چپتر 214: چپتر ۲۱۴
0دو روز پس از آنکه لکس پذیرش شد،عقب گروهِ کوچکی واردِ میخانهٔ نیمکتهای کج شدند. همانطورشکافهایی که انتظار میرفت، آنجا کاملاً خالی از مشتری بود.
یکی از مردهامردیم با لحنی کلافه دادخودش زد: «کسی اینجا هست؟»
صدایی از پشتِ پیشخوان جواب داد: «یه لحظه به منصدادارتر وقت بدید، درگیرِ کاریام.» گروه خم شدند و مردِ جوانِ لاغریدراز را دیدند که به حالتِ جنینی در خود جمع شده بود.
مردِ اول عکسی از لکسسنگینتر را جلو برد و پرسید:دقیقه «ما دنبالِ این مردیم، دیدیش؟»
مرد درحالیکه خودش را تاب میداد ووحشت نفسهایش سنگینتر و صدادارتر میشد، جواب داد:مردمکهایش «فقط چند دقیقه، لطفاً. الان در خدمتم.»
مرد از روی پیشخوان پرید و دست دراز کرد تا مردِ رویصدادارتر زمین را بگیرد و گفت: «یعنی چی چند دقیقه؟ پاشو جوابمو بده بچه،زمین نمیدونی با کی طرفی.» اما اوضاع آنطور که معمولاً پیش میرفت، پیش نرفت.
میخانهدار دست دراز کرد و نهتنها گردنِ مرد،نفسهایش بلکه کلِ بدنش را گرفت، چرا که دستشالان بزرگ و به چنگالی غولآسا تبدیل شده بود.
حرفش را تکرار کرد: «گفتم چند دقیقه وقت بده.» اما صدایشلطفاً دیگر صدای انسان نبود. بدشانسیِ مرد این بود که هرگز اینیعنی صدا را نشنید، چون بدنش در چنگالِ میخانهدار لِه شده بود.
بقیهٔ گروه از دیدنِ این منظرهٔ خونبار با وحشت عقب کشیدند و فریاد زدند، اما سروصدایشان فقط میخانهدار را بیشتر کلافهبدل کرد. مردمکهایش باریک و تبدیل به شکافهایی عمودی شد و صورتش کش آمد و به آروارهای غولآسا بدل گشت. فلسهای سبز رویدوباره پوستش را پوشاند، اما پیش از آنکه دگرگونیاش ادامه یابد، رگهای از شعله که از بینیاش بیرون زد، گروه را جزغاله کرد.
با رفعِ مزاحمت، میخانهدار چشمانش رادرحالیکه بست و نفسهای عمیقی کشید وصدادارتر آرامآرام دوباره به شکلِ انسان درآمد.
مرد درحالیکه با خیالِ راحتخودش خودش را آرام میکرد، مدامصدادارتر زیرِ لب میگفت: «نفسِ عمیق بکش.»
لکس با احساسِ شادابی و استراحتِ کامل بیدار شد و درحالیکه کشوقوس میآمد، خمیازهٔ بلندی کشید. اینطور نبود که بیخیال بخوابد و گاردش را پایینپوستش بیاورد، بلکه با حضورِ فنریر در آن حوالی، غافلگیر کردنِ لکس برای هر کسی بسیار سختتر بود. فنریر در تزکیه قوی نبود، اما حواسش لنگهمدام نداشت. نهتنها میتوانست موجوداتِ زنده، میوهها یا اساساً هر چیزِ خوردنیِ آن اطراف را حس کند، بلکه حتی میتوانست احساساتِ اطرافیانش را هم بهدقت تشخیص دهد.
لکس با استفاده از این توانایی،درحالیکه روزِ گذشته را به آشنایی باصدادارتر دیگران در اردوگاه گذرانده بود. در واقع...
لکس سرش را خارانددرحالیکه و درحالیکه از چادرش بیرونسنگینتر میآمد، پرسید: «هی جوئل، آمادهاید؟»
یک مردِ گربهای، یا دقیقتر یک نِکوی مذکر، جوابچند داد: «تقریباً. بقیه دارن وسایلشون رو جمع میکنن، منم دارمزمین صبحونه درست میکنم. همه که غذا خوردن میتونیم راه بیفتیم.»
