---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 185: جنگلِ تسخیرشده • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 185: جنگلِ تسخیرشده

0

در جنگلِ تسخیرشده، همان‌طور که بعضی از بچه‌های زمین صدایش می‌کردند، هلن تنها نشسته بود. خب، اگر طاووس‌ها، کبوترها و سنجاب‌های‌نوع​ مختلفی را که دنبالش می‌آمدند حساب می‌کردید، تنها نبود. با این‌که دیگر مثلِ روزهای اولِ مهمان‌خانه برای غذا به او وابسته‌به‌خاطرِ​ نبودند، هر جا می‌دیدندش دنبالش راه می‌افتادند. آن‌ها دوستی‌ای ساخته بودند که هیچ‌یک از مهمانانِ جدید یا اخیرِ مهمان‌خانه نمی‌توانستند بسازند.

هلن مشکلی نداشت و در واقع این روزها همنشینی با این حیواناتِ ساده را تا حدی ترجیح می‌داد. می‌خواست چیزی را در‌به‌خاطرِ​ زندگی‌اش تغییر دهد و تا وقتی دقیقاً می‌فهمید آن چیز چیست، وقتش را همین‌طور می‌گذراند. گاهی خودش را شبیهِ آن پرنسس‌های کارتونی‌کند​ تصور می‌کرد که همهٔ موجوداتِ جنگل دوستشان داشتند و به حرفشان گوش می‌دادند. اما او نه پرنسس بود و نه دلش می‌خواست باشد.

روی زیراندازِ پیک‌نیک نشسته بود و ولما سبدِ قشنگی پر از ساندویچ، شیرینی، چند نوشیدنی و چیزهایی برای غذا دادن به حیوانات برایش آورده بود. گاهی ولما همراهی‌اش می‌کرد و کلی سؤال از او می‌پرسید! در آن روزها، هلن داستان‌هایی از کودکی و دورانِ مدرسه‌اش برایش تعریف می‌کرد. با این‌که ولما روی کاغذ هنوز در سنِ مدرسه‌بازی​ بود، مدتی می‌شد که به آنجا برنگشته بود. ولما به‌خصوص عاشقِ هر نوع غیبت و شایعه‌ای بود، و هر چه جنجالی‌تر، بهتر. با این حال، هلن حس می‌کرد درکِ آن دو از کلمهٔ جنجالی خیلی با هم فرق دارد. از نظرِ ولما، عجیب‌ترین رسوایی‌ای که هلن تا به حال تعریف کرده بود، زمانی بود که مدرسه‌شان اردویی‌نگاه‌هایی​ ترتیب داد، اما به‌خاطرِ برنامه‌ریزیِ ضعیف، همهٔ بچه‌ها را بدونِ سرپرست در هتلی تنها گذاشت. بخشِ جنجالیِ ماجرا برای ولما، خدماتِ افتضاحی بود که هتل به آن نوجوان‌های روی‌اعصاب و لوس ارائه داده بود. اما امروز ولما سرش شلوغ‌تر از آن بود که همراهی‌اش کند، پس هلن به فعالیت‌های همیشگی‌اش برگشته بود. یا دست‌کم خودش این‌طور فکر می‌کرد...

در حالتِ عادی، با حیوانات بازی می‌کرد و خوراکی‌هایش را می‌خورد، اما امروز‌گاهی​ حواسش کاملاً به چیزِ دیگری بود. یکی از دوستانِ سنجابِ کوچکش او را‌گوش​ به اینجا آورده و چیزِ شگفت‌انگیزی نشانش داده بود. سنجاب بچه‌دار شده بود!

بدونِ این‌که کسی بداند، این‌ها اولین موجوداتی بودند که در مهمان‌خانه به دنیا می‌آمدند و می‌شد آن‌ها را بومیانِ حقیقیِ این سرزمینِ شگفت‌انگیز نامید. هلن فقط لبخند می‌زد و به پدر و مادرِ جدیدِ‌عجیب‌ترین​ سنجاب‌ها نگاه می‌کرد که دورِ بچه‌هایشان می‌پلکیدند و با افتخار آن‌ها را به او نشان می‌دادند. بچه‌های خواب‌آلود در آغوشِ مادر جا خوش کرده بودند، مادری که انگار داشت به همهٔ سنجاب‌های دیگری که‌دست‌کم​ تماشایشان می‌کردند فخر می‌فروخت. اگر هلن منطقی فکر نمی‌کرد، چه‌بسا باورش می‌شد که بقیهٔ سنجاب‌ها دارند با نگاه‌هایی حسرت‌بار به مادر نگاه می‌کنند. اما او منطقی بود، پس چرا هنوز فکر می‌کرد آن‌ها حسودی می‌کنند؟

این نوع رفتار برای یک سنجابِ عادی بعید به نظر می‌رسید، و با این‌که این سنجاب‌ها هنوز تزکیه نکرده بودند، تا حدی تحت‌تأثیرِ آن تغییرِ‌بچه‌ها​ عظیمی قرار گرفته بودند که پیش‌تر در مهمان‌خانه رخ داده و باستت را فراری داده بود. اگر روزی شروع به تزکیه می‌کردند، نوابغی حقیقی می‌شدند.‌فکر​ اما فعلاً، صرفاً پدر و مادری مغرور بودند که درکِ پیچیده‌ای از روابطِ اجتماعی میانِ گونه‌ها داشتند و می‌دانستند چطور بقیه را به حسادت وادارند.

