---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 250: فصل 250 • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 250: فصل 250

0

جرارد روزِ بسیار خوبی داشت. در اوجِ عالمِ پرورشِ چی بود و تبارش ارتقا یافته بود! تکاملِ‌چطوره​ تبار به‌طرزِ مضحکی دشوار بود، چون هیچ راهِ مشخصی برای تکامل و افزایشِ سطحِ تبار وجود نداشت.‌اومد​ بیشترِ کسانی که تبار داشتند، فارغ از سطحِ تزکیه‌شان، تمامِ عمرشان را بدونِ ارتقای آن سر می‌کردند.

البته جرارد از این موضوع خبر نداشت. تنها دغدغه‌اش‌آبدارِ​ این بود که با تبارِ جدیدش و ماشینِ گلفی‌مناسبِ​ که زئون ارتقا داده بود، سواری‌هایش بسیار نرم‌تر می‌شد.

گذشته از این، امروز مرخصی‌جرعه‌ای​ بود و داشت وقتش را با‌نوشید​ دوستش می‌گذراند. چطور می‌توانست خوشحال نباشد؟

جرارد جرعه‌ای شکلاتِ داغ از بهترین‌درست​ فنجانِ چینی نوشید و پرسید: «حالِ پاملا‌کند​ چطوره؟ بعد از اون ماجرا بهتر شده؟»

ولما با برقی خاص در چشمانش جواب داد: «خوبه، خوبه. تو چند ساعت باهاش کنار اومد. ولی این روزا‌اون​ انگار تمامِ وقتِ آزادش رو تو پاتوقِ گیمرها می‌گذرونه.» عاشقِ غیبت‌کردن بود؛ این کار به او هیجان می‌داد. از‌وقتِ​ وقتی هلن غیبش زده بود، پایهٔ غیبتش را از دست داده بود، برای همین حالا به‌ندرت فرصتش را پیدا می‌کرد.

جرارد، کارمندی که خودش تنها‌درست​ چند ماه سن داشت، جواب داد:‌باز​ «خوبه که بچه‌ها با هم می‌سازن.»

درست وقتی ولما می‌خواست جزئیاتِ غیبتِ آبدارِ دربارهٔ پاملا و زی را باز کند، یک راسکال جلویشان‌اون​ ظاهر شد. این دو نفر در نقطه‌ای مناسبِ پیک‌نیک در جنگلِ نزدیکِ گلخانه گپ می‌زدند تا حریمِ خصوصی‌انگار​ داشته باشند. حضورِ یک مهمان در اینجا، این‌قدر دور از تمامِ ساختمان‌های اصلی، غیرمعمول بود، اما غیرممکن نبود.

با وجودِ اینکه در مرخصی بودند، هر دو آماده شدند تا به مهمان خوشامد بگویند، اما در‌نفر​ همان لحظه تزکیه‌گرِ نوزادِ روح حمله‌ای روحی به آن‌ها کرد. انفجاری ویرانگر رخ داد و ابری از‌ساختمان‌های​ دود هوا را پر کرد؛ چند درختِ اطراف افتادند و روی درختانی که هنوز نشکسته بودند تکیه دادند.

راسکال از همان ابتدا از آن دو حشرهٔ پرورشِ چی چشم‌فنجانِ​ پوشیده بود و داشت منطقه را با حسِّ روحی‌اش می‌کاوید؛ توجهش‌شده​ به آرایه‌ای جلب شده بود که در جنگل پیدا کرده بود.

جرارد با اخم خاکِ روی جلیقه‌اش را تکاند و گفت: «خیلی بی‌ادبانه بود.» دستِ راستش هنوز فنجان را‌مناسبِ​ نگه داشته بود و شکلاتِ داغِ درونش حتی یک موج هم برنداشته بود. پشتِ سرش، ولما گیج شده‌اما​ بود و برای حفظِ تعادل به جرارد تکیه داده بود؛ موهایش آشفته بود، اما در کل آسیبی ندیده بود.

راسکال جا خورد، اما بی‌درنگ شروع کرد به کاویدنِ منطقه با حسِّ‌پرسید​ روحی‌اش تا استادِ پنهانی را که از آن دو محافظت کرده بود‌چشمانش​ پیدا کند. با این حال، پس از چند ثانیه جست‌وجو، هیچ‌کس را نیافت.

جرارد فنجانِ چای را روی زمین گذاشت و در همان حال که چشمانش با نوری نقره‌ای‌ظاهر​ شروع به درخشیدن می‌کرد، گفت: «دستیارِ مهمان‌خانه‌دار به من اطلاع دادن که شما از یه گروهِ‌این‌قدر​ مهاجم هستید و ما در حالِ حاضر کمبودِ نیرو داریم، برای همین خودم باید بهتون رسیدگی کنم.»

جرارد، مانندِ دیگر کارمندانِ مهمان‌خانه، صاحبِ مفتخرِ تبارِ شکوفهٔ شاهانه بود. این تباری فوق‌العاده قدرتمند بود که بهای گزافی‌اون​ به همراه داشت. این تبار به کاربر اجازه می‌داد انرژیِ درونِ منطقهٔ مشخصی در اطرافِ خودش را کنترل کند. اما‌آزادش​ چه نوع انرژی‌ای؟ هر انرژی‌ای که کاربر بتواند درک کند، چه گرانشی، جنبشی، گرمایی، الکترومغناطیسی، آشوب، ازلی، روحی و غیره.

سپس می‌توانستند آن انرژی را مهار کنند‌جزئیاتِ​ و هر شیء یا سلاحِ دلخواهی را‌جلویشان​ به‌عنوانِ واسطه‌ای برای آن انرژی، با آن بپوشانند.

