چپتر 82: آرایشگاهِ هری
0وقتی مهمانهای جدیدِ مختلف در اطرافِ مهمانخانه پرسه میزدند، هلن نیز داشت آنجا را میگشت. در ابتدا برای گشتن در مهمانخانه دودل بود، مبادا به کسی بربخورد که او را بشناسد، اما حالا با عینکش بدونِ نگرانی میگشت. متوجه شده بود هر چند روز یک بار محیطِ مهمانخانه تغییرسرشان میکند یا ساختمانهای جدیدی اضافه میشود، و از کشفشان لذت میبرد. همهچیز مدام در حالِ بهبود بود و محیطِ ازپیشدلپذیرِ آنجا حتی بهتر هم میشد. پیشتر حس میکرد سکوتِ بیش از حدِ برخی قسمتهای مهمانخانه، آنجا را وهمانگیز میکند. اما یک روز بهطورِ تصادفی پرندگان و حیواناتِ کوچکِ بیشتریتزکیه ظاهر شدند، بنابراین دستکم همیشه صدای بالزدن یا آوازِ پرندگان به گوش میرسید. چند لحظه پیش حتی لاکپشتِ عظیمی را دیده بود که با عجله از محوطه، کنارِ مهمانخانهدار میگذشت. فکر میکرد این یکی از حیواناتِ سیارهای دیگر باشد، چون هرگز روی زمین لاکپشتی به این بزرگی ندیده بود.
در حالِ حاضر داشت بهسمتِ ساختمانِ جدیدی میرفت که دیده بود روبهروی اتاق تمرین ظاهر شده است. در راه متوجه شد که امروز مهمانخانه نسبتاً شلوغ به نظر میرسد. دوباره ویل بنتام را دید که گروهی از پیروانش را بهسمتِ اتاق بازیابی هدایت میکرد. دومیخندید مردِ ترسناک را دید که مانندِ بادیگاردهایش کنارِ زنی راه میرفتند. جالبتر از همه، مادری را دید که با دمپاییِ روفرشی در دست، دنبالِ دخترش میدوید و جرارد با ماشینِ گلف آن دو را تعقیب میکرد. دختر مدام جیغ میزد: «من میخوام با یه اُلینغافلگیرش قرار بذارم! میخوام با یه اُلین قرار بذارم، خودم دیدمش!» هر بار که فریاد میزد، مادرش را بیشتر حرص میداد و همین باعث میشد دختر بخندد. هرچند دختر میخندید، اما به نظر میرسید جرارد که پشتِ سرشان رانندگی میکرد، بیشتر از همه دارد لذت میبرد.
هلن با یادآوریِ این صحنه خندید و به راهش ادامه داد. کاملاً به چشم میآمد، چون هر جا میرفت دستهای طاووس دنبالش راه میافتادند.گلف چند نگاهِ گذرا از مهمانهای جدید دریافت کرد، اما عینک به او اعتمادبهنفس میداد تا نادیدهشان بگیرد. وقتی سرانجام به نزدیکیِ اتاق تمرین رسید، بایادآوریِ دیدنِ اینکه ساختمانِ جدید یک آرایشگاه است جا خورد. حتی نیازی به حدسزدن نداشت؛ میلهٔ چرخانِ آرایشگاه در بیرونِ ساختمان بسیار متمایز و گویا بود.
این موضوع غافلگیرش کرد، چون انتظارِ چیزِ هیجانانگیزتری را داشت. تا اینجا به نظر میرسید همهچیز در مهمانخانه معطوف به تزکیههمه است. اتاق مراقبه، اتاق تمرین، اتاق بازیابی و آزمون معمایی همگی نمونههای خوبی برای این موضوع بودند. در مقایسه با اهدافِفریاد کاربردیِ آنها، این یکی تقریباً پیشپاافتاده به نظر میرسید. اما فقط به این دلیل که عادی به نظر میرسید، دستکمش نگرفت.
داخل رفت و مردی جوان، احتمالاً همسنوسالِ خودش را دید که با هیجان در حالِ گشتنِ تمامِهمه کابینتها بود. با ورودش به مغازه، زنگی که بالای در آویزان بود به صدا درآمد و حضورشقرار را به مردِ جوان خبر داد. مرد از صدا جا خورد، اما با دیدنِ هلن بهسرعت هیجانش برگشت.
مرد در حالی که او را به داخل میکشید، با خوشرویی گفت: «خوش اومدید!»جالبتر سپس ادامه داد: «به هری خوش اومدید! یا نه، صبر کنید، آرایشگاهِ هری! نه، وایستا...»میزد حواسش پرت شد و شروع کرد به زیرِ لب حرفزدن با خودش دربارهٔ اسمِ مغازه.
