چپتر 216: چپتر ۲۱۶
0همین که لکس به آپارتمانش در مهمانخانه برگشت، خودبهخود از حالتِ «فلو» خارج شد و نفسِ راحتی کشید. هرچند برنامه ریخته بودداده که با اولین نشانهٔ دردسر عقبنشینی کند و گنجینههای دفاعیِ مختلفی هم داشت، اما روبهرو شدن با یک موقعیتِ نامعلوم همچنان بارِکلِ سنگینی روی دوشش بود. خوشبختانه همهچیز خوب پیش رفت. فقط میتوانست امیدوار باشد که تینا و تیما توانسته باشند بهقدرِ کافی دور شوند.
لکس وقتی بالاخره آرام گرفت، خندید و زمزمه کرد: «دلم میخوادحالت ببینم چطور میخواید پیدام کنید.» در بدترین حالت، دیگر به آنلغوِ سیاره یا حتی آن منظومه برنمیگشت. اصلاً چطور میخواستند پیدایش کنند؟
فنریر که با لغوِ احضار از سوی لکس او هم به مهمانخانه برگشته بود، جلو آمد و صورتِ غولآسایش را بهپیچکِ تنِ لکس مالید. این کارش تا حدی از سرِ نگرانی برای لکس بود و تا حدی هم به این خاطر کهتبدیل هنوز از اولین تجربهاش با خطر در شوک بود. فارغ از اندازه و تبارش، او هنوز فقط تولهای چند هفتهای بود.
لکس پس از دلداری دادن به او، توجهش را به تمامِ چیزهایی معطوف کرد که با خودپیچکِ به مهمانخانه آورده بود. بعد از یک هفته استراحت، کارهای زیادی برای انجام دادن داشت و اینقصد تازه بدونِ در نظر گرفتنِ رسیدگی به اتفاقاتی بود که در غیابش در مهمانخانه رخ داده بود.
کودِ مخصوصِ پیچکِ بزهکار و همچنین صدها بذر و نهالی را که خریده بود، یکراست برای لاکپشت فرستاد. به لاکپشت گفتغیابش مهمترها را در گلخانه بکارد و بقیه را در سراسرِ مهمانخانه پخش کند. قصد نداشت کلِ مهمانخانه را به مزرعه تبدیلقصد کند، اما اگر مهمانی سرگردان به درختِ میوهای برمیخورد و میخواست میوهای بچیند و بخورد، بهزودی میتوانست این کار را بکند.
سنگهای معدن و فناوریهای مختلفی که برای فروشگاه خریده بود به کارش نمیآمد، برای همین انباری به آپارتمانش اضافه کردکنند و تمامِ چیزهایی را که فعلاً نیاز نداشت آنجا گذاشت. تمامِ سنگهای روح را هم که خریده بود همانجا انبارتجربهاش کرد، چون نهتنها نمیدانست آنها را خرجِ چه چیزی کند، بلکه خودش هم هنوز نمیتوانست از آنها برای تزکیه استفاده کند.
انگار سنگهای روح هم مثلِ هر چیزِ دیگری در جهان، سطحهای مختلفی داشتند. سنگهای موجود در فروشگاه از سطحِ پایین و متوسط بودند و تعدادِ بسیار کمی هم سطحِ بالا داشتند. از آنجا که لکس کردیتِ زیادیپخش در فروشگاه داشت و نمیخواست آن را همانجا رها کند، حالا مقدارِ عظیمی سنگِ روحِ سطحِ پایین و متوسط داشت. کار به جایی رسیده بود که اگر فروشگاه نوعی فنِ کوچکسازی به کار نبسته بود و همهچیزی را در صندوقچهای مخصوص نمیچپاند که جلوی نشتِ هالهشان را بگیرد، لکس همان لحظهای که با استفاده از کلید تمامِ وسایلش را از کمد به سمتِ خودش آنی منتقل کرد، زیرِ بارِ سنگهای روح لِه میشد و میمرد.
لکس پروندههای اطلاعاتیِ مختلفی را که خریده بود برداشت و مرتب روی قفسهای در اتاقِ مطالعهاش چید. اینها مهم بودند و سرِ فرصت نگاهییکراست بهشان میانداخت. سپس توجهش را به مدالیونِ مرموزی معطوف کرد که خریده بود و حتی فروشگاه هم نتوانسته بود آن را شناسایی کند. در ظاهر،کار تنها ویژگیِ خاصِ این مدالیون نابودنشدنی بودنش بود. با این حال لکس باور نداشت قضیه به همین سادگی باشد. یا دستکم امیدوار بود که نباشد.
