---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 29: - • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 29: -

0

جایی در شمالِ ایالتِ نیویورک، پیرمردی در عمارتی در حالتِ مراقبه نشسته بود. کلیدِ طلایی را در دست داشت و تلاش می‌کرد‌گنجینه​ انرژیِ روحی را جذب کند. کلید اجازه می‌داد انرژیِ روحی واردِ تنش شود و حتی از رگ‌هایش بگذرد، اما هیچ‌مقدار از آن‌مجبور​ جذب نمی‌شد. حسی وسوسه‌انگیز و آزاردهنده بود؛ انگار بزرگ‌ترین خواسته‌هایش را جلوی چشمش تاب می‌داد، اما آن‌ها را دور از دسترس نگه می‌داشت.

ویل آهی از سرِ شکست کشید و سرانجام تسلیم شد. برایش روشن بود؛ کلید داشت در گوشش‌پیشینش​ زمزمه می‌کرد که امکانی را که در حسرتش بود در خود دارد، اما پیرمرد برای رسیدن به آن،‌وگوس​ به‌جای تلاش برای بهره‌برداریِ مستقیم، باید از کلید استفاده می‌کرد. اما آیا شجاعتِ استفاده از آن را داشت؟

به‌سختی می‌توانست روی پای خودش راه برود، چه رسد به اینکه با سختی‌ها روبه‌رو شود، بنابراین محال بود بتواند از کلید استفاده کند و به‌دنبالِ فرصت‌ها بگردد. اما به چه کسی می‌توانست اعتماد کند تا از طرفِ او کلید را به کار‌آن‌قدر​ ببرد و فرصت‌ها را جستجو کند؟ «برادرزاده‌اش» که کلید را از او گرفته بود، تزکیه‌گر نبود، وگرنه آن‌قدر به او اعتماد داشت که این کار را به او بسپارد. پیرمرد خودش فرزندانی داشت، اما راستش را بخواهید، به عرضه‌شان اعتمادی نداشت. آن‌ها‌ترفند​ در رفاه و امنیت بزرگ شده بودند، شبیه به گیاهی در گلخانه. حتی اگر قصدشان کمک به او بود، نمی‌توانست روی توانایی‌شان حساب کند. می‌توانست کسی را استخدام کند، اما وقتی پای گنجینه در میان بود، یک آدمِ اجیرشده چقدر قابل‌اعتماد بود؟

واقعاً معمایی بود، معمایی که اگر می‌خواست تزکیهٔ پیشینش را بازیابد، باید حلش می‌کرد. پیرمرد دوباره آهی کشید و پرستاری‌دوباره​ را صدا زد تا کمکش کند. یک ترفند وجود داشت که می‌توانست برای حلِ این وضعیت به کار ببرد، اما‌می‌دویدند​ تا زمانی که مجبور نمی‌شد نمی‌خواست از آن استفاده کند، چرا که او را واقعاً در یک‌قدمیِ مرگ قرار می‌داد.

جایی در وگوس مینیما، دو سرباز با استیصال در جنگلی می‌دویدند. برای کسانی در سطحِ تزکیهٔ اوجِ پرورشِ چی، عجیب بود که این‌قدر آشفته و درمانده باشند، اما از ظاهرشان پیدا بود که تازه از‌وگوس​ نبردی بیرون آمده‌اند. با این حال، چیزِ عجیبی در موردشان وجود داشت: سراپایشان پوشیده از چراغ‌قوه و زنگوله بود. در حینِ دویدن سروصدای بی‌وقفه‌ای به راه می‌انداختند و تمامِ زامبی‌های منطقه را به خود جذب‌زامبی‌های​ می‌کردند. آن‌ها در یک مأموریتِ انتحاری بودند. از نظرِ سلاح، هرکدام تنها یک شمشیر و یک مادهٔ منفجره به همراه داشتند. شمشیر برای جنگیدن بود و مادهٔ منفجره برای زمانی که دیگر توانِ جنگیدن نداشتند.

