---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 377: چپتر ۳۷۷ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 377: چپتر ۳۷۷

0

ایجیس که‌چطور​ گیج شده بود،‌چیز​ پرسید: «منظورت چیه؟»

«شما دو تا تو یه عالم‌مهم​ هستید، ولی حتی نمی‌تونی به آستینِ‌هرچی​ پدرت دست بزنی. به نظرت غیرعادی نیست؟»

با یادآوریِ چند رمان در ذهنش، برقی در چشمانِ‌می‌کنی​ لکس درخشید. داستان‌های تخیلیِ خوب ریشه در حقیقت داشتند،‌بیشترِ​ پس حرف‌هایش نمی‌توانست فاصلهٔ چندانی با حقیقت داشته باشد.

«مگه طبیعی نیست؟ اون پیرمرده، بنیان‌گذارِ‌رابطهٔ​ ملتِ هام. اگه آدمِ عادی‌ای بود‌می‌کنی​ چطور می‌تونست به این‌همه چیز برسه؟»

لکس سر تکان داد و گفت: «اون فرق می‌کنه. مطمئنم خودت‌می‌کنه​ هم فهمیدی که همه به اندازهٔ تو استعداد ندارن. همه نمی‌تونن‌کنن​ به راحتیِ تو تزکیه کنن، یا با سرعتِ تو به دستاورد برسن.»

ایجیس جواب داد: «معلومه که می‌فهمم. اگه همه به اندازهٔ من‌تموم​ استعداد داشتن، پیرمرد مجبور نبود جلوم رو بگیره تا کریون‌ها رو‌مانعِ​ نکشم. دقیقاً چون به اندازهٔ من بااستعداد نیستن تو این وضعیتیم.»

«خب، حالا که می‌دونی همه به اندازهٔ تو‌فکر​ استعداد ندارن، واقعاً باورت اینه که تنها دلیلِ‌هرچی​ قوی‌تر بودنِ پیرمردت از تو اینه که استعدادش بیشتره؟»

پیش از آنکه ایجیس‌واقع​ حتی فرصتِ پاسخ پیدا‌قدرت​ کند، لکس ادامه داد:

«چون با قاطعیت بهت می‌گم که استعدادش بیشتر نیست. در واقع، با اطمینان می‌گم رابطهٔ بینِ استعداد و قدرت‌نمی‌تونن​ اصلاً اون‌قدر که فکر می‌کنی مهم نیست. وگرنه نسلِ بشر کارش تموم بود. هرچی باشه، بیشترِ انسان‌ها حتی نمی‌تونن‌چون​ مسیرِ راستین رو تزکیه کنن. همه تو یه مسیرِ واحد گیر افتادن، اما این مانعِ رسیدنشون به قلمرو جاودانه نمیشه.»

در حقیقت، لکس هیچ نمی‌دانست رسیدن به قلمرو جاودانه چه پیش‌نیازهایی دارد، اما می‌دانست‌بیشترِ​ که به گفتهٔ استادش، تزکیه‌گرانِ مسیرِ راستین بسیار اندک و شاید انگشت‌شمار بودند. هرچند‌نمی‌دانست​ تزکیه‌گرانِ جاودانه هم کمیاب به شمار می‌رفتند، اما تعدادشان به آن شدت کم نبود.

«علاوه بر این، شاید فکر کنی که حتی اگه به قلمرو جاودانه برسن، به‌کارش​ اندازهٔ تو یا پدرت قوی نیستن. اما می‌تونم به‌روشنی بهت بگم که آدم‌های زیادی هستن،‌جاودانه​ انسان‌های زیادی، که حتی یک‌دهمِ تو هم استعداد ندارن، ولی خیلی خیلی از تو قوی‌ترن.»

ایجیس با تردید به لکس‌اطمینان​ نگاه کرد، اما پیش از آنکه‌فکر​ بتواند حرفی بزند، لکس ادامه داد:

«شاید باور کردنِ حرفام برات‌چیز​ سخت باشه، اما دلیلش اینه‌فرق​ که دانشت به‌شدت محدوده. مثلاً...»

لکس با استفاده از آرایهٔ میخانه، یک «اتاق» درست دورِ بدنِ ایجیس ساخت و او را همان‌جا که‌واحد​ ایستاده بود به دام انداخت. ایجیس سعی کرد مقاومت کند و چشمانش از ناباوری گرد شد، اما وقتی‌بسیار​ لکس به‌آرامی بدنش را در هوا بلند کرد، چرخاند و دوباره سر جایش نشاند، هیچ کاری از دستش برنیامد.

لکس گفت: «شلوغش نکن، الان ولت‌اصلاً​ می‌کنم.» چند ثانیه بعد، آرایه را غیرفعال‌بشر​ کرد و اتاقِ دورِ ایجیس ناپدید شد.

