چپتر 556: بدون عنوان
0نسخهٔ اصلیِ «دستهای رخنهناپذیر» شاید ضعیف به نظر میرسید، چرا که دفاع تنها روی دستها متمرکز بود. اما اگر لکس از آن استفاده میکرد، واقعاًبرابرِ مشکلِ خاصی نبود، زیرا قابلیتِ دفاعیِ طبیعیِ تنش برای دفعِ بدونِ آسیبِ بیشترِ حملاتی که به سمتش میآمد، کفایت میکرد. در عوض، سودی که بهاینطور دستهایش میرسید کاملاً خارقالعاده بود. در واقع، آسیبزدن به دستهایش حتی از زمانی که نسخهٔ معمولیِ فنِ جدیدش، «سختسازی»، را به کار میبرد هم دشوارتر میشد.
همین که این فن چنین مزایای بزرگی را بدونِ هیچکشید ایرادِ جدی به همراه داشت، بهخودیخود آن را شگفتانگیز میکرد. باکلمه این حال، وقتی ارتقا یافت، فن واردِ سطحِ کاملاً جدیدی شد.
برای شروع، هزینهٔ فن چندین برابر بالا رفت. تمام شدنِ انرژیِ روحیِ لکس مدتها بود که دیگر برایشمستقیماً جای نگرانی نداشت، اما این فن آن را به یک نگرانیِ واقعی تبدیل کرد. با ظرفیتِ فعلیاش، لکسنمیشد تنها میتوانست سه بار از این فن استفاده کند و پس از آن تمامِ انرژیاش کاملاً تخلیه میشد.
اما این هزینه ارزشش را داشت، چرا که وقتی فن رامیرساند فعال میکرد، به مدتِ ۱۰ دقیقه فعال میماند، مگر اینکه خودشهمه آن را غیرفعال میکرد یا کسی موفق میشد آن را بشکند.
اصلاً نیازی به گفتن نبود که قابلیتهای دفاعیِ دستهایش سر به فلک کشید. اگر لکس قابلیتِ دفاعیِ طبیعیِ تنش را در یک مقیاسهنگام با عددِ ۱۰ مشخص میکرد که با استفاده از «سختسازی» تقریباً به ۱۵ میرسید، استفاده از «دستهای رخنهناپذیر» آن را مستقیماً به ۱۰۰ میرساند.قدرتِ این افزایش، بهمعنای واقعیِ کلمه، یک مرتبهٔ بزرگی بیشتر از قابلیتِ طبیعیِ تنش بود؛ قابلیتی که همین حالا هم دستکمی از یک باگ نداشت.
از همه بهتر، این دفاع تنها به جنبههای فیزیکی محدود نمیشد. هنگام استفادهمشخص از دستهایش، میتوانست آنها را در برابرِ هرگونه تأثیری «رخنهناپذیر» کند؛ به ایندستکمی معنی که میتوانست جلوی حملاتِ روح، حملاتِ ذات و خیلی چیزهای دیگر را بگیرد.
فقط همین یک مورد کافی بود تا این فن به یکی از فنونِ دفاعیِمقیاس محبوبِ لکس تبدیل شود. اما آیا همین برای رساندنِ فن به رتبهٔ اس کافیحالا بود؟ لکس فقط بر اساسِ قدرتِ فن چنین فکری میکرد. اما در واقعیت اینطور نبود.
با وجودِ قابلیتهای پایهٔ ارتقایافتهاش، این فن باز هم میتوانست تقویت شود. اگر لکس دستهایش را با استفاده از حسِّ روحِ خود تقویتبهتر میکرد، میتوانست با دستهای واقعیاش روحها را لمس کند و بر آنها اثر بگذارد! اگرچه این یک فنِ دفاعی بود، اما به لکسمحبوبِ اجازه میداد با استفاده از قدرتِ فیزیکیِ مضحکش، چنان سیلیِ جانانهای به روحِ یک نفر بزند که آن را از تنش بیرون بیندازد!
اگر آن را با استفاده از حسِّ روحیاش تقویت میکرد، تواناییِمرتبهٔ لمس و تأثیرگذاری بر انرژیِ روحی را به دست میآورد! حتینمیشد نمیتوانست تصور کند که چنین تواناییای چه کارهایی را برایش ممکن میسازد.
متأسفانه نمیتوانست شهودش را به همان روشی که حسهایش را هدایت میکرد،عددِ به کار بگیرد؛ وگرنه مطمئن بود که آن هم به چیزِ شگفتانگیزیقابلیتی ختم میشد. اما چیزِ دیگری که میتوانست هدایت کند، انرژیِ روحیاش بود!
وقتی با هدایتِ بیشترِ انرژیِ روحیاش دستهایش را تقویت میکرد، دستهایش تواناییِ تعامل با هر چیزی راتقریباً که خاصیتش به سمتِ آن گرایش داشت، بروز میدادند. اگرچه لکس هنوز نمیدانست آن چیز چیست، امافیزیکی شهودش بهروشنی به او میگفت که این مهمترین تغییری است که این فن میتواند به خود ببیند.