مأموریتشان این بود که تا جای ممکن زامبی‌ها را جذب کنند تا کاروانی که همراهش بودند بتواند به‌سلامت عبور کند. همهٔ آن‌ها پیش‌تر به شهرِ کوچک و امنی تعلق داشتند که با یک سپرِ طنین محافظت‌جستجو​ می‌شد، اما از بدِ حادثه زلزله‌ای رخ داده و باعث شده بود ساختمانی که سپرِ طنین را در خود داشت فروبریزد. شهر دیگر امن نبود و باید بی‌درنگ کوچ می‌کردند، و امروز سومین روزی بود که‌قابل‌اعتماد​ مهاجرتشان را آغاز کرده بودند. این دو سرباز اولین گروهِ انتحاری نبودند که به راه افتاده بودند، و شجاعتِ همین گروه‌های انتحاری بود که به کاروان اجازه می‌داد تا حدِ زیادی از دیدِ دسته‌های زامبی پنهان بماند.

یکی از سربازها در میانِ نفس‌نفس‌زدن‌های بریده‌بریده‌اش گفت: «داداش چن، باید زودتر اولین‌واقعاً​ بمب رو منفجر کنیم. اگه خیلی از زامبی‌ها دور بشیم، ممکنه توجهشون رو از‌وضعیت​ دست بدیم. می‌تونیم از صدای انفجار استفاده کنیم تا دوباره حواسشون رو جلب کنیم.»

داداش چن سرانجام ایستاد و جواب داد: «حق با توئه، باید همین کار رو بکنیم.» نگاهی دقیق به این‌حساب​ مرد نشان می‌داد که از شانه و قفسهٔ سینه‌اش، جایی که پر از جای چنگ بود، خون می‌آید. هر‌کمکش​ دو می‌دانستند این یعنی چه، اما هیچ‌کدام حرفی از آن نزدند. از همان اول هم خیالِ فرار در سر نداشتند.

چن با لحنی خشک و جدی گفت: «من انجامش می‌دم.‌اجیرشده​ کمکم کن این مشعل‌ها رو به این درخت ببندم، بعد تا‌پرستاری​ جایی که می‌تونی دور شو. وقتی گله نزدیک شد منفجرش می‌کنم.»

سربازِ دیگر فقط سر تکان داد، حرفِ داداش چن را پذیرفت و دست به کار شد. چیزی که آن دو نمی‌دانستند این بود که در فاصلهٔ کوتاهی از آن‌ها، زامبیِ بلندی دراز مثلِ یک تیرک ایستاده بود.‌برادرزاده‌اش​ دچارِ جهش‌هایی شده و قدش به نُه فوت رسیده بود. به‌طرزِ عجیبی لاغر و صیقلی بود، با چنگال‌هایی به طولِ یک فوت و دندان‌هایی که به‌زحمت در دهانش جا می‌گرفتند. دو شاخ هم از سرش بیرون زده‌معمایی​ بود. در سکوت به کار کردنِ دو سرباز خیره شد. قدرت و وضعیتشان را تحلیل کرد و وقتی فهمید در مقایسه با او چقدر ضعیف‌اند، لبخندی زد. بدونِ هیچ تلاشی برای پنهان شدن، با قدم‌های بلند جلو آمد.

صدای عبورِ زامبی از میانِ‌استخدام​ بوته‌زار توجهِ سربازها را جلب کرد‌چقدر​ و با دیدنِ زامبی وحشت‌زده شدند.

داداش چن جیغ‌عرضه‌شان​ کشید: «یه زامبیِ‌رفاه​ اوجِ ردهٔ ۳!»

زامبی صدای خِرخِری درآورد، انگار از وحشتِ آشکارشان لذت می‌برد، و‌چقدر​ در عوض قدم‌هایش را کندتر کرد تا واکنششان را مزه‌مزه کند. هم‌کمکش​ زامبی و هم سربازها می‌دانستند که راهِ فراری برای سربازها وجود ندارد.

سرباز در حالی که مادهٔ منفجره‌اش را بیرون می‌آورد گفت:‌باید​ «داداش چن، اگه این زامبی کاروان رو پیدا کنه، هیچ‌کس زنده‌رسد​ نمی‌مونه.» نیازی به سبک‌سنگین کردن نبود؛ می‌دانستند باید چه کار کنند.

داداش چن هم مادهٔ منفجره‌اش را بیرون آورد؛ دستانش از فورانِ آدرنالین کمی می‌لرزید.‌معمایی​ با اینکه می‌دانست قرار است بمیرند، در لحظهٔ مرگ همچنان ترس را در دلش‌زمانی​ حس می‌کرد. ترس باعث نشد کارهایش کند شود، اما به‌هرحال آن را حس می‌کرد.

