چپتر 448: چپتر 448
0لکس همانطور که مینگ جی رامیکنه زیر نظر داشت، در ذهنش پرسید:بدم «مری، میتونم بدون کشتنش سیستمش رو بگیرم؟»
«اگه سیستم هنوز با روحش یکی نشده باشه، ازبتونم نظرِ فنی باید بشه بدون کشتنِ او بیرون کشیدش.کوه اما برای این کار اول باید روحش رو بررسی کنی.»
پیش از آنکه ادامه دهد، لکس از ارتباطش با مهمانخانه که از طریقِ صندلی برقرار میشد، استفاده کرد تا کتابخانهٔ مهمانخانه را اسکن کند. فروشگاهِ بینهایت اولین دسته از فنونبداند را تحویل داده بود و لکس در میانشان به دنبالِ هر فنِ مربوط به روح گشت. هرچند تعدادشان زیاد نبود، اما این فقط مقایسهای نسبی بود. بهراحتی شمارِ قابلتوجهی فنخودم پیدا کرد که در صورتِ یادگیری میتوانست همین الان به کار ببندد و فنونِ بسیار بیشتری هم بودند که بهمحضِ رسیدن به عالمِ هستهٔ زرین برایش در دسترس قرار میگرفتند.
اینکه لکس پیش از جوابدادن، مینگ جی راتوجه کمی منتظر بگذارد مسئلهٔ مهمی نبود، اما سؤالِکنه مهمتری که باید پاسخ داده میشد این بود...
«فرض کن بتونیم سیستمانسان رو بیرون بکشیم. دوبارهنیست به انسان تبدیلش میکنه؟»
«این... سؤالی نیست که راحت بتونم جواب بدم. اما با توجه به اسمِ سیستم، فقطکمک بهش کمک کرده تا بهشکلِ یک کوه تناسخ پیدا کنه و اونو تو این حالتبمونه نگه نمیداره. با این منطق، حتی اگه سیستم برداشته بشه، باید تو شکلِ فعلیش بمونه.»
«از همین میترسیدم.»
لکس خودش هم به همین نتیجه رسیده بود،توجه اما در هر حال میخواست از مری بپرسدکنه تا شاید او چیزِ بیشتری دربارهٔ سیستمها بداند.
با اینکه جوابش را گرفته بود، برای پاسخدادن به مینگ جی شتاب نکرد. داشت احتمالِ گزینهٔکمک دیگری را بررسی میکرد. نتیجهٔ ریسکِ قبلیاش با هنالی باعث شده بود تمایلی به انجامِ کارهایمیترسیدم پرخطر نداشته باشد. اما در عینِ حال، تنها با خطرکردن میتوانست بیشترین پاداشها را به دست بیاورد.
«مری، اگه اونو کارمندِ خودم کنم،سؤالی میتونم سیستمش رو زیرمجموعهٔ سیستمِ خودم کنم؟اسمِ تازه، میتونه بفهمه که من سیستم دارم؟»
«کارمند شدنش هیچ تأثیری روی سیستمش نمیذاره. اما این احتمال هست که سیستمش به سیستمِ تو واکنش نشون بده، همونطور که ظاهراً سیستمِ تو برای بقیهٔ کاربرهای سیستم پیامِ خطا نشون میده. همهچیز بهشتاب درجهٔ سیستمش بستگی داره. هرچی درجهٔ سیستمها به سیستمِ تو نزدیکتر باشه، احتمالِ واکنش نشون دادنش بیشتره. در واقع، حتی اگه نزدیک هم نباشه، چون مهمانخانهٔ نیمهشب با ۱۰۰٪ کارکرد کار نمیکنه و به نظرشدنش میاد آسیبدیده یا خراب باشه، این احتمال هست که سیستمش متوجهِ سیستمِ تو بشه. اگه سیستمِ تو با ظرفیتِ کامل کار میکرد، بهخاطر درجهٔ بالاش، بیشترِ سیستمهایی که درجهٔ پایینتری دارن اصلاً نمیتونستن تشخیصش بدن.»
این هم ناامیدکننده بود و هم نگرانکننده. ناامیدکننده بود چون لکس واقعاً میخواست هرطور شده سیستمش را بیشتر ارتقا دهد، امامنطق نمیخواست واردِ کارِ کشتنِ افرادِ بیگناه شود. نگرانکننده بود چون جان کاربرِ سیستم بود و مدتِ زیادی در مهمانخانه حضور داشت.شتاب نمیدانست اگر ادامهٔ کارِ او در اینجا میتوانست رازهای خودِ لکس را به خطر بیندازد، باز هم ایدهٔ خوبی بود یا نه.