و در آخر اما نهکماهمیتتر، شهودش به او میگفت میتواند این فن را در هماهنگیکلمه با تواناییِ چشمِ چپش به کار بگیرد تا به چیزِ بزرگی دست یابد. هنوز نمیدانستبرابرِ آن چیز چیست، اما اگر شهودش میگفت بزرگ است، لکس فقط انتظاراتِ بالایی از آن داشت.
با داشتنِ فنونِ جدیدِ فراوان نه تنها برای دفاع ازکلمه خود بلکه برای دفاع از دیگرانِ حاضر در اطرافش، لکسفیزیکی سرانجام راضی شد و توجهش را به فنونِ دیگر معطوف کرد.
متأسفانه این شاملِ هیچ فنِ تهاجمی نمیشد، چرا کهفلک یادگیریِ آنها برای لکس روندِ بسیار زمانبری بود و ازبهمعنای قبل تصمیم گرفته بود در آینده روی آرایهها حساب کند.
در عوض، به دنبالِ فنونِ دیگری رفت که میتوانستند به او کمک کنند. برای مثال، تعدادیمشخص فن دید که برای حسِّ روحیاش مناسب بودند. فنونی دید که بهعنوانِ سازوکارهای تمرینی عمل میکردندبهتر و جنبههای مختلفِ وجودش مانند ذهن و تواناییِ انجامِ همزمانِ چند کار را بهطورِ دائمی ارتقا میدادند.
فنونی دید که در سرعت تخصص داشتند. برخی دیگر برای تمیز کردنِ او طراحی شده بودند. بعضی رویقابلیتی جستوجوی محیط برای یافتنِ ناهنجاریها تمرکز داشتند. تعدادی از آنها فنونی بودند که میشد در مواقعِ اضطراری بهعنوانِروح کمکهای اولیه به کارشان بست. چند فن هم صرفاً جنبهٔ زیبایی داشتند و ظاهرِ کاربر را بهتر میکردند.
این فهرست پایانی نداشت و لکس مانند یک فروشگاهِ اینترنتی، مدام فنونی را که چشمش راباگ میگرفتند به «سبدِ خریدش» اضافه میکرد. متأسفانه نمیتوانست این فنون را با یک نگاه یاد بگیردذات و صرفاً برای یادگیریشان، چه رسد به تسلط بر آنها، به ساعتها تمرینِ بیشمار نیاز داشت.
با این حال، ایدهٔ خوبی بودنیازی که فهرستی آماده داشته باشد وعددِ هرچه زودتر تمرین را شروع کند.
تنها یک ساعت در کتابخانه بود که مری صدایشنیازی زد. نه تنها سرانجام کسی از لندن در مهمانخانهمستقیماً پیدا شده بود، بلکه تحولاتِ دیگری هم رخ داده بود.
مارلو اولین رویاروییاش با بیگانهها را به پایانتقریباً رسانده بود. آنها بهطرزِ باورنکردنی قوی بودند، امامرتبهٔ برتریِ قاطعی نداشتند که خبرِ خوبی بود. مگه نه؟
مهمتر از آن، بیگانهها هر کاری که در استونی میکردند را تمام کرده بودند.حالا در نتیجه، آنطور که چند آدمِ ناامید آرزو کرده بودند، عقبنشینی نکردند تا آنهامعنی را به حالِ خود بگذارند. نه، پیامدِ ماجرا همان آغازِ بسیار قابلپیشبینیترِ تهاجمشان بود.
جنگ سرانجام درگرفته بود و داشت از اروپا شروع میشد. طبقِ گزارشهای انجمن، آنها تقریباًمستقیماً در هر درگیریِ مختصری فوراً شکست میخوردند. تنها در چند موردِ معدود توانسته بودند کمیجنبههای مقاومت نشان دهند که آن هم جاهایی بود که از قبل آرایشهای دفاعی چیده بودند.
اگر اوضاع به همینغیرفعال منوال پیش میرفت، زمین درنیازی عرضِ چند روز فتح میشد.
اتاقِ جلسه آشفتهبازار بود، چرا که به نظر میرسید هر عضوِ انجمن فریاد میکشد تا صدایشمرتبهٔ شنیده شود. تمامِ تظاهر به تمدن از بین رفته بود، زیرا هیچکس نمیتوانست روی یک واکنشِ واحدمعنی تصمیم بگیرد. انجمنِ نظمِ نوین که هنوز محک نخورده بود، با اولین نشانهٔ دردسرِ واقعی داشت فرومیریخت.
ناگهان صدای در زدن تمامِ صداهای اتاق را تحتالشعاع قرار دادمرتبهٔ و سکوت همهجا را فرا گرفت. اینطور نبود که مردم دستنمیشد از فریاد کشیدن برداشته باشند، بلکه به نوعی صدایشان خفه شده بود.
همه با چشمانی پربشکند از سردرگمی، ترس و انتظارفلک به سمتِ در نگاه کردند.
چند لحظه گذشت و هیچکسکسی کاری نکرد. سپس برنارد از جاقابلیتهای برخاست و به سمتِ در رفت.