---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 231: چپتر ۲۳۱ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 231: چپتر ۲۳۱

0

درام با کلافگی پرسید: «چطور می‌تونی با این قضیه مشکلی نداشته باشی؟»‌یکی​ چند ساعتی از رسیدنشان می‌گذشت و به او و لکس تنها یک‌خطر​ اتاق در خانهٔ رهبرِ دهکده داده بودند تا با هم شریک شوند.

با اینکه درام سخت تلاش کرده بود به روستایی‌ها حالی کند که می‌تواند در مقاوم‌سازیِ خانه‌هایشان کمک کند یا چند آرایه بسازد،‌کردیم​ آن‌ها پیشنهادهایش را نپذیرفتند. اول اینکه خانه‌هایشان سازه‌های سستی نبود و از طوفان‌های برفیِ بسیاری جانِ سالم به در برده بود. دوم‌باعثِ​ اینکه به‌خاطرِ آب‌وهوای این مناطق، با جانورانِ وحشیِ زیادی روبه‌رو شده بودند و تا زمانی که داخلِ خانه‌های خوش‌ساختشان می‌ماندند، جایشان امن بود.

خانه‌هایشان نه‌تنها محکم بود، بلکه چوبِ به‌کاررفته در آن‌ها عایقِ فوق‌العاده‌ای‌نه‌تنها​ به شمار می‌رفت؛ در نتیجه می‌توانستند حتی در سخت‌ترین شرایط هم‌حتی​ گرم و راحت بمانند. تنها چیزی که باید نگرانش می‌بودند، غذا بود.

«اگه کمکمون رو نمی‌خوان، نمی‌تونی که مجبورشون کنی. فقط خودت احتیاط کن. ارزیابی خیلی طول می‌کشه و منم خوشم نمیاد به بقیه متکی‌کرد​ باشم. شاید بهتر باشه بری یه‌کم غذا پیدا کنی، ۴۰ ساعت زمانِ زیادیه. یا اگه واقعاً می‌خوای آرایه بسازی، یکی تو اتاقِ خودمون‌اعتراف​ بساز. ما سعی کردیم به روستایی‌ها کمک کنیم، اگه کمک نمی‌خوان مشکلِ خودشونه، معنیش این نیست که باید جونِ خودمون رو به خطر بندازیم.»

«باشه، بیا‌باشه​ بریم هر چی‌پیدا​ می‌تونیم پیدا کنیم.»

«الان نه،‌بقیه​ می‌خوام یه‌باشم​ چرت بزنم.»

جوابِ لکس درام را کلافه کرد، که این موضوع به‌نوبهٔ خود باعثِ سرگرمیِ لکس شد. وقتی «چرتِ» لکس تمام شد، بیرون رفتند تا غذای بیشتری از‌راحت​ جنگل جمع کنند و تا جایی که از دستشان برمی‌آمد در کارهای دهکده کمک کردند. وقتی به اتاقشان برگشتند، درام اعتراف کرد که نمی‌تواند آرایه‌ای بسازد‌شاید​ چون هیچ‌کدام از موادِ لازم را ندارد؛ او امیدوار بود که روستایی‌ها بتوانند موادِ اولیه را در اختیارش بگذارند، چرا که قرار بود به آن‌ها کمک کند.

این حرف لکس را به یادِ انگشتری انداخت که جان به او داده‌بندازیم​ بود و کتابی دربارهٔ آرایه‌ها در خود داشت. از آنجا که به نظر می‌رسید‌باعثِ​ ۴۰ ساعت در اتاق گیر افتاده‌اند، لکس انگشتر را درآورد و مشغولِ مطالعه شد.

