چپتر 471: بدون عنوان
0لکس با لحنی بیتفاوت پرسید و سعی کرد موضوعِبرای بحث را از خودش منحرف کند: «تو چی؟ اینچون اواخر سرت شلوغ بوده؟ تا الان چندتا دوستدختر عوض کردی؟»
لری با دستپاچگی گفت:بیرون «من... راستش... هنوز با همونبیشتر دوستدخترم هستم. بهت معرفیش میکنم.»
لکس بیاختیار متوجه شد که لری با گفتنِ اینچرا حرف یقهاش را شل کرد و در حالی کهداد افکارش پر کشیده بود، نگاهش به دوردست خیره ماند.
اوه؟ خبریه؟خیانت ولما حتماً ازاطلاعِ شنیدنش خوشش میاد.
بیصدا به دوستش خیانت کردبهش و به مری گفت ایناولین موضوع را به اطلاعِ ولما برساند.
لری بهمحضِ اینکه از افکارش بیرون آمد، سریع گفت: «بعداًموردش میتونیم بیشتر در موردش حرف بزنیم. بهجاش باید بپرسم، سرتبزنم شلوغه؟ چندتا موضوع هست که میخوام در موردشون باهات حرف بزنم.»
«نه اونقدرها. دنبالِ یه گنجینهٔ روحیدنیا میگشتم تا حسِّ روحیام رو تمرین بدم،خودت ولی تا الان نتونستم چیزی پیدا کنم.»
لری ناگهان مکث کرد و با ناباوریِ تمام به لکسآمد خیره شد: «آه آره، یادمه منم این دردسر رو کشیدم. چیزیهست که تو— صبر کن، تو... تو به عالمِ هستهٔ زرین رسیدی؟»
لکس طوری شانهحتی بالا انداخت که انگارداد عادیترین اتفاقِ دنیا بود.
«آره، رسیدم. نمیدونم چرابیرون تعجب میکنی وقتی خودت حتیبیشتر سریعتر از من بهش رسیدی.»
«من... نه، ولی تو...»
لری سر تکان داد و طوری به لکس نگاه کرد که انگار برای اولین بار است او را میبیند. با اینکه همیشه برای لکس احترامِ زیادی قائل بود،گنجینهٔ چون میدانست آدمِ سادهای نیست، اما این اتفاق قضیه را کمی فراتر از این حرفها میبرد. میدانست رازِ خودش چقدر ارزشمند است که به او کمک کرده اینقدرشانه سریع رشد کند. اینکه لکس توانسته بود پابهپای او پیش بیاید، حتی اگر کمی کندتر، نشان میداد که رازهای او نیز احتمالاً در مقایسه با رازِ خودش دستکمی ندارند.
لبخندِ گشادِ لری بیدرنگسریعتر به چهرهاش برگشت و دستشبرای را دورِ گردنِ لکس انداخت.
گفت: «این یه دلیل واسه جشنسریع گرفتنه، و ما هم بالاخره با پیداباید کردنِ یه دختر برات، اینو جشن میگیریم!»
لکس سقلمهای به او زد و او را به عقب هل داد. این مرد واقعاً به هیچچیز جز دخترها فکر نمیکرد.اولین لکس به فکر افتاد سربهسرش بگذارد، چون تا جایی که یادش میآمد لری در دلبری کردن چندان مهارتی نداشت، اما بهچقدر نظر میرسید توانسته مدتی یک رابطه را حفظ کند. لکس بهعنوانِ یک مجردِ جوان، واقعاً دلش میخواست محکمتر به او سقلمه بزند.
بدنِ فلزی ومری عجیبش باید میتونستبرساند تحمل کنه، مگه نه؟
«هاها باشه، باشه. گنجینه رو بیخیال شو، بعداً یه خوبش رو براتاست جور میکنم. یه نفر رو میشناسم که اینجور کارهای ساده رو ردیفاتفاق میکنه. بهجاش، بذار با چند نفر آشنات کنم. این رافائله، پسرِ مارلو.»
لکس چهرهای غافلگیرشده به خود گرفت و برگشت تا به آن مردِ پخته نگاه کند. او یک بارِ دیگر بهبزنم عالمِ پرورشِ چی رسیده بود و پیشرفتی پیوسته داشت. بهعنوانِ مردی در اواسطِ سیسالگی، پیرترین فردِ گروه به نظر میرسیدیادمه و کاملاً به چشم میآمد، اما با سرعتی که تزکیهاش پیش میرفت، طولی نمیکشید که ظاهرِ جوانش را پس میگرفت.
