده بود کنار بیاید، داشتندآسیبِ جانِ یک دانشآموزِ دیگر را به باد میدادند.
لکس واقعاً میخواست دوباره ناسزا بگوید. در عوض،نبردی تسکینِ شاهین را فعال کرد و «بهسمتِ راستش»مشغولِ دوید. آخه این دیگه چه دستورِ احمقانهای بود؟
با اینکه لکس میدوید، حواسش بود که خیلیبعدی تند نرود، چون اگر قرار بود با مبارزهایهمه روبهرو شود، اصلاً حوصله نداشت خودش را خسته کند.
دست در کولهپشتیاش کرد، یک آمپولِ آدرنالینِ مخلوط باجاودانه سرمِ نیروبخش بیرون آورد و آن را در بازویش فروشدید کرد. مبارزهاش با کالتر فلوگ کوتاه، اما بهشدت طاقتفرسا بود.
پانزده دقیقه بعد، سرانجام دانشآموزِ مجروح را دید. مردی غرق در خون بود که با چیزی میجنگیدنداره که فقط میشد آن را کانگورویی با پوستِ کرگدن، هماندازهٔ اسبِ آبی و با پرخاشگریِ یک چیواوا توصیفنشون کرد. لکس به خودش زحمت نداد تا خوب نگاه کند، چون بیدرنگ چرخید و در جهتِ مخالف دوید.
هم دانشآموز و هم هر چیزی که داشت با آن میجنگید، برای لکس بیش از حد قوییادداشتبرداری بودند. نیازی نبود از غرایزش استفاده کند تا این را بفهمد؛ همان گودالهای متعددِ روی زمین بهاندازهٔکشید کافی گویا بود. خوشبختانه، چون هنوز دور بود، هیچکدام متوجهش نشدند و به مبارزه با یکدیگر ادامه دادند.
وقتی بهاندازهٔ کافی دور شد،اتاق لکس استراحتی کرد و مشغولِپیِ خوردنِ کمی جیرهٔ خشک شد.
وقتی سی دقیقهاش تمام شد، لکسفشارِ تکانِ شدیدِ دیگری را حس کردمهمه که او را آنی منتقل کرد.
این بار، لکس لبهٔ دهانهٔ یک آتشفشان ایستاده بود. باجاودانه وجودِ امواجِ هوای جوشان و داغی که بیرون میزد، بهشدید درونِ سوراخِ عظیم نگاه کرد و استخری از موادِ مذاب دید.
زمزمه کرد:بکنه «حسِ بدی بهدیدنِ این ماجرا دارم.»
لوتوس یک بارِ دیگر صدا زد: «آقای مهمانخانهدار، میتونمنبردی موجی از انرژیِ روحی رو حس کنم که ازیادداشتبرداری زیرِ زمین بهسمتمون میاد. حدودِ یک ساعتِ دیگه میرسه.»
لکس با خودش گفت:روبهرو «نه، امکان نداره.» شانسش نمیتوانستجاودانه تا این حد بد باشد.
گوی زردرنگی از نور درروبهرو هوا ظاهر شد و شروعجاودانه به شرحِ جزئیاتِ ارزیابیاش کرد.
«یک ساعتِ دیگر، ایناتاق آتشفشان فوران میکند. سه ساعتِپیِ دیگر، ارزیابی به پایان میرسد.»
رگی در گردنِ لکس بیرون زد و سعی کرد خشمش را فروخورد. امکان نداشت این وضعیت عادی باشد. حتماً داشتنددانهٔ عمداً این کار را با او میکردند. ته دلش میخواست مستقیم توی موادِ مذاب بپرد، چون میدانست آکادمی او رااضطراری آنی بیرون منتقل میکند و به این ارزیابیِ احمقانه پایان میدهد. اما، نمیتوانست تا این حد به آکادمی اعتماد کند.
لکس چرخید و با تمامِ توان شروع به دویدن کرد. فاجعه بود که لکسنشونهای مجبور بود نفسش را برای دویدن نگه دارد، وگرنه کسانی که او را تماشاکلِ میکردند، شاهدِ چنان ناسزاهای خلاقانهای میشدند که میشد آنها را شعر به حساب آورد.