چپتر 341: چپتر ۳۴۱
0ماریو از اینکه اینقدر بیپرده متهم شده بود، ملغمهٔ جالبی از احساسات را تجربه کرد. ابتدا احساسِ سرگرمی کرد واجازه با خودش گفت این صاحبِ میخانه آدمِ بسیار جالبی است. او آنقدر در بابیلون مانده بود که کموبیش فهرستِ کسانیانگار را که نباید با آنها درمیافتاد، مشخص کرده بود؛ فهرستی که برخلافِ تصور، نامهای بسیار کمی در آن به چشم میخورد.
اما بعد، احساسِ احتیاط و دلهره به سراغش آمد. لکس با روشی عجیب تمامِ دردسرسازانماجرای را به دام انداخته بود و ماریو نتوانسته بود بفهمد این روش چیست. اما سپس ذهنِمردی باتجربهاش به کار افتاد، آرام شد و در واقع، با نگاهی تحسینآمیز به لکس خیره ماند.
همین که لکس آمده بود تا از او سؤال بپرسد، یعنی از همان ابتدا مطمئن نبود که ماریو دست در این ماجرا داشته باشد. وگرنه بهجای پرسیدن، مستقیماً واردِدخالتِ عمل میشد. علاوه بر این، اگر کسی اوضاع را با دقت تحلیل میکرد، زمانبندیِ ورودِ ماریو دقیقاً با تماشای این نمایشِ کوچک همزمان شده بود و بیش از حد تصادفیهیچ به نظر میرسید. مهم نبود این ماجرا چطور فیصله پیدا میکرد؛ در هر صورت به ماریو درکِ عمیقتری از این مردِ جوانِ مرموز میداد که از ناکجاآباد پیدایش شده بود.
اینکه آیا ماریو واقعاً این ماجرای کوچک در میخانه را به راه انداختهعمیقتری بود یا نه، اهمیتی نداشت. چیزی که اهمیت داشت این بود که لکسچیزی فکر میکرد احتمالِ دخالتِ او وجود دارد و حالا داشت با او روبهرو میشد.
این موضوع به ماریو میگفت که لکس مردی توانمند است، اما اجازه نداده تواناییهایشحالا او را مغرور کند. برای همه سودمندتر بود که مستقیماً با ماریو رودررو شود وشود به نتیجهای برسد. این کار حتی میتوانست فضایی برای نوعی همکاری در آینده ایجاد کند.
ماریو با آرامش گفت، انگار هیچ عجلهای برای توضیح دادن نداشت: «اعتراف میکنم که مشکوک به نظر میرسه. ولی لکس، فکر میکنم هم داری حیلهگریِ من رو دستبالا میگیری،موضوع هم شهرتِ میخانهات رو. من تا همین امروز صبح که پسرم بهم گفت، اسمِ این مکان رو نشنیده بودم. من فقط برای یه نوشیدنی و شاید یه چیزی برایاعتراف خوردن اومدم اینجا. بههرحال، همه میدونن که وقتی هوا تاریک میشه، ما کارای زیادی برای انجام دادن داریم. این شهر پر از آدماییه که به... محافظتِ ما نیاز دارن.»
لکس فوراً جواب نداد و به ماریو خیره ماند. داشتدرکِ سعی میکرد تصمیم بگیرد که حرفهای این «محافظِ» خودخوانده را باورراه کند یا نه. ماریو را برای گرفتنِ اطلاعاتِ بیشتر اسکن کرد.
نام: ماریو ریچی
سن: ۲۸۳
جنسیت: مذکر
جزئیاتِ تزکیه: نوزادِ روحِ میانی
گونه: انسان
وضعیت: تنِ او در طولِ سالها آسیبهای فراوانی روی هم تلنبار کرده است که بهطورِ کامل شفا نیافتهاند. هرچند این یک راهحل نیست، اما غوطهور شدن در وانِ آبگرم سلامتیاش را بهبود میبخشد.
ملاحظات: باارزشترین شیءِ روی تنش حلقهٔ ازدواجشه. عجب شوهرِ فداکاری. و چه خسیس؛ مشتریِ هدف نیست.
