چپتر 332: بدون عنوان
0لری درشاو کنارِ دریاچهٔ مهمانخانهٔ نیمهشب، همان که نزدیکِ اتاق بازیابی بود، حمامِ آفتاب میگرفت.میتوانست آننزدیکی، دوستدخترش که یک نِکو (یعنی انسانِ گربهای) بود، راحت چرت میزد. لری هرازگاهی نرمشکلِ دست در موهایش میکشید و سرش را آرام میخاراند که باعث میشد در خواب خرخر کند.
میشد گفت زندگیاش در حالِ حاضر بینقص است، البته اگر این واقعیت نادیده گرفته میشد که هنوز درفلزاتِ سیارهٔ مادریاش فراری بود و شخصِ قدرتمندِ ناشناسی در تعقیبش بود. در همین حال، خانوادهاش هم که بهزمین ماه تبعید شده بودند، بهطرزِ مرموزی ناپدید شده بودند و هیچ نشانی از زندهبودن یا نبودنشان در دست نبود.
نکتهٔ مثبتِ ماجرا این بود که در مدتِ اقامتش در مهمانخانهٔ نیمهشب توانسته بود سنگهای معدنِ جدید وراهاندازیِ عجیبِ بسیاری را جذب کند و تزکیهاش را تا قلمرو هسته طلایی بالا ببرد. علاوه بر این، بهتازگیمثال محمولهٔ جدیدِ دیگری از «خردههای سفینهٔ فضایی» به دستش رسیده بود که با جذبشان، تزکیهاش دوباره ارتقا مییافت.
از وقتی بر قدرتهایش مسلط شده بود، خریدِ چنین خردههایی برایش کاملاً آسان بود، چون میتوانست از آنها برای راهاندازیِ کسبوکاری جدیدمردم استفاده کند. مردم خردهفلزهایشان را به او میفروختند و تنها بهای متقابلی که باید میپرداخت، استخراجِ شکلِ تصفیهشدهٔ فلزاتِ خاصی از درونِ آناستخراجشده خردهها بود. برای مثال، کسی میتوانست یک تن زبالهٔ الکترونیکی به او بفروشد و در ازایش فقط طلای استخراجشده از آن را بخواهد.
بعد از تلاشِ اخیر برای ربودنش در زمین که تنها بهایندلیل توانسته بود از آن جانِ سالم بهدر ببرد که آدمربایانمردم از تزکیهاش خبر نداشتند، لری کموبیش به مهمانخانه نقلمکان کرده بود. با ادارهٔ کسبوکارش از طریقِ اتاقِ گیلد، نهتنها در تزکیهفقط پیشرفت میکرد، بلکه پولِ خوبی هم به جیب میزد. بله، اگر فقط میتوانست قیدِ بندهایش در زمین را بزند، زندگیِ فوقالعادهای میداشت.
درست همانطور که لری غرقِ این افکار بود، حس کرد سایهای روی بدنش افتاده و جلوی نورِ خورشید راخاصی گرفته است. چند لحظه نادیدهاش گرفت، اما وقتی پس از چند ثانیه سایه تکان نخورد، لری یک چشمش راجانِ باز کرد تا ببیند چه خبر است. دو مردِ آسیایی روبهرویش ایستاده بودند و مستقیم به او خیره شده بودند.
بدونِ اینکه از جایش بلند شود پرسید: «میتونم کمکتون کنم؟» با اینکه کسبوکاریآسان را میچرخاند، همهچیز از طریقِ اتاقِ گیلد انجام میشد، در نتیجه هیچکس هویتشمتقابلی را نمیدانست. بههمیندلیل، واقعاً دلیلی نداشت کسی دنبالش بگردد، بهخصوص آدمهایی که نمیشناخت.
«آقای درشاو، امکانش هست چند لحظهوقتی وقتتون رو بگیریم؟ پیشنهادی داریم کهبرایش فکر میکنیم خیلی براتون جالب باشه.»
حالِ خوبِ لری بهسرعت از بین رفت و دوباره دو مردی را که روبهرویش ایستاده بودند برانداز کرد. سعی کرد بهمردم یاد بیاورد که آیا آنها را میشناسد یا قبلاً دیدهشان است، اما چیزی به ذهنش نرسید. دوستدخترش، آیرین، متوجهِ تغییرِ حالِفقط لری شد و او هم بیدرنگ بیدار شد. با خصومتی آشکار به دو مردی که بالای سرشان ایستاده بودند نگاه کرد.