لکس نگاهی به گروه انداخت و جواب داد: «فکرِ خوبیه.» گروه از پنج پسر و چهار دختر... اِهم، پنج مذکر و چهارگشت مؤنث تشکیل شده بود. جوئل و دوستدخترش نِکو بودند، اما بقیه به نژادهای مختلفِ دیگری تعلق داشتند. آنها گردشگرانی بودند که دورِشکلِ هم جمع شده و گروهی توریستی تشکیل داده بودند؛ آنهم به سرپرستیِ یک جانورِ پرنده که شرکتِ گردشگریِ محلی را اداره میکرد.
ازآنجاکه فنریر آنها را آدمهایی صادق و صمیمی تشخیص داده بود، لکس دستکم تا مقصدِ بعدی بالطفاً گروهشان همراه شده بود. بعد از آن تصمیم میگرفت که با آنها بماند یا نه. گذشته ازطرفی این، برای شناختنِ بیگانههایی که در تعطیلات به سر میبردند، چه راهی بهتر از همراه شدن با آنها؟
طبقِ معمول، لکس روی پشتِ فنریر پرید و این دو برای پیدافقط کردنِ میوه به دلِ جنگل زدند. لکس سعی کرده بود شکارهای واقعیبگیرد هم پیدا کند، اما انگار در نزدیکیِ مناطقِ توریستی حیواناتِ زیادی پیدا نمیشد.
درحالیکه فنریر میدوید، ذهنِ لکس به حرفهای مری دربارهٔ تتسویا کشیده شد. تتسویا با فهمیدنِ جریانِ مهمانخانه، یا حتیزمین اینکه با وجودِ شدتِ جراحاتش نجات پیدا کرده، واکنشِ خاصی نشان نداده بود. فقط یک کیتِ مسافرتیِ شستوشوی صورتبلکه خرید که به او اجازه میداد ظاهرش را برای ۲۴ ساعت تغییر دهد، و بعد مهمانخانه را ترک کرد.
لکس که جای خود داشت، حتیخونبار مری هم از رفتارِ او گیج شدهبیشتر بود. اما کاری از دستِ هیچکدامشان برنمیآمد.
لکس پس از جمع کردنِ میوهٔ کافی، به اردوگاه برگشت و سهمشصدادارتر را با گروه قسمت کرد. حالا که با آنها همراه شده بود،کرد رسمِ ادب حکم میکرد که او هم بهنوعی به گروه کمک کند.
بعد از صبحانه، بهسمتِ مقصدِ توریستیِ بعدیشان، یعنی جزیرهٔ بهشت، راه افتادند. این مکان بهخاطرِ ویژگیِ غیرعادیاش، یعنی شناورپرید بودنِ جزیره، مقصدِ محبوبی بود! این جزیره ساختهٔ دستِ بشر نبود، بلکه کاملاً طبیعی شکل گرفته بود. طبقِ گفتهٔنرفت راهنمای تور، دلیلِ شناور بودنِ جزیره این بود که این جزیره در اصل سیارکی غولآسا با خواصِ مغناطیسیِ غیرعادی بود.
جزیره مدام در آسمانِ بالای درهای بزرگ شناور بود و بههیچوجه نمیتوانست از مرزهایروی دره خارج شود. گمان میرفت که دره میدانِ روحیِ خاصی ساطع میکند که نهتنهاطرفی جلوی سقوطِ جزیره را میگرفت، بلکه مانع از خروجِ آن از محدودهٔ دره میشد.
پس از آنکه بررسیِ کوتاهِ خاندانِ دیمیتری نشان داد جزیره هیچ سنگِ معدنِبیشتر کمیابی در خود ندارد، آنها سطحِ روییِ آن را بهاندازهای که برای رشدِپوشاند گیاهان مناسب باشد بازسازی کردند و آن را به یک مقصدِ توریستی تغییر دادند.
لکس پس از بررسیهای گسترده و همچنین صحبت با افرادِ محلی، فهمید که تمامِ سیاراتِ منظومهٔ ایکس-۱۴ صنعتِ گردشگریِ پررونقی دارند. تا جایی کهکرد لکس متوجه شد، دلیلش این بود که چون تمامِ سیارات کاملاً تحتِ کنترلِ خاندانِ دیمیتری بودند، هیچ جایی برای درگیریهای داخلی وجود نداشت. سیاراتچرا به کشور تقسیم نمیشدند، بلکه بر اساسِ محصولاتِ کشاورزیشان منطقهبندی شده بودند و هیچکدام از جاذبههای توریستی در نزدیکیِ زمینهای مهمِ کشاورزی قرار نداشتند.
