چپتر 495: چپتر ۴۹۵
0«امیدوارم شما آقایان هم از اقامتتونباتو لذت برده باشید. هیچکدوم از جشنهایعملاً در حالِ برگزاری به دلتون نشست؟»
پیش از آنکه بتوانند جواب دهند، لکس رو به ویلیام کرد وهرکس گفت: «آقای ویلیام، ما دیوهای زیادی بین مهمانهامون داریم و چند نفرشونحقیقت قطعاً ساکوبوس هستن، واسه همین شک ندارم حداقل به شما خوش گذشته.»
با وجود اینکه سعی داشتند ظاهرِ مؤدبانهٔ خود را حفظ کنند، این حرفِ غیرمنتظره باعثروی شد همهٔ برادرها، جز خودِ ویلیام، از خنده رودهبر شوند! کسی که به نام باتونامحسوس شناخته میشد، بنیانگذارِ خاندانِ توگولدور، عملاً از روی صندلیاش افتاد و روی زمین غلت زد.
خودِ ویلیام کمی سرخ شد و وانمود کرد سرفه میکندخاندانِ تا گلویش را صاف کند، و در همان حال نامحسوسوانمود لگدی به باتو زد و او را به کناری انداخت.
«مهمانخانهدار، بهتون اطمینان میدم، هرچند شاید توشناخته جوونیهام چند تا دوستدخترِ... غیرمنتظره داشتم، ولیصندلیاش هر شایعهای که شنیدید بهشدت توش اغراق شده.»
هنری درحالیکه از خنده ریسه میرفتاما گفت: «چند تا... میگه چند تا... "غیرمنتظره".»آنها اما او هم لگدی از ویلیام خورد.
لکس متوجه شد با اینکهشوند لگدهای ویلیام محکم نبود، هرکس آنهابنیانگذارِ را میخورد کاملاً از کار میافتاد.
لکس فقط پوزخندی زد، انگار میفهمید منظورِ ویلیام چیست. در حقیقت قصد نداشت او را خجالتزدهزمین کند، اما پراندنِ چنین تکهای خودبهخود توضیح میداد که چرا او بهعنوانِ مهمانخانهدار، بیشتر از بقیهٔمهمانخانهدار برادرها به ویلیام توجه نشان داده است و به این ترتیب، دوباره گاردش را پایین میآورد.
جوانِ ۲۴ساله با بیشرمی به مردیباتو که بیش از ۴۰۰٬۰۰۰ سال سنعملاً داشت گفت: «طبیعتِ جوونی همینه دیگه.»
جوتون درحالیکه راحت از یکی از لگدهای ویلیاممتوجه جاخالی میداد گفت: «پسر، پاک این قضیه رو فراموشمیافتاد کرده بودم. مهمانخانهدار، واقعاً خاطراتِ شیرینی رو زنده کردی.»
«مردم عاشقِ اینن که با بعضی از کارمندهایباتو مهمانخانه غیبت کنن، و منم گهگاه چیزهایی به گوشمافتاد میرسه. البته شایعه همون شایعهست. کسی زیاد جدیاش نمیگیره.»
نیسار شروع کرد: «اوه، باید...»نام اما ویلیام مستقیم لگدی تویخاندانِ صورتش خواباند تا خفهاش کند.
«این حتی شایعه هم نیست، بلکه یه داستانِ خیلی مسخرهست که یکی از برادرهامصندلیاش تو جوونیام پخش کرد و از اون موقع دنبالم افتاده. شک دارم هر ازنامحسوس گاهی یکی این شایعهها رو دوباره سرِ زبونها میندازه، ولی هنوز مدرکی پیدا نکردم.»
جوتون درحالیکه بهطرز مشکوکی قیافهاش را جدی نگه داشته بود ونبود راحت از همهٔ حملهها جاخالی میداد، گفت: «برادر، اگه بین اینمنظورِ همه آدم تو نتونی مدرکی پیدا کنی، پس حتماً وجود نداره.»
ملاقاتی که قرار بود لکس با امپراتور داشته باشد، بهشکلِ عجیبی کمدی شده بود و اصلاً شباهتی به انتظاراتِ اولیهاش نداشت، اماوانمود این میتوانست به نفعش تمام شود. هرچه بیشتر دربارهٔ موضوعاتِ بیاهمیت گپ میزدند، لکس زمانِ بیشتری داشت تا جزئیاتی دربارهٔ ویلیام بیرونشایعهای بکشد. اگر مستقیم میرفتند سرِ اصلِ مطلب، دیگر جلوهٔ خوبی نداشت که لکس مسیرِ بحث را به سمتِ چیزِ دیگری منحرف کند.
