چپتر 549: فصل ۵۴۹
0وقتی لکس به مهمانخانه برگشت، بیدرنگ به سراغِ رویدادِ ماهیگیری نرفت. مهممرزِ نبود چقدر طرفدار داشت؛ وقتی داشت فهرستِ کارهای مختلفش را مرور میکرد،سرزنشش یادِ وظیفهای افتاد که آنقدر مهم بود که نمیشد به تعویقش انداخت.
مستقیماً به ایکس-۱۴۲ آنی منتقل شد و واردِ فروشگاهِ بینهایت شد. نهتنها سفارشِ میوههای آیریسبریِ درخشانش رسیده بود،شکستنِ بلکه پاول حتی یک نهال از درختی که این گیاه را بار میآورد هم برایش جور کرده بود!بلوغِ پاول هشدارهای فراوانی داد که کاشتنش چقدر دشوار است، اما لکس مطمئن بود که لاکپشت از پسِ آن برمیآید.
البته تا وقتی که شنید درخت برای رشد کردن باید روی سطحِ یککردن ستاره کاشته شود. این... این موضوع لایهٔ جدیدی از پیچیدگی به کاشتِ نهالکمکِ اضافه میکرد، اما مطمئن بود که با کمکِ مهمانخانه میتواند راهی برایش پیدا کند.
سپس مسئلهٔ پرداخت پیش آمد. لکس برای دریافتِ سفارشش، یک بارِ دیگر مجبور شد برخی ازاینکه کالاهایی را که از طریقِ مهمانخانه جمعآوری کرده بود، مبادله کند. کمکم داشت از دستِ سیستمیافته کلافه میشد که به او اجازه نمیداد امپیاش را با نرخِ معقولتری به ارز تبدیل کند.
به مهمانخانه برگشت و بیدرنگ توتها را به لاکپشت داد و اومرزِ را از ماجرای نهال باخبر کرد. لاکپشت جواب داد که بهمحضِ اینکهسرزنشش تزکیهاش تمام شود به آن رسیدگی میکند، و سپس به داخلِ لاکش خزید.
در حالی که لاکپشت ناپدید شد، فنریر کاملاً از شکستنِ مرزِ دشوارشلاکش بهبود یافته بود و بهطرزِ عجیبی به لکس وابسته شده بود. هر جاوابسته که میرفت، تولهگرگ دنبالش میرفت و به او میچسبید؛ البته نمیشد سرزنشش کرد.
برخلافِ کارمندانش که نوزاد بودند اما بلوغِ بزرگسالان را داشتند، توله واقعاً نوزاد بود.باید علاوه بر این، کسی که توله بیش از همه به او دلبسته بود، یعنیراهی لکس، بهندرت با او وقت میگذراند و همین باعث میشد بهشدت به او بچسبد.
لکس فقط میتوانست بخندد و بگذارد توله دنبالش بیاید. با توجه به اینکهکرد فنریر میتوانست تا حدودی اندازهاش را تغییر دهد و معمولاً آنقدر بزرگ بود کهکاملاً لکس سوارش شود، اغلب فراموش میکرد که فنریر در واقع هنوز یک توله است.
آن دو در راهِ چاهِ ماهیگیری بودند که لکس یککاملاً اعلانِ سیستم دریافت کرد. کمی جا خورد، چون انتظارِ هیچ اعلانیتولهگرگ را نداشت، اما وقتی آن را خواند در جایش خشکش زد.
اعلانِ جدید: سیارهٔ متصل، زمین، در حالِ گذراندنِ رویدادِ جهانیِ «جنگِ جهانی» است. تمامِ ارزها بهدلیلِ خاموشیِ سراسری ۱۰۰٪ از ارزشِ خود را از دست دادهاند و بهعنوانِ پرداخت برای امپی پذیرفته نخواهند شد. تنها داراییهای فیزیکی واجدِ شرایطِ پرداخت هستند.
اعلانِ جدید: مهمانانِ زمین واجدِ شرایطِ وضعیتِ «پناهنده» هستند و از تخفیفِ ۷۰٪ در تمامِ قیمتها برخوردار خواهند شد. تمامِ پناهندگانِ زیرِ ۱۵ سالِ زمین واجدِ شرایطِ تخفیفِ ۹۹٪ هستند.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
لکس بیدرنگ نزدِ ولماجواب که در اتاقِ خبرتمام بود، آنی منتقل شد.
پرسید: «رو زمین چه خبره؟ شایعهای در موردِ جنگهای عظیمِدرخت جدید نشنیدی؟ انجمنِ نظمِ نوین داره چیکار میکنه؟» هرچند باموضوع وجودِ اضطرابِ درونیاش، باید آرامشش را بهعنوانِ مهمانخانهدار حفظ میکرد.
«جنگ؟ نه، هیچ شایعهای درامپیاش موردِ جنگهای تمامعیار نبوده، انجمن همماجرای تمرکزش رو روی این موضوع نذاشته.»
