چپتر 572: نامشخص
0لکس بیدرنگ فنِ «دریدن» را روی رباتی که حرف زده بود به کارحملاتی بست. اما همانطور که از مدتها پیش شک داشت، این فن هیچ اثریچرا نداشت. مهم نبود، بدش نمیآمد کارها را از نزدیک و تنبهتن پیش ببرد.
در حالِ حاضر، روی مشتهایش پنجهبوکسهای آهنیای پوشیده بود که از اتاقِ گیلد خریده بود. برخلافِ پنجهبوکسهای آهنیِ معمولی، اینها میتوانستند با استفاده از انرژیِ روحیِ لکساهریمن شارژ شوند. وقتی شارژ میشدند، دفعهٔ بعدی که با چیزی تماس پیدا میکردند، فورانِ متمرکزی از انرژی آزاد میکردند. این ویژگی، در کنارِ قدرتِ بدنیِ مضحکِ لکس،پرتابکردنشان باعث میشد نیازی به هیچ فنِ روحیای نباشد. زورِ بازوی خالص برای از پا درآوردنِ هر دشمنی که با آن روبهرو میشد کافی بود، دستکم تا الان.
دقیقاً به همین دلیل بود که لکس خودش را به سمتِ رباتی که پیشتر حرفمیآمد زده بود پرتاب کرد و لگدی به تنش زد. نمیخواست آن را خیلی زود شکست دهد.درید نمیدانست رباتها درد را حس میکنند یا نه، اما قطعاً از لذتِ کتکزدنِ بیرحمانهاش خبر داشت.
سربازها که بالاخره کمی نفسِ راحت کشیده بودند و از این فرصت برای جمعوجورکردنِ خودبیآنکه استفاده میکردند، در شوک فرو رفتند. آنها هنگامِ مبارزه برای جانشان میجنگیدند و بهسختی دوام آوردهنقابدار بودند. با این حال، همین رباتها در برابرِ اهریمنِ نقابدارِ عجیب، چیزی جز عروسکهای پارچهای نبودند.
اهریمن بیآنکه به حملاتی که بر تنش فرود میآمد توجهی کند، یکی از رباتها را با لگد به آسمان شوت کرد. اما این فقطحملاتِ مقدمهای برای حملاتِ بیشتر بود، چرا که بلافاصله پس از آن، اهریمنِ نقابدار مشتی به رباتی دیگر زد و آن را از هم درید.بلند سپس دستوپای در حالِ شکستنِ ربات را گرفت و شروع کرد به پرتابکردنشان به هوا، به سمتِ رباتی که با لگد بالا فرستاده بود.
اما پس از چند لحظه، چون هنوز راضی نشده بود،رفتند بلند به هوا پرید و با لگد ربات را بهبرابرِ زمین برگرداند، طوری که در محلِ برخوردش گودالی ایجاد شد.
تا الان، زرهی که به تن داشت از حرارتِ لیزری که به آنحملاتی میخورد سرخ شده بود و حتی داشت ذوب میشد. با این حال، برایچرا مردی که در موادِ مذاب شنا کرده بود، سوختنِ لباس چه اهمیتی داشت؟
او حتی سرعتش را کم نکرد و به لگدکوبکردنِ رباتِ اول ادامه داد. اما اهریمنبیآنکه حسابشده عمل میکرد. او ربات را فوراً با حمله به هستهٔ بدنش که در مرکزبلافاصله قرار داشت، نابود نکرد. در عوض، به دستوپاهایش حمله کرد و آرامآرام آنها را خرد کرد.
دیگر شلواری که پایش بود رسماً آتش گرفته بود و زرهش داشت از روی بدنش ذوب میشد و میریخت، اما اوشوت حتی ذرهای از سرعتش کم نکرده بود. چند ربات برای حمله به او نزدیک شده بودند، اما نهتنها حملاتِ فیزیکیشان مانعش نشد،لحظه بلکه همانطور که پیشتر انجام داده بود، دستوپایشان را کَند و از آنها بهعنوانِ سلاح برای لهکردنِ رباتِ زیرِ پایش استفاده کرد.
صحنهٔ عجیبی رقم خورد؛ سربازانِ انسانی مبهوت مانده بودند و توانِ هرهنگامِ کاری از آنها گرفته شده بود، و رباتهای باقیمانده نیز بالاخره دست ازپارچهای شلیک برداشتند و آرامآرام شروع کردند به عقبنشینی از آن اهریمنِ سراپا شعلهور.
اما همهچیز، فارغ از اینکه چقدر عجیب بود، بالاخره بایدنبودند به پایان میرسید. رباتی که لکس داشت خردش میکرد بالاخرهآسمان از کار افتاد و زیرِ رگبارِ ضرباتِ بیپایانِ لکس متلاشی شد.
