---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 233: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 233: بدون عنوان

0

لکس چراغ‌قوه‌ای بیرون آورد و به تفنگش وصل کرد و با لحنی کاملاً جدی گفت: «بیدار شو.»‌قوی​ درام بعد از اینکه حسابی خودش را سیر کرده بود، راحت خوابیده بود. لکس این مدت را‌انرژی​ به خواندنِ کتابِ آرایه و استراحت گذرانده بود تا مطمئن شود در صورتِ بروزِ هر اتفاقی آماده است.

وقتی درام بیدار شد و سعی می‌کرد‌سیم‌کشیِ​ در همان حالتِ گیجی بفهمد چه خبر است،‌صبر​ لکس بیرون رفت و دنبالِ رهبرِ روستا گشت.

لکس با‌پرسید​ صدایی گرفته‌خندید​ پرسید: «چی شده؟»

رهبرِ روستا خندید و جواب داد: «چیزی نیست جوون. انگار سیم‌کشیِ داخلیِ خونه‌ام مشکل پیدا کرده. واسه‌آمد​ تعمیرش باید صبر کنیم تا طوفان تموم بشه، برای همین سر کردن با این سرما یه‌کم سخت‌پیش​ میشه، اما مشکلِ خیلی جدی‌ای نیست. تازه داشتم می‌اومدم تا به شما بچه‌ها چند تا پتو بدم.»

چون پیرمرد اصرار داشت مشکلی نیست، لکس دیگر پافشاری نکرد، اما گاردش را بالا نگه‌انرژیِ​ داشت. درست در لحظهٔ بعد، خانهٔ رهبرِ روستا یک بارِ دیگر ضربه خورد، همان‌طور که در‌بگوید​ چند ساعتِ گذشته مدام این اتفاق افتاده بود، اما این بار کلِ خانه به لرزه درآمد.

لوتوس ناگهان در ذهنِ لکس به حرف آمد: «آقای‌خونه‌ام​ مهمان‌خانه‌دار، موجی از انرژیِ روحیِ خیلی قوی داره به‌تموم​ سمتمون میاد. حدودِ یه ساعتِ دیگه از کنارمون رد میشه.»

با شنیدنِ حرفِ لوتوس، لکس مطمئن شد که اوضاع به این سادگی‌ها پیش‌خونه‌ام​ نمی‌رود. نمی‌توانست بگوید آیا موجِ انرژی نتیجهٔ کولاک است یا برعکس، اما برخلافِ‌کردن​ اصرارِ مدامِ رهبرِ روستا، مطمئن بود که این «فقط یه طوفانِ دیگه» نیست.

متأسفانه حق با لکس بود. خانه هدفِ حملهٔ دیگری قرار گرفت و به دنبالِ آن، جیغی چنان‌آمد​ بلند به گوش رسید که لکس را تا مغزِ استخوان لرزاند و با صدای فروریختنِ یک دیوار همراه‌نمی‌رود​ شد. با کوبیده و باز شدنِ تمامِ درها بر اثرِ بادِ سهمگین، دمای خانه در دم افت کرد.

جای شکرش باقی بود که دیوارِ فروریخته متعلق به اتاقِ نشیمنشان بود که در آن لحظه کسی آنجا حضور نداشت. با این حال، این موضوع اهمیتِ چندانی نداشت،‌پیش​ چون کالتر فلوگ‌ها دسته‌دسته به داخلِ خانه هجوم آورده بودند. لکس فقط برفی را دید که با باد می‌آمد، اما گنجینهٔ محافظش به کار افتاد و او را‌لرزاند​ در هاله‌ای از نورِ آبی پوشاند. این گنجینه او را از دونیم شدن نجات داد، اما نتوانست جلوی شتابِ حمله را بگیرد و لکس به عقب پرتاب شد.