لکس با خواندنِ ملاحظات، نگاهی گذرا به حلقهٔ ماریو انداخت و تقریباً در دم، دربارهٔ اقدامِ بعدیاش تصمیم گرفت. حلقهٔ ازدواجش یک نوارِ سادهٔکند نقرهای بود که تکجواهری کوچک درست در مرکزش جا خوش کرده بود. در واقع، اگر کسی به آن دقت نمیکرد، چیزِ خاصی به نظرمیرسه نمیرسید. با این حال، آن جواهرِ کوچک و بهشکلِ باورنکردنی شفاف، الماس نبود. همان بلوری بود که لکس آنهمه انرژی از آن جذب کرده بود.
این سرنخِ مهمی برای لکس دربارهٔ ثروتِ این منطقه بود؛ چرا که نتیجهٔ پرسوجوهای چند روزِراه گذشتهاش به او میگفت هیچ منبعِ ارزشمندی در این حوالی وجود ندارد و خطوطِ اصلیِ تجارتِتوانمند منطقه حولِ اقلام و گنجینههایی میچرخد که خاندانِ نوئل با استفاده از نوعی فنِّ سرّیِ خانوادگی میسازند.
این موضوع با اطلاعاتی که لکس از نقشه به دست آورده بود، همخوانی نداشت. اینمیداد مسئله، در کنارِ این واقعیت که چنین منطقهٔ بهظاهر غنی از منابعی تحتِ کنترلِ انسانهاوجود بود، به لکس میگفت که حتماً در خفا اتفاقاتی در این منطقه در جریان است.
وقتی به این نتیجه رسید، فوراً پرسیدنِ آشکارِ چنین سؤالاتی را متوقف کرد، مبادا توجهِ غیرضروریِ کسی را جلب کند. حالا، سرانجامماجرای روی حلقهٔ ماریو اولین نشانه از ثروتِ پنهانِ این منطقه را دیده بود. این یعنی، فارغ از اینکه ماریو در ماجرای فعلیکند دخالتی داشت یا نه، لکس قصد داشت بگذارد او برود. علاوه بر این، قصد داشت روابطش را با این مرد بهبود ببخشد.
لکس سرانجام در حالی که گاردش را باز میکرد، گفت:احتمالِ «حق با شماست. میخانه احتمالاً هنوز اونقدر که من تصور میکنمنداده بینِ مردم جا نیفتاده. پس بذارید در این باره کاری بکنم.»
از جایش بلند شد، بهسمتِ پیشخان رفت وجوانِ بعد از گپی کوتاه با روآن، با یکراه لیوانِ بلورینِ گرد پر از نوعی نوشیدنی برگشت.
لکس لیوان را روی میز گذاشت وفیصله گفت: «بفرمایید، این لیوان مهمانِ من. اگهمرموز اجازه بدید، باید به چند کارِ دیگه برسم.»
با این حرف رفت و لیوانِ روی میز در آن لحظه به کانونِ توجه تبدیل شد. ماریو وناکجاآباد الیو نگاهی به هم انداختند. نمیدانستند لکس چه چیزی ریخته، اما یک فکر به ذهنِ هر دو خطورموضوع کرد. اگر سمی بود چه؟ با این حال تنها لحظهای بعد، ماریو خندید و لیوان را سر کشید.
طعمش میوهای بود و نوشیدنی آن گیراییِ همیشگی را که ماریو میپسندید نداشت. در حالتِ عادیموضوع از چنین چیزی خوشش نمیآمد، اما پیش از آنکه حتی بتواند نظری بدهد، حسِ خنکی را احساسمیتوانست کرد که از معده در تنش پخش شد. نمیفهمید دارد چه کار میکند، اما حسِ خوشایندی داشت.
فقط سر تکان داد و به پسر و افرادش اشاره کردناکجاآباد کنارش بنشینند. حالا که آنجا بودند و از سدِ شکِ لکسفکر گذشته بودند، دلیلی نداشت نمایشِ پیشِ رو را از دست بدهند.
انتظار بسیار طولانیتر از حدِ تصور شد و تازه چند ساعت بعد بود که صفی از کالسکهها جلوی میخانه رسیدند.ماجرای هِنا و بقیه در تمامِ این مدت خشکزده باقی ماندند، اما لکس آنها را به وسطِ تالار برده بود تاتواناییهایش جلوی در را نگیرند. هرچه باشد باید کسبوکاری را میچرخاند؛ هرچند با این بذلوبخششهای مدامش اصلاً چنین به نظر نمیرسید.
