---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 67: فصل 67 • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 67: فصل 67

0

لکس بی‌صدا تماشا می‌کرد که چطور باغبان با دقت برای قلمه‌هایی که آورده بود گودال می‌کند. گلخانه چند قابلیتِ ویژه داشت که به رشدِ گیاهان‌دوی​ کمکِ زیادی می‌کرد. اول اینکه خاک لبریز از انرژیِ روحیِ متمرکز بود؛ چیزی که نه‌تنها سرعتِ رشدِ گیاهان را بالا می‌برد، بلکه کیفیتشان را هم‌پیدا​ بهتر می‌کرد. حتی گیاهانِ معمولی هم با رشد در اینجا انرژیِ روحی جذب می‌کردند. دوم اینکه، احتمالِ خشک‌شدنِ گیاهانِ جابه‌جاشده یا قلمه‌ها به‌شدت پایین می‌آمد.

با این حال، این تازه سطحِ اولِ گلخانه بود و مزایایش محدودیت داشت. وقتی فهمید برای گیاهانِ باارزش‌تر،‌انسان‌ها​ مثل همان‌هایی که در نیبیرو به انسان‌ها قدرتِ مضاعف می‌دادند، باید کودهای مخصوص و آبِ روحی فراهم کند،‌می‌گذاشت​ دلش به درد آمد. هر دوی این‌ها ام‌پیِ زیادی روی دستش می‌گذاشت. خوشبختانه، فعلاً می‌توانست بدونِ آن‌ها سر کند.

به باغبان گفت می‌خواهد تمرکزش را روی پرورشِ مقدارِ زیادی از پیچکِ گنجینهٔ‌دیگری​ تیفانی بگذارد. با استفاده از سیستم می‌توانست اسمِ اصلیِ گیاه را پیدا کند،‌آشپزخانهٔ​ اما تصمیم گرفته بود به همان اسمی که دختربچه به او گفته بود بچسبد.

تازه می‌خواست از‌مزایایش​ باغ بیرون برود که‌باارزش‌تر​ اعلانِ دیگری دریافت کرد.

مأموریتِ جدید: حالا که باغی در حیاط‌خلوت فراهم است، وقتِ بالابردنِ کیفیتِ غذاست. برای آشپزخانهٔ مهمان‌خانه سبزیجاتِ روحی پرورش داده شود.

مهلت: ۲ هفته

پاداش: بذرهای گیاهانِ کمیاب.

جریمه: ۱۰۰۰- ام‌پی.

ملاحظات: تو بعضی جاهای دنیا کشاورزهای معمولی هم سیکس‌پک دارن، ولی تو با اینکه تزکیه‌گری فقط چربیِ اضافه داری! آستین‌هات رو بالا بزن و یه‌کم کار کن!

لکس از کوره دررفت! او سیکس‌پک داشت، خب! شاید نه در حدِ مدل‌های اینستاگرامی، ولی‌کرد​ داشت به آنجا می‌رسید! به‌هرحال، فعلاً سیستمِ نفهم و بی‌احساس را نادیده گرفت و روی مهلتِ‌شود​ مأموریت تمرکز کرد. ۲ هفته! خیلی کم بود، اصلاً می‌توانست در این مدت چیزی پرورش بدهد؟

«لازم نیست نگران باشی، فقط همون بذرهای معمولی رو بکار، به‌اندازهٔ کافی سریع رشد می‌کنن.‌باید​ الان حتی به تنوعِ بالا هم نیازی نداری. اگه فقط چندتا از موادِ اولیهٔ یه‌خوشبختانه​ غذا روحی باشن، نتیجه‌اش کاملاً فرق می‌کنه. فقط بگرد دنبالِ چیزایی که راحت پیدا میشن.»

لکس سر تکان داد و تصمیم گرفت این کار را در‌نیبیرو​ اولویتِ اولش بگذارد. مأموریتِ نسبتاً راحتی بود؛ می‌خواست در سریع‌ترین زمانِ ممکن‌درد​ پاداشش را بگیرد و اگر خدا می‌خواست، به چند ارتقا هم برسد!

به آپارتمانش برگشت، در حالی که از همان موقع داشت برای خریدِ بذر با تحویلِ یک‌روزه برنامه‌ریزی می‌کرد، اما به‌محضِ ورود، تمامِ فکرهای مربوط به سبزیجات از سرش پرید. در اتاقش ایستاده بود، اما همه‌چیز زیرورو شده بود. تشکش‌می‌توانست​ را پاره کرده بودند، وسایلش روی زمین پخش‌وپلا بود و لباس‌هایش را از کمد بیرون ریخته بودند. با احتیاط از اتاق بیرون خزید و دید بقیهٔ آپارتمان هم دقیقاً به همان روز افتاده است. اولین چیزی که به ذهنش رسید‌وقتِ​ دزدی بود، اما منطقی به نظر نمی‌رسید. تلویزیون و کنسول‌های بازی‌اش، یعنی راحت‌ترین چیزها برای دزدیدن، هنوز همان‌جا بودند؛ فقط خُرد شده بودند. مبلمانش یا تکه‌تکه شده بود یا با خنجر پاره‌پاره. مشخص بود کسی آنجا را شخم زده است.

