چپتر 338: فصل 338
0وقتی کالسکه وارد عمارتِ لوئن شد، هیچ حرفی در آن ردوبدل نمیشد. تنها صدای غژغژِ چرخهایقرار کالسکه و غرشِ گهگاهِ شیری که آن را میکشید به گوش میرسید. از پوارتی گرفته تالطیف برترام و خواهرشان گرتا، تا کالسکهچی و تمامِ نگهبانان و کارگرانِ اطرافِ عمارت، همگی سکوت کرده بودند.
هرچقدر هم که سعی کرد از آن طفره برود یا عقبش بیندازد، سرانجام به خانه برگشتند. پوارتی با چهرهای رنگپریده، لبخندِ بیرمقی به خواهر و برادرش زد، اما حوصلهٔ شوخی نداشت. وقتش بود کهروشن با عواقبِ کارش روبهرو شود. فارغ از شرایط، حقیقت این بود که پوارتی در نهایت نامزدیاش را به هم زده و عروسیای را که پدرش ترتیب داده بود، خراب کرده بود. پدرش معروف بودباشد که اصلاً تحملِ شنیدنِ اخبارِ بد را ندارد، و خبرِ به هم خوردنِ نامزدی و تمامِ دردسرهایش، کاری میکرد که اخبارِ بدِ معمولی در برابرِ آن مثلِ نمنمِ باران پیش از طوفان به نظر برسند.
حتی گرتای نازپرورده هم امروز جرئت نداشتکارش حرفی بزند. آسمانِ تاریک که خالی از پرندهٔنامزدیاش سول بود، کاملاً با اتفاقاتِ امروز همخوانی داشت.
پوارتی نفسِ عمیقی کشید، دستش را پشتِ برادرش زد وروبهرو پیش از آنکه کالسکه کامل بایستد، بیرون پرید. هر اتفاقیپدرش که قرار بود بیفتد، بهتر بود بهتنهایی با آن روبهرو میشد.
با برگشتنِ همه بهسوی زنی که فریاد زده بود، سکوتِ مرگباری بر میخانه حاکم شد. زنی با پوستِ روشن وبیفتد لطیف در آستانهٔ در ایستاده بود. لباسِ بنفشش بهزیبایی روی اندامش نشسته بود و دستهایش را به کمر زده بود. باروی پوزخندی کج اما حاکی از رضایت، سالن را برانداز کرد و به تمامِ آدمهایی که از او پایینتر بودند چشم دوخت.
سالن آن بوی تهوعآورِ فقری را که انتظارش را داشت نمیداد و بهطرز عجیبی تمیز بود. برای لحظهایپدرش تقریباً گیج شد. هرچه باشد، طبقهٔ پایین باید ویژگیهای طبقهٔ پایین را میداشتند؛ غرق در کثافت، لبریز ازبرابرِ بوی ناامیدی، و در حالِ التماس برای اینکه ثروتمندان و زیبارویان نجاتشان دهند. اما اینجا مشخصاً اینطور نبود.
اما بعد نگاهش به ملوانها افتاد. لباسهای ژولیده و تنِ پوشیدهشود از عرقِ خشکشدهشان، دوباره به او اطمینان داد که اینجا واقعاً پایینترینخراب پلهٔ جامعه است و تمامِ آدمهای حاضر در آن از او پایینترند.
مردی که درست پشتِ سرش وارد شد، گفت: «خیلی بلند حرف نزن، هنا. باید مراقبِ صدای آوازت باشی. اگه اجراتمیشد بعداً بهخاطرِ همهٔ این...» لحظهای مکث کرد، انگار که داشت فکر میکرد، اما بعد شانه بالا انداخت و ادامه داد:نشسته «اگه اجرات بهخاطرِ همهٔ اینا خراب بشه، اونوقت حتی اگه روحشون رو هم بفروشن، نمیتونن این فاجعه رو جبران کنن.»
لکس برای لحظهای سرِ جایش خشکش زد. باورش نمیشد واقعاً آدمهایی تا این حد افادهایبایستد و گستاخ پیدا شوند، و از آن گذشته، باورش نمیشد جرئت کنند در ملأِ عاممرگباری اینطور رفتار کنند. مگر نمیترسیدند کسی در میخانه عواقبِ این رفتارشان را به آنها نشان دهد؟
اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که حتماً بینهایت قدرتمندند و به همین دلیل اینقدر مغرورند.پدرش اما یک اسکنِ ساده نشان داد که این دو فقط در عالمِ بنیانِ پایانی قرار دارند. فکرِ بعدیاشبرابرِ این بود که حتماً پیشینهٔ بانفوذی دارند، چهبسا از طبقاتِ بالای بابیلون یا شهر و شهرکهای اطراف باشند.