ایجیس با فهمیدنِ اینکه آزاد شده است واکنشی نشان نداد، اما بی‌شک احساسِ خطر کرد. مدت‌ها از آخرین باری که‌باشه​ این‌قدر احساسِ درماندگی کرده بود می‌گذشت. درست است که برای مقاومت در برابرِ قدرتی که او را نگه داشته بود‌گفتهٔ​ از تمامِ توانش مایه نگذاشت، اما به عنوانِ یک جاودانه، به دام انداختنش از همان ابتدا هم کارِ آسانی نبود.

«هدفم از این کار ترسوندنت نبود، بلکه می‌خواستم بفهمی چیزهای زیادی تو این جهان هست که تو اصلاً ازشون‌نمی‌تونن​ خبر نداری. پدرت شاید به اندازهٔ تو بااستعداد نباشه، اما خیلی از تو قوی‌تره. دلیلش چیه؟ جوابش ساده‌ست؛ اون ابزارها‌بااستعداد​ یا فرصت‌هایی داشته که کمکش کرده قدرتش رو خیلی فراتر از چیزی که حتی بتونی خوابش رو ببینی بالا ببره.

«انگار که تو بخوای با یه کاردِ کره باهاش بجنگی، در حالی که اون شمشیر دستشه. مهم‌راستین​ نیست چقدر استعداد داری، کاردِ کره حریفِ یه شمشیرِ کامل نمیشه. ولی در مقایسه با پدرت، تو حتی‌تزکیه‌گرانِ​ کاردِ کره هم دستت نیست. تو یه خلال‌دندون دستته و اون یه نیزه داره. اصلاً جای مقایسه نیست.»

ایجیس به‌شدت تردید داشت، اما در عینِ حال کنجکاو هم شده بود. دلش می‌خواست همه‌چیز را انکار کند و فقط بپذیرد‌راستین​ که پیرمردش شبیهِ یک ایزد است؛ شکست‌ناپذیر و مغلوب‌نشدنی. اما صدایی کوچک و سرسخت در قلبش از تسلیم شدن سر باز‌شاید​ می‌زد. آن صدا به‌شدت می‌خواست به هر کورسوی امیدی چنگ بزند و مانع از آن می‌شد که شکست را تمام‌وکمال بپذیرد.

«پس حرفِ حسابت چیه؟‌واقع​ اینکه می‌تونی کمکم کنی‌قدرت​ پیرمرد رو شکست بدم؟»

لکس شفاف‌سازی کرد: «اصلاً این‌طور نیست. من فقط گفتم که پیرمردت بدونِ شک یه جور شانسِ غیرمنتظره آورده‌ندارن​ که کمکش کرده به سطحِ قدرتِ فعلیش برسه. اینکه بتونی به سطحِ قدرتِ اون برسی یا ازش جلو بزنی،‌دقیقاً​ کاملاً به خودت بستگی داره. چیزی که من می‌تونم بهت بدم یه فرصته. اینکه باهاش چیکار کنی پای خودته.»

ایجیس لبِ پایینش را گاز گرفت و به زمین چشم دوخت. میلیون‌ها فکر در سرش می‌چرخید. در این لحظه، هدفِ‌افتادن​ اصلی‌اش یعنی به دست آوردنِ فنِ تزکیهٔ لکس را به‌کلی فراموش کرده بود. اگر بخواهیم کاملاً صادق باشیم، دیگر اصلاً‌بودند​ به آن اهمیتی نمی‌داد و لقبِ ولیعهد هم وسوسه‌اش نمی‌کرد. مدت‌ها پیش از تلاش برای یافتنِ چالشی دشوار دست کشیده بود.

حالا تنها خواسته‌اش غلبه بر عقدهٔ قلبی‌اش برای شکست دادنِ پدرش بود‌نسلِ​ و بعد، شاید، یافتنِ دلیلی برای زندگی. صدها میلیارد انسان در قلمروی‌افتادن​ بلور زندگی می‌کردند؛ باورش نمی‌شد که نتواند با هیچ‌کدامشان ارتباط برقرار کند.

با صدایی آمیخته به استیصال و‌رابطهٔ​ اراده گفت: «باشه، قبول می‌کنم. هر‌می‌کنی​ پیشنهادی که داشته باشی رو می‌پذیرم.»

لکس به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد و گفت:‌داد​ «به این سادگی‌ها هم نیست. آره، یه فرصت‌اندازهٔ​ برات دارم. اما هیچ‌وقت نگفتم مجانی بهت می‌دمش.»

ایجیس با قلبی آکنده از درد پرسید: «چی می‌خوای؟» استیصالش به معنای حماقتش نبود. می‌دانست که آدم‌ها ممکن‌واحد​ است بخواهند از او و موقعیتش سوءاستفاده کنند. بخشی از وجودش با شنیدنِ حرف از هزینه، حتی پذیرفت‌بسیار​ که لکس قصد دارد سرش کلاه بگذارد، اما با این حال سؤالش را پرسید؛ تا این حد مستأصل بود.

«چی می‌خوام؟ هیچی. اما فرصتی که دارم رو نمی‌شه به همین راحتی‌نسلِ​ به هرکسی داد. طرف باید لیاقتش رو داشته باشه، پس الان، قبل از‌اما​ اینکه بهت بدمش، یا حتی در موردش بهت بگم، باید یه انتخاب بکنی.»

لکس به‌آرامی دستش را بالا آورد و بطریِ یشمیِ کوچکی‌اون‌قدر​ را که نوشیدنیِ قبلی‌اش را از آن ریخته بود نشان‌باشه​ داد، و سپس آن را روی میز جلوی ایجیس گذاشت.

«باید انتخاب کنی. می‌تونی نوشیدنیِ جلوت رو برداری و توی حسی که بهت می‌ده‌فهمیدی​ غرق بشی. یا می‌تونی قسم بخوری، قوی‌ترین و معنادارترین قسمی که از دستت برمیاد،‌می‌فهمم​ که تا وقتی پدرت رو شکست ندادی دیگه به هیچ چیزِ مست‌کننده‌ای لب نزنی.»

لکس لحظه‌ای مکث کرد تا‌می‌کنی​ ایجیس حرف‌هایش را هضم کند،‌کارش​ سپس گفت: «حالا انتخاب کن.»

لحظه‌ای احساسِ آسودگی کرد، چرا که ایجیس بالاخره متقاعد شد لکس‌وگرنه​ قصدِ کلاه‌برداری ندارد. گذشته از این، منطقی بود که لکس بخواهد‌واحد​ فرصتش را تنها در اختیارِ کسی بگذارد که بیشترین شایستگی را دارد.

اما این آسودگی با کشمکشی شدید همراه شد. او آن نوشیدنی را با تمامِ وجود می‌خواست. حس، حال و لذتی که به او می‌داد بیش از‌گیر​ حد وسوسه‌انگیز بود. اما آن صدای کوچک در قلبش دست‌بردار نبود. حالا که بالاخره دوباره نورِ امیدی دیده بود، نمی‌توانست تسلیم شود. در ابتدا تنها صدایی‌تعدادشان​ ضعیف بود، اما رفته‌رفته تمامِ وجودش را فرا گرفت، تا جایی که ایجیس دیگر بطری را نمی‌دید، بلکه تنها قامتِ شکست‌خوردهٔ پدرش در برابرِ چشمانش بود.

ناگهان از جا برخاست، صندلی‌اش را به عقب هل داد و با‌مطمئنم​ صدایی شوم گفت: «به باورهای جاودانگی‌ام قسم می‌خورم که من، ایجیس کورنلیوس،‌دستاورد​ تا وقتی پدرم رو شکست ندم دیگه به هیچ نوشیدنی‌ای لب نزنم.»

با محو شدنِ پژواکِ صدایش،‌می‌کنی​ هالهٔ ایجیس فوران کرد و انگار‌تموم​ تمامِ وجودش دستخوشِ تغییری عظیم شد.

اگر لکس ایجیس را در آن اتاقِ کوچک حبس نکرده بود، هالهٔ ناشی از ارتقای ناگهانی‌اش تمامِ‌باشه​ ساکنانِ بازماندهٔ بابیلون را لِه می‌کرد و ساختمانِ میخانه را در هم می‌کوبید. چشمانِ خمارش شفاف شد و‌دارد​ جای خود را به انگیزه و تمرکز داد، و قامتِ سست و بی‌حالش همچون یک سرباز صاف ایستاد.

با این حال، لکس به هیچ‌یک‌رابطهٔ​ از این‌ها اهمیتی نمی‌داد. در عوض،‌می‌کنی​ تمامِ حواسش به اعلانِ سیستم بود.

اعلانِ جدید: مأموریت تکمیل شد!

پاداش: قهوهٔ دمیِ مخصوصِ نیمه‌شب، توکنِ ۱ دقیقه‌ایِ کاردِ کره

لکس گیج شده بود، چون پاداشِ این مأموریت از قبل‌اون‌قدر​ تنها همان قهوهٔ دمیِ مخصوص اعلام شده بود؛ پس این توکنِ‌بیشترِ​ جدید از کجا پیدایش شد؟ برای بررسیِ بیشتر، توضیحاتش را خواند.

توکنِ ۱ دقیقه‌ایِ کاردِ کره

کاردِ کره ایزدِ همهٔ سلاح‌هاست و یک نیزهٔ ناچیز در برابرش همچون پودینگ است. با استفاده از این توکن، کاردِ کره به مدتِ ۱ دقیقه در شکلِ نهایی‌اش تقویت می‌شود.

ملاحظات: حتی ایزدان هم در برابرِ نونِ تستی که خوب کره مالیده شده باشه زانو می‌زنن!

ناولها | novelha.net