هر چیزی که بهش حمله کرده‌انگار​ بود، خیلی از خودش قوی‌تر بود!‌واسه​ آخه این دیگه چه جور امتحانیه؟

لکس درست به موقع از جا بلند شد تا ببیند رهبرِ‌سیم‌کشیِ​ روستا چطور تکه‌تکه می‌شود. شمارِ زیادی از دانه‌های برفِ حریص و‌تموم​ غول‌آسا روی بدنِ رهبر تلنبار شدند و آمادهٔ خوردنِ جسد بودند.

وحشت و شوک دلِ لکس را پر کرد، اما دچارِ‌خانه​ هراس نشد. انگار که یک میلیون بار تمرین کرده باشد، تفنگش‌انرژیِ​ را بالا آورد و شروع به شلیک به دانه‌های برف کرد.

با وجودِ قدرتِ باورنکردنی‌شان، بدن‌هایی به‌شدت شکننده داشتند و هر گلوله به‌راحتی‌آقای​ از پای درشان می‌آورد. با این حال، صدای شلیک فقط دانه‌های برف‌شنیدنِ​ را به خود جذب کرد و دسته‌های هرچه بیشتری به سمتش هجوم آوردند.

لکس هارلی سنگین را با خشابِ روحی پر کرده بود که ظرفیتِ شلیکِ‌تعمیرش​ ۱۰۰ گلوله را داشت. اما با اینکه ۱۰۰ گلوله مقدارِ زیادی بود، بی‌نهایت‌میشه​ نبود، برای همین لکس باید حواسش را جمع می‌کرد و بی‌وقفه شلیک نمی‌کرد.

لکس در تلاشِ اولش ناکام ماند، اما در تلاشِ دوم، برای سرعت بخشیدن به حرکاتش فنِ «تسکینِ شاهین» را به کار بست و در‌برای​ همان حال که برای از پای درآوردنشان تلاش می‌کرد، از دانه‌های برف جاخالی داد. بادهای سهمگین لکس را به لرزه می‌انداختند و با کند کردنِ‌پافشاری​ حرکاتش، به مقابله با او برمی‌خاستند. کالتر فلوگ‌ها دسته‌دسته به سمتش یورش می‌بردند و چنان سریع حرکت می‌کردند که چشمانش قادر به دنبال کردنشان نبود.

لکس آگاهانه جاخالی نمی‌داد، بلکه بی‌هدف این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت تا از دستِ بیشترین تعدادِ ممکن فرار کند، چرا‌مهمان‌خانه‌دار​ که سرعتشان بیش از حد بود. ناگهان درام کنارِ لکس ظاهر شد. سلاحی شلیک کرد که با آزاد کردنِ‌آیا​ نوعی پالس، تمامِ دانه‌های برفِ داخلِ اتاق را خرد کرد و فرصتِ تنفسی به آن‌ها داد که به‌شدت محتاجش بودند.

درام با نفس‌های بریده‌بریده و چهره‌ای که‌لوتوس​ مثلِ برفِ در حالِ انباشتِ خانه رنگ‌پریده‌موجی​ بود، به لکنت افتاد: «من رفتم... خانواده... مُردن...»

لکس تازه دهان باز کرده بود که بگوید: «باید قایم بشیم...» که تعدادِ بیشتری کالتر فلوگ، این بار‌تموم​ حتی بزرگ‌تر از قبلی‌ها، واردِ اتاق شدند و به سمتشان یورش بردند. هوا آن‌قدر تاریک بود که لکس‌چند​ هنگامِ ورودشان متوجهشان نشد و تا بیاید آن‌ها را ببیند، تنها چند میلی‌متر با گردنِ درام فاصله داشتند.

نوری درخشید و درام ناپدید شد؛ همین باعث شد تودهٔ دانه‌های برف از بیخِ‌مشکل​ گوشِ لکس رد شوند. لکس دیگر وقت را تلف نکرد و دوباره دوید، اما‌یه‌کم​ نتوانست جاخالی بدهد و ضربه‌ای دوباره او را به آن سرِ اتاق پرت کرد.

