چپتر 557: چپتر ۵۵۷
0وقفه در اتاقِ جلسهٔ پرآشوب تأثیرِ بسیار چشمگیری روی همه گذاشت. همهٔ حاضران در اتاق ثروتمند و قدرتمند بودند و با وجود اینکه با سختیهایفیلمها زیادی روبهرو شده بودند، کمتر کسی از آنها تا به حال استیصالِ واقعی را تجربه کرده بود. از این رو، وقتی سکوتی ظاهراً جادویی برکند اتاق حاکم شد که با صدای در زدنِ آرام اما بلند بیشتر به چشم میآمد، به تخیلشان اجازه دادند تا کنترل را به دست بگیرد.
برخی حس کردند که پایانِ کارشان فرا رسیده است. پشتِ در مهاجمانِ بیگانهفراموش بودند که میآمدند تا آنها را بکشند. آنها فراموش کرده بودند که در مهمانخانهمثلِ هستند نه روی زمین، و ذهنهای ضعیف و ناتوانشان زیرِ فشار در هم میشکست.
عدهای دیگر آن را یک مداخله میدیدند. مثلِ فیلمها، قرار بود قهرمانشان ظاهر شود؛ رهبری که نیاز داشتند تا آنها را از اینحالا باتلاق بیرون بکشد و به رستگاری برساند. اینها کسانی بودند که ناامیدانه به امید چنگ میزدند. اما این از آن نوع امیدی نبودطول که آدم را پر از قدرت و اراده کند. نه، این امیدی بود که کسِ دیگری بیاید و مشکلاتشان را برایشان حل کند.
با این حال، شمارِ اندکی خرد و خودآگاهیشان را حفظ کرده بودند و حس میکردند که پشتِ در بهاحتمالِزیاد زیاد نمایندهای از مهمانخانه را خواهند یافت. آنها هم در دلشان امید داشتند که مهمانخانه بهنحوی دستشان را بگیرد،بهجای اما این امید زیرِ سایهٔ این آگاهی قرار گرفته بود که این موضوع بهاحتمالِ زیاد ربطی به پناهندگان دارد.
نیکوکاریای که مهمانخانه با کاهشِ قیمتها برای زمینیها بهجای سودجویی نشان داده بود، همینذهنهای حالا هم جای تحسین داشت. اگر مهمانخانه کمکِ بیشتری پیشنهاد میداد، آنها بهجای اینکهظاهر خیالشان راحت شود، مشکوک میشدند. هرچند اینطور هم نبود که حقِ انتخابِ چندانی داشته باشند.
با اینکه فقط چند لحظه طول کشید تا برنارد بهبیگانه سمتِ در برود و آن را باز کند، اما به دلیلیفشار نامعلوم، به نظر میرسید آن فاصله تا ابد کش آمده است.
وقتی در سرانجام باز شد، لئو را نشان داد که پشتِ آن ایستاده بود. این رونمایی کاملاً ضدحال از آب درآمد، چرا که بیشترِ افرادِ حاضر در اتاق حتی نمیدانستند اومیداد کیست. فقط به این دلیل که شهرتِ لئو تازه داشت شکوفا میشد، به این معنی نبود که همه او را میشناسند. تنها کسانی که زمانِ زیادی را در مهمانخانه میگذراندند وایستاده کسانی که مرتباً با کارکنانِ مهمانخانه تعامل داشتند، اخبارِ داغ را میشنیدند. همه معمولاً در حالی به مهمانخانه میآمدند که روی کارِ خودشان تمرکز داشتند، و بنابراین چندان دنبالِ شایعاتِ محلی نبودند.
با این حال، برخی او را میشناختند. نه بهخاطرِ نژادش، بلکه بیشتر بهخاطرِ تهدیدِخرد ویرانگری که بهعنوانِ شخصی قادر به از پای درآوردنِ همزمانِ چندین تزکیهگرِ نوزادِ روحگرفته ایجاد میکرد. در واقع، او بهتنهایی میتوانست زمین را در یک نبردِ رودررو فتح کند!
لئو با لبخند گفت: «ببخشید مزاحم شدم.»بیگانه رفتارِ آرام و لحنِ مؤدبانهاش در آنذهنهای محیطِ خصمانه تقریباً بیگانه به نظر میرسید.
«اومدم با میراندا صحبت کنم. اگهرسیده بتونید چند لحظه وقتتون رو به منفراموش بدید، فکر کنم براتون خیلی پرثمر باشه.»
همه یکصدا برگشتند و به زنِ جوانِ خستهچهره نگاه کردند. در حقیقت، وضعیتِ فعلی نباید هیچ ربطی به او میداشت. سمتِ او مدیرِ روابطِ خارجی بود، به این معنی کهپیشنهاد در شرایطِ جنگی نباید هیچ اختیاری برای فرمان دادن یا مداخله میداشت. اما بهدلیلِ قطعیِ ارتباطات، ساختارِ فرماندهی به هم ریخته بود، چرا که هیچکس نمیتوانست با افرادِ مربوطه تماس بگیرد.داد از این رو، او مجبور شده بود کنترلِ اوضاع را به دست بگیرد و به واکنشهای اضطراری رسیدگی کند. او تمامِ تلاشش را کرد، اما برای این کار آموزش ندیده بود.
