چپتر 129: بدون عنوان
0سربازها لحظهای لکس را که هنوز در قالبِ لئو بود برانداز کردند و خیلی زود به ایناگه نتیجه رسیدند که جوانی بیتجربه است. این موضوع باعثِ آرامشِ او نشد، چون از همان ابتدا قصدرتبه نداشت لکس را فریب دهد. فقط از این ناامید شده بود که بازدهیِ دورهٔ آموزشیشان پایین میآید.
او گفت: «چند نکته دربارهٔ جهان هست که باید به خاطر بسپاری. طبقِ اطلاعاتِ ما، تمدنِتکنولوژیِ شما به سفرِ میانستارهای دست پیدا نکرده و تمدنهای بیرونی هم با اون تماسی نگرفتن، برای همینرتبهٔ بعیده به این اطلاعات نیاز پیدا کنی، ولی زندگی غیرقابلپیشبینیه، پس بهتره در هر صورت حفظشون کنی.
«اولین چیزی که باید بهش توجه کنی سطحهای تمدنه. اولین و ابتداییترین سطح با تمدنی شناخته میشه که نتونسته دنیای مادریاش رو ترک کنه. به این میگنتمدنه تمدنِ سطحِ خاک. سطحِ بعدی تمدنیه که توی همهٔ سیارههای دیگه ساکن شده، یا در حالِ ساکن شدن توی سیارههای منظومهٔ خودشه، که با سطحِ آسمان شناختهمعروفه میشه. سطحِ بعدی به سطحِ ستاره معروفه، که توش یه تمدن امکاناتی داره که میتونه توی مدتزمانِ نسبتاً کوتاهی از یه ستاره به ستارهٔ دیگه سفر کنه.
«البته این متغیره، چون تمدنهایی که دارن تکنولوژیِ خودشون رو میسازن معمولاً یه دورهٔ گذار دارن که توش سفر بینِ ستارهها اولش قرنها طول میکشه،اگه ولی در نهایت به چند دهه کاهش پیدا میکنه. اما این برای به دست آوردنِ رتبهٔ ستاره بهعنوانِ یه تمدن کافی نیست. اگه فاصلهٔ میانگینِ بینِکنن دو ستاره ۵ سالِ نوری در نظر گرفته بشه، سفرِ بینشون نباید بیشتر از حداقل ۱۰ سال طول بکشه تا رتبهٔ ستاره رو به دست بیارن.
«امپراتوریِ یوتون یک رتبه از این بالاتره، که به رتبهٔمیکنه کهکشانی معروفه. حداقل شرطِ لازم برای این رتبه اینه کهسالِ بتونن حداقل توی یک قرن بینِ دو کهکشان سفر کنن.
«اگه برات سؤال شده که آیا سطحهایی بالاتر از این همسفر هست یا نه، جواب قطعاً بلهست. اینکه اون سطحها چی هستنستارهها رو حتی من هم نمیدونم، پس اصلاً نیازی نیست نگرانش باشی.
«من واردِ جزئیاتِ پراکندگیِ میانگینِ رتبهٔ تمدنها نمیشم، چون این اطلاعات هیچ دردی ازت دوا نمیکنه. امازندگی چیزی که باید بدونی، تشخیصِ اینه که آیا یه نیروی خاص نسبت بهت بیطرفه یا دوست. تویدنیای جهانِ شناختهشده، گرفتنِ صلاحیتِ نیروی «بیطرف» یا «دوست» خیلی سخته و شرایطِ زیادی داره که باید برآورده بشن.
«در کنارِ بقیهٔ شرایط، این نیروها یا تمدنها باید بیطرفیشون رو نسبتقرنها به همه حفظ کنن. در موردِ نیروهای دوست، اونا باید تاریخچهٔ طولانیاینیست از همکاری و روابطِ دوستانه با نیروی مرتبط با تو داشته باشن.
«اینکه یه نیرو نسبت بهت بیطرفه یا دوست، راهِ خیلی سادهای برای تشخیصش هست. میتونی واردِ درگاهِ هنالی بشی و وابستگیِ نیروها رو اونجا چکبینشون کنی. در موردِ اینکه درگاهِ هنالی چیه، یه پلتفرمِ دیجیتاله که توی بیشترِ بخشهای جهانِ شناختهشده اتصالِ زنده داره. نیرویی که ادعای وضعیتِ «بیطرف» میکنه ولیبلهست وضعیتش توی درگاه تأیید نشده، بهاحتمالِ زیاد غیرقابلاعتماده. انجامِ این کار عواقبِ واقعیای نداره، ولی فقط وقتی وضعیتش توی درگاه تأیید بشه کاملاً بیطرف و قابلاعتماده.»
