چپتر 209: پول رو بزن به جیب، عزیزم
0لکس بعد از چند دقیقه دویدن و سرانجام ورود به خیابانی شلوغ، واردِ مغازهای تصادفی شد وچسبزخمی با گذاشتنِ یک سکهٔ روحی در دستِ مغازهدار، خواست از دستشویی استفاده کند. این رشوهٔ آشکار، درمعجون کنارِ صورت و لباسهای خونآلودش، مغازهدار را واداشت تا بیدرنگ او را به سمتِ دستشویی راهنمایی کند.
تمیز کردنِ لباسها نسبتاً آسان بود، چرا که خون بهراحتی از روی موادِ مصنوعیِ سازندهٔ آنها شسته میشد. شمشیرش را هم تمیز کرد و سریع بررسی کرد تاروانی ببیند آیا روی بقیهٔ تجهیزاتش خونی ریخته است یا نه. وقتی کارش تمام شد، لکس جعبهٔ کمکهای اولیهای از کیفش بیرون کشید و در آینه به خودش نگاهصفر کرد. پیش از این هرگز چنین کاری نکرده بود، و با اینکه آدمِ دلنازکی نبود، باز هم پیش از شروع باید خودش را از نظرِ روانی آماده میکرد.
اتفاقی مثلِ فرونرفتنِ سوزن در پوستش بهخاطرِ دفاعِ بالایش رخ نداد، چون لکس مطمئن شده بود تجهیزاتی مناسبِ بدنش تهیه کند. با اینکه سوزن بهآسانی درزمانی پوستش فرو نمیرفت، اما کار را راه میانداخت. لکس با داشتنِ تجربهٔ صفر و تنها با تکیه بر ویدیوی آموزشیِ یوتیوبی که مدتها پیش دیده بود، بخیههاینمیداد تمیزی نزد، اما توانست زخمِ روی شقیقهٔ چپش را ببندد. برای پنهان کردنِ کارِ ناشیانهاش چسبزخمی روی آن زد و یک بطری شبنمِ بوتلام را سر کشید.
داشتنِ معجونی برای درمانِ سریع خیلی به کار میآمد، و لکس قصد داشت تا زمانی که میتواند از آن بهره ببرد، چرا که بهمحضِ ورود به عالمِ بنیان، این معجون دیگر رویش اثری نداشت.نداشت در وضعیتِ فعلی، از آنجا که تن، روح و ذاتش با هم ترکیب شده بودند، تواناییِ بهبودیاش همین حالا هم کندتر شده بود. با این حال لکس اصلاً اهمیتی نمیداد، چرا که اگر حتیرفته کمی ضعیفتر بود... هر بار که به این موضوع فکر میکرد لرزه بر تنش میافتاد، و احساسِ گناهش از اینکه میخواست آن آدمها را بکشد مدتها بود که دود شده و به هوا رفته بود.
شاید اگر واقعاً کسی را میکشت، واکنشِ متفاوتی نشان میداد، اما در وضعیتِ فعلی، برای لکس سخت بود که حسیبوتلام جز خشم داشته باشد. یک عمر تماشای تلویزیون و خواندنِ رمان به او میگفت که شاید باید در برابرِ این فکرآنجا واکنشِ منفی نشان میداد، اما راستش را بخواهید هیچ حسِ بدی نداشت و اصلاً حوصله نداشت بیشتر به آن اهمیت بدهد.
وقتی کارش تمام شد، لکس سریع لباسهایش را پوشید و بیرون رفت و از مغازهدار پرسید آیا چیزی شبیهِ تاکسی پیدا میشوددلنازکی یا نه. پیدا میشد، و دیری نپایید که لکس خود را نشسته در کابینی پرنده یافت که در هوا بهسمتِ مقصدش میتاخت. اینبدنش «ایرپاد»، همانطور که صدایش میکردند، فقط آنقدر جا داشت که مبلی برای نشستنِ لکس و یک صفحهٔ هولوگرام روبهرویش در آن جا شود.
تجربهٔ شگفتانگیزی بود، اما متأسفانه لکس تازه کاوش در تلویزیونِ بینکهکشانی را شروع کرده بود که کابین توقف کردبوتلام و با باز شدنِ درهایش، فروشگاهِ بینهایت نمایان شد. از آنجا که لکس قصدِ رفتن داشت، عمراً مأموریت را نیمهکارهفعلی رها نمیکرد. او مدتی را صرفِ فکر کردن به این موضوع کرده بود که دقیقاً چه چیزی به فروشگاه بفروشد.