لری از جا بلند شد و پرسید: «در چه موردیه؟» قدش بهتازگی بلندتر شده بود و حالا با قدِ ۶ فوت و ۲ اینچ (۱٫۸۷ متر)، ناگهان دید که دارد از بالا به آن دو مرد نگاه میکند. به نظر میرسید این تغییرِ زاویهٔکموبیش دید تأثیری رویشان نداشته باشد، چرا که مردی که قبلاً حرف زده بود ادامه داد: «من و همکارم برای موکلمون کار میکردیم و دنبالِ یه قلمروی فرعیِ مرموز میگشتیم. توی زمین بالاخره یه سرنخ پیدا کردیم، اما شخصِ موردنظر که اطلاعاتِ مربوطه رو داره،نخورد حاضر به همکاری با ما نشد. با کمی تحقیقاتِ خصوصی، تونستیم بفهمیم که اون شخص ارتباطِ نزدیکی با خاندانِ درشاو داره. امیدواریم بتونیم با شما به توافق برسیم تا کمکمون کنید. صرفنظر از اینکه اون شخص چیزی میدونه یا نه، دستمزدِ وقتتون رو میگیرید.»
لری درحالیکه به حرفهایشانمییافت و احتمالِ واقعیبودنش فکرخریدِ میکرد، لبهایش را جمع کرد.
«اوه، باید بگم، گمان میره قلمرویوقتی فرعیای که دنبالشیم، هم روی ماه وکاملاً هم روی زمین راهِ ورودی داشته باشه.»
لری که تازه داشت به این فکر میکرد که آیا این آدمها راست میگویند یا نه،آنها ناگهان جا خورد. مدتها پیش با خودش فکر کرده بود که بعد از تبعیدِ خانوادهاش به ماه،خاصی آنها مخفیانه زندانی یا کشته شدهاند، اما وجودِ یک قلمروی فرعیِ مخفی احتمالِ دیگری را نشان میداد.
درست وقتی میخواست سؤالاتِ بیشتری بپرسد،استفاده مردِ ناشناسی که از پشتِ سرِ لریباید میگذشت زیرِ لب گفت: «دارن دروغ میگن.»
این بار هم لری و هم مردِ آسیایی که در حالِ حرفزدنکاملاً بود، جا خوردند. برگشتند و نوجوانِ ناشناسی را دیدند که از کنارشانتنها میگذشت و حتی نگاهشان هم نمیکرد، انگار که اصلاً چیزی نگفته بود.
لری که ناگهان هوشیاریاشارتقا را به دست آورده بود،خریدِ از پسرک پرسید: «منظورت چیه؟»
به آنها نگاه کردمییافت و پرسید: «ها؟ دارینخریدِ درمورد چی حرف میزنین؟»
لری توضیحآنها داد: «گفتیراهاندازیِ دارن دروغ میگن.»
مردِ آسیایی با لحنی مؤدبانه اماقدرتهایش سرد پرسید: «در واقع، مایلم بدونمکاملاً انگیزهتون از دخالت تو کارِ ما چیه.»
نوجوان پرسید: «من اصلاً همچین حرفی نزدم. من شما رو نمیشناسم. آخه چطور میتونم بگم کهمیتوانست تقریباً تمامِ حرفای این مرد دروغه؟» لحنِ سؤالش بهشدت ساختگی بود، انگار بازیگرِ خیلی بدی داشتتصفیهشدهٔ نقشی را بازی میکرد. اما در نگاهِ مردِ آسیایی، این کار صرفاً مسخرهکردنِ او به نظر میرسید.
«بچه، بهت توصیه میکنم سرت به کارِ خودت باشهچنین و تو کارِ بقیه دخالت نکنی. یه حرفِ نسنجیدهراهاندازیِ یا شوخیِ اینجوری میتونه بدجوری تو رو تو دردسر بندازه.»
پسرک با ذوقوشوقِ فراوان جواب داد: «دیدی؟ میتونی راستشو بگی.» و بعدمتقابلی ادامه داد: «یعنی، آره، آره، حق با شماست. من تو کارِ بقیهزبالهٔ دخالت نمیکنم.» با گفتنِ این حرف، بیدرنگ چرخید و بهسرعت دور شد.
سکوتی معذبکننده میانِ لری ووقتی آن دو مرد حاکم شدخردههایی و آنها فقط نگاهی ردوبدل کردند.
مردِ آسیایی کارتِ ویزیتی به لری داد و گفت: «لطفاً به این موضوع فکر کنید. اگهمیتوانست لازم میدونید، میتونید قبل از تماس گرفتن خودتون در این باره تحقیق کنید. من سوزوکی هستم. چندفلزاتِ روزِ دیگه دوباره به مهمانخانه سر میزنم و اون موقع میتونیم بیشتر در این مورد صحبت کنیم.»
لری کارتدوباره را گرفت ووقتی فقط گفت: «حتماً.»
آن دو مردبرای رفتند و لری ومردم دوستدخترش را تنها گذاشتند.
