چپتر 248: چپتر ۲۴۸
0لکس ناگهان از فورانِ خشمِ بیمقدمهٔ پتولمی جا خورد. با اینکه حرفش به مرزِ توهینِ واقعی نمیرسید،میتوانست اما تا این لحظه، این مرد تحقیرش را مهار کرده بود. او رفتاری حرفهای داشت و نمیگذاشتظاهراً احساساتِ شخصیاش روی نحوهٔ رفتاری که باید میداشت، تأثیر بگذارد. پس دلیلِ این تغییرِ ناگهانی چه بود؟
بعد از یک لحظه، لکس فهمید چه اتفاقی افتاده است. وقتی به اولین اردوگاه رسیدند، رسماً تنها شدند، چونتأمین حتی اسکورتهای شهرِ مجاور هم شروع به عقبنشینی کرده بودند. حالا، پتولمی رهبرِ واقعی بود و نیازی نداشت ظاهرِفرعیِ ماجرا را حفظ کند. این نشانهٔ خوبی نبود. اما لکس هم کسی نبود که به این راحتیها کوتاه بیاید.
لکس جواب داد: «حتی اگه هزار سال همنیازی این فن رو نگه دارم، خستهام نمیکنه.» انگارنبود داشت دربارهٔ چیزِ پیشپاافتادهای مثلِ چروکِ پیراهنش حرف میزد.
اما دروغ نگفته بود. تنها چیِ لازم از طرفِ لکس برای استفاده از این فن، همان مقداری بود کهاول برای فعالکردنش نیاز داشت. وقتی فعال میشد و نمادِ روی دستش شکل میگرفت، تا زمانی که انرژیِ روحیِ سردجای در محیط وجود داشت، فن به کارش ادامه میداد، چون دقیقاً همان انرژی بود که نیروی فن را تأمین میکرد.
در نگاهِ اول، این فنِ بسیار قدرتمندی به نظر میرسید که میتوانست او را در برابرِ تمامِ آسیبهای عنصرِ سرما مصون کند، اما این فقط ظاهرِ ماجرا بود. جذبِاصلیاش سرما تنها هدفِ فرعیِ این فنِ دفاعی بود و هدفِ اصلیاش جای دیگری قرار داشت. بنابراین، با اینکه میتوانست انرژی را ظاهراً تا ابد جذب کند، این جذب فقطدرک روی انرژیِ محیطی متمرکز بود که بهطورِ غیرفعال لکس را احاطه کرده بود. در صورتِ حمله، این اثر نمیتوانست هیچ انرژیای را جذب کند و هدفِ واقعیِ توانایی فعال میشد.
با اینکه در این فن استاد شدهزمانی بود، مدتی طول کشید تا لکس مفهومِادامه پشتِ خودِ این فن را درک کند.
دلیلش این بود که تعریفِ سرما در زمین، نبودِ گرما بود. از آنجا که سرما بهخودیخود چیزی جز توزیعِ نسبیِبیاید گرما نبود، جذبِ سرما در واقع به معنای دور کردنِ گرما بود. با این حال، در محیطی سردتر از دماینگفته بدنش، فن داشت سرمای محیط را «جذب» میکرد و در نتیجه باعث میشد احساسِ گرما کند. این گرما از کجا میآمد؟
سرانجام لکس فهمید. گرما از کلاسِ فیزیکی میآمدمحیط که در دانشگاه تصمیم گرفته بود حذفش کند. بامیکرد رسیدن به این نتیجه، دیگر به آن فکر نکرد.
تمرکزِ فعلیاش روی پتولمیمیداد بود که با انزجارِتأمین خفیفی به لکس نگاه میکرد.
پتولمی گفت: «فکر کنم وقتشه چند تا چیز رو روشن کنیم. برای من، کمکِ تو غیرضروریه و حضورت در بهترین حالت یه مزاحمتِ اعصابخردکنه.بسیار برای تو، این سفرِ اکتشافی نمرهٔ قبولیته. پس میتونی همین دوروبر بمونی، اما سرِ راهم سبز نشو تا همهچیز برای هردومون راحت پیش بره.محیطی همون وسطِ اردوگاه بمون که جات امن باشه، این سفر رو هم مثلِ یه تعطیلات در نظر بگیر و خیلی زود همهچیز تموم میشه. مرخصی.»
مرد بیآنکه دیگر به لکس اعتنایی کند، رفت. از طرفِ دیگر، لکس بهشدت احساسِ عصبانیت میکرد، اماکسی در عینِ حال، با در نظر گرفتنِ شرایط، نادیدهگرفتهشدن بهترین اتفاقی بود که میتوانست در این موقعیتمثلِ بیفتد. اگر پتولمی تصمیم میگرفت برای ابرازِ نارضایتیاش کارهای... پستتری انجام دهد، زندگی برای لکس بسیار سخت میشد.