لکس که واقعاً جا خورده بود،میتونه پرسید: «صبر کن، داری میگی یه اینترنتمتغیره به وسعتِ جهان هست؟ آخه چطور ممکنه؟»
سرباز جواب داد: «نه، به وسعتِ جهان نیست. گفتم بیشترِ جهانِ شناختهشده رو پوشش میده، نه همهاش رو.غیرقابلپیشبینیه ناگفته نمونه که مرزهای مشخصی برای جهانِ ناشناخته، یا هنوز کشفنشده، وجود داره. درگاه توسطِ همهٔ نیروهایی که بخشیکنه از اتحادِ هنالی هستن، مثلِ امپراتوریِ یوتون، نگهداری میشه. امپراتوری مسئولِ ساخت و نگهداریِ سیاراتِ رابط توی محدودهٔ خودشه.»
لکس با کنجکاوی پرسید: «چهجوری واردِ درگاه بشم؟» زمین احتمالاً بخشی از درگاه نبود،میکشه اما قطعاً مشتاق بود آن را بررسی کند. از آنجا که به سیاراتِ متعددیسالِ سفر میکرد، شکی نبود که بالاخره در مقطعی فرصتِ ورود به آن را پیدا میکرد.
سرباز گفت: «اولین باری که وارد میشی، باید توی یه نقطهٔ ثبتنام باشه. با این حال، وقتی ثبتنامت تموم شد، میتونی با استفاده از فرمانهای صوتیِ ساده وارد بشی که حداقل پنلِ لازم برای استفاده از قابلیتهای پایه رواینه باز میکنه. فرمانهای صوتی مهم نیست کجای جهان باشی کار میکنن، به شرطی که اتصال برقرار باشه. طبیعتاً اتصال میتونه با استفاده از تکنولوژی یا آرایهها مسدود بشه، وگرنه خطرِ جدیِ نقضِ حریمِ خصوصی به وجود میاد. برای تعاملاتِدوست دقیقتر، مشخصاً باید یه دستگاهِ ورود بخری. این دستگاهها میتونن هر چیزی باشن، از یه ساعتِ هوشمندِ ساده گرفته تا یه محفظهٔ واقعیتِ مجازیِ فراگیر برای کلِ بدن. برای هدفِ تشخیصِ وضعیتِ یه نیرو، همون فرمانهای صوتی باید کافی باشه.»
«با این حال، هرچقدر هم که جهان خطرناک وکوتاهی بیرحم باشد، چند اقدامِ ایمنیِ ساده خیلی به دردتمیسازن میخورد. بزرگترین تهدیدت اهریمنها هستند و همیشه هم خواهند بود!»
در این لحظه، سربازان چهرهای ترسناک به خود گرفتند و نیتِ قتلی چنان قدرتمند از خود ساطع کردند که لکس فشارِحفظشون فیزیکیِ آن را روی تنش حس میکرد. حسی شبیه به غوطهور شدن در آب بود، اما بهجای اینکه پوستت خیس شود، مدامتوی با سوزنهای ریز و کوچک سوراخ میشد. لکس مجبور بود مدام به خودش نگاه کند تا مطمئن شود که واقعاً خونریزی ندارد.
«اگر چند روز قبل از شروعِ بازیها در جلسه حضور داشتی، فرصت میکردی خودت آنها را ببینی. آنها چیزی جز هیولاهای پست و حریص نیستند که هیچچیز نمیخواهند جز اینکه هرچه رابشه لمس میکنند نابود کنند و هرچه را جان دارد ببلعند. اما نیازی نیست حرفم را باور کنی، تمامِ نیروهای جهان با آنها دشمناند! این جنگی است که حتی اگر بخواهی هم راهی برایاصلاً فرار از آن نداری. لحظهای که یک اهریمن را میبینی، باید بسنجی که آیا میتوانی با آن بجنگی یا نه. اگر نمیتوانی، باید فرار کنی. آنها از هر فرصتی برای کشتنت استفاده میکنند!»