«خب حواست به این موضوع باشه.خزید یه جنگِ جهانی رو زمین درگرفته.مرزِ تا جایی که میتونی اطلاعات جمع کن.»
مهمانخانهدار بیآنکه منتظرِ جوابِ ولما بماند، آنی به دفترش منتقلمیکند شد. روی صندلیاش نشست تا همگامسازیاش را با مهمانخانه به حداکثربهبود برساند و شروع کرد به زیر نظر گرفتنِ تمامِ مهمانهای تازهوارد.
آنهایی را که از زمین میآمدند جدا کرد و یواشکی به حرفهایشان گوش داد. از اوضاعِسطحِ سیارهاش خبر نداشت و چون جنگ تازه درگرفته بود، بعید به نظر میرسید همهٔ مهمانها هنوزمسئلهٔ از آن باخبر باشند. به احتمالِ زیاد، فقط درگیرِ چیزی بودند که به آن خاموشیِ سراسری میگفتند.
اما دستکم چنداجازه نفری باید یهنرخِ چیزایی میدونستن، مگه نه؟
متأسفانه واقعیت برخلافِ انتظارش بود. نهتنها بیشترِحالی کسانی که از زمین میآمدند میدانستند چهبهبود خبر است، بلکه همه حرفهای مشابهی میزدند.
کلیدواژههایی مثل «بیگانگان»، «سفینهٔجواب فضاییِ غولآسا» و «مهاجمانِتمام هوایی» مدام تکرار میشد.
انگار نگرانیهایشان کافی نبود، بسیاری از مهمانهای زمین از دستیارِ هولوگرامیِ شخصیشان اعلانهاییکردن دریافت کردند. خبرِ اینکه مشمولِ تخفیف میشدند با استقبال روبهرو شد، اما اینکمکِ واقعیت که پولشان هیچ ارزشی نداشت، تقریباً همه را در دم بیپول کرد!
وحشت ومیشد هرجومرج در میانِامپیاش پناهندگان شیوع یافت.
هرچند لکس از شنیدنِ این حرفها بهشدت آشفته شده بود، اما خودش را کاملاً نباخت. منطقهٔ جدیدی تعیینوابسته کرد تا تمامِ پناهندگانِ تازهوارد آنی به آنجا منتقل شوند، تا هرجومرجی که به پا میکردند به بقیهبیش سرایت نکند. افزون بر این، نگهبانان و کارمندانِ زیادی را مستقر کرد تا تمامِ افرادِ تازهوارد را آرام کنند.
هرچند آنها حس میکردند مهمانخانه دارد ازشان سوءاستفاده میکند، اما کاری از دستِ لکس برنمیآمد. امپی یکی از معدود چیزهای سیستم بود که ازعجیبی همان ابتدا خارج از محدودهٔ اختیاراتش قرار داشت. خوشبختانه سیستم میتوانست داراییهای فیزیکیشان را بهعنوانِ پرداخت بردارد، حتی اگر آنها را همراهِ خود نیاوردهوقت بودند. البته این موضوع شاملِ داراییهایی مثلِ ساختمان یا زمین نمیشد. با این حال، چیزهایی مثل مبلمان و ماشینهای دستدوم ظاهراً کاملاً قابلقبول بودند.
اما جزئیاتِ فنی و تدارکاتیِ اینکهپسِ سیستم چطور پرداختها را میپذیرفت، آخرین چیزیکردن بود که ذهنِ لکس را درگیر میکرد.
فریاد زد: «گندش بزنن!» و تصمیم گرفت آنی بهتبدیل زمین منتقل شود. مهم نبود الان چقدر از خانوادهاشتمام متنفر بود، نمیتوانست آنها را به حالِ خود رها کند.
حتی وقتی لکس چند دستور به مریحالی داد و آنی به زمین منتقل شد،بهبود دست از لعنت فرستادن به خانوادهاش برنداشت.
اگر آن آدمهای احمق، حریص، چاق، رویاعصاب وتمام خنگ از او پنهانکاری نکرده بودند، هرگز تصمیمفنریر نمیگرفت نادیدهشان بگیرد و الان در این وضعیت نبود.
مهم نبود چقدر از وضعیتش با خانوادهاش متنفر بود، بیاختیاردرخت فرض را بر حسننیتشان میگذاشت. افزون بر این، پدر و مادرشلایهٔ هر کاری هم که کرده بودند، نمیتوانست خواهرانش را رها کند.
بِل... خب، بِل حتی در جنگ هم گلیمِ خودش را از آب بیرون میکشید، اما دو خواهرِ کوچکترش لیاقتِرسیدگی شرایطِ بهتری را داشتند. متأسفانه، دقیقاً بهخاطرِ همان پنهانکاریهایی که لکس بابتشان به خانوادهاش لعنت میفرستاد، خبر نداشت کهتولهگرگ خانوادهاش روی زمین همگی بدلهای روحی هستند. نهتنها این، بلکه بدلها مدتی پیش همگی از روی زمین ناپدید شده بودند.