این باز هم به این معنا نبود که پتولمی بعداًکارش تصمیم نمیگیرد ناامیدیاش را دوباره سرِ لکس خالی کند؛ اینفنِ احتمال هنوز وجود داشت، بنابراین لکس گاردش را پایین نیاورد.
اما حالا که لکس از زیرِ بارِ مسئولیت رها شده بود، میتوانست وقتِ بیشتری را صرفِ یادگیریِ آرایههابرابرِ کند. ناگفته نماند که این سفرِ اکتشافی هدفِ دیگری را هم برای لکس برآورده میکرد. از آنجا کهجذب بهزودی قرار بود واردِ سرزمینهای ناشناخته شوند، این احتمال وجود داشت که لکس به منابعِ انرژیِ دستنخورده برخورد کند.
با اینکه نادر بود، اما بیسابقه نبود که یک گروهِ اکتشافی معادنِوجود سنگِ روح، چاههای انرژی، آرایشهای طبیعی و چیزهای شگفتانگیزِ بیشتری کشف کند.بسیار در واقع، جستوجو برای چنین چیزهایی بخشِ بزرگی از هر سفرِ اکتشافی بود.
چون کارِ دیگری برای انجام دادن نمانده بود، لکس به چادرش برگشت تا کمی استراحتخوبی کند و با مری گپ بزند. با اینکه اوضاع کاملاً بر وفقِ مراد نبود، اما دستکمدربارهٔ هیچ اتفاقِ مهمی در مهمانخانه نیفتاده بود که نگرانش کند، و این خودش جای شکر داشت.
جلوی ساختمانِ آوالون، مهمانخانهٔ نیمهشب
گروهِ کوچکی متشکل از ۶ بیگانه به نامِ راسکالها ظاهر شدند و بلافاصله شروع بهمیداد نگاه کردن به اطراف کردند تا هرگونه تهدیدی را ارزیابی کنند. آنها لباسهای معمولی به تنآسیبهای داشتند، یا دستکم اینطور به نظر میرسید، چون زیرِ لباسهایشان همگی زرهِ جنگیِ چسبان پوشیده بودند.
برخلافِ گذشته که لکس یا یکی از کارمندانش به استقبالِ مهمانانِ جدید میرفتند،کند این روزها هولوگرامهای شخصی این کار را انجام میدادند. این راسکالها خوشامدگویی و توضیحاتِدارم استانداردی دریافت کردند، اما این موضوع از احتیاطِ آنها نسبت به مهمانخانه کم نکرد.
راسکالها نژادی جنگطلب و پرخاشگر با هوشِ محدود بودند. نکتهٔ مثبتش این بود که وقتی آموزش میدیدند، بدونِنگاهِ هیچ فکرِ اضافهای وظیفهشناسانه از آموزشها پیروی میکردند؛ بیشتر به این دلیل که اصلاً فکرِ اضافهای نداشتند. ناگفتهدفاعی نماند که هوششان هیچ لطمهای به تواناییِ رزمیشان نمیزد و ازاینرو سربازان و پیشاهنگانی عالی به شمار میرفتند.
این بیگانگانِ چهار فوتیِ چرممانند، انساننما بودند، اما چهار بازو داشتند که دوتا رو به جلو و دوتا رو به عقبعنصرِ بود، و همچنین بالهای جمعشوندهای که روی پشتشان پیچ خورده بود. نزدیکترین چیز در زمین که به این بیگانگان شباهت داشت،صورتِ موشهای بیمو بودند. اما فقط به این دلیل که ظاهرِ عجیبی داشتند، به این معنا نبود که از خدمات محروم میشوند.
شش راسکال نگاهی به هم انداختند و سپس از هم جدا شدند و هر کدام به سمتی رفتند. آنها بامیکرد استفاده از کلیدهای طلایی که جکال، پدرِ هایدی، در اختیارشان گذاشته بود به اینجا رسیده بودند. هدفِ اولیهشان بررسیِ مهمانخانهاصلیاش و جمعآوریِ بیشترین اطلاعاتِ ممکن بود، و همچنین هر چیزی دربارهٔ نیروهایی که ممکن بود حامیِ آنها باشند و قدرتِ اعضایشان.
جکال مردِ بسیار کینهتوزی بود، اما برای سازمانش بینهایت فایده داشت و ازاینرو بسیاری ازخوبی خواستههایش برآورده میشد. با این حال، این بدان معنا نبود که سازمان بیگدار به آب میزددربارهٔ و هر کسی را که او میخواست میکشت. آنها دستکم ابتدا کمی دربارهٔ پیشینهشان تحقیق میکردند.
هیچ اطلاعاتی دربارهٔ مهمانخانهٔ نیمهشب در پایگاهِ دادهشان نداشتند، که همینادامه ارزیابیشان از مهمانخانه را بسیار پایین میآورد. بههرحال، اگر مهم بودند،قدرتمندی شناخته میشدند. فرستادنِ راسکالها در این مقطع صرفاً یک تشریفات بود.