به نظر نمی‌رسید کتاب‌ها ساختاری آموزشی داشته باشند، بلکه بیشتر تأملاتِ درونیِ نویسنده دربارهٔ موضوعاتِ مطرح‌شده بودند. گذشته از‌مشکلِ​ جهان، حتی یک کهکشان هم گسترهٔ بسیار بزرگی برای نویسنده بود تا بخواهد دربارهٔ خاستگاهِ تشکیلات و آرایه‌ها در‌خود​ آن گمانه‌زنی کند؛ بنابراین صرفاً توضیح داده بود که خودش چطور برای اولین بار آن‌ها را کشف کرده است.

ماجرا از آنجا شروع شد که نویسنده به قوی‌ترین موجودِ سیاره‌اش تبدیل شد، اما آن‌قدر قوی نبود‌یکی​ که بتواند سیاره را ترک کند و تمدنش هم از نظرِ فناوری پیشرفتِ کافی نداشت. نویسنده با قدرتی‌می‌خوام​ بی‌پایان و از سرِ بی‌کاری، شروع به گشت‌وگذار در دنیایش کرد تا اینکه با پدیده‌ای عجیب روبه‌رو شد.

در مکانی که در حالتِ عادی هیچ ویژگیِ خاصی نداشت، نقطه‌ای وجود داشت که بالاترین غلظتِ انرژیِ روحی را که تا به حال‌سخت‌ترین​ دیده بود در خود جای داده بود. اما این انرژی تنها مساحتی در حدودِ ده فوتِ مربع را می‌پوشاند. با برداشتنِ یک قدم‌منم​ به بیرون، نه‌تنها به منطقه‌ای با غلظتِ انرژیِ معمولی برمی‌گشت، بلکه حتی نمی‌توانست انرژیِ غلیظ‌تر را حس کند، چرا که کاملاً استتار شده بود.

پس از مدتی بررسی، متوجه شد که هیچ میراثِ پنهان یا رازِ بزرگی در کار نیست. همان‌طور که ویژگی‌های‌چرت​ فیزیکی بر دنیای معمولی تأثیر می‌گذاشتند، مثلِ سرعت گرفتنِ باد در یک دره یا سرمای زمستان که باران را به‌جایی​ برف تبدیل می‌کرد، ویژگی‌های روحیِ تصادفیِ مختلفی نیز دست به دستِ هم داده بودند تا این نتیجهٔ خاص رقم بخورد.

از قضا آن منطقهٔ کوچک بالای نوکِ یک رگهٔ کشف‌نشدهٔ سنگِ روح قرار داشت. اما رگه با نوعِ خاصی از سنگ پوشیده شده بود که مثلِ عایق عمل می‌کرد.‌الان​ با این حال، زلزله‌ای در این اواخر باعثِ ایجادِ شکافی شده بود که به انرژیِ روحی اجازه می‌داد به بیرون رخنه کند. از طرفی، نوعِ خاصی از پوششِ گیاهی‌اعتراف​ در آن منطقه بود که ریشه‌های عمیقی داشت و هر انرژیِ روحیِ سرگردانی را جذب می‌کرد، اما آن مساحتِ ده‌فوت‌مربعیِ خاص، چون میزبانِ نوعی حشرهٔ ریشه‌خوار بود، هیچ ریشه‌ای نداشت.

خلاصهٔ کلام، اساساً زنجیره‌ای از اتفاقاتِ ظاهراً پیش‌پاافتاده به نتیجه‌ای خارق‌العاده ختم‌زمانِ​ شده بود. همان‌جا بود که نویسنده دست به آزمایش زد، چون واقعاً‌مشکلِ​ کارِ بهتری نداشت. او به ماهیتِ آزمایش‌هایش نپرداخت و یک‌راست سراغِ نتیجه رفت.

به گفتهٔ نویسنده، هم آرایش‌ها و هم‌خوش‌ساختشان​ آرایه‌ها صرفاً گرفتنِ چیزهای پیش‌پاافتاده و استفاده‌چوبِ​ از آن‌ها برای خلقِ نتایجِ خارق‌العاده بودند.

بعد از آن، کتاب خلاصه می‌شد و مستقیماً به مبحثِ آرایه‌ها‌جونِ​ می‌پرداخت. لکس حدودِ پنج دقیقه خواند و بعد محکم کوبید توی پیشانی‌اش.‌کرد​ بعد دوباره توضیحات را خواند و یک بارِ دیگر کوبید توی پیشانی‌اش.

درام متوجهِ رفتارِ عجیبِ لکس شد، اما اصلاً‌زیادیه​ حوصله نداشت چیزی بپرسد. لکس بعد از چند‌سعی​ دقیقه دلسوزی برای خودش، دوباره مشغولِ خواندنِ کتاب شد.

نویسنده توضیحِ طولانی، پیچیده و بی‌دلیل فلسفی‌ای دربارهٔ اینکه آرایه‌ها‌پیدا​ چه هستند و چطور کار می‌کنند، داده بود. اما لکس‌بساز​ می‌توانست آرایه را در دو کلمه تعریف کند: برنامه‌نویسی بود.

از نظر تئوری، آرایه‌ها می‌توانستند هر کاری را که یک آرایش می‌کرد انجام دهند، هرچند نسخه‌ای ضعیف‌تر از‌شمار​ آن، اما فایده‌اش این بود که آرایه‌ها برخلافِ آرایش‌ها به هیچ مادهٔ خارجی‌ای نیاز نداشتند. آرایه‌ها فقط به استادِ‌مجبورشون​ آرایه، انرژیِ روحی و مجموعه‌ای از نمادها نیاز داشتند که نویسنده آن‌ها را به‌عنوانِ زبانِ جهانی دسته‌بندی کرده بود.

نمادها واقعاً یک زبان نبودند، اما نویسنده متوجه شده بود که وقتی انرژیِ روحی بیرون از بدن و در محیطِ طبیعی، در قالبِ اشکالِ خاصی دستکاری می‌شد، اثراتِ خاصی به وجود‌تمام​ می‌آورد. نویسنده این نمادها را با مطالعهٔ چیزهایی که در طبیعت وجود داشتند گردآوری کرده بود. برای مثال، با مطالعهٔ گیاهی که انرژیِ روحیِ یخی آزاد می‌کرد، پس از آزمون و‌یادِ​ خطای فراوان، توانسته بود نمادی را استنباط کند که همان کار را می‌کرد؛ البته باز هم در سطحی بسیار ضعیف‌تر از خودِ گیاهِ فیزیکی. خودِ نماد دقیقاً شبیهِ رگبرگ‌های آن گیاه بود.

او پس از جمع‌آوریِ هزاران نمادِ این‌چنینی، آن‌ها را کنارِ هم گذاشت و زبانِ جهانی نامید، چرا که این‌مشکلِ​ الگوها همان چیزی بودند که جهان برای بیانِ طراحیِ خود از آن‌ها استفاده می‌کرد. البته، داشتنِ نمادها به‌تنهایی کافی‌خود​ نبود؛ او باید «دستورِ» این زبان را هم می‌فهمید تا درک کند چطور می‌شود چندین نماد را کنارِ هم چید.

این‌همه اصطلاحاتِ پرطمطراق، اما برای لکس معنای ساده‌ای داشت.‌یه‌کم​ «استادِ آرایه» همان برنامه‌نویس بود، خودِ آرایه نرم‌افزار بود، زبانِ‌خودمون​ جهانی زبانِ برنامه‌نویسی بود و «دستورِ زبان» هم همان سینتکس.

شکی نبود که آرایه‌ها ابزارِ فوق‌العاده مفیدی بودند، چرا که نویسنده مثال‌های زیادی از موقعیت‌هایی که‌عایقِ​ از آن‌ها استفاده کرده بود آورده بود، اما فقط فکر کردن به این واقعیت که لکس‌غذا​ باید یک زبانِ برنامه‌نویسیِ دیگر را هم یاد می‌گرفت، باعث شد دوباره محکم بکوبد توی پیشانی‌اش.

ناولها | novelha.net