بی‌حرکت سرِ جایش ایستاده بود و سعی می‌کرد بفهمد مناسب‌ترین واکنش چه می‌تواند باشد. نمی‌توانست این اتفاق را به پرندهٔ آبی گزارش دهد؛ توکنش در‌غذاست​ خانه بود، اما خودش موقعِ حادثه آنجا حضور نداشت. این یعنی آپارتمان را بدونِ توکنش ترک کرده بود. اینکه پرندهٔ آبی اصلاً می‌توانست مقصر را‌چربیِ​ پیدا کند یا نه، بحثش کاملاً جدا بود؛ آن‌ها احتمالاً اول از همه خودِ او را بازخواست می‌کردند. به همین دلیل نمی‌توانست سراغِ پلیس هم برود.

هنوز داشت فکر می‌کرد چه‌کار کند که صدای زنگِ گوشی‌اش را شنید و با دنبال‌کردنِ صدا، آن را زیرِ تختش‌کند​ پیدا کرد. با یک نگاه فهمید چند تماسِ ازدست‌رفته دارد که همه از طرفِ لری بود. تماس را وصل کرد‌پیچکِ​ و صدای مضطربی را از آن طرفِ خط شنید: «لکس؟ لکس! خودتی؟ حالت خوبه؟ چند ساعته دارم سعی می‌کنم پیدات کنم.»

جواب داد: «من خوبم. ولی‌محدودیت​ یه حسی بهم میگه تو‌همان‌هایی​ فکر می‌کنی نباید خوب باشم.»

«گیرِ چندتا از نوچه‌های قلعهٔ مبارزهٔ نهایی افتادم و خلاصه بگم، حسابی از خجالتم دراومدن. ماتیلدا هم همین‌طور،‌انسان‌ها​ و کارِ اون خیلی بالا گرفت. الان تو بازداشتگاهِ پرندهٔ آبیه و شنیدم چند نفری هم راهیِ سی‌سی‌یوِ‌می‌گذاشت​ بیمارستان شدن. وقتی جواب نمی‌دادی فکرای ناجوری به سرم زد، ولی خودم تحت‌نظرم و عمراً نمی‌تونستم بیام پیشت.»

لکس اخم کرد. قلعهٔ مبارزهٔ نهایی با آن‌ها چه‌کار‌باغ​ داشت؟ دعوای آن‌ها باید با مارلو می‌بود، و او‌حالا​ هم که مدتی می‌شد اصلاً روی زمین آفتابی نشده بود.

«ته‌وتوش رو درآوردم. ظاهراً مارلو غیبش زده و این باعث شده خیلیا نگران بشن. وقتی بعد از قضیهٔ الکساندر تو مصر دیگه‌درد​ پیداش نشد، بعضی از دشمناش ترسیدن که نکنه داره نقشه‌ای علیه‌شون می‌کشه. با خانواده‌اش هم درگیر شدن و شنیدم حتی برای مادرش‌استفاده​ هم دردسر درست کردن. یه نفر داره سعی می‌کنه تحریکش کنه تا آفتابی بشه. تو، ماتیلدا و من فقط تلفاتِ جانبی هستیم.»

«خب حالا‌سطحِ​ چی؟ پرنده آبی‌محدودیت​ هیچ کاری نمی‌کنه؟»

«متوجه نیستی. اون یه تزکیه‌گرِ خیلی سطح‌بالاست، غیب‌شدنِ یهوییش آی‌سی‌پی‌ای‌ها رو‌محدودیت​ هم مضطرب کرده. اونا مستقیماً علیهش کاری نمی‌کنن، ولی تا وقتی‌باید​ کسی بیش از حد تند نره، تو این قضیه دخالتی هم نمی‌کنن.»

لکس که به چند دلیل کلافه بود، گفت: «ولی فقط‌بیرون​ خدا می‌دونه مارلو تا کی قراره غیبش بزنه.» هر روزی‌حیاط‌خلوت​ که آن غولِ سابق دور می‌ماند، برای لکس ام‌پی آب می‌خورد!

«ما این وسط باید چیکار کنیم؟ من نمی‌تونم قاطیِ همچین دعوایی‌انسان‌ها​ بشم، من...» پیش از آنکه لکس بتواند ادامه دهد، کسی درِ خانه‌اش‌آمد​ را با لگد باز کرد و سه مردِ مشکوک واردِ آپارتمانش شدند.

مردِ کوتاه‌قدی که جلوتر از بقیه بود گفت: «به‌به، ببین کی بالاخره برگشته.» گرمکنِ‌مضاعف​ ورزشی به تن داشت، چند زنجیر آویزان کرده بود و سرتاپایش خالکوبی بود. لکس قصد‌دستش​ نداشت از روی ظاهر قضاوت کند، اما قیافهٔ مرد داد می‌زد که بوی دردسر می‌دهد.