طبیعتاً، تمامِ اقلامی که مهمانخانه تأمین میکرد را در نظر گرفته بود، حتی نیلوفری که به پشتش بسته بود، امامیآمد ناگهان فکری به ذهنش رسید. از آنجا که فروشگاه همهچیز میفروخت، احتمالاً همهچیز هم میخرید؛ از جمله اطلاعات. در موردِترکیب اطلاعات، چیزهای زیادی برای فروش وجود داشت، از جمله اطلاعاتِ مربوط به اینکه پدرِ لورتای دیو، تزکیهگری فوقالعاده قدرتمند است.
اما لکس نمیخواست خودش را درگیرِ فروشِ اطلاعاتِ شخصیِ مهمانهایش کند، چرا که ممکن بود در آینده دردسرسازبطری شود. با این حال، چیزی را به یاد آورد که زمانی حسرتش را میخورد. اطلاعاتِ دقیقی را که دراثری این موردِ خاص از سیستم گرفته بود یادداشت کرد و میخواست ببیند آیا فروشگاه آن را میخرد یا نه.
واردِ مغازه شد و درحالیکه بارِ دیگر از اینکهکیفش مغازه چطور به این راحتی او را از سایرِ مهمانهانکرده جدا کرده بود شگفتزده شده بود، بهسمتِ مغازهدارِ آشنا رفت.
لکس گفت: «سلام رفیق، چندتا چیزنزد برای خرید دارم، و همینطور چندتا چیزپنهان برای فروش. امیدوار بودم بتونی کمکم کنی.»
مغازهدار با لحنینزد صمیمی گفت: «باشقیقهٔ کمالِ میل کمکتون میکنم.»
«دفعهٔ پیشیوتیوبی اسمتون رو نپرسیدم،بخیههای راستی من لکسم.»
«چقدر بیادبی از من بود.تمام اسمِ من پاول گرانته. ازبیرون آشنایی با شما خوشوقتم، لکس.»
لکس درحالیکه کیفی را که تتسویا به او داده بود از روی شانهاش برمیداشت، گفت: «من هم همینطور، پاول، من همدرمانِ همینطور. خب پاول، من با یه معمای کوچیک روبهرو شدم و امیدوار بودم بتونی کمکم کنی. بیشترِ چیزایی که قصدِ فروششونذاتش رو دارم باید برات خیلی راحت باشه که ارزیابی کنی. اما یه چیزی دارم که نگرانم نتونی ارزشِ واقعیش رو تشخیص بدی.»
«اوه؟ لطفاً بیشتر توضیح بدید، هر کمکیچپش از دستم بربیاد دریغ نمیکنم. بهتون اطمینان میدم،شبنمِ تا وقتی معامله واقعی باشه، هرگز ردش نمیکنیم.»
«ببینید، مسئله دقیقاً همینه. من اطلاعاتی دارم که میخوام بفروشم، اونم اطلاعاتِ خیلیبرای باارزشی. حالا، خودم میدونم اطلاعاتی که میفروشم دقیقه، اما چطور شما رو قانعداشت کنم که راسته؟ چون اگه تحویلش بدم و باورتون نشه، ضررِ بزرگی برام میشه.»
پاول سر تکان داد و گفت: «منظورتون رو میفهمم. معمولاً اطلاعات ازآینه منابعِ معتبر میاد، اما کسی که هنوز شهرتی نداره باید چیکار کنه؟باز البته، ما چند راه برای تأییدِ اعتبارِ اطلاعات داریم. لطفاً دنبالم بیایید.»
پاول چفتی را در کنار باز کرد و پیشخان را بالاببندد داد تا راهی باز شود و لکس بتواند به پشتِ فروشگاهخیلی برود. لکس بهدنبالِ مغازهدار واردِ اتاقی شد، اما بهمحضِ ورود مکث کرد.
این اتاق انگار از توی فیلمها بیرون آمده بود. همهچیزِ اتاق سفید بود، از دیوارها گرفتهبوتلام تا مبلمان و حتی تابلوهای نقاشی که با طیفهای مختلفِ رنگِ سفید کشیده شده بودند. وسطِ اتاقاثری دو مبل روبهروی هم قرار داشتند و میزی بینشان بود. روی میز یک گویِ سفید قرار داشت.
پاول با صدایی که در حدِ نجوا پایین آمده بود گفت: «لطفاً بفرمایید بنشینید.» آنجا بودناشیانهاش که لکس متوجه شد لباسهای مرد هم تغییر رنگ داده و سفید شده است. پایین راعالمِ نگاه کرد؛ لباسهای خودش هم با اینکه دقیقاً همان شکلِ قبلی را داشتند، سفید شده بودند.
لکس گفت: «اتاقِ عجیبیه.» و باجعبهٔ تعجب متوجه شد که حتی صدای خودشخودش هم ناخواسته به نجوا تبدیل شده است.