پنج مرد با معذبکنندهترین لباسِ رسمی که لکس تا به حال دیده بود پا به درون گذاشتند وناکجاآباد گروهی که بیشک نگهبان و اوباش بودند، سایهبهسایه دنبالشان میآمدند. اسکنِ سریع به لکس نشان داد که قویترین افرادِمیگفت گروه، با وجودِ آنهمه ملازم، خودِ آن پنج مرد بودند که هر کدام در عالمِ نوزادِ روح قرار داشتند.
با دیدنِ هِنای خشکزده و بقیه، چهره در هم کشیدند اما هنوز چیزی نگفتند. با ورودشانموضوع کلِ تالار در سکوت فرو رفت و همهٔ نگاهها به سمتشان چرخید. در آن نگاهها ذرهای ترسمیتوانست دیده نمیشد؛ چیزی که آن پنج آقا را آزرده کرد، اما رسیدگی به آن بماند برای بعد.
فعلاً همهٔ حواسشان را به لکس دادند که منتظرِ از راه رسیدنشان بود. هالهشان را تماموکمال بهاهمیتی رخ میکشیدند، مثلِ گربههای وحشی که برای هشدار به دشمن مو سیخ میکنند. با این حال لکسنداده ککش هم نگزید؛ چرا که داخلِ میخانهای که سیستم کنترلش میکرد، اعتمادبهنفسِ کورِ یک میلیاردر را داشت.
لبخندِ دوستانهٔ همیشگیاش را بر لب نداشت وپیدا چهرهای خنثی به خود گرفته بود. با این حال،پیدایش بهنوعی از آن پنج مرد رعبآورتر به نظر میرسید.
سکوت تا جایی ادامه یافت کهمیرسید یکی از مردان، آقایی قدبلند با سبیلِعمیقتری بزرگ و تابدار، دیگر نتوانست صبر کند.
با صدایی خشک پرسید: «میدونی داری چه دردسریداشت برای خودت میتراشی، مردِ جوان؟ فکر میکنی اینموضوع یه مسئلهٔ سادهست که به همین راحتی فراموش بشه؟»
لکس با صدایی بینهایتصورت جدی گفت: «قطعاً فکرجوانِ نمیکنم مسئلهٔ سادهای باشه.»
به مردِ سبیلو اشاره کرد و او را درونِ همان اتاقی که هِنا را خشک کرده بود، محصور کرد. سپس انگشتش را بالا آورد و همزمان بافکر کنترلِ اتاقی که مرد را در بر گرفته بود، او را در هوا بالا کشید. سپس بیاعتنا به موجِ جدیدِ شوک و سکوتی که فضا را پرهمکاری کرده بود، انگشتش را به سمتِ خود خم کرد، انگار که مرد را احضار کند. طبیعتاً کنترلِ اتاق را فراموش نکرد و مرد را مستقیم جلوی خودش آورد.
مرد در واقع از لکس قدبلندترمیرسید بود، اما لکس او را آنقدردرکِ پایین آورد تا بتوانند چشمدرچشمِ هم شوند.
لکس با لحنی یکنواخت دروغِ شاخداری گفت: «من یه میخانهدارِ سادهام. ما به آدمهای گرسنه و تشنه غذا و نوشیدنی میدیم و برای اونایی که جای استراحت میخوان، محلِ اقامت فراهم میکنیم. گاهی اوقات سرگرمینوعی و موسیقی راه میندازیم و بیشترِ مواقع میذاریم مهمانهامون اوقاتِ خوشی داشته باشن. اما خدماتی که ارائه نمیدیم اینه که بذاریم جانورانِ موذی به کارکنان آسیب بزنن. اونجایی که من ازش اومدم، اگه کسی بیادبههرحال تو خونهٔ یکی دیگه و به کسی حمله کنه، میشه این رو اعلانِ جنگ در نظر گرفت. برای همین امروز احضارتون کردم اینجا تا ازتون بپرسم. باید این رو به عنوانِ اعلانِ جنگ در نظر بگیرم؟»
در آن لحظه حتی اگر آن پنج مرد میخواستند جواب بدهند هم نمیتوانستند؛ چرا که درست مثلِ نیرویینداشت که هِنا را به بند کشیده بود و نیرویی که مردِ سبیلو را جلوی لکس نگه میداشت، نیرویی دورِکند گردنشان پیچیده بود و فشار میآورد. در سکوتِ پس از سؤالِ لکس، میتوانستند صدای نزدیک شدنِ مرگ را بشنوند.