هلن با محبتی در نگاهش به بچه‌ها خیره شد و گفت: «شما چیپ‌مانک نیستید، ولی اسمت رو می‌ذارم الوین، تو میشی تئودور و تو‌ترتیب​ هم سایمون. وقتی بزرگ شدید، می‌تونید برام آواز بخونید و نمایش اجرا کنید، من هم براتون از مهمان‌خانه غذای خوشمزه میارم.» البته هیچ‌کس جز‌کند​ خودش این اسم‌ها را نمی‌شناخت، اما چه اهمیتی داشت؟ هلن نه‌تنها روی این بچه‌ها، بلکه روی بسیاری از جانورانِ دیگر هم اسم گذاشته بود.

«امروز روزِ جشنه. بیایید یه ضیافت راه بندازیم!» هولوگرامِ شخصی‌اش را احضار کرد و پیش از برپاییِ ضیافتِ خودش برای دوستانِ پشمالویش،‌جنگل​ یک سفارشِ نسبتاً مفصل از غذای حیواناتِ خانگی داد. از برگ‌ها بشقاب درست کرد و قبل از شروع، همهٔ جانوران را دورِ‌حیوانات​ سبدِ پیک‌نیک نشاند. آن‌ها به‌طرزِ غیرعادی فرمان‌بردار و البته باهوش به نظر می‌رسیدند! حتی یک بار هم نیازی نبود دستورهایش را تکرار کند!

در فاصله‌ای دورتر، آبیِ کوچولو میانِ درخت‌ها پنهان شده بود و این خوش‌گذرانی را تماشا می‌کرد. بیش از حد خجالتی بود که خودش جلو برود، اما با این حال از تماشای این بساط‌نظرِ​ لذت می‌برد. بارها هلن را در جنگل دیده بود و با اینکه مهربان به نظر می‌رسید، هنوز از بیشترِ انسان‌ها ترس داشت. در اعماقِ قلبش، بچه‌نهنگ پنهانی آرزو می‌کرد هلن پیدایش کند و‌همیشگی‌اش​ مجبورش کند به جمعشان بپیوندد. اما مهارتش در پنهان شدن خیلی خوب بود و هلن هم هرگز انتظار نداشت کسی در حالِ جاسوسی از او باشد. از این رو فانتزی‌های پنهانش برآورده نشد.

سرانجام تمامِ هیاهوی این «مهمانیِ چای» بچه‌سنجاب‌ها را بیدار کرد و الوین با چشمانی کنجکاو به هلن خیره شد. پدر و مادرش با او و برادرانش حرف زدند، انگار توضیح‌بخشِ​ می‌دادند که هلن مادرخوانده‌شان است. هلن به آن‌ها لبخند زد، اما سعی نکرد لمسشان کند یا آن‌ها را در آغوش بگیرد. با وجودِ اعتمادی که به جانوران داشت، محافظت از‌یکی​ نوزادان غریزه‌ای بسیار قوی بود که در وجودِ همهٔ موجوداتِ زنده ریشه دوانده بود و نمی‌خواست آن‌ها را آشفته کند. فقط دست تکان داد و گازی به یک شیرینیِ اکلر زد.

هرچند غیرعادی به نظر می‌رسید و تماشایش برای یک غریبه عجیب بود، هلن در این‌فرق​ لحظاتِ کوتاه واقعاً احساسِ خوشبختی می‌کرد. نگرانی برای آینده و دردسرهای گذشته‌اش را فراموش می‌کرد. انتظاراتی‌سرپرست​ که از خودش داشت محو می‌شدند و به‌دنبالِ آن، سنگینیِ انتظاراتِ دیگران نیز از بین می‌رفت.

در گوشه‌ای کوچک از جهانِ پهناور، این موجوداتِ ساده از خوشی‌های سادهٔ خود لذت می‌بردند. کارهایشان نه به سرنوشتِ‌می‌کرد​ دنیاها ربطی داشت و نه بر طرحِ بزرگِ اتفاقات اثری می‌گذاشت، اما در همین لحظاتِ سادهٔ شادیِ مشترک، یکی‌ساندویچ​ از عمیق‌ترین معانیِ زندگی را درک کرده بودند؛ معنایی که اغلب حتی از چشمِ داناترین موجودات نیز پنهان می‌ماند.

ناولها | novelha.net