---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 401: آبروآر کاشینگا لایلای • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 401: آبروآر کاشینگا لایلای

0

موجودِ خاکستری‌پوست با فکر کردن به جوابی که می‌خواست بدهد، لرزید. البته لکس نمی‌فهمید‌یکی​ چرا موجود این‌قدر قضیه را بزرگ می‌کند. او در آستانهٔ مرگ بود، اما اگر‌بهتری​ معاملهٔ لکس را می‌پذیرفت، دست‌کم برای مدتی می‌توانست در شکلِ روح به زندگی ادامه دهد.

متأسفانه ماجرا دست‌کم برای این موجود عمیق‌تر از این حرف‌ها بود. از دست دادنِ شکلِ فیزیکی به این معنا بود که باید پایانِ تبارش و‌عادت​ در صورتِ شکست در مأموریت، پایانِ کلِ نژادش را می‌پذیرفت. چیزی که ماجرا را دردناک‌تر می‌کرد این بود که هرچند نژادِ روح عاملِ اصلیِ این‌خبر​ سرنوشتِ شوم نبود، اما نقشِ مهمی در آن داشت. طعنهٔ روزگار این بود که حالا برای زنده ماندن باید به یکی از آن‌ها تبدیل می‌شد.

در حالی که موجود درگیرِ کشمکشِ ذهنی‌سطحی​ بود، لکس اسکنِ هدفمند را رویش به کار‌قطعاً​ بست تا درکِ بهتری از او پیدا کند.

نام: آبروآر کاشینگا لایلای...(برای باز شدن کلیک کنید)... جمیل

سن: ۸۷۵٬۹۵۵

جنسیت: ؟؟؟

جزئیاتِ تزکیه: ؟؟؟

گونه: ؟؟؟

وضعیت: بسیار بد - ؟؟؟

ملاحظات: وجب‌به‌وجبِ بدنش میلیاردها می‌ارزه!

لکس با خواندنِ سنِ آبروآر که داشت به یک میلیون می‌رسید، نزدیک بود سوت بکشد. این پیرترین موجودِ تأییدشده‌ای بود که‌ذهنی​ تا به حال دیده بود و باعث شد به این فکر کند که تزکیه‌اش در چه سطحی است. حسِ بسیار قوی‌ای به‌تزکیه​ او می‌گفت که تزکیهٔ این موجود هرچه که بوده، قطعاً بسیار قوی‌تر از جاودانه‌های زمینی‌ای است که لکس به دیدنشان عادت داشت.

در واقع، بر اساسِ حرف‌های موجود، لکس حدس می‌زد دلیلِ نزدیک شدنش به مرگ کهولتِ سن نیست، بلکه پای دلیلِ دیگری در میان است.‌دیدنشان​ شاید به‌شدت مجروح شده بود و از این دستگاه‌ها برای حفظِ حیاتش استفاده می‌کرد. از آنجا که دیدِ لکس از داخل بود، خبر نداشت‌دیدِ​ که فقط چند دستگاه برای زنده نگه داشتنِ این موجود به بدنش وصل نیست، بلکه تجهیزاتی به‌اندازهٔ یک سفینهٔ فضاییِ کامل به او متصل است.

لکس پرسید: «مری، اگه تبدیلش‌باعث​ کنم به یه کارمند، راهِ‌قوی‌ای​ دیگه‌ای هست که زنده نگهش دارم؟»

«نه چندان. اگه اختیاراتت بیشتر بود، حتی بیشتر از چیزی که تو قلمروی بلور بود، می‌تونستی یه‌درگیرِ​ آرایهٔ توقفِ زمان بگیری و تو زمان متوقفش کنی تا راهی واسه ترمیمِ بدنش پیدا کنی، اما فعلاً‌کلیک​ همچین روشی در دسترس نداری. اگه غلافِ بازیابی و اتاقت رو ارتقا بدی، بالاخره به اونجا هم می‌رسی.»

لکس در ذهنش سر تکان داد،‌نقشِ​ اما ظاهرش بی‌نهایت خنثی بود. منتظرِ‌زنده​ موجود ماند، اما این انتظار طولانی نشد.

وقتی سرانجام چشمانش را دوباره‌بکشد​ باز کرد، نگاهش ثابت بود.‌باعث​ آبروآر تصمیمش را گرفته بود.

«عالیجناب، به‌خاطرِ مأموریت و وظیفهٔ مقدسم، اگه لازم باشه حتی به شکلِ یه‌هرچه​ روح هم به زندگی ادامه می‌دم. تا ابد سپاسگزارِ کمک و راهنماییِ شما‌دلیلِ​ می‌مونم و هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم تا خواسته‌هاتون رو برآورده کنم.»

لکس دستِ اثیری‌اش را بالا‌مهمی​ آورد و گفت: «راحت باشید.‌زنده​ من چیزی نمی‌خوام، چون کاری نکردم.»

کلیدِ طلایی ظاهر شد و‌نبود​ بالای دستش شناور ماند. چشمانِ موجودِ‌حالا​ خاکستری بی‌درنگ روی آن قفل شد.