لکس دستِانداخت مرد را فشرداتفاقِ و گفت: «خوشبختم.»
رافائل جواب داد: «من هم همینطور.» و سعی کرد به یاد بیاورد که آیا درموردش خاطراتش از آینده نامِ لکس را شنیده بود یا نه. هرچه باشد، چنین تزکیهکننده هستهمیگشتم طلایی جوانی، آن هم از زمین، باید شهرتِ زیادی میداشت. اما چیزی به ذهنش نمیرسید.
خبر نداشت که در نسخهٔ او از آینده، چون مارلو هرگز لکس را آموزش نداده بود، تجربهاشقائل در وگوس مینیما آنقدر بد پیش رفت که لکس تصمیم گرفت رشدِ مهمانخانه را کاملاً متوقف کند.کرده در آن خطِ زمانی، بهدلیلِ احتیاط و کمبودِ فرصتها، سالها طول کشید تا به هستهٔ زرین برسد.
لری به معرفی ادامه داد و گفت: «این پسرِ فرز و چابک آناکینه و اینشلوغه یکی نومان.» سپس افزود: «و در آخر، این رفیقِ توهمرفته زوتاست. یا سوتا. یا یهولی چیزی تو همین مایهها. من که بیخیالِ تلفظِ اسمش شدم، امیدوارم تو شانسِ بهتری داشته باشی.»
لکس جداگانه به هر سه نفر سر تکان داد و به هر کدام توجهِ ویژهای نشان داد. نومان منبعِ خطری بود که حس میکرد؛ با چشمِ چپش میتوانست اتفاقِ عجیبی را در اطرافِ اواما ببیند، اما چیزِ دیگری دستگیرش نمیشد. در آناکین چیزِ قابلتوجهی نمیدید، اما حس روح او از کنارش گذشت — بیشتر به این خاطر که هنوز نمیتوانست کنترلش کند — و در همان لحظه لکسدورِ متوجهِ دو روح درونِ بدنِ مرد شد. فقط سوتا مانده بود، دارندهٔ سیستم. همهٔ آنها، در کنارِ رافائل که گنجینهای مرموز در قلبش داشت، گروهِ عجیبی از آدمها با رازهای باورنکردنی را تشکیل میدادند.
لکس بیاختیار با خود فکر کرد که اگراینکه اینجا یک رمان بود، تکتکِ آنها پتانسیلش رابزنیم داشتند که شخصیتِ منفی یا قهرمانِ داستان باشند.
لری گفت: «بیاینحتی یه جای خصوصیتر واسهداد حرف زدن پیدا کنیم.»
لکس که مشتاق بود بفهمد چنین جمعی از مردهایبیشتر جوان و بااستعداد چه هدفی میتوانند داشته باشند، ازموردشون فرصت استفاده کرد تا هشدارِ شهودش دربارهٔ صادقبودن را بسنجد.
با نگاهی فخرفروشانه به لری خیرهدنیا شد و گفت: «من یه کوپه توخودت قطارِ نیمهشب دارم. میتونیم همونجا حرف بزنیم.»
اما پیش از اینکه لریاطلاعِ بتواند جواب بدهد، زمزمهای حرفشآمد را قطع کرد: «داره دروغ میگه.»
هرچند فقط یک زمزمه بود و در خیابانینگاه شلوغ ایستاده بودند، اما بهعنوانِ تزکیهگرانی که تا اینقائل حد به منبع نزدیک بودند، همگی صدایش را شنیدند.
برقی ناشناخته در چشمانِبیرون لکس درخشید و قیافهایمیتونیم معذب به خود گرفت.
«منظورم اینه که تا برسیم به ایستگاه، میتونمنمیدونم هماهنگ کنم یه کوپه بگیریم. نگران نباشین، واسه منتکان هزینهٔ ناچیزیه و بههرحال همیشه دلم میخواست امتحانش کنم.»
لکس حینِ حرف زدن به نومان نگاهبهمحضِ کرد، اما او هیچ واکنشی نشان نداد،بیشتر انگار این توضیح اصلاً برای او نبود.
از طرفِ دیگر، لکس داشت به پیامدهای اتفاقی که تازهاولین افتاده بود فکر میکرد. خوشبختانه نیازی نبود کنجکاویاش را پنهانآدمِ کند. بهمحضِ رسیدن به کوپه، لکس میتوانست مستقیماً از لری بپرسد.