داداش چن زمزمه کرد: «وقتی به ۱۰ فوتی‌بزرگ​ رسید پرتش کن. اگه بیشتر از این صبر‌کمک​ کنیم، ممکنه اصلاً فرصتِ استفاده ازش رو پیدا نکنیم.»

سرباز سر تکان داد و آماده شد، اما پیش از آنکه‌چقدر​ هیچ‌کدام بتوانند کاری کنند، یک درِ طلاییِ معلق کنارشان ظاهر شد‌صدا​ که به‌شدت می‌درخشید. سربازها با گیجی خشکشان زد و زامبی هم همین‌طور.

زامبی جاذبه‌ای مرگبار از سمتِ در حس کرد و تمامِ علاقه‌اش را به دو سرباز از دست داد. با بیشترین سرعتی که‌اینکه​ می‌توانست، به دو سرباز حمله کرد و در دم آن‌ها را به زمین انداخت. معلوم نبود مرده‌اند یا زنده. سپس، با چشمانی‌بسپارد​ پر از اشتیاق، زامبی به‌سمتِ در حرکت کرد. دو سرباز را پشتِ سرش می‌کشید و فراموش نکرده بود که میان‌وعده‌اش را همراهش بیاورد.

ساعت ۴ صبح بود و لکس روی مبلش خوابیده بود. روبه‌رویش تلویزیون داشت چند برنامهٔ تصادفی پخش می‌کرد. راستش را بخواهید، هرچند لکس متوجه نشده‌وجود​ بود، اما استرس و اضطرابِ ناشی از چنین تجربهٔ ناگهانیِ نزدیک به مرگی، و همچنین وضعیتِ کوفتهٔ بدنش، واقعاً تأثیرِ شدیدی رویش گذاشته بود. خوشبختانه پس‌پیدا​ از یک روز تخلیهٔ احساساتش با بازی‌کردن، تماشای تلویزیون و خواندنِ رمان، و همچنین اثربخشیِ شبنمِ بوتلام در بهبودی، وضعیتِ روانیِ تحلیل‌رفته‌اش را تثبیت کرده بود.

مری ناگهان در هوا روبه‌رویش ظاهر شد‌امنیت​ و غرید: «بیدار شو! مهمان‌خانه داره مهمان‌های‌اگر​ جدیدی می‌گیره، و همین‌طور یه دشمنِ احتمالی!»

فریادِ مری آن‌قدر لکس را ترساند که از جا پرید و بالشتی را‌واقعاً​ چنگ زد و به‌عنوانِ وسیلهٔ دفاعِ شخصی محکم به خودش چسباند. مغزش داشت برای‌وضعیت​ فهمیدنِ ماجرا اضافه‌کاری می‌کرد. خواب‌آلود و گیج بود و هنوز نمی‌دانست چه خبر است.

مری برای آگاه‌کردنِ لکس از وضعیت گفت: «یه‌بهره‌برداریِ​ زامبی از وگوس مینیما از طریقِ یه درِ‌روی​ طلایی واردِ مهمان‌خانه شده! باید سریع به حسابش برسی!»

لکس بی‌درنگ به خودش مسلط شد و فرایندِ بازگشت به مهمان‌خانه را آغاز کرد و از آن‌پیشینش​ چند دقیقه انتظار برای بیدارشدنِ کامل بهره برد. اینکه نمی‌توانست آنی به مهمان‌خانه برگردد، مانعِ بزرگی بود.‌قرار​ به نظر می‌رسید لکس باید روی تکمیلِ سریعِ مأموریت‌هایش تمرکز می‌کرد تا بتواند سطحِ اختیارش را بالا ببرد.

به‌محضِ اینکه در مهمان‌خانه ظاهر شد، لباسِ میزبان را به تن کرد و کاردِ کره‌قصدشان​ را برداشت و روبه‌روی زامبی که دمِ دروازه پیدا شده بود، ظاهر شد. زامبی در‌می‌خواست​ سکوت آنجا ایستاده بود و با دو بدنِ بی‌جان در دستانش، محیطِ جدیدش را برانداز می‌کرد.

لکس وسوسه شد مستقیم به زامبی حمله کند و او را بکشد، اما چون‌معمایی​ هنوز هیچ پرخاشگری‌ای نشان نداده بود، سیستم او را به‌عنوانِ مهمان دسته‌بندی می‌کرد و‌زمانی​ به لکس اجازهٔ حمله نمی‌داد. اطلاعاتِ زامبی در بالای سرش برای لکس کاملاً نمایان بود.