با وجود تمام تلاشهایش برای رسیدگی به آمادگیِ رزمی، بخشِ عمدهٔ کارهایششمارِ مختل شده بود، زیرا رساندنِ دستورات و اخبار زمانِ زیادی میبرد. علاوهبهنحوی بر این، بخشِ عظیمی از منابع باید صرفِ مقابله با شورشیان میشد.
قطعیِ برق، قطعِ ارتباطات و سفینهٔ فضاییِ عظیمی که بالای سرشان بود، در یک چشمبههمزدن باعثِ فروپاشیِ جامعه شده بود. جرایمِ خرد سرمیدیدند به فلک کشیده بود، مردم روزِ روشن فروشگاهها را غارت میکردند و در هر گوشهای دعوا به پا میشد. کلمات از وصفِ استیصالشنبود در خاموش کردنِ این وحشتِ عمومی قاصر بودند؛ نمیتوانست به مردم بفهماند کارهایی که میکنند، در واقع فقط مانعِ بهبودِ اوضاعِ خودشان میشود.
مردم اصلاً اهمیتی نمیدادند، یا باور کرده بودندپشتِ که دنیا به آخر رسیده است. هیچکس منطقزمین سرش نمیشد. آخر چرا هیچکس منطق سرش نمیشد؟
در نهایت... در نهایت، وقتی یکی از آشوبگران در همان حین که میراندا سعی داشت آرامشان کند به او حملهور شد تا تعرضحالا کند، دیگر جا زد و تصمیم گرفت به مهمانخانه بیاید. طبیعتاً آشوبگر راهیِ گوری زودهنگام شد. هرچه که بود، حتی در آن وضعیتِطول درهمشکستهٔ روحی، او یک تزکیهگرِ عالمِ بنیان بود. یک فانیِ ساده با درافتادن با او، عملاً فقط با پای خودش به پیشوازِ مرگ میرفت.
اما در حالی که میخواست همهچیز را رها کند و بگذارد بقیه اوضاع راخرد مدیریت کنند، با دیدنِ لئو جرقهای در ذهنش زده شد. او بهعنوانِ مدیرِ روابطِگرفته خارجی، تمامِ افرادِ سرشناسِ مهمانخانه را میشناخت و لئو نیز از این قاعده مستثنی نبود.
با وجودِ خستگیِ مفرط، بیاختیار با خود فکر کرد که اگر بتوانند کمکِزمین مهمانخانه را جلب کنند، پشتسر گذاشتنِ این تهاجم مثلِ آب خوردن خواهد بود.قرار هرچند نمیتوانست با فرماندهیِ ارتشهایشان کمکی بکند، اما اگر میتوانست اتحادی را جوش بدهد...
ناگهان جانی تازه گرفت،کارشان ایستاد و نگاهش راپشتِ به چشمانِ لئو دوخت.
«ما وسطِ یه بحرانِ بیسابقهایم، آقای لئو.آگاهی اگه موضوعتون فوری نیست، شاید بهتر باشه قرارِقیمتها ملاقات رو برای یه زمانِ مناسبتر تنظیم کنیم.»
لحنش آنقدرها هم که دلش میخواست شیوا نبود، اما منظورش را واضح رساند. باید قدرت و اقتدار از خودش نشان میداد و در عینِ حال،دستشان تمامِ استیصالش را تا جای ممکن در اعماقِ وجودش پنهان میکرد. در مذاکره، طرفی که مستأصلتر باشد بیشترین امتیاز را میدهد. از آنجا که لئوپیشنهاد خودش به سراغِ او آمده بود، در حالِ حاضر کفهٔ قدرت به نفعِ میراندا سنگینی میکرد و باید تا جای ممکن این برتری را حفظ میکرد.
اما از بختِ بدش، نمیدانست با چهبیگانه کسی روبهروست. لکس میتوانست یک امپراتوری را رویضعیف انگشتش بچرخاند، چه رسد به کسی مثلِ او.
«خب، اگه با من بیاید، فکر کنم میبینید که جلسهمون بینهایت پرباره. در موردِ اون بحرانِ بیسابقهتون هم... نهناتوانشان اینکه بخوام راه بیفتم و اطلاعاتِ خصوصیِ بقیه رو پخش کنم، ولی گمونم چند نفر از رهبرانِ اصلیِ سیارهتونبکشد الان تو یه جلسه با چندتا دیو هستن. فکر کنم به توافقی برسن که بتونید این بحران رو پشتسر بذارید.»