فقدانِ درگیریهای داخلیِ گسترده، وجودِ امنیت و جاذبههای گوناگون که روی نژادهای مختلف تمرکزدقیقه داشتند، این سیاره را به مکانی عالی برای صنعتی پررونق تبدیل کرده بود. برایجوابمو مثال، وقتی لکس داشت بهسمتِ جزیره میرفت، فهمید که باتلاقها جاذبهٔ اصلیِ اسلایمها هستند.
چیزِ جالب و غیرمنتظرهٔ دیگری که لکس فهمید، این بود که اسلایمها شهروندانِ درجهیکِ امپراتوریِ یوتون بودند. ظاهراً طبقِ توضیحاتِ کوتاهِ فهرستییعنی که فروشگاه ارائه کرده بود، اسلایمها نهتنها بدونِ محدودیتِ عمر به دنیا میآمدند، به این معنی که هرگز نمیمردند مگر اینکه کشتهبزرگ شوند، بلکه پشتوانهٔ بیچونوچرا و قدرتمندی داشتند؛ تا حدی که امپراتوری به آنها اجازه میداد بدونِ هیچ ویزای بینکهکشانی در قلمرویشان سفر کنند.
این موضوع با تصورِ لکس از موجوداتِ نرم و ژلهمانندی که میتوانستند بدنشان رامردمکهایش تغییر دهند تا فوراً به ترامپولینهایی عالی تبدیل شوند همخوانی نداشت، اما تصمیم گرفتادامه آن را بپذیرد. جهان جای عجیبی بود، او هم باید در تفکراتش انعطافپذیر میبود.
گروهی که لکس همراهشان بود با قطار سفر نمیکردند، بلکه با وسیلهای به نامِ صفحههای شناور میرفتند. این وسیله دقیقاً همان چیزی بوددراز که از اسمش به نظر میرسید؛ سکوی بزرگ و تختی که در هوا بلند میشد و در جهتی که میخواستید پرواز میکرد. البتهبدنش چندین آرایه روی آن بود تا میزانِ وزشِ باد به داخلِ کفه را کنترل کند تا مسافران اذیت نشوند و کسی هم پایین نیفتد.
وقتی به جزیره رسیدند، برای دو روز در هتلی پذیرش شدند تا بعد از آن به سفرشان در جای دیگری ادامه دهند. بازمین اینکه لکس اتاقی رزرو نکرده بود، تقریباً تمامِ سکههای روحی را که با خود آورده بود خرج کرد تا اتاقی بگیرد. این کارچرا برای تحقیقاتش واقعاً خوب بود. او یادداشتهای دقیقی دربارهٔ هتل برمیداشت و به این فکر میکرد که چطور میتواند مهمانخانه را ارتقا دهد.
داریوس در اتاقش نشسته بود و در حالی که برنامهای تماشا میکرد، پیپ میکشید. مدتی از زمانی کهصورتش کسی را استخدام کرده بود تا دنبالِ آن بچهای بگردد که با او دعوا کرده بود میگذشت، و باچشمانش اینکه هنوز با او تماسی نگرفته بودند، به تواناییهایشان اطمینان داشت. بههرحال، قبلاً هم با آنها کار کرده بود.
اما ناگهان، درِ اتاقش با لگد باز شد و پدرش با چنان خشمِ شدیدی درچند چهرهاش واردِ اتاق شد که داریوس هرگز چیزی شبیهِ آن را ندیده بود. نمیدانست چهجوابمو چیزی خشمِ پدرش را برانگیخته بود، اما حدسِ قویای میزد. باید وانمود میکرد بیگناه است.
تا آمد بگوید: «پدر،» پیش از آنکهمیداد بتواند ادامه دهد، چنان سیلیِ محکمی به صورتشلطفاً خورد که بدنش به آنطرفِ اتاق پرت شد!
داریوس گیج، دردمند و وحشتزده، سعی کرد به مهاجمش نگاه کند تا بفهمد دقیقاً چه اتفاقی دارد میافتد. در آن لحظهگفت بود که آنها را دید. گروهی از نگهبانان آنجا بودند که همگی یونیفرمِ نیروهای نخبهٔ خاندانِ دیمیتری را به تن داشتند. دردستش رأسِ آنها مردی میانسال با لباسِ اداری ایستاده بود، اما حتی یک ثانیه هم جای شک نبود که فرماندهی بر عهدهٔ اوست.