چند نفرِ دیگر پشتسرِ آن دو وارد شدند و تقریباً به لکس اطمینان دادندحقیقت که حدسِ دومش درست است. اما حالا باید به این فکر میکرد که چطور واکنشندارد نشان دهد. اگر میخانهٔ نیمهشب فقط یک میخانهٔ معمولی بود، صاحبش چه واکنشی نشان میداد؟
احتمالاً تحملشان میکرد، یا در بهترین حالت، سعیدستش میکرد کاری کند که بروند. یک صاحبِ میخانهٔ معمولیبیفتد با اشراف، یا دستکم با آدمهای مهم، درگیر نمیشد.
«پوارتی قلبِ خیلی مهربونی داره که وقتش رونفسِ تو همچین محیطِ پستی میگذرونه. اون هیچوقت از بخشیدنِپرید حضورش به دیگران خسته نمیشه، حتی تو همچین خرابآبادی.»
با فروخوردنِشوخی عصبانیتش، لبهای لکسبود پرشِ خفیفی کرد.
لکس در حالی که دور میشد، به ماریو گفت: «یه لحظه ببخشید.» ماریو فقط در سکوت سر تکان داد. در حالی که حواسِخراب کلِ میخانه به آن دو نفری بود که داشتند به همه بدوبیراه میگفتند، ماریو و الیو نگاهشان را به لکس دوخته بودند. چیزیحتی نگفتند و حتی نگاهی هم با یکدیگر ردوبدل نکردند. فقط با لبخندی سرگرمکننده تماشا میکردند. ماریو حتی یک نوشیدنی از رائون سفارش داد.
زنی که هنا خطاب شده بود، با لحنی حقبهجانب گفت: «بحثِ خیریه نیست. بحثِ اینه که دارن از شخصیتِ نجیبِ اون برای اهدافِ شومِزنی خودشون سوءاستفاده میکنن. پوارتی اونقدر بزرگوار هست که خودش رو درگیرِ این شایعات نکنه، برای همین احتمالاً خودشون این حرفها رو پخش میکنن تاآدمهایی مشتری جذب کنن. شاید اگه شهردار یا حتی یه نجیبزاده واقعاً پاش به اینجا باز بشه، مثلِ همیشه بیفتن به پاشون و التماسِ صدقه کنن.»
لکس به آن دو نزدیک شد و در حالی که تمامِ تلاشش را میکرد تا ادب راپرید رعایت کند و پیش از بالا گرفتنِ اوضاع غائله را بخواباند، گفت: «بهتون اطمینان میدم...» اما پیشروشن از آنکه بتواند حرفِ دیگری بزند، مرد بیدرنگ عصایش را بالا آورد و روی سینهٔ لکس فشار داد.
مرد دستور داد: «فاصلهت رو حفظ کن، حشره. میتونی با ما حرف بزنی، اما صورتت رو بهعروسیای سمتِ زمین نگه دار. نگاهت توهینی به آدمهای متمدنه. بماند که اگه کسی بوی دهنت رو حسبدِ کنه، کی میخواد عواقبش رو به گردن بگیره. فقط از فکر کردن بهش حالم به هم میخوره.»
این بار لبهای لکس نبود که پرش کرد، بلکه رگیروبهرو روی پیشانیاش بود. لکس در تمامِ عمرش اینطور تحقیر نشده بود.ترتیب اما با نشان دادنِ سرسختیِ فراوان، توانست خودش را کنترل کند.
فقط یه میخانهٔ معمولی. لکس در حالی که برای کنترلِ خودش تقلابایستد میکرد، این را در ذهنش تکرار کرد. توانسته بود خودش را آرامزنی کند و میخواست «محترمانه» از این افراد بخواهد که میخانه را ترک کنند.
در همین زمان بود که نانی، کوچکترین عضوِنفسِ سهقلوها، با سینیِ پر از غذایی که ملوانهابیرون پیشتر سفارش داده بودند، از آشپزخانه بیرون آمد.
لکس متوجه نشد،نداشت چون تمامِ تمرکزشعواقبِ روی کنترلِ خودش بود.
مردِ عصابهدست و هنا هم متوجه نشدند، چون حواسشان به تحقیرِ لکس بود.شرایط در واقع، رگهای از پوزخندی هیجانزده روی صورتِ هنا دیده میشد. داشتند این آدمهایشنیدنِ بیچاره را سرِ جایشان مینشاندند. پوارتی حتماً در دلش از این کار راضی میشد.
اما گروهی که آن دو را همراهی میکردند، متوجه شدند. یکی از مردها کهپرید احساسِ غرور و هیجان میکرد، نانیِ جوان و پرانرژی را چشمنواز دید. بدونِ هیچمیخانه هشدار یا نشانهٔ قبلی، دستش را دراز کرد و پیشخدمت را به سمتِ خودش کشید.
لکس صدای جیغِ بلندی به همراهِ تقوتوقِ افتادنِ بشقابهاعمیقی شنید و وقتی نگاه کرد، دید پیشخدمتِ جدیدش رسماً درقرار آغوشِ یک مرد افتاده است. چیزی در درونش پاره شد.