نام: هیچ

سطحِ قدرت: اوجِ ردهٔ ۳ (معادلِ بنیانِ اوج)

گونه: زامبی (اهریمنِ سطحِ پایین)

سطحِ اعتبارِ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب: هنوز در دسترس نیست

لکس در دل نفسِ راحتی کشید، چراکه حتی بنیانِ‌برای​ اوج هم همچنان در عالمِ بنیان به شمار می‌رفت و‌می‌توانست​ کاردِ کره برای دفاعِ شخصی هنوز هم از پسش برمی‌آمد.

لکس درحالی‌که به زامبی نزدیک می‌شد، گفت: «مهمانِ‌حسرتش​ عزیز، یه‌کم بی‌ادبی نیست که با دو بدنِ‌مستقیم​ خونی دمِ درِ کسی سبز بشید؟ این‌طور فکر نمی‌کنید؟»

هیچ ایده‌ای نداشت که آیا زامبی حرفش را می‌فهمد یا نه، اما اهمیتی نداشت، چراکه تنها هدفش تحریکِ زامبی به واکنش بود. خوشبختانه باستت و فلک هنوز در اتاق‌هایشان بودند؛ اتاق‌هایی‌چرا​ که پس از بسته‌شدنِ درها از بقیهٔ مهمان‌خانه جدا می‌شدند، بنابراین مجبور نبودند زامبی را ببینند. نمی‌خواست بینِ مهمان‌هایش تبعیض قائل شود، اما فکر می‌کرد داشتنِ زامبی به‌عنوانِ مهمان، اعتبارِ مهمان‌خانه را‌زنگوله​ پایین می‌آورد و او مطلقاً باید اعتبارِ مهمان‌خانه را حفظ می‌کرد! برای ایجادِ رابطه با باستت به این اعتبار متکی بود و این بخشِ بسیار مهمی از برنامهٔ آینده‌اش به شمار می‌رفت.

خوشبختانه برنامه‌اش جواب داد. هرچند حتی اگر چیزی هم نمی‌گفت، زامبی به‌زودی دست‌به‌کار می‌شد. لحظه‌ای که لکس روبه‌روی زامبی ظاهر شد، غرایزِ جانور فریاد می‌زدند که اگر موفق شود لکس را بخورد، سودِ فراوانی خواهد برد! زامبی دو‌کمکش​ بدن را به‌کلی روی زمین انداخت، غرید و به‌سمتِ لکس یورش برد. حیف به حالِ زامبی، چراکه هرچند لکس با تزکیهٔ عادی‌اش هرگز نمی‌توانست پابه‌پای او پیش برود، اما در آن لحظه لباسِ میزبان را به تن داشت‌پوشیده​ که او را سرشار از قدرتی عظیم می‌کرد. با تکان‌دادنِ دستش، کاردِ کره را به‌سمتِ زامبی پرتاب کرد و کارد دقیقاً مثلِ چاقوی داغی که کره را می‌بُرد، پیشانیِ زامبی را سوراخ کرد و از طرفِ دیگر بیرون آمد.

زامبی در دم مرده بر‌استخدام​ زمین افتاد و این گرفتاریِ کوچک‌چقدر​ را به پایانی کاملاً بی‌هیجان رساند.

لکس رو به هوا گفت: «جرارد، اینجا‌به‌جای​ رو تمیز کن.» و پیشکارِ پیر بی‌درنگ‌به‌سختی​ ظاهر شد تا به این مسئله رسیدگی کند.

درست زمانی که لکس می‌خواست برود،‌وقتی​ جرارد گفت: «میزبان، این دو مهمان چطور؟‌واقعاً​ هنوز زنده‌اند، هرچند شاید خیلی دوام نیاورند.»

با این حرف، لکس توجهش را به دو «بدنی» که زامبی با خود آورده‌اگر​ بود جلب کرد و متوجه شد که سیستم آن‌ها را هم به‌عنوانِ مهمان دسته‌بندی‌واقعاً​ کرده است. دو مهمانِ تقریباً مرده، که احتمالاً به‌زودی به مهمانانی زامبی تبدیل می‌شدند.

ناولها | novelha.net