لکس با عجله از جا بلند شد و ناسزا گفت: «لعنتی.» گنجینهٔ محافظش‌لوتوس​ توانست جلوی بدترین آسیب‌ها را بگیرد، اما هر بار که مثلِ عروسکی پارچه‌ای‌میاد​ به این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌شد، باز هم دردِ وحشتناکی در جانش می‌پیچید.

اما این بار، با وجودِ واکنش‌های سریع و سرسختیِ بی‌پایانِ لکس، کالتر فلوگ‌ها بیش از‌انرژیِ​ حد قوی، بی‌شمار و سریع بودند! آن‌قدر باهوش بودند که بفهمند حمله روی لکس اثری ندارد،‌بگوید​ پس بی‌آنکه آسیبی به او بزنند، به تنش چسبیدند و او را از خانه بیرون کشیدند.

در این لحظه لکس حتی نمی‌توانست شلیک کند، چون دانه‌های برف چنان محکم بدنش را گرفته بودند که نمی‌توانست‌بشه​ تکان بخورد. دستی که هارلی را نگه داشته بود روی سینه‌اش فشرده شده و مستقیماً دهانِ خودش را نشانه‌بدم​ رفته بود. با این حال، حینِ مهار کردنش حواسشان بود که هیچ آسیبی به او نرسانند تا گنجینه‌اش فعال نشود.

همه‌چیز بیش از حد سریع اتفاق‌داد​ می‌افتاد. لکس حس می‌کرد سوارِ ترن‌داخلیِ​ هوایی‌ای شده که از چرخیدن نمی‌ایستد.

برخلافِ انتظار، وقتی او را از خانه بیرون آوردند، لکس را درونِ توده‌ای از برف پرت کردند‌آمد​ و عقب کشیدند. لکس با سرگیجه، منگ، کتک‌خورده و دردمند از جا بلند شد، در حالی که اراده‌اش‌نمی‌رود​ برای خرد کردنِ چند دانه برف همچنان شعله‌ور بود! اما همین که موقعیتش را درک کرد، خشکش زد.

صدها، نه هزاران، نه میلیون‌ها کالتر فلوگ در هر شکل و اندازه‌ای دورش را گرفته بودند و‌قوی​ با اینکه چشم نداشتند، به او نگاه می‌کردند. روستا دیگر وجود نداشت و خانه‌ها به تلی از‌انرژی​ آوار تبدیل شده بودند؛ تقریباً هیچ نشانه‌ای نمانده بود که ثابت کند زمانی انسان‌ها اینجا زندگی می‌کرده‌اند.

در میانِ محاصره‌شان، گرسنگی، بی‌رحمی و میلِ آن‌ها به بلعیدنِ همه‌چیز را حس می‌کرد.‌باید​ با این حال هیچ‌کدام تکان نمی‌خوردند. حتی لکس هم می‌دانست که گنجینه‌اش محال است‌مشکلِ​ بتواند از او در برابرِ چنین لشکری محافظت کند، پس آن‌ها منتظرِ چه بودند؟

لکس دقیقاً نمی‌دانست چرا، اما آرام سرش را بالا آورد. بالای سرش، در آسمانی که باید به تاریکیِ عمیق‌ترین خلأ می‌بود، دانه برفی به عظمتِ یک کوه‌سرما​ با نقشی که یک چهره را ترسیم می‌کرد، از بالا به او خیره شده بود. دانه برف از خودش نور ساطع می‌کرد و برای همین لکس می‌توانست ببیند‌لحظهٔ​ که چهره‌اش آن‌قدر بزرگ است که حتی در این دره هم جا نمی‌شود؛ با این حال به دلیلی، کوه‌های واقعیِ شکل‌دهندهٔ این دره ناگهان شکننده به نظر می‌رسیدند.

لکس به چهره‌ای نگاه کرد که می‌توانست حتی‌بار​ مرگ را هم به وحشت بیندازد. سپس اسلحه‌اش‌حرف​ را به سمتِ آسمان گرفت و شلیک کرد.

ناولها | novelha.net