لکس وقتی فهمید هدفش از بین رفته است، ناگهان سرش راعروسکهای بالا آورد و بالاخره متوجه شد که اوضاع چقدر عجیب است. انسانهاآسمان و رباتها، همه با ترس و بهت به او خیره شده بودند.
با نشستنِ یک قطره عرق بر پیشانیاش، تازه فهمید که تجهیزاتش آتش گرفتهحملاتی است. سپرِ امپراتوری را دورِ خود برپا کرد، مادهٔ چسبناک و ذوبشدهای را کهبلافاصله به تنش چسبیده بود کَند و یک دست زرهِ نو و دقیقاً مشابه پوشید.
سپرِ امپراتوری را برداشت و آماده بود تا نبرد را ادامه دهد. با این حال،میجنگیدند دیدنِ او در لباسهای نو، همه را حتی بیشتر از آشوبی که به پا کردهفرود بود ترساند. اینکه او زرهِ اضافی آماده کرده بود... یعنی چنین رفتاری برایش عادی بود.
یکی از سربازهایی کهبرابرِ پیشتر به او شلیکعروسکهای کرده بود، از هوش رفت.
رباتها نیز شلیک به او را بهکلی متوقف کرده بودند و از دور تماشا میکردند. این همه توجه...میآمد لکس را کمی معذب میکرد. او فقط داشت کمی حرصش را خالی میکرد، واقعاً نیازی بود با اودستوپای اینطور رفتار کنند؟ مگر اینجا جنگ نبود؟ چطور کارهای او از جنگیدن با یکدیگر تا پای مرگ ترسناکتر بود؟
برای مدتی کوتاه،حال همه بیحرکت ماندند. هیچکسعجیب نمیدانست قدمِ بعدی چیست.
سپس یکی از رباتها جلوفرصت آمد و برای نخستین بار، تلاشآنها کرد با انسانها ارتباط برقرار کند.
ربات با صدای الکترونیکیِ بسیار کلیشهای حرف زد،عروسکهای چیزی که هیچکس انتظارش را نداشت: «انسان، فرماندهِ عملیاتکند میخواد با شما صحبت کنه. تماس رو قبول میکنید؟»
لکس از میزانِ ادبی که رباتها ناگهان نشاناهریمنِ میدادند جا خورد، اما فرصتِ ارتباط با آنهاحملاتی را رد نکرد. شاید بالاخره میفهمید چرا حمله کردهاند.
لکس گفت: «باشه،» و بهسمتِ ربات رفت. وقتی رودرروپارچهای شدند، ربات دوباره حرف زد، هرچند این بار با صدایلگد الکترونیکیِ متفاوت و زنانهتری، البته اگر چنین چیزی ممکن بود.
«آیوتا-۳۳۶ صحبتراحت میکنه. تو رهبرِفرصت انسانهای محلی هستی؟»
«من نه رهبرِ انسانهام، نه نمایندهٔ هیچکس روی زمین. برای کارِ شخصی اینجام که شما دارید مختلشکند میکنید. میشه توضیح بدید چرا یهو به این سیاره حمله کردید؟ تا جایی که میدونم، ساکنانِ این سیارهربات نباید هیچ خصومتی با موجوداتِ بیگانه داشته باشن، منابعِ اونقدر ارزشمندی هم ندارن که باعثِ چنین حملهای بشه.»
با استفاده از حسِ ششمش، لکس میفهمید کسی که دارد باعروسکهای او حرف میزند، به دلیلی نامعلوم بهشدت از دستِ شخصِ اولگد شاکی است. چه کار کرده بود؟ هیچچیز. چرا هدف قرار گرفته بود؟
«ساکنانِ این سیاره با به بردگی گرفتنِ هوشِ مصنوعیِ خودآگاه، قانونِ بینکهکشانی رو زیر پامیآمد گذاشتن. فارغ از شرایط، تمامِ ساکنانِ این سیاره مجرم شناخته شده و به بردگی یادیگر مرگ محکوم شدهن. مسالمتآمیز تسلیم بشید تا بهتون اجازهٔ زندگی داده بشه. مقاومت کنید، میمیرید.»
«من تاحالا اسمِ این قانون رو نشنیدهم و هیچی هم از بردگیای که میگیدجانشان نمیدونم. یهکم بیرحمانه نیست که کلِ یه سیاره رو بهخاطرِ جرمی که حتی روحشون همحملاتی ازش خبر نداره مجازات کنید؟ بماند که بیشترِ مردم هیچ ربطی به این جرم نداشتهن.»
«بیربطه. تمامِ موجوداتِ زندهٔبرابرِ این سیاره محکوم شدهن. جوابپارچهای ندادنت رو بذارم بهحسابِ سرپیچی؟»