چند ساعت بعد، وقتی راسکالها برگشتند و گزارششان را ارائه دادند، سازمان آن را مشتی ادعای غیرقابلِاثباتمیتوانست ارزیابی کرد. کارمندانی که راسکالها با آنها روبهرو شده بودند بهطرزِ رقتانگیزی ضعیف بودند، و هرچند شایعاتی بودابد که مهمانخانهدار یکی از قدرتهای برترِ جهان است، به نظر میرسید در حالِ حاضر از مهمانخانه دور باشد.
سازمان به این نتیجه رسید که اینها چیزی جز لاف و بلوف نیست و مهمانخانهٔ نیمهشب را بیاهمیت دانست. البته یک ایراد در گزارششان اینقدرتمندی بود که به رسیدنشان به مهمانخانه از طریقِ تلهپورت در فضا با استفاده از یک کلید اشاره نکرده بودند. چون به این موضوع اشارهای نشدهبهطورِ بود، سازمان فرض کرد به آنجا با روشهای معمولیتری میرسند، و یکی از چیزهایی که بسیاری از بازدیدکنندگانِ مهمانخانه را مرعوب کرده بود، نادیده گرفته شد.
در نهایت، برای جلبِ رضایتِ جکال، فرمانِ اعدام صادر شد. تیمی ۵۰۰ نفره از راسکالها سازماندهینبود شد که چند نفر از قویترینهایشان در عالمِ نوزادِ روح بودند. همان تیمِ ششنفرهٔ اولیه بهاندازهٔچیزِ کافی کلید بین همهٔ آنها پخش کرد و سپس، اولین تهاجمِ تاریخ به مهمانخانه آغاز شد.
جان مشتهایش را گره کرد و جلوی خودش را گرفت تا از رویبسیار استیصال فریاد نکشد. او تا یکقدمیِ تمامکردنِ آزمونِ معمایی رفته بود، اما باز همفرعیِ شکست خورد! ناامیدکنندهترین چیز این بود که این بار، شکستش تماماً تقصیرِ خودش بود.
برای اولین بار، نقشهٔ ترورِ خودش را بدونِ کمکِ سیستمش اجرا کرد و واقعاً هم موفق شد! او چاقو را در گردنِ دشمنفنِ فرو کرده بود، و آن لحظه آنقدر حسِ خوبی داشت که برای یک آن فراموش کرد در سطحهای بالاتر، این کار برای کشتنابد کافی نیست. همان یک لحظهای که برای جشنگرفتنِ پیروزیاش صرف کرد، تمامِ چیزی بود که هدفش نیاز داشت تا در عوض او را بکشد.
درست در همان حالی که از دردی تلخ به خود میپیچید،ماجرا چهار مهمانِ کوتاهقد جلویش ظاهر شدند. در دل نالهای کرد و درستاگه زمانی که میخواست چهرهای دوستانه به خود بگیرد، به او حمله کردند!
دو نفری که به او نزدیکتر بودند، چیزی شبیه به تورهای فلزیِ پوشیده از میخ را بهسمتش پرتاب کردند، درحالیکه دو نفرِ عقبتر دارتهایمیرسید بادی را بهسمتِ صورتش شلیک کردند. حتی پیش از آنکه حمله به او برسد، آن مرد را مرده فرض کردند، چراکه هیچ تزکیهای ازغیرفعال او حس نمیکردند. آنها از همین حالا داشتند دنبالِ هدفِ بعدیشان میگشتند که دو راسکالی که تورها را در دست داشتند، به هوا کشیده شدند.
او با دستش دو تورِ فلزی را گرفت و بیتوجه به میخها،فنِ دشمنان را بهسمتِ خودش کشید. وقتی دو راسکال بهسمتش پرواز کردند، یک سیلیِجذبِ ساده با پشتِ دست جمجمههایشان را خرد کرد و آنها را بیهوش انداخت.
او به دو راسکالِ باقیمانده نیشخند زد، درحالیکه دندانهایش بهراحتی دارتهایی راوجود که بهسمتش شلیک شده بود نگه داشته بودند. سپس، انگار که آبنباتبسیار باشند، دارتها را به داخلِ دهانش مکید و شروع به جویدن کرد.
ترس و وحشت راسکالها را فرا گرفت، چراکه فهمیدند با دشمنی سرسخت روبهرو شدهاند؛ تضادی آشکار با لذتی کهکوتاه در چهرهٔ جان بود. او فقط خوشحال بود که کسی را پیدا کرده تا خودش را رویش خالی کند.میزد بههرحال، اگر مهمانها اول به او حمله میکردند، مهمانخانهدار نمیتوانست او را بهخاطرِ کمی بازیکردن سرزنش کند، مگر نه؟