هلن در حالی کهپیروانش مردِ جوان را براندازترسناک میکرد، پرسید: «این مغازهٔ شماست؟»
«آره! آره، معلومه که هست! بفرماییددوباره بشینید، چی کار میخواید براتون بکنم؟بازیابی چون اولین مشتریِ من هستید، مجانیه!»
هلن توضیح داد: «نه، نمیخوام کاریگروهی انجام بدم. فقط دربارهٔ ساختمانِ جدیدمانندِ کنجکاو بودم و میخواستم ببینم چیه.»
هری با هیجانی که بهطرزِ محسوسی فروکش کردهمردِ بود، گفت: «اوه. مطمئنید نمیخواید امتحانی بکنید؟ بهم اعتماددمپاییِ کنید، کارم خیلی خوبه. قول میدم پولی هم نگیرم!»
هلن ناگهان احساسِ معذببودن کرد و گفت: «اِهم.» برایش روشن بود که هری واقعاً میخواهد کاریدمپاییِ برایش انجام دهد و با چشمانی مشتاق به او نگاه میکرد. نمیخواست در مهمانخانه به کسیبذارم توهین کند، بنابراین با بیمیلی گفت: «باشه، پس یهکم موهام رو کوتاه کنید. ولی نه خیلی زیادها!»
موهای هلن از قبل کوتاه بود و بهزور به شانههایش میرسید، و نمیخواستهدایت آنها را خیلی کوتاهتر کند، اما با خودش فکر کرد امتحانکردنِ این مغازهدنبالِ ضررِ چندانی ندارد. واضح بود که هیچچیز در مهمانخانهٔ نیمهشب نمیتواند عادی باشد.
روی صندلی نشست و هری با هیجان پشتِ سرش ایستاد و از توی آینه به چهرهاش خیره شد. داشت تصمیم میگرفت چه مدلی بیشترمیدوید به او میآید، اما متوجه نشد که همزمان چشمانش شروع به ساطعکردنِ درخششی بنفش کرده است. زیرِ نگاهِ خیرهٔ او، هلن احساسِ ناراحتی نکردپشتِ و در عوض به نظر رسید واردِ خلسه شده است. شروع کرد به شنیدنِ افکارِ قبلیِ خودش در سرش، انگار که داشتند دوباره پخش میشدند.
در لحظهای هری تصمیم گرفت میخواهد چه کار کند، بطریِ آبپاشی برداشت و روی موهای هلن آب پاشید. هیچکس متوجه نشد که بطریِ آبپاش انگار یکدفعه در دستِ هری ظاهر شد، یا وقتی آب به موهای هلن خورد، گویی بخشی از افکارِباعث پر از خودکمبینی را که در سرش میشنید شست و برد. شانهای معلق ظاهر شد و شروع به شانهزدنِ موهایش کرد. انگار با جادو یا افسونی، شانه نهتنها تمامِ گرههای موهایش را با یک حرکت و بدونِ کشیدن باز کرد، بلکه افکارشبیرونِ را هم طوری مرتب کرد که منظمتر شدند. اخیراً افکارش مدام از الکساندر به خانوادهاش، به سوءقصد و به آیندهٔ نامعلومش میپرید. همهچیز پر از ابهام بود و بهسختی میتوانست درست فکر کند، اما حالا آن آشفتگیِ افکارش داشت از بین میرفت.
خودِ هری هم متوجه نشد که حینِ کار شروع به زمزمهٔ وردهایی کرده، یا دو قیچی در هوای اطرافش ظاهر شدهاند. هر دو قیچی بهسرعت شروع بهجیغ بریدن کردند، با این حال موی بسیار کمی واقعاً کوتاه میشد. اگر کسی میتوانست به ذهنِ هلن نگاهی بیندازد و آن را مثلِ یک باغ تجسم کند، متوجهکاملاً میشد که اضطراب مانندِ علفِ هرز در آن باغ در حالِ رشد است. با این حال هر بار که قیچیها برش میزدند، بخشی از آن اضطراب بریده میشد.