لکس راهِ فوقالعادهای برای فهمیدنِ خاصیتِمعطوف مدالیون داشت. آن را در فروشگاهِکارهای سوغاتی گذاشت و بعد توضیحاتش را خواند.
مدالیونِ آتشِ اژدها
مدالیونی که در آتشِ نَفَسِ یک اژدهای استاد ساخته شده است. یک اژدها میتواند با بررسیِ این مدالیون، به درکِ عمیقتری از پیچیدگیهای تنفسِ آتش برسد.
لکس ابرویی بالا انداخت. مدالیون شخصاً بهگرفت کارش نمیآمد، اما برای گذاشتن در فروشگاهِ سوغاتیمیخواید شیءِ بدی نبود. تنها سؤال این بود که...
«هی مری، نظری داری که چطور باید روی این آیتمهمچنین قیمت بذارم؟ تو توضیحاتش اصلاً حرفی از هیچ عالمی زدهگلخانه نشده، واسه همین نمیدونم به دردِ اژدهایانِ کدوم عالم میخوره.»
«دارم اختیاراتت رو چک میکنم و به نظر میرسه که آره، میتونی یه چیزایی دربارهٔ اژدهایان از سیستم یاد بگیری، شاید کمکت کنه. اژدهایان نژادِ خیلی قوی، خیلی مغرور و خیلی فردگرایی هستن. اونا روی رشدِ خودشون بهعنوانِ یه تمدن تمرکز نمیکننپخش و در عوض بیشتر به رشدِ شخصیِ خودشون، یا نهایتاً رشدِ خاندانهای فردیشون اهمیت میدن. تو مقیاسِ جهانی، تهدیدشون بهخاطرِ نداشتنِ اتحاد خیلی کمتر میشه، اما تو مقیاسِ تنبهتن، گونههای کمی هستن که بتونن با قدرتِ یه اژدهای پاکتبار برابری کنن، چهاستفاده برسه به اینکه ازش جلو بزنن. قوانینِ جهان علاقهٔ زیادی به اژدهایان دارن و خیلی وقتا گنجینههای طبیعی نزدیکِ اونا شکوفا میشن. همین جمع شدنِ طبیعیِ گنجینهها دورِ اژدهایان، بهمرورِ زمان این تصورِ غلط رو به وجود آورد که اژدهایان عاشقِ گنجینهان.»
«خب، این بهم میگه کههفتهای اژدهایان معمولاً پولدارن، اما هنوز نمیدونممعطوف چه قیمتی روی این شیء بذارم.»
«خب، اگه نمیدونی، همینجوریوقتی یه قیمت انتخاب کن. درزمزمه هر صورت که ضرر نمیکنی.»
لکس لحظهای به فکر فرو رفت. از آنجا که حتی سیستم هم فکر میکرد آنها پولدارند، یا دستکم گنجینههای فراوانی دارند، ایرادیبقیه نداشت اگر کمی گرانتر حساب میکرد، مگر نه؟ لکس که مطمئن نبود در مقیاسِ جهانی دقیقاً چه چیزی ثروتمند محسوب میشود، تصمیمفناوریهای گرفت قیمتِ شیء را ۱۰ میلیون امپی بگذارد! اگر بعد از مدتی طولانی کسی آن را نخرید، شاید قیمتش را پایین میآورد.
بعد از انجامِ اینتوجهش کار، لکس سرانجام توجهشخود را به مهمانخانه داد.
«خیلی خب مری،تولهای بگو تو مدتی کهدادن نبودم چه خبر بوده.»
«خب، از وقتی همهٔ سیارههای اون سه منظومه رو متصل کردی، مهمانهای خیلی بیشتری از درهای طلایی اومدن. بعضیهاشون تصمیم گرفتن بمونن، اما بیشترشون فوراً رفتن.میخواستند به نظر میرسه باید پیامِ خوشامدگوییِ دستیارِ هولوگرامی رو بهتر کنی. در نهایت، بعضی از جانورانِ سیارههای اطرافِ نیبیرو دردسر درست کردن. با اینکه به نظراندازه میرسه اونایی که تزکیهٔ بالاتری دارن از قبل مهمانخانه رو میشناسن و هیچ دردسری درست نکردن، اما اونایی که تو سطحهای پایینترن چند باری مشکلساز شدن.»
«تونستی مشکلات رو حل کنی؟»
«فعلاً آره. اما نهتنها باید بیشتر روی رشدِ پیچک سرمایهگذاری کنی، بلکه باید به فکرِ راههای دیگهای هم برای امنیترسیدگی باشی. هرچی نژادهای بیشتری به مهمانخانه میان، کنترل کردنِ همهشون فقط با استفاده از پیچک سختتر میشه. بههرحال، هر نژادیبقیه نقاطِ قوت و ضعفِ خودش رو داره. فقط کافیه یکی تو کنترلِ آتش مهارت داشته باشه تا پیچک آسیبِ شدیدی ببینه.»