لکس محکم پرسید: «شما کی هستین؟ چی می‌خواین؟» ته‌دلش واقعاً می‌خواست از دردسر دوری کند. قرار بود زمین جایی باشد که در آن بی‌سروصدا زندگی کند و‌کند​ توجهِ کسی را جلب نکند. بدش نمی‌آمد جاهای دیگر به دردسر بیفتد، اما خانواده‌اش روی زمین بودند! به‌هیچ‌وجه نمی‌توانست آن‌ها را به خطر بیندازد. پیش از آنکه‌اصلیِ​ مرد بتواند پاسخی بدهد، لکس دست در کوله‌پشتی‌اش برد و هارلی سنگین را بیرون کشید. سلاح را به سمتِ کسی نشانه نگرفت، اما تهدیدِ پشتِ آن آشکار بود.

سه مرد با دیدنِ اسلحه سرِ جایشان‌بچسبد​ ایستادند، اما نرفتند. مردِ کوتاه‌قد درحالی‌که با‌دریافت​ تحسین به سلاح نگاه می‌کرد، سوتی کشید.

«می‌دونی، گرفتنِ مجوزِ حمل واسه یکی از اینا‌مثل​ تو نیویورک خیلی سخته. حتماً دوستای کله‌گنده‌ای داری. ولی‌مخصوص​ عیبی نداره، ما هم فقط می‌خوایم باهات دوست باشیم.»

لکس که هنوز کمی مردد بود، به آن سه نفر چشم دوخت.‌انسان‌ها​ می‌خواست در صورتِ امکان از درگیری پرهیز کند. گوشی را دوباره روی گوشش‌دوی​ گذاشت و گفت: «به پرنده آبی خبر بده چندتا مهمون تو آپارتمانم دارم.»

گوشی را قطع کرد و به‌حال​ کناری انداخت، درحالی‌که موضعش هنوز نسبت‌وقتی​ به آن سه نفر خصمانه بود.

«دوباره می‌پرسم، شما کی هستین و چی‌بچسبد​ می‌خواین؟ مأمورها به‌زودی می‌رسن و مطمئنم به نفعِ‌کرد​ همه‌ست که وقتی اونا میان شما اینجا نباشین.»

مردِ کوتاه‌قد هنوز داشت به اسلحه نگاه می‌کرد. «می‌دونی، یه چیزایی یادم میاد که مارلو همین اواخر یکی از این‌کند​ اسلحه‌ها رو ثبت کرده. خیلی عجیبه که خودش شخصاً این کار رو کرده باشه. اون آدمِ کله‌گنده‌ایه، واسه همچین کارایی‌پیچکِ​ منشی داره، حتی نوچه داره. برام سؤاله، نکنه اسلحهٔ توئه که اون ثبتش کرده؟ شماها باید خیلی با هم صمیمی باشین.»

مردِ کوتاه‌قد حالا پوزخند‌مزایایش​ می‌زد و با چشمانی‌باارزش‌تر​ مشتاق به لکس نگاه می‌کرد.

«من یه گنجینه بهش فروختم، اونم در عوض یه سلاح بهم‌محدودیت​ داد. با این حال، این قضیه به شما ربطی نداره. لطفاً برید،‌کودهای​ قبل از اینکه قاطی کنم. وقتی عصبی میشم انگشتم روی ماشه می‌پره.»

مرد درحالی‌که به افرادش اشاره می‌کرد آرام به عقب بروند، گفت: «هی، باشه باشه. ما رفتیم. ولی فکر کنم از همون اول بد شروع کردیم. ما فقط می‌خوایم باهات‌پرورش​ دوست باشیم، و اگه بشه یه گپِ کوچیک بزنیم. می‌دونی چیه، یه وقت بهت زنگ می‌زنم. بیرون همدیگه رو می‌بینیم، یه جای عمومی، تا لازم نباشه عصبی بشی. فکر کنم‌شاید​ به نفعِ خودتم باشه. بالاخره که دلت نمی‌خواد شایعاتی درباره‌ت پخش بشه. می‌دونی که اینترنت جای دیوونه‌کننده‌ایه، مردم عاشقِ اینن که تئوریِ توطئه دربارهٔ بچه‌های نامشروع و این‌جور چیزا ببافن.»

«رفیق، نمی‌دونم منظورت اینه که من بچه دارم، یا اینکه خودم بچهٔ نامشروعِ کسی‌ام. ولی‌باید​ یه نفر تلویزیونم رو شکسته و بدجور شاکیم، پس اگه همین الان از اینجا گورتون‌خوشبختانه​ رو گم نکنین، فکر کنم تصمیم بگیرم تا وقتی پرنده آبی پیداش میشه همین‌جا نگهتون دارم.»

این بار، لکس اسلحه را مستقیماً به سمتِ مرد نشانه گرفت. مرد جوابی نداد و از آپارتمان بیرون رفت، اما درست‌کند​ قبل از رفتن به لکس چشمک زد. لکس مدتی منتظر ماند و بعد راهروی بیرون را چک کرد و دید خالی‌گنجینهٔ​ است. آهی کشید. این همان هالهٔ معروفِ «بی‌دلیل به دردسر افتادنِ» شخصیتِ اصلی بود که در آن‌همه رمان درباره‌اش خوانده بود؟

ناولها | novelha.net