«من یه مهمان‌خانه دارم، جای کوچیک و محقری به اسمِ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب. می‌تونی لحظاتی قبل از مرگت با استفاده‌بوده​ از این کلید واردِ مهمان‌خانه بشی و در ازای دست کشیدن از تمامِ دارایی‌هات، به‌عنوانِ یک روح داخلِ مهمان‌خانه به‌شاید​ زندگی ادامه بدی. اینکه چقدر بتونی زنده بمونی، کاملاً به این بستگی داره که چقدر برای فدا کردن داشته باشی.

«این یکی از قابلیت‌های عادیِ مهمان‌خانهٔ منه و‌است​ برای همه یکسانه، بنابراین اگه تصمیم گرفتی ازش‌قوی‌تر​ استفاده کنی، نیازی نیست هیچ تعهدِ خاصی احساس کنی.»

بعد از دادنِ کلید به آبروآر بدلِ لکس ناپدید شد. لکس در مهمان‌خانه افکارش را دربارهٔ‌حالی​ بدل جمع‌وجور کرد و مشغولِ برنامه‌ریزی شد. اطلاعاتِ زیادی دربارهٔ نحوهٔ کارکردِ بدل به دست آورده‌لایلای​ بود اما برای اطمینان تصمیم گرفت پیش از تصمیم‌گیری یک روزِ دیگر هم آن را آزمایش کند.

به مری خبر داد که در چند روزِ آینده سرش شلوغ خواهد بود و هر درخواستی برای ملاقات با‌درگیرِ​ او را رد کند مگر اینکه اضطراری باشد. از آنجا که پیش‌تر مهمان‌خانه را به کلِ منظومهٔ هر یک‌کنید​ از سیاراتِ متصل وصل کرده بود، به سیاراتِ مختلفی آنی منتقل شد و شروع به پخش کردنِ کارت‌های ویزیت کرد.

حواسش بود که آن‌ها را به امانِ خدا رها‌دیده​ نکند، بلکه مخفیانه به هر تعداد تزکیه‌گرِ سطح‌بالایی که می‌توانست‌بوده​ تحویلشان داد تا مطمئن شود واقعاً از آن‌ها استفاده می‌کنند.

شروع به ملاقات با آن‌ها کرد اما همیشه خواسته‌هایشان را برآورده نمی‌کرد یا حتی دربارهٔ مهمان‌خانه چیزی به آن‌ها‌دیدنشان​ نمی‌گفت. هر چه باشد او در تورِ بازاریابی نبود، بلکه می‌خواست گسترهٔ عملکردِ کارت‌های ویزیت را درک کند. اگر همه‌حفظِ​ مشتریانی راضی بودند، درکش از بدل‌ها محدود می‌شد. از این طریق رفته‌رفته گستره و محدودیت‌های کارت‌ها را بهتر درک کرد.

هم‌زمان با این کارها، لوتر به همراهِ جرارد درخواستِ ملاقات با مهمان‌خانه‌دار را داد.‌تبدیل​ متأسفانه مری به او اطلاع داد که مهمان‌خانه‌دار در حالِ حاضر آن‌قدر سرش شلوغ‌کند​ است که نمی‌تواند کسی را ببیند، چرا که روی برنامه‌های آیندهٔ مهمان‌خانه کار می‌کند.

لوتر مشت‌هایش را گره کرد و چهره‌اش درهم رفت. اینکه با وجودِ‌زنده​ این‌همه کارمند مهمان‌خانه‌دار مجبور بود همه‌چیز را خودش انجام دهد، نشان از‌رویش​ بی‌کفایتیِ نیروی کارش داشت. باید اوضاع را درست می‌کرد. نمی‌توانستند این‌گونه ادامه دهند.

لوتر بی‌آنکه کلمه‌ای دیگر بگوید آنجا را ترک کرد؛ هاله‌ای سرخ‌رنگ داشت‌سطحی​ چشمانش را پر می‌کرد. کارهایی که می‌توانست برای کمک به مهمان‌خانه‌دار انجام دهد‌عادت​ محدود بود چون ضعیف بود. در این صورت ضعفش را از بین می‌برد.

لوتر به سراغِ ثروتمندترین و بانفوذترین کارمندِ مهمان‌خانه، زی، رفت. قدرتِ زی در میانِ کارکنان تنها از‌جاودانه‌های​ جرارد کمتر بود. با این حال نفوذش اخیراً شکوفا شده و او را به محبوب‌ترین فرد در‌شاید​ کلِ مهمان‌خانه تبدیل کرده بود. البته همراه با این محبوبیت ثروتی باورنکردنی هم به دست آمده بود.

دلیلش این بود که زی در تلاش برای ساختنِ بی‌نقص‌ترین‌زنده​ موسیقیِ پس‌زمینه و در نتیجه افزایشِ قدرتش، هر روز در‌اسکنِ​ میدانِ نبرد می‌جنگید و هر بار موسیقی را کمی تغییر می‌داد.

رفته‌رفته شهرتش را از‌شوم​ گوشه‌گیرِ مهمان‌خانه به برادرِ‌داشت​ بزرگِ کارکنانِ مهمان‌خانه تغییر داد.

ناولها | novelha.net