آرام و پیوسته، ظاهرِ هلن شروع به تغییر کرد و اگر اینجا بهجای دنیای واقعی یک بازیِ ویدیویی بود، هر چند دقیقه یکبار «۱+ جذابیت» بالای سرش شناورمیدوید میشد. با این حال بزرگترین تغییر در ذهنش بود. فانیها به آن سلامتِ روان میگفتند و تزکیهگران آن را اهریمنهای درونی مینامیدند، اما اسمش هرچه که بود، حالِیادآوریِ هلن داشت بهتر میشد. آرام و پیوسته، داشت تغییرِ چهرهای میداد که قرار بود کلِ زندگیاش را عوض کند. او داشت همزمان به زیباییِ بیرونی و آرامشِ درونی میرسید.
لکس در حالی که از جنگل بیرون میآمد، زیرِ لب میخندید. توانسته بود باغبان و لاکپشت را راضی کند که با هم کارجرارد کنند، اما حتی وقتی از گلخانه دور میشد هم صدای جروبحثشان را میشنید. این او را یادِ جوانیاش میانداخت، وقتی بچه بود وپشتِ با خواهرِ بزرگترش، بِل، دعوا میکرد. با وجودِ اسمِ دخترانهاش، بِل یک تامبویِ واقعی بود و آن دو زیاد با هم دعوا میکردند.
او همچنین اسمی روی لاکپشت گذاشته بود که لاکپشت کاملاً نادیدهاش گرفت و اصلاً به روی خودش نیاورد. نه، اسمِ لاکپشت را لئوناردو یا میکلآنژ نگذاشت. قرار نبود از این کلیشه پیروی کند.خودم مصمم بود پا جای پای تمامِ شخصیتهای اصلیِ رمانهای تزکیه و سیستمی بگذارد که قبلاً خوانده بود، و اسمِ لاکپشت را «سیاهکوچولو» گذاشت. لاکپشت نه کوچک بود و نه سیاه، اما انگار برایکرد آن شخصیتهای اصلی هرگز اهمیتی نداشت و برای لکس هم نداشت. وقتی سیستم این اسم را در وضعیتِ لاکپشت نشان نداد کمی حرص خورد، اما در هر حال با همین اسم صدایش میکرد.
لکس بهشکلِ غیرعادی سرِ حال بود و وقتی فهمید مهمانهای بیشتری در حالِ ورود به مهمانخانه هستند، ناگهان حسِ بهتری همهمه پیدا کرد. او درست بهموقع به ورودی تلهپورت کرد تا الکساندر را ببیند که با دو مرد و یک زن پشتِ سرشمادرش ظاهر میشد. کلِ گروه کاملاً جوان به نظر میرسیدند؛ حدس زد دوستان یا همکلاسیهایش باشند. دستکم تا وقتی که وضعیتشان را خواند.
نام: روریک موریسون
سن: ۴۸
جنسیت: مذکر
جزئیاتِ تزکیه: هستهٔ زرینِ میانی
نژاد: انسان
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
ملاحظات: انگار این بابا حواسش نبوده و پیراهنش رو کرده تو لباسزیرش!
نام: برندون موریسون
سن: ۱۰۴
جنسیت: مذکر
جزئیاتِ تزکیه:
تزکیهٔ روح: اختیاراتِ ناکافی
تزکیهٔ تن: هستهٔ زرینِ اوج
نژاد: انسان
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
ملاحظات: یه خفنِ واقعی!
نام: آدری موریسون
سن: ۱۰۱
جنسیت: مؤنث
جزئیاتِ تزکیه:
تزکیهٔ روح: هستهٔ زرینِ اوج
تزکیهٔ تن: هستهٔ زرینِ اوج
نژاد: انسان
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
ملاحظات: بینهایت، بینهایت خطرناک! باید همیشه فاصلهت رو حفظ کنی! اگه عاشقِ کسی بشی که چهار برابرت سن داره، سیستم دیگه باهات کاری نداره!
لکس حس کرد گوشهٔ لبش دارد میپرد، اما خودش را کنترل کرد. دیگر نمیتوانست بگذارد ملاحظاتِ سیستم رویش تأثیر بگذارد! با این حال در حالیگلف که داشت به ملاحظاتِ سیستم و تفاوتِ بینِ ظاهر و سنِ واقعیشان فکر میکرد، سه موریسون که تازه یک ثانیه از ورودشان به مهمانخانه میگذشت،یادآوریِ خشکشان زد. سپس با ناباوری و هیجان در چشمانشان به یکدیگر نگاه کردند، گویی میخواستند تأیید کنند که آنچه حس میکردند فقط یک توهم نیست.
الکساندر متوجهِ رفتارِگروهی عجیبِ خانوادهاش شدهدایت و پرسید: «چی شده؟»
روریک جواب داد: «من میتونممیرسد همینجا مرز رو بشکنم وگروهی به عالمِ نوزادِ روح برسم!»