«بچهٔ پررو، قبل از اینکه حرف بزنی، بهتره اول به حرفام گوش بدی. برام مهم نیستشکافهایی تو حملهٔ تروریستی دست داشتی یا نه؛ چون با تنها قربانیِ ماجرا دشمنی داشتی، همین الانش همبیرون تو لیستِ مظنونینی. میدونی این یعنی چی؟ یعنی همین الانش هم بدونِ محاکمه به مرگ محکوم شدی.»
با شنیدنِ حرفهای مرد، داریوس با تمامِ وجودتاب حس کرد معدهاش بههم پیچید و قلبش برایدقیقه لحظهای از تپش ایستاد. نه، او نمیتوانست بمیرد!
اما درست در لحظهای که میخواستتاب دوباره حرف بزند، مرد دستش را جلوچند آورد و دهانِ داریوس را محکم بست.
«چه کاری کرده باشی چه نه، همین الانش هم گناهکاری. بهت یه فرصت میدم حرف بزنی، پسدراز بهتره چیزی بشنوم که کمکم کنه اون تروریستها رو ردیابی کنم. اگه چیزی بشنوم که خوشم بیاد، شایدمیخانهدار مجازاتت رو کم کنم. وگرنه، شخصاً کاری میکنم که چیزی ازت نمونه که بخواد تو گور دفن بشه.»
با این حرف، مرد دهانِ داریوس را رها کرد و یک قدم عقب رفت تا به او اجازهٔصورتش صحبت بدهد. تا آن لحظه، ذهنِ داریوس از شدتِ ترس تقریباً از کار افتاده بود. نمیتوانست فکر کند،مزاحمت حتی به راهی برای نجاتِ خودش. نگاهش بهسمتِ پدرش چرخید، اما بهجای حمایت، تنها خشمی لجامگسیخته را دید.
بعد از چند لحظه، وقتی جوابی نداد، مرد دیگرمیداد زحمتِ تلف کردنِ وقتش را با او به خودالان نداد. جلو رفت و سِرُمی را به گردنش تزریق کرد.
یک دقیقه بعدمرد پرسید: «چه ارتباطیتاب با تروریستها داری؟»
داریوس در حالی که ذهنش کاملاً بیحس شده و چشمانش خالی از احساس بود، جواب داد: «چند هفته پیش باهام تماس گرفتن. همون روزی بود که تتسویا مرز رو شکست و به عالمِ بنیان رسید، و وقتی تو یه سفرِ آکادمی میخواستم بهشدستش شبیخون بزنم، بدجوری کتکم زد. اونا پیشنهاد دادن در ازای یه لطف، تتسویا رو برام بکشن. منم از رابطههام استفاده کردم تا حواسِ یکی از نگهبانهای ایستگاهِ فضاییِ شهر رو پرت کنم؛ همون ایستگاهی که برای رفتوآمدِ آدما به این سیارهست. کلاً چندپوشاند دقیقه بیشتر نشد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد، ولی اونا همون رو بهعنوانِ لطف در نظر گرفتن. بعد از اون، دیگه تا مدتها باهام تماسی نگرفتن، طوری که فکر کردم یکی داره باهام شوخی میکنه. تا اینکه ویدیوی کشتنِ تتسویا رو برام فرستادن.»
مرد سر تکان داد، انگار دقیقاً همان چیزی را شنیده بود که انتظارش رامردمکهایش داشت. رو به یکی از مردهای پشتِ سرش کرد و گفت: «کامل بازجوییاش کنید.ادامه همهٔ اطلاعاتی رو که لازم داریم ازش بکشید بیرون. کارتون که تموم شد، بکشیدش.»
داریوس هیچ واکنشی نشان نداد، چون ذهنش هنوز بیحس بود، اما پدرش واکنش نشان داد. او بهجای اینکه غصه بخورد، خیالش راحت شد. اگر داریوس را میکشتند،گفت خشمشان باید فروکش میکرد. یا دستکم این چیزی بود که فکر میکرد، تا اینکه مردِ میانسال رو به او کرد و گفت: «بهخاطرِ بزرگ کردنِ چنین بچهٔحرفش خائنی، تو هم تو جرمش شریکی، چون تربیتِ بهتری براش فراهم نکردی. بهتره به راههایی فکر کنی که میتونی تو تحقیقات کمک کنی، وگرنه اعدامیِ بعدی خودتی.»
پدر رویدیدیش زانوهایش افتاد.درحالیکه کارش تمام بود.