به نظر سرراست می‌رسید، اما اصلاً ساده نبود. برای مثال، اگر جرارد در کانونِ یک‌چطوره​ انفجار می‌ایستاد، می‌توانست تمامِ گرما، صدا و انرژیِ جنبشیِ تولیدشده را به پیشران‌های ماشینِ گلفِ جدیدش‌کنار​ هدایت کند و سپس از آن برای حرکت دادنِ ماشین استفاده کند، بی‌آنکه هیچ آسیبی ببیند.

البته مقدارِ انرژیِ قابل‌انتقال حدومرزی داشت، چون هر بار که از این توانایی استفاده می‌کرد، دچارِ خستگیِ جسمی می‌شد و تبارش هم برای بازیابی به زمان نیاز‌داشته​ داشت. پس این‌طور نبود که بشود او را وسطِ یک انفجارِ هسته‌ای انداخت و بعد انتظار داشت تمامِ آن انرژی را از خودش دور کند. حتی اگر‌آن‌ها​ یک دوجین شکلاتِ داغ هم می‌خورد، در نهایت از نظرِ جسمی تا جایی خسته می‌شد که دیگر نمی‌توانست از توانایی‌اش استفاده کند و بعد انفجار او را می‌کشت.

با این حال، اگر توانایی‌های جسمیِ مارلو را داشت، هدایتِ انرژیِ یک انفجارِ هسته‌ای برایش هیچ مشکلی ایجاد‌بعد​ نمی‌کرد. اما هیچ قدرتِ عظیمی بی‌بها به دست نمی‌آمد. تبارِ شکوفهٔ شاهانه هم همین‌طور بود. این تبار در‌روزا​ ازای دسترسی دادن به تمامِ انرژیِ جهان، بدنش را آرام و پیوسته تغییر می‌داد، مثلِ سرطانی که درمان نمی‌شد.

بله، مهم نبود چقدر برای مقاومت تلاش می‌کرد؛ جرارد نمی‌توانست از پرداختِ این بها طفره برود. تبارِ شکوفهٔ شاهانه به کار روی‌گلخانه​ بدنش ادامه می‌داد و آرام‌آرام او را به‌شکلی مقاومت‌ناپذیر جذاب می‌کرد. سنگینیِ این بار را دست‌کم نگیرید. این از آن نوع زیباییِ‌خوشامد​ ظریفِ رمان‌ها نبود که شخصیتِ اصلی را سفیدروتر و زیباتر کند. نه، این جذابیتی بود که از فضا و زمان فراتر می‌رفت.

بی‌آنکه ظاهرش واقعاً تغییری کند، جرارد آرام‌آرام به محبوبِ قلبِ هر کسی تبدیل می‌شد که او را‌اون​ می‌دید، فارغ از اینکه چه سلیقه یا ترجیحی داشتند. او در ابتدا وقتی لشکری از پیرزن‌ها را‌روزا​ دورِ خودش جمع کرد که فقط می‌خواستند او راننده‌شان باشد، اثرهای این تبار را دست‌کم گرفته بود.

حالا حتی زنانِ میان‌سالِ بی‌شماری هم به او ابرازِ علاقه می‌کردند و نمی‌توانستند در برابرِ‌جلویشان​ درخششِ موهای سفیدش مقاومت کنند. اما او که یک جنتلمن بود، چطور می‌توانست خانواده‌هایشان را‌مهمان​ از هم بپاشد؟ بارِ عشقِ بی‌پایانِ آن‌ها چیزی بود که به‌تازگی یاد گرفته بود تحملش کند.

اما نباید فراموش کرد که همهٔ‌نباشد​ این‌ها اثر و بهای تبارِ شکوفهٔ شاهانه‌نوشید​ پیش از ارتقای آن بود. ولی حالا...

با شدت گرفتنِ درخششِ نقره‌ایِ چشمانش، بدنِ جرارد به‌آبدارِ​ هوا بلند شد و مانندِ شاهی که به یک‌مناسبِ​ رعیت خیره می‌شود، از بالا به راسکال نگاه کرد.

صدایش مثلِ موجِ انفجار به راسکال برخورد کرد و‌فنجانِ​ پردهٔ گوشش را در آستانهٔ پاره شدن قرار داد. جرارد‌بهتر​ گفت: «نمی‌دونی دست بلند کردن روی یک بانو خلافِ آدابه؟»

«بذار یه‌کم‌خودش​ ادب بهت‌بچه‌ها​ یاد بدم.»

ماشینِ گلفِ جدید و ارتقایافتهٔ جرارد که بیرونِ جنگل پارک شده بود، مثلِ یک ستارهٔ‌حالِ​ دنباله‌دارِ نقره‌ای در آسمان، به‌سویش پرواز کرد. جرارد بااحتیاط کتش را درآورد و درست در لحظه‌ای‌ساعت​ که ماشینِ گلف پدیدار شد، آن را روی صندلیِ شاگرد گذاشت و خودش پشتِ فرمان نشست.

بی‌آنکه به راسکال فرصتِ واکنش بدهد، ماشینِ گلفِ‌غیبتِ​ درحال‌حرکت در هوا چرخید و با پهلو به‌نفر​ او کوبید، بی‌آنکه حتی روی رنگِ جدیدش خشی بیفتد.

راسکال بی‌رحمانه در جنگل پرتاب شد و با در هم شکستنِ چند درخت به زمین‌چطوره​ افتاد. حتی وقتی بیگانه سعی کرد با استفاده از حسِّ روحی‌اش خود را متوقف کند،‌باهاش​ ماشینِ گلف دوباره ظاهر شد و این بار با یکی از لاستیک‌هایش به صورتِ او کوبید.

«آها راستی،‌خودش​ به مهمان‌خانهٔ‌بچه‌ها​ نیمه‌شب خوش آمدید.»

ناولها | novelha.net