اما اول باید به مسئلهٔ پیشِ روسؤالی میرسید. چند لحظهای از سؤالِ مینگ جیاسمِ میگذشت و او با اضطراب منتظرِ جواب بود.
لکس سرانجام بهآرامی جواب داد: «به احتمالِ زیاد، حتی اگه سیستم برداشتهتوجه بشه، همینطوری که هستی میمونی. چون سیستم فقط مسئولِ این بود که تومنطق رو به این شکل تناسخ بده، نه اینکه به همین شکل نگهت داره.»
مینگ جی ناامید شد، چرابهشکلِ که به نظر میرسید تنها راهِنگه ممکن برایش همراهی با سیستمش باشد.
لکس مسیرِ بحث را عوض کرد و گفت: «همراهی با سیستمتکمک لزوماً چیزِ بدی نیست.» حالا که نمیتوانست سیستم را به دست بیاورد،برداشته باید رابطهای میساخت تا بتواند مینگ جی را زیرِ نظر داشته باشد.
«فقط باید مراقب باشی مسیری رو که نشونت میده چطور تفسیر میکنی. سیستمها میتونن انعطافپذیرتر از چیزی باشن که به نظر میان. فقط دو تا نصیحت بهت میکنم. اولشکلِ اینکه عجول نباش. شک ندارم که عجله داری زودتر قوی بشی تا به اهدافت برسی، اما تزکیه مسیری نیست که بشه سرسری ازش گذشت. یه اشتباهِ کوچیک میتونه براتشده خیلی گرون تموم بشه. دوم اینکه، رازِ سیستمت رو با هیچکس در میون نذار. سیستمها اونقدرها که فکر میکنی رایج نیستن و همه هم مثلِ من بیتفاوت از کنارشون نمیگذرن.»
مینگ جی از جا برخاست و جواب داد: «ممنونم، نصیحت و راهنماییتون رو به خاطر میسپارم.» حتی اوکوه هم فهمید که گفتوگویشان به پایان رسیده است. کاری که حالا و پیش از هر تصمیمی باید میکرد،میخواست این بود که کمی وقت بگذارد و آرام شود. باید احساساتش را به ثبات میرساند تا تصمیمِ عجولانهای نگیرد.
لکس او را آنی به نقطهای خلوت منتقل کرد، هرچند هنوز هم از دوردستها کاملاً در دید بود.بمونه لکس باید تمامِ اطلاعاتِ جدیدی را که تازه گرفته بود هضم میکرد و تصمیم میگرفت در آینده چطوراحتمالِ از آنها بهره ببرد. اما اول، نشست و به درکِ تازهای که به آن رسیده بود فکر کرد.
موقعِ توضیح دادنِ مسائل به مینگ جی، بهویژه وقتیاسمِ میگفت هر اتفاقی دلیلی دارد حتی اگر نتوانی دلایلشحالت را بفهمی، فکری ناگهانی به ذهنِ لکس خطور کرد.
چه میشد اگر رسیدنِ سیستم به دستِ او آنقدرها هم که به نظر میرسید «تصادفی» نبود؟ خب،کرده راستش را بخواهید، لکس حتی یک ثانیه هم باور نکرده بود سیستمی که میتواند باعثِ انتقالِ آنینتیجه در سراسرِ جهان شود، «گیر کند» و تصادفی به دستِ او بیفتد. اما این بار افکارش فراتر رفت.
چه میشد اگر رازی که خانوادهاش پنهان میکردند، همان دلیلِ سقوطِ سیستم بود، یا شاید حتی سیستم او را انتخاب کرده بود؟ این گمانهزنیِنمیداره دیوانهواری بود، چون انتظار نداشت خانوادهاش رازِ خیلی بزرگی داشته باشند. بیشتر تصور میکرد چیزی در این مایهها باشد که او بچهٔ واقعیشان نیستاحتمالِ و پدر و مادرش به دلایلِ مختلف مجبور شدهاند او را به فرزندی قبول کنند یا چیزی شبیهِ این. اما اگر اینطور نبود چه؟
میدانست پرسیدن از مری بیفایده است، چون فقطکنه میگفت که او اختیاراتِ لازم برای دانستنش راشکلِ ندارد. اما با این حال، غرقِ در فکر شد.