چپتر 347: چپتر ۳۴۷
0وقتی لکس جلسهٔ تزکیهاش را تمام کرد، پاسی از شب گذشته بود. حس میکرد تنش کمی بادتنها کرده است، اما وقتی در نظر میگرفت که عملاً بهاندازهٔ یک وان چای درونِ تنش جذب کرده،اطلاع این موضوع قابلتوجیه بود. یا دقیقتر بگوییم، انرژیِ درونِ آن چای را در تنش جذب کرده بود.
این حسِ بادکردگی هم خوب بود و هم بد. خوب بود چونیکیشدن عملاً نشان میداد تخمینِ لکس دربارهٔ مصرفِ این چایِ خاص دقیق بودهاگر و دفعهٔ بعد فقط باید مقدارِ چایِ مصرفیاش را کمی کمتر میکرد.
بد بود چون تزکیه فرایندی بیفکر و کورکورانه برای جذبِ انرژی نبود. هر عالم هدفِ خاصی داشت و تزکیه در آن عالم باید از منطقیعالمِ پیروی میکرد که آن هدف بر اساسش بنا شده بود. برای مثال، پرورشِ چی با جذبِ چی تن را تقویت میکرد و آن را آماده میساختدیگر تا بهجای رشتههای تکی، جریانی از انرژیِ روحی را جذب کند. عالمِ بنیان انرژیِ روحی را جذب میکرد و بهجای تقویتِ تن، با آن یکی میشد.
فرایندِ یکیشدنِ انرژیِ روحی با تنِ تزکیهگر تقریباًسادهترِ به سه عالمِ مختلف تقسیم میشد که مراحلِاصلاً اولیه، میانی و پایانیِ عالمِ بنیان را تشکیل میدادند.
مرحلهٔ اول یکیکردنِ انرژیِ روحی با تمامِ ماهیچهها، بافتها، خون،هیچ چربی و دیگر بخشهای نسبتاً سادهترِ تن بود. مرحلهٔ میانی یکیکردنِپایهٔ انرژی با استخوانها بود و مرحلهٔ پایانی یکیشدن با تمامِ اندامها.
در اساس، به همین سادگی بود. اصلاً هیچ معنای بالاتر یا عمیقتری نداشت. دستکم اگر تنها هدفتان صرفاً ارتقای پایهٔ تزکیهتان بود،نداشت قضیه همین بود. از آنجا که لکس دورههایی برای آموزشِ پایههای تزکیه گذرانده بود، درکِ عمیقتری نسبت به آنچه «آغوشِ شاهانه» بهباشد او اطلاع میداد، داشت. هرچه باشد، آن تنها یک فنِ تزکیه بود و پیچیدگیهای عمیقتر و ظریفترِ تزکیه را در بر نمیگرفت.
توضیحِ بسیار سادهٔ این موضوع آن بود که فرایندِ شرحدادهشده تنها شاملِ تغییراتی میشد که درتقویت تزکیهٔ روحی رخ میداد و نه در تزکیهٔ تن و روح، و همچنین در مسیرِ راستین.تنِ افزون بر این، از عالمِ بنیان به بعد، تزکیه تحتتأثیرِ خودآگاهیِ موجودی قرار میگرفت که تزکیه میکرد.
توضیحِ تزکیه داشت انتزاعی میشد و با هرسادهترِ عالمِ بعدی پیچیدهتر هم میشد، از این رواصلاً درکِ درست و دقیقِ ماهیتِ آن بسیار مهم بود.
بهبیانِ ساده، هدفِ عالمِ بنیان ساختنِ بنیانی برای تزکیهگر بود تا بتواند به عوالمِنداشت بالاترِ تزکیه دست یابد. با یکیکردنِ تن با انرژیِ روحی، از خودِ تن بهعنوانِگذرانده بنیانی برای انرژیِ بالاتر و متمرکزتری استفاده میکرد که در عوالمِ بالاتر به کار میرفت.
بههمینشکل، در تزکیهٔ تن، نیروی حیاتِ خودِ تن راسادهترِ تقویت میکرد تا بتواند گنجایشِ تنی را داشته باشدهیچ که بهمراتب قویتر، شاید حتی بزرگتر، و بسیار پیچیدهتر میشد.
برای روح، قضیه حتی سادهتر هم بود؛ آن را ازهدف هر نظر قویتر میکرد، وابستگیاش به تن را کاهش میداد وتکی به تزکیهگر اجازه میداد تا از انرژیِ روحِ بیشتری بهره ببرد.
مسیرِ راستین تمامِ اینها را به شیوهاینسبتاً جامعتر و یکپارچهتر محقق میکرد و مطمئنهمین میشد که همهٔ تغییرات مکملِ یکدیگر باشند.
اما این پرسش باقی میماند که خودآگاهی در تمامِ اینها چه نقشی ایفا میکرد. در تئوری و در عمل، اینارتقای تمامِ چیزی بود که یک انسان برای بالا بردنِ تزکیهاش نیاز داشت. اگر اینطور بود و عملِ تزکیه آنقدر سادهظریفترِ بود که برای رسیدن به عروج صرفاً باید از یک الگوی مشخصِ اقدامات پیروی کرد، پس قطعاً خودآگاهی هیچ اهمیتی نداشت.
در واقع، میشد با استفاده از فناوریها یا فنونِ مختلف، تعدادِ نامحدودی از انسانها را در خوابِ مصنوعی فرومعنای برد و سپس تنِ آنها را وادار کرد تا اقداماتِ لازم را انجام دهند. به این ترتیب، مثلِ ایننسبت بود که بخوابید و وقتی بیدار شدید، تزکیهتان بسیار بالاتر رفته باشد، بدون اینکه نیاز باشد هیچ تلاشی بکنید.
این نهتنها چیزی بود که بسیاری از دانشمندان نظریهپردازی کرده بودند، بلکهبنا بسیاری از سازمانها آن را عملی کرده بودند. حتی راسکالهایی که بهکند مهمانخانه حمله کردند نیز تا حدودی فرایندِ مشابهی را طی کرده بودند.
اما با وجود اینکه این کار روی کاغذ نتیجه میداد، محصولِ نهایی همیشه تزکیهگرانی بودند کهاصلاً همواره در عالمِ خودشان ضعیفترین محسوب میشدند. هیچ مقدار از منابع هرگز آنها را به شکارچیانِدورههایی رأسِ هرم در همان عالم تبدیل نمیکرد. آنها فقط برای شکارِ دشمنانِ سطحپایینتر به درد میخوردند.
دقیقاً به همین دلیل بود که از عالمِ بنیان به بعد، دیگر فقط فنِ تزکیهدستکم قدرت را تعیین نمیکرد، بلکه شخصیتِ فرد هم دخیل بود. هرچند فنِ تزکیه پایهای براینسبت عالمهای بالاتر میساخت، اما خودِ تزکیهگر باید پایهریزی میکرد که میخواهد چه نوع تزکیهگری باشد.
کسی به لکس یاد نداده بود که این دقیقاً یعنی چه. فقط به او گفته بودندسادگی این موضوع به ویژگیