چپتر 55: سفر به نیبیرو
0روزِ بعد، هنگامِ تمرینِ صبحگاهی، مری به لکس خبر داد که هلن کاملاً شفا پیدا کرده است. اما از وقتی بیدار شده بود با کسی حرف نزده بود و خواسته بود تنهایش بگذارند. او در چمنزارِ پشتِ مهمانخانه نشسته بود؛ درمانده و غرق دراتفاقاتِ فکر. چون میخواست تنها باشد، لکس مزاحمش نشد، اما به مری سپرد هر وقت حالِ هلن بهتر شد، یک کیک زحل برایش بفرستد. لکس نمیدانست چیزِ دیگری هم فکرش را درگیر کرده یا نه، اما تا این حد به مرگ نزدیک شدن قطعاً بهکردند هر کسی ضربهٔ روحی میزد. با اینکه پولِ کیک را از جیبِ خودش میداد، آن را هدیهٔ کوچکی به الکساندر در قبالِ آنهمه ولخرجیاش در نظر گرفت؛ بماند که با این کار میتوانست بفهمد کیک زحل دقیقاً چقدر در ایجادِ حسِ سرخوشی تأثیر دارد.
با این فکر، هلن را از ذهنش بیرون کرد و به تمرینش ادامه داد. همچنین سعی کرد اطلاعاتِ دیگری دربارهٔ اتفاقاتِ مصر پیدا کند، اما در اینترنت فقط شایعه بود. بالاخره با ایلین و هری، دوستانِ شغلِ قبلیاش، هم قرار گذاشت. با کمترین جزئیاتِ ممکن، آنها را در جریانِ شغلِ جدیدش گذاشت و پرسید اوضاع در شرکتِجالبی قبلی چطور پیش میرود. بیشتر از همه کنجکاو بود بداند جسیکا، رئیسِ سابقش، چه میکند، اما دوستانش این کنجکاوی را پای علاقهٔ عاشقانه گذاشتند. ایلین و هری نگاهی معنادار ردوبدل کردند، اما لکس متوجه نشد و در نتیجه اصلاً روحش هم خبر نداشت که دوستانش دارند نقشه میکشند چطور او و جسیکا را برای یک قرارِ عاشقانهدرخشان به هم برسانند. لکس بالاخره وقت کرد با خانوادهاش هم تماسِ تصویری بگیرد و حسابی دقت کرد تا به آنها حالی کند که نیویورک اصلاً جای جالبی برای سفر نیست و بهتر است فکرِ آمدن به آنجا را از سر بیرون کنند. خواهرِ کوچکش، مون، در طولِ تماس رفتارِ بسیار مشکوکی داشت، اما لکس حوصله نداشت پیگیری کند.
لکس در واقع داشت پیش از سفر به دنیای جدید، تمامِ کارهای عقبافتادهاشجدیدش را از فهرست خط میزد. دفعهٔ قبل آنقدر خوششانس بود که در عرضِرئیسِ یک روز برگشت، اما هیچ تضمینی نبود که چنین چیزی دوباره اتفاق بیفتد.
بالاخره پس ازبیشتر آنهمه انتظار، یکبداند اعلانِ سیستم دریافت کرد:
میزبان اکنون میتواند از بلیتِ طلایی استفاده کند!
بیدرنگ بلیت را احضار کرد و آن راکمترین از وسط پاره کرد. دو تکه در نوریشرکتِ درخشان ناپدید شدند و پنلی پیشِ چشمانش ظاهر شد.
سیاراتِ در دسترس:.
سیاره: نیبیرو
درجهٔ سیاره: ۱ ستاره
فاصلهٔ سیاره: ۳ سکتور
محیطِ سیاره: بسیار سرزنده
سیاره: دونیا
درجهٔ سیاره: ۵ ستاره
فاصلهٔ سیاره: ۸ سکتور
محیطِ سیاره: انرژیِ روحیِ بسیار متراکم
این بار فقط همین دو سیاره در دسترسکمترین بودند، اما پیش از آنکه لکس بتواند درستشرکتِ آنها را بررسی کند، اعلانِ دیگری دریافت کرد.
مأموریتِ جدید: میزبان با سیارهای بسیار مناسب برای یافتنِ مهمان روبهرو شده است. با دونیا ارتباط برقرار شود!
مهلتِ مأموریت: ندارد!
پاداشِ مأموریت: ۱ ارتقای رایگانِ مهمانخانه!
ملاحظات: لطفاً قبل از رفتن به دونیا دستوروت رو بشور. سیستم خجالت میکشه با یه آدمِ کثیف و شلخته ارتباط داشته باشه!
گوشهٔ لبِ لکس پرید و حس کرد دلش میخواهد یک نفر را کتک بزند. منتظرِ مأموریت بود، اما چه خوب کهولخرجیاش این یکی مهلت نداشت؛ با تزکیهٔ فعلیاش عمراً پایش را در یک دنیای ۵ ستاره میگذاشت. یک دنیای ۱ ستاره تقریباًاطلاعاتِ او را کشته بود. این کار میماند برای آینده. بیآنکه وقت را بیشتر تلف کند، نیبیرو را انتخاب کرد و ناپدید شد.
وقتی دوباره ظاهر شد، بهشدت عصبی و گوشبهزنگ بود و بیدرنگ اطرافش را به دنبالِ هرگونه تهدیدی بررسی کرد! خوشبختانه، ورودش این بار با دفعهٔ قبل فرق داشت. به خودشعلاقهٔ که آمد، دید تنها وسطِ یک جادهٔ خاکیِ پهن روی یک فلات ایستاده است. به نظر میرسید اوایلِ صبح است و هوای دلپذیر و نسیمِ خنک مانندِ دوستی عزیز بهفکرِ لکس خوشامد میگفت. کمی آنطرفتر در سمتِ چپش انگار جنگلی قرار داشت، اما در سمتِ راست در پایینِ فلات، میتوانست کشاورزانی را ببیند که در چیزی شبیه شالیزار کار میکردند.
لکس کمی آرام شد و دستش را از روی هارلی سنگین که به کمر بسته بود، برداشت. شمشیرِ کوتاهی که بهتازگی خریده بود به پشتش بسته شده بود و خنجرش در چکمهاش قرار داشت. لباسِ دفاعی و استتار و همچنین کولهپشتیِ جدیدش را به تن داشت، برای همین در آن محیطِ کاملاً روستایی مثلِحسابی وصلهٔ ناجور توی ذوق میزد، اما بیشتر نگرانِ امنیتِ جانیاش بود تا جلبِ توجه. با اطمینان از اینکه هیچچیز مشکلی ندارد، دمپایی حمام را به موجودیِ سیستم برگرداند. اما از آنجا که چکمه پوشیده بود، چطور دمپایی هم پایش بود؟ خب لکس فهمیده بود که برای اثرگذاریِ دمپاییها واقعاً نیازی نیست آنها را پایشاستفاده کند، فقط کافی است آنها را همراهش داشته باشد. برای همین از یک بندِ کفشِ اضافه که در آپارتمانش داشت استفاده کرد، هر سرش را به یک لنگه دمپایی بست و بعد آنها را از گردنش آویزان کرد. ظاهرش زشت بود اما کاربردیتر بود. بماند که هیچکس آن را نمیدید، پس واقعاً اهمیتی نداشت.
درست وقتی میخواست راه بیفتد، صدای خشخشی از سمتِ جنگل شنید و همان لحظه مردِ جوانِ آشفتهای را دید که کاملاً نفسنفسزنان از جنگل بیرون میدوید. مردِنقشه جوان چیزی شبیهِ ردای محققان به تن داشت که اصلاً برای دویدن مناسب نبود و خراشهای متعددی روی صورتِ نسبتاً کثیفش به چشم میخورد. با خروج از جنگل،مشکوکی برقِ شادی در چهرهاش نمایان شد و با عجله بهسمتِ جاده دوید. اما وقتی چشمِ پسر در جاده به لکس افتاد، از شدتِ شوک و وحشت خشکش زد.
هر دو با چند قدم فاصله روبهروی هم ایستادند و یکدیگر را برانداز کردند. لباسِ لکسهدیهٔ بیش از حد عجیب بود و از چهرهٔ طرفِ مقابل میفهمید که دارد انواع و اقسامِسرخوشی خیالات را دربارهاش میبافد. بهتر بود پیش از رخدادنِ اتفاقی غیرمنتظره، کنترلِ اوضاع را به دست بگیرد.
لکس با لبخندی گرم گفت: «سلام دوستِ عزیز.ممکن اسمم لکسه. انگار گم شدم. میتونید راهِ نزدیکترینچطور شهر یا روستا رو نشونم بدید؟ ممنون میشم.»
مردِ جوان با شنیدنِ حرفِ لکس خودش را جمعوجور کرد. ترس از چهرهاش رفت،پرسید اما جایش را بهوضوح به شک داد. مشخص بود هر فکرِ اولیهای که دربارهٔمیکند لکس کرده اشتباه بوده، اما نمیتوانست راست و دروغِ حرفهایش را هم تشخیص دهد.
گفت: «اسمم تیف... نه، تامه. میتونی تام صدام کنی.» یا بهتر است بگوییم، آن دختر گفت. لکس همان لحظه که دهان باز کرد فهمید دختر است؛ صدایش بهوضوح او را لوبرسانند میداد. خودش را خوب استتار کرده بود، بماند که موهای کوتاه و صورتِ کثیفش هم به این قضیه کمک میکرد. اما وقتی لکس متوجهِ ماجرا شد، دیگر کاملاً به چشم میآمد کهکارهای او اصلاً پسر نیست. «اینجا فقط کشاورز پیدا میکنی. نزدیکترین روستا با گاریِ الاغکش دو روز راهه. فقط باید همین جاده رو بگیری و بری. حالا اگه با اجازه، من باید برم.»
«تام» ردایش را مرتب کرد و طوری درضربهٔ جاده به راه افتاد که انگار هیچچیز برای پنهانکردنکوچکی ندارد، هرچند قدمهای تند و غیرعادیاش چیزِ دیگری میگفت.
لکس که خندهاشقبلیاش گرفته بود، پرسید: «حالتجزئیاتِ خوبه، تام؟ کمکی نمیخوای؟»
«نه، یعنی آره، کاملاً خوبم. خیلی خیلی خوبم. هیچ کمکی نمیخوام. اصلاً و ابداً کمک لازمشرکتِ ندارم...» تام هنوز حرفش را تمام نکرده بود که چهار مردِ سرتاپا سیاهپوش با خشم ازعلاقهٔ جنگل بیرون پریدند. خنجر به دست داشتند و بهمحضِ دیدنِ تام و لکس، فریادکشان حمله کردند.
پیش از آنکه تام بتواند واکنشی نشان دهد، لکس او را بغل کرد و باعاشقانه نیشخندی بر لب پا به فرار گذاشت. تام که غافلگیر شده بود فریاد زد، اما بابرسانند شنیدنِ حرفِ لکس فوراً ساکت شد: «مطمئنی کاملاً و تماموکمال خوبی؟ حتی یهذره هم کمک نمیخوای؟»
هر چهار تعقیبکننده فانی بودند و به همین دلیل نمیتوانستند به گردِ پای لکس برسند، پس او هیچ فشاری حس نمیکرد. میتوانست باگرفت آنها بجنگد، اما دلش نمیخواست بیهیچ دلیلی با چند آدمِ غریبه درگیر شود و چهبسا به کشتنشان بدهد. مهمتر از آن، بازیِ بدکند و ظاهرِ آشفتهٔ تام، لکس را وسوسه میکرد تا سر به سرش بگذارد. اما از همه مهمتر، اعلانِ دیگری از سیستم دریافت کرده بود:
مأموریتِ جدید: با شخصی روبهرو شدهاید که حاملِ ارادهٔ دنیای نیبیرو است. برای کسبِ حسننیتِ نیبیرو، از جانِ او محافظت کرده و در تکمیلِ وظیفهاش یاریاش دهید.
پاداش: بسته به زمانِ تکمیل. هرچه تکمیلِ مأموریت سریعتر باشد، پاداش بهتر خواهد بود!
جریمه: افتِ شدیدِ شانس در مدتِ حضور در نیبیرو! -۱۰۰۰ امپی (اگر میزبان قادر به پرداخت نباشد، منجر به مرگِ فوری میشود)!