با کنجکاوی روبهروی پاولبخیههای نشست. پاول یک مچبندِزخمِ کاغذیِ سفید احضار کرده بود.
«ما برای تأییدِ اعتبارِ اطلاعات از دو روش استفاده میکنیم که هر دو تو این اتاق به کار میرن. میتونید این مچبند رو دستتون کنید، دستتون رو روی گوی بذارید و اطلاعاتی رو که میخواید بفروشید بهآنجا من بدید. مچبند تشخیص میده که دروغ میگید یا نه، و اگه دروغ بگید تغییرِ رنگ میده. اما این معمولاً کافی نیست، چون خبرچینها گاهی خودشون هم اطلاعاتِ غلط دریافت میکنن. قاضیِ دوم این گویه، چون کارمای شمانشان رو در رابطه با اطلاعاتی که میدین میسنجِ. اگه کسی در شما یا اطلاعات دست برده باشه، گوی متوجه میشه. اگه از هر دوی این آزمایشها رد بشید، ما اطلاعاتِ شما رو درست و دقیق در نظر میگیریم.»
لکس مچبند را دستش کرد، اما پیش از اینکهزخمِ دستش را روی گوی بگذارد، پرسید: «اگه اطلاعات بینهایت باارزششبنمِ باشه چیکار میکنید؟ مطمئنید که میتونید پولش رو درستوحسابی بدید؟»
«این ضمانتِ فروشگاهِ بینهایته.کارش تا وقتی معامله واقعیاولیهای باشه، ما از پسش برمیاییم.»
لکس ابرویی بالا انداخت و تصمیم گرفت امتحانش کند. با این کار چیزی را از دست نمیداد، چونشبنمِ صرفاً داشت اطلاعاتی را میداد که به دردِ خودش نمیخورد. با خودش فکر کرد اگر در بدترین حالتاثری فروشگاه نتواند اطلاعاتش را بخرد، چه بر سرِ مأموریت میآید. هرچه باشد، اطلاعات مستقیماً به سرورانِ دائو اشاره داشت.
«مدتی پیش، تونستم مخفیانه اطلاعاتی دربارهٔ یک شیءِ یکتا به نامِ النگوی نارن به دست بیارم. این النگو در واقع یک کهکشانِ کامله که به شکلِ النگوبهمحضِ فشرده شده، و میشه بدونِ هیچ عواقبِ مضری دست کرد. کسی که النگو رو دستش میکنه، میتونه از هر چیزی که درونِ اون کهکشان هست استفاده کنهضعیفتر و کنترلش رو به دست بگیره. هالهٔ النگو رو نمیشه فروخورد و تمامِ تزکیهگرانِ عالمِ سرورِ دائو در شعاعِ ۹۹ میلیون سالِ نوری میتونن بهراحتی شناساییاش کنن.»
لکس به مچبند و گوی نگاه کرد، اما هیچکدام واکنشی نشان ندادند. با این حال، وقتی بهچسبزخمی پاول نگاه کرد، واکنشِ او بسیار رضایتبخش بود. دهانش از شدتِ شوک باز مانده بود و بهمعجون گوی خیره شده بود تا هر نشانهای از دروغ یا دستکاری را ببیند، اما هیچ خبری نبود.
اما با وجودِ شوکی که به او وارداولیهای شده بود، بهسرعت به خودش آمد و باهرگز گرما و اشتیاقِ یک عاشق به لکس لبخند زد.
«لکس، نه نه، آقایبخیههای لکس، شما احیاناً چیزی دربارهٔشقیقهٔ مکانِ النگو میدونید؟ یا صاحبش؟»
لکس با خندهای کوتاه جواب داد: «متأسفانه نه.» خودش یک بار تا مرزِ تصاحبِ آن پیش رفته بود، اما با وجودِقصد اینکه داشتنِ ثروتِ یک کهکشانِ کامل وسوسهانگیز بود، از دست کشیدن از آن پشیمان نبود. سعی کرد به این موضوع فکرتواناییِ نکند که حتی امپراتوریِ یوتون هم با وجودِ داشتنِ کهکشانهای بسیار، قادر نبود ثروتِ یک کهکشانِ کامل را بینقص به کار بگیرد.
پاول با حسرتِ واقعی در چهرهاش جوابنزد داد: «چقدر مایهٔ تأسفه.» اما بهسرعت خودشپنهان را جمعوجور کرد و به موضوعِ اصلی برگشت.
«آقای لکس، اطلاعاتی که دادید واقعاً باارزشه، هرچند هیچ اطلاعاتی دربارهٔ مکانشآینه ندارید. اول، میخوام ازتون تشکر کنم که برای این موهبت به فروشگاهباز اعتماد کردید. دوم، میخوام بپرسم، دوست دارید چطور پولتون رو دریافت کنید؟»