در این لحظه، سربازان رگبارِ طولانیِ حرفهایشان را دربارهٔ شرارتِ موجوداتِ اهریمنی آغاز کردند؛ اینکه چطور آنها گناهِ هستی و بلای جانِ هرچیزِ پاکی بودند و غیره و غیره. سرباز پیش از آنکهیوتون شروع به تبلیغاتش کند، اطلاعاتِ زیادی به لکس داد، هرچند لکس هم موافق بود که اهریمنها بهاحتمال زیاد برای بیشترِ مردم تهدید به شمار میرفتند. اما او دیده بود که آنها از دیوهاهیچ اطاعت میکردند، بماند که دیده بود هرچه قویتر میشدند، رفتهرفته باهوشتر هم میشدند. قطعاً قضیه فراتر از حرفهای سرباز بود، با این حال لکس هیچ علاقهای نداشت که خودش در این باره تحقیق کند.
او مشتاقِ اطلاعاتی بود که کمکش کند نه تنها بهعنوان یک فرد، بلکه جامعهاش نیز «رشد» کند. با این حال، حرفهایشان چیزی جز مشتی شعار دربارهٔ کمک به جمع بهجای فرد، ارجحیتِ خیرِرتبهٔ عمومی بر منفعتِ شخصی و از این دست حرفها نبود. راستش انتظارِ بیشتری داشت، چون آنها مشخصاً درخواستِ یک غرفهٔ استخدام کرده بودند، اما شاید برنامههای خودشان را داشتند. لکس بعداً بازپخشِ اتفاقاتآیا را میدید تا متوجه شود آیا چیزی را از قلم انداخته است یا نه، اما فعلاً علاقهاش را از دست داده بود. خبر نداشت که سمینارِ اصلیِ آنها قرار بود کاملاً متفاوت باشد.
از سربازان تشکر کرد و پیش از آنکه توجهش را به غرفهٔ دیوها معطوف کند، آنجا را ترک کرد. کنجکاو بود بداند چه کار میکنند.توجه شاید پیشداوری میکرد، اما حتی یک ثانیه هم باورش نمیشد که آنها انگیزههای پنهانی نداشته باشند. همچنین میخواست موضعِ آنها را دربارهٔ این واژهٔ «هنالی» کهخودشه مدام تکرار میشد، بداند. سعی کرده بود از سرباز بپرسد که آیا این کلمه معنا یا مفهومِ خاصی دارد یا نه، اما جوابِ درستی نگرفته بود.
در حالی که خونسرد قدم میزد، انگار داشت غرفههای مختلف را تماشا میکرد و دنبالِ چیزِ جالبی میگشت، راهش راآوردنِ به سمتِ غرفهٔ دیوها کج کرد. هرچقدر انتظار داشت این غرفه خالی و سوتوکور باشد، برعکس کاملاً شلوغ و پرجنبوجوشامپراتوریِ بود. انسانها و جانوران در کنارِ هم توی صف ایستاده بودند و منتظرِ نوبتشان بودند تا فرصتی به دست بیاورند.
امکان نداشت سربازان توی صف بایستند، پس این انسانها حتماً اهلِ زمین بودند. قاعدتاًبهعنوانِ باید به آنها اطلاع داده میشد که از دیوها دوری کنند، یا دستکم اطلاعاتِحداقل پایهای از اتفاقاتِ جلسه به آنها داده میشد، اما به نظر میرسید برایشان اهمیتی نداشت.
لکس از یکی از مردهای توی صف پرسید: «هی، قضیهٔ این غرفه چیه؟» و در عوض با نگاهی پرسشگرانه روبهرو شد. وقتیستارهها مرد مطمئن شد که لکس قصد ندارد توی صف جا بزند، گفت: «برادرم دربارهٔ اینجا بهم گفت. ظاهراً کمک میکنن سطحِ تزکیهاتبشه رو بالا ببری! اون همین الانش برگشته زمین و داره آماده میشه تا مرز رو بشکنه و به عالمِ بنیان برسه! باورت میشه؟»
نه، لکس باورش نمیشد. برخلافِ مردِ توی صف که نیشش تا بناگوش باز بود، لکسکنی اخم کرده بود. هیچچیزِ مفتی در دنیا وجود نداشت. دیوها قطعاً داشتند یکجوری از همه سوءاستفادهشناخته میکردند. باید فوراً سر در میآورد که چه کار میکنند، مبادا به شهرتِ مهمانخانهاش لطمه بزنند!