لکس برای اینکه نگذارد جریانِ گفتگو قطع شود، گفت: «ما توتوگولدور مهمانخانه یه اتاقِ گیلد داریم که میتونید اونجا مأموریتهایی رو برای افرادِگلویش واجدِ شرایط بذارید تا انجام بدن. شاید بتونید یه کارآگاه استخدام کنید.»
جوتون در حالی که قطرهاشکی از چشمش پاک میکرد، توضیح داد: «این مسئلهای نیست که یه کارآگاه بتونه حلش کنه، مهمانخانهدار. کمترمیکند کسی پیدا میشه، چه انسان چه غیرانسان، که بتونه با ویلیامِ خودمون رقابت کنه. اگه سرنخی برای پیدا کردن، معمایی برای حلبهشدت کردن، ردی برای دنبال کردن، یا واقعاً هر چیزی وجود داشت، تا الان پیداش کرده بود. چون نکرده، پس یعنی هیچی نیست.»
ویلیام خشک و بیحالت، در حالی که مستقیماً به جوتون نگاهنبود میکرد، گفت: «یا اینکه مقصر دقیقاً میدونه چهجوری از دیدِ منمنظورِ مخفی بمونه.» نیازی به توضیح نبود که به چه کسی شک دارد.
هنری، بنیانگذار خاندانِ نایت که رئیسِ بخشِ اطلاعاتِ خاندانِ سلطنتی بود، گفت: «مهمانخانهدار، دیدمعملاً یه خبرگزاری دارید که توش اطلاعاتِ حساس میفروشید. شاید بتونید ازشون بخواید این مسئلههمان رو بررسی کنن. اصلاً خوب نیست یکی از ستونهای امپراتوریِ ما اینطور علنی بدنام بشه.»
با قیافهای جدی و نگرانیِ واقعیباتو حرف میزد، اما لکس حدس میزد کهروی او هم دارد ویلیام را دست میاندازد.
«میگم این مسئله رو بررسی کنن، هرچند اخبارِمیشد نیمهشب رو یکی از کارمندام اداره میکنه. نمیدونم بتونهغلت چنین مسئلهای رو بررسی کنه یا نه، هنوز جوونه.»
لکس لحظهایریسه مکث کرد و"غیرمنتظره" بعد ادامه داد:
«همهٔ کارمندام اینجا تو مهمانخانه خیلی جوونن و تازه دارن پر و بال میگیرن. منروی باهاشون مثل خانواده رفتار میکنم، اما اونقدر سرم شلوغه که نگرانم پیوندهای خانوادگیشون ضعیف بشه. جایلگدی خوشحالیه که میبینم شما برادرها حتی بعدِ این همه مدت، چنین پیوندِ قویای رو حفظ کردید.»
البته حرفِ لکس برای محک زدن بود. با اینکه شکهایی داشت، اما نمیتوانست مستقیماً از آنها سؤالاتِ شخصی بپرسد. گذشته از این،میکند در میانِ همهٔ آنها، ویلیام تنها کسی بود که ظاهراً خاندانِ برجستهای پایهگذاری نکرده بود. لکس احتمالاً فقط تخیلش زیادی کار میکرد.بهشدت امکان نداشت با این مرد که کاملاً شبیهِ خودش بود و نامِ خانوادگیِ لکس را بهعنوانِ نامِ کوچکش داشت، نسبتی داشته باشد.
نیسار آهی کشید و در حالی که حالوهوای شادِ قبلیاش محو میشد، گفت: «خانواده... خانواده برای همه پیچیدهست. با اینکهوانمود ما بهعنوانِ برادر به هم نزدیک موندیم، جوتون تنها کسی از ماست که واقعاً هنوز نوادگانش رو میبینه؛ اون همداشتم بیشتر بهخاطرِ کاره. ویلیامِ بیچاره هم که خانوادهاش اونقدر خجالت میکشن که حتی اگه خودش هم بخواد، حاضر نیستن ببیننش.»
لکس پرسید: «اوه؟ اشکالی نداره"غیرمنتظره" بپرسم چرا؟» و حواسش بود کهنبود فقط بهاندازهٔ معقولی کنجکاوی نشان دهد.
«سرزنششون نمیکنم، اما... اونا فقط خیلی بدشانسن. حتی یک نفرشون هم نتونسته تباری رو کهروی ویلیام بهشون منتقل کرده کاملاً بیدار کنه، برای همین رشدِ خیلی ضعیفی داشتن. کار بهنامحسوس جایی رسیده که حتی جرئت نمیکنن علنی کنن با یکی از "مشاورانِ" امپراتورها نسبت دارن.»
پس یعنی ویلیام خانواده داره... هرچند ظاهراً ضعیفن. اصلاً یعنی چی کهعملاً نتونستن تباری رو که بهشون منتقل کرده بیدار کنن؟ مگه همهشون برادرصاف نیستن؟ پس نباید همهشون یه تبارِ یکسان رو به نوادگانشون منتقل کنن؟