«آره، میدونم. داشتم به راههای دیگهای برای بالا بردنِ امنیت فکر میکردم، لازم نیستبعد یادآوری کنی. برای همینه که فعلاً فقط روی اتصال به سیارههای سطحپایین تمرکز کردم، تامخصوصِ وقتی آماده بشیم از ورودِ مهمانهای قویتر جلوگیری کنم. دیگه تو مهمانخانه چه خبر بوده؟»
«چند نفر با مهارتهایی که تو مهمانخانهگرفت دنبالشون بودی پیداشون شد. با اینکه ازچطور مهمانخانه رفتن، اما هنوز میتونی اطلاعاتشون رو ببینی.»
«راستی، برای بعضی از کارها چند نامزدمخصوصِ در نظر دارم. راهی هست که بتونمخریده بدونِ اینکه شخصاً پیششون برم استخدامشون کنم؟»
«اگه موفق میشدی مارلو رو بهعنوانِ پادو استخدام کنی، پیدا کردنِ افراد تو سیارههای مختلف کاری بود که میشد به اون سپرد. در حالِ حاضر، هنوز این توانایی روصدها نداری که با استفاده از سیستم با افرادِ خاصی تو سیارههای مختلف ارتباط بگیری، مگه اینکه از طریقِ پنلِ رویداد باشه. با بالا رفتنِ سطحِ اختیاراتت، بالاخره میتونی این کاربکند رو بکنی. فعلاً، فکر کنم اولین کسی که باید به استخدامش فکر کنی، آدمیه که بتونی برای کارهایی که نیاز به سر زدن به سیارههای مختلف داره بهش اعتماد کنی.»
لکس خودش هم همین حدس را زده بود و بعد آهِ عمیقی از روی حسرت کشید. او از قبل به کسی برای کارِ جمعآوریِ اخبار فکر کرده بود، امامخصوصِ برای استخدامِ او، لکس باید به وگوس ماکسیما سفر میکرد؛ یکی از سه سیارهٔ مسکونی در منظومهٔ وگوس. با حضورِ نیروهای یوتون وضعیت در آنجا باید خیلی بهتر میبود،میخواست اما لکس همچنان نمیخواست ریسک کند. او تا همین جا هم زامبیهای جاودان و دیوهای بهشدت قدرتمندی را دیده بود، بنابراین میخواست تا جای ممکن از آن سیارهها دور بماند.
«چیزِ دیگهایدور هست کهوقتی باید بدونم؟»
«آره راستی، پسرِ مارلوغیابش بالاخره تو مدتی کهپیچکِ نبودی به هوش اومد.»
این حرف توجهِ لکس را جلب کرد. نیازی به گفتن نبودهفته که مارلو یکی از برجستهترین مهمانهای لکس به شمار میرفت وغیابش لکس شک داشت که این موضوع به این زودیها تغییر کند.
لکس مهمانخانه را اسکن کرد و متوجه شد مارلو، سوفیا و رافائل بیرونِ اتاقِ بازیابی هستند، در حالی که رافائل داخلِ اوآرآر تحتِ درمان بود. وقتی رافائل را به مهمانخانه آورده بودند، بهشدت مجروح بود و نهتنهایکراست قطعِ عضو شده بود، بلکه چند اندامش را هم از دست داده بود. حالا دستکم صورتش کاملاً بهبود یافته بود، در حالی که بقیهٔ بدنش هنوز تحتِ درمان قرار داشت. با اینکه چشمانِ رافائل باز بود، اما نگاهشروح خالی بود و هیچ نشانی از هوشیاری در آنها دیده نمیشد. لکس همین انتظار را هم داشت، چرا که روحِ او بهشدت آسیب دیده بود. مارلو احتمالاً هنوز داشت تلاش میکرد چیزی برای شفای روحِ او پیدا کند...
لکس مکث کرد، زیرا وقتی وضعیتِ رافائل را بررسی کرد، چیزِ بسیار غیرعادیای دید.چطور او که بارِ دیگر حس میکرد بهخاطرِ رابطهشان به مارلو مدیون است تا او رافنریر از اتفاقات باخبر کند، لباسِ میزبانش را پوشید و مستقیماً پیشِ آنها آنی منتقل شد.
«داشتم وضعیتِ بیمار رو بررسی میکردم و گفتم شمابزهکار رو هم در جریان بذارم.» او با لبخندی به آنمهمترها زوج گفت: «اما این بار، فقط اخبارِ خوبی براتون دارم.»