وقتی دوباره تنها شدند، لری دیگر حوصلهٔ آفتابگرفتنخریدِ نداشت. به مسیری که نوجوان رفته بود نگاه کردبرای و پس از لحظهای مکث، از همان راه رفت.
در گوشهای دیگر از مهمانخانه، راگنار پدیدار شد و سه نفرِ دیگر نیز پشتِ سرشچون آمدند. آنها هم ژنرال بودند و هرکدام ناوِ فرماندهیِ خودشان را داشتند. از نظرِ قدرتاستخراجِ و سابقه، با راگنار برابر بودند. اما از نظرِ تجربه، بسیار بالاتر از او قرار میگرفتند.
در چند هفتهٔ گذشته، ژنرالها مشغولِ بحث دربارهٔ چگونگیِ بررسیِ حضورِ یک جورلامآسان در کهکشانشان بودند. با وجودِ اینکه راگنار دربارهٔ مهمانخانهٔ نیمهشب و بهویژه مهمانخانهدارِ مرموزباید به آنها خبر داده بود، تکیه بر مهمانخانه روشی نبود که بخواهند انتخابش کنند.
دلیلش این بود که با مسئلهای بهشدت جدی روبهرو بودندتنها که به بالاترین سطحِ احتیاط و رازداری نیاز داشت. تکیهدرونِ بر مهمانخانهداری با پیشینهٔ نامعلوم، بیش از حد خطرناک بود.
با این حال، در نهایت مهمانخانه به آخرین نقشهٔ اضطراریِ آنها تبدیل شد. اگر بقیهٔ راههاآنها به بنبست میرسید، چارهای جز پذیرشِ خطراتِ خاصی نداشتند. هر چه باشد، اگر یک جورلام بالغ میشد،خاصی نهتنها کهکشانِ خودشان، بلکه تمامِ کهکشانهای همسایه و حتی کلِ امپراتوریِ یوتون در معرضِ خطر قرار میگرفت.
اما قرار نبود جزئیاتِ مأموریت را مستقیماً در اختیارِ کسی بگذارند. بایدبرایش از صلاحیتِ شخصی که قرار بود به آنها کمک کند مطمئن میشدند؛میفروختند بنابراین، تصمیم گرفتند فهرستی از کارهای دشوار را بهعنوانِ آزمون آماده کنند.
راگنار از دستیارِارتقا هولوگرافیکِ شخصیاش پرسید: «میشهمسلط با مهمانخانهدار ملاقات کرد؟»
«متأسفانه در حالِ حاضر مهمانخانهدارکسبوکاری حضور ندارند. اما در صورتِ تمایل،بهای میتونید با دستیارِ مهمانخانهدار ملاقات کنید.»
«پس لطفاً از دستیارِ مهمانخانهدار بخواه که بیان. یه سری مأموریت دارم کهآسان میخوام تو اتاقِ گیلد ثبتشون کنم، اما شرایطِ خاصی دارن و مناسب نیستن کهباید به همه نمایش داده بشن. پاداشِ مأموریتِ اول حدودِ ۱۰۰ تریلیون امپی خواهد بود.»
پیش از آنکه هولوگرام حتیمییافت بتواند جوابی بدهد، آواتاری از مریخردههایی مقابلِ راگنار و بقیه ظاهر شد.
مری با ملایمت گفت: «مهمانانِ عزیز، لطفاً بفرمایید به جای مناسبتری بریم تا دربارهٔچون کار صحبت کنیم.» همزمان، هر نوع اعلانی را که به ذهنش میرسید فرستاد تامیپرداخت توجهِ لکس را جلب کند. مشکلِ انرژیِ آنها احتمالاً همین الان حل شده بود.
یکی از ژنرالهای همراهِ راگنارکسبوکاری پرسید: «بانوی جوان، اگه جسارتتنها نیست، مهمانخانهدار بهاینزودیها وقتشون آزاد میشه؟»
مری با خونسردیِ تمام جواب داد: «مهمانِ عزیز، من نمیتونم دربارهٔ برنامهٔکاملاً کاریِ مهمانخانهدار حدسی بزنم. هر چه باشه، ایشون برای انجامِ کاری قلمروی خاستگاهبهای رو ترک کردن. ممکنه فردا برگردن، یا شاید هم کمی بیشتر طول بکشه.»
اما این جواب باعث شد ژنرالها نگاهِ معناداری به یکدیگر بیندازند.خردههایی فقط راگنار چندان جا نخورد. هر چه باشد، برای کسی کهمردم میتوانست یک کیهانی را استخدام کند، این موضوع نباید مسئلهٔ بزرگی میبود.
در همان لحظه، متوجهِ هالهٔ آشنایی شد. نگاهی به کوهستانِخردههایی نیمهشب انداخت و اژدهای عظیمی را دید که دورِ قلهاستفاده حلقه زده و به خواب رفته است. سرِ جایش خشکش زد.