---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 485: چپتر ۴۸۵ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 485: چپتر ۴۸۵

0

وقتی لکس خودبه‌خود بیدار شد و کاملاً سرحال و تازه‌نفس بود، اولین حسش راحتیِ‌لباسِ​ خیال از این بود که هیچ مشکلی پیش نیامده است. این‌طور نبود که از اختلالِ‌پذیرفت​ استرسِ پس از سانحه (پی‌تی‌اس‌دی) رنج ببرد، اما راستش بله، دقیقاً همین اتفاق داشت می‌افتاد.

در تخت کش‌وقوس آمد و مفاصلِ مختلفش چند بار صدا دادند. تنش دیگر‌دقیقهٔ​ به‌طورِ طبیعی این کار را نمی‌کرد، چون نیازی به آن نبود، اما به‌خاطرِ‌می‌آمد​ کنترلِ بیشترش روی تن خود، به‌هرحال می‌توانست انجامش دهد. حسِ بسیار رضایت‌بخشی داشت.

چند دقیقهٔ دیگر در تخت ماند تا مغز و تنش کمی بیشتر‌بدونِ​ استراحت کنند. حتی اگر هیچ مشکلی در کار نبود، به‌محضِ اینکه از راحتیِ‌جواب​ تختش بیرون می‌آمد، غرق در کار می‌شد و دیگر وقتی برای استراحت نداشت.

اما این آرامش بالاخره باید تمام می‌شد. گذشته‌جلوی​ از این، این‌طور نبود که از کارهایش در‌فضانوردی​ مهمان‌خانه بیزار باشد. در واقع کاملاً هم لذت‌بخش بود.

لکس بالاخره پاهایش را از تخت پایین انداخت، آن‌ها را در دمپایی حمام فرو برد و‌پوشیده​ از مری پرسید: «چقدر خواب بودم؟» با توجه به اینکه بیش از ۲ روزِ مداوم بدونِ استراحت‌به‌شدت​ کار کرده بود و توانسته بود تا زمانِ بیداریِ طبیعی‌اش بخوابد، انتظار داشت ساعت‌های زیادی خوابیده باشد.

مری جلوی او ظاهر شد و جواب داد: «فقط یه‌کم‌حسِ​ بیشتر از ۳ ساعت.» این بار لباسِ فضانوردی پوشیده بود‌حتی​ و طلقِ کلاهش باز بود تا صورتِ کوچکش را نشان دهد.

لکس خشکش زد. ۳ ساعت؟‌چقدر​ این... خیلی کم نبود؟ اما‌روزِ​ حسابی سرحال بود. چطور ممکن بود؟

لکس سر تکان داد و‌ساعت‌های​ پذیرفت که با پیشرفتِ تزکیه‌اش،‌جواب​ نیازش به خواب به‌شدت کم می‌شود.

«یه پیامِ هولوگرامی‌انتظار​ از دوستت، لری،‌خوابیده​ داری. می‌خوای پخشش کنم؟»

لکس به سمتِ‌بیشترش​ حمام رفت تا دوش‌می‌توانست​ بگیرد و گفت: «آره.»

پیام صرفاً یک خبرِ تازه‌چقدر​ بود؛ لری اطلاع می‌داد که‌روزِ​ گنجینه‌اش فردا به دستش می‌رسد.

لکس از داخلِ حمام پرسید: «عملکردِ اتاق‌های مصیبت چطوره؟» نمی‌دانست چرا، اما‌فقط​ امروز کمی احساسِ تنبلی می‌کرد. چندان حوصلهٔ کار کردن نداشت. فقط می‌خواست از‌خیلی​ مهمان‌خانه لذت ببرد، برای همین تصمیم گرفت برنامه‌های کم‌اهمیتِ امروزش را عقب بیندازد.

«اصلاً بد نیست. هر کسی که قراره مصیبتی رو بگذرونه‌داد​ داره ازشون استفاده می‌کنه. هنوز برای تشخیصِ میزانِ تأثیرش خیلی‌صورتِ​ زوده، اما به نظر می‌رسه مهمان‌ها حسابی ازش استقبال کردن.»

فقط گفت: «منطقیه.» هنوز پاداشِ مأموریت را دریافت نکرده بود. این یعنی سیستم احتمالاً منتظر می‌ماند تا‌بیشتر​ یک یا چند مهمان از اتاقِ مصیبت استفاده کنند و میزانِ تأثیرش مشخص شود، بعد پاداش را بدهد.‌گذشته​ گذشته از این، چون پاداش بر اساسِ عملکردِ او تعیین می‌شد، اول باید کاراییِ اتاق به اثبات می‌رسید.

بعد از یک دوشِ گرم و دلپذیر، لکس کمدش را گشت تا چند تکه‌توانسته​ از لباس‌های قدیمی‌اش را پیدا کند. مدت‌ها بود لباسی نپوشیده بود که از سیستم‌یه‌کم​ نخریده باشد، اما چون تصمیم داشت امروز استراحت کند، می‌خواست لباس‌های خودش را بپوشد.

لباسش خارق‌العاده نبود، اما شلوار جینِ محبوبِ یک مرد چنان راحتی‌ای داشت‌فقط​ که حتی لباس‌های راحت‌تر هم به پای آن نمی‌رسیدند. به‌جای تی‌شرتِ معمولی،‌خشکش​ یک پیراهنِ هاوایی با طرحِ گل‌های درشت پوشید تا به حال‌وهوای تعطیلات برود.

وقتی لباس‌هایش را پوشید، با چهرهٔ خودش آنی از اتاق منتقل شد و‌ساعت​ به باغِ پشتِ عمارتِ نیمه‌شب رفت. برای لکس هیچ اهمیتی نداشت که امپراتور در‌ممکن​ آن حوالی است؛ اینکه امپراتور می‌خواست مهمان‌خانه‌دار را ببیند، چه ربطی به لکس داشت؟

روی یکی از صندلی‌های خالیِ چمن نشست و به‌اندازهٔ یک بوفهٔ کامل غذا سفارش‌ماند​ داد. این مقدار می‌توانست پیش‌غذای خوبی برایش باشد. هرچه باشد، با تزکیهٔ جدیدش، سرعتِ هضمِ‌برای​ غذا در بدنش فوق‌العاده بود. تازه، باید جبرانِ چند وعده غذای نخورده را هم می‌کرد.

واقعیتِ تلخ این بود که چون لکس خیلی سرش شلوغ بود و بدنش هیچ‌توانسته​ حسِ گرسنگی‌ای پیدا نمی‌کرد، خوردنِ چندین وعده را به‌کلی فراموش کرده بود. چه‌بسا در‌یه‌کم​ آینده هم باز همین روال پیش می‌رفت. اما فعلاً، می‌خواست حسابی دلی از عزا دربیاورد!

لکس چشمانش را بست و در حسِّ تابشِ آفتابِ گرم روی پوستش غرق شد. وزشِ باد را لابه‌لای‌طلقِ​ موهایش حس کرد. چند مهمانِ دیگر آن دوروبر نشسته بودند، هرچند حباب‌های آرایهٔ عایقِ صدا به کار برده‌پیامِ​ بودند تا صدای گفت‌وگویشان به بیرون درز نکند. در عوض، صدایی که لکس می‌شنید، صدای حرکتِ جانوران بود.

گربه‌ای خاکستری جلو آمد و خودش را به‌ظاهر​ پای لکس مالید. عجیب بود. لکس یادش می‌آمد که‌طلقِ​ جانورانِ مختلفی آورده بود، اما گربه هم آورده بود؟

لکس زیاد به این موضوع فکر‌به‌هرحال​ نکرد، چون کارمندها غذاها را آوردند‌رضایت‌بخشی​ و روی میزی جلوی او چیدند.

وقتی گربه غذا را دید، با چشمانی براق پرسید: «هی، اشکالی نداره منم بشینم؟» لکس‌زمانِ​ به گربه نگاه کرد و می‌خواست اسکنش کند، اما منصرف شد. در تعطیلات بود. می‌خواست مثلِ‌فضانوردی​ هر مهمانِ عادیِ دیگری رفتار کند. گذشته از این، صدای گربه شبیه به پسربچه‌ای کوچک بود.

لکس که از همان موقع‌ساعت‌های​ داشت سوسیس‌های توی بشقابش را می‌برید،‌داد​ گفت: «آره، یه صندلی بکش جلو.»

گربه با هیجان به شکلِ پسربچه‌ای شاید چهارپنج‌ساله درآمد و به‌سرعت یک صندلیِ‌ساعت​ چمن را جلو کشید. با کمی زحمت از آن بالا رفت و تازه‌چطور​ وقتی برگشت، فهمید که میز برای نشستن روی آن صندلی خیلی بلند است.

لکس خندید و از یکی از کارمندها خواست یک صندلیِ کودک برای‌رضایت‌بخشی​ بچه بیاورد. لکس متوجه شد که بچه حتی در این شکل هم گوش‌بیرون​ و دمِ گربه داشت. یعنی یک نِکو بود؟ حتماً همین‌طور بود، مگر نه؟

لکس زیاد به این موضوع فکر نکرد‌بودم​ و در عوض به ساعتش نگاه کرد.‌توانسته​ کمتر از یک دقیقه تا ظهر مانده بود.

لکس لابه‌لای لقمه‌هایش‌بخوابد​ پرسید: «هی بچه، می‌خوای‌خوابیده​ یه چیزِ باحال ببینی؟»

بچه فقط سر‌انتظار​ تکان داد، هرچند چشم‌جلوی​ از بشقابِ ناگت‌هایش برنمی‌داشت.

درست وقتی ساعت به‌روی​ ۱۲ رسید، لکس گفت:‌انجامش​ «بالا رو نگاه کن.»

همین که بچه بالا را نگاه کرد، هفتهٔ سومِ جشنواره‌روزِ​ رسماً آغاز شد. آتش‌بازی آسمان را روشن کرد، هرچند در برابرِ‌زیادی​ درخششِ آذرخش‌های آن حوالی کاملاً رنگ می‌باخت، و ساختمان‌هایی پدیدار شدند.

مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب هزاران هکتار زمین داشت، هرچند بیشترِ آن توسعه‌نیافته بود و با گیاهانِ‌ساعت​ مختلف پوشیده شده بود. اما حالا، برای این مدتِ خاص، همه‌چیز تغییر می‌کرد، چرا که‌تکان​ انواعِ ترن‌های هوایی و سرسره‌ها و وسایلِ بازی در تمامِ مناطقِ توسعه‌نیافتهٔ مهمان‌خانه ظاهر می‌شدند.

علاوه بر این، لابه‌لای این شهربازیِ پهناور که‌ظاهر​ داشت شکل می‌گرفت، یک پیستِ مسابقه هم بود‌پوشیده​ که آن نیز در سراسرِ مهمان‌خانه کشیده می‌شد.

بخشِ بعدیِ جشنواره تماماً دربارهٔ پارک‌های موضوعی و مسابقهٔ ماشینِ گلف بود! لکس‌دقیقهٔ​ با دیدنِ این منظرهٔ باشکوه لبخند زد، هرچند لبخندش دیری نپایید. هرچه باشد،‌می‌آمد​ باید غذا می‌خورد. وقتی می‌توانست بجود، نباید وقتش را با نیشِ باز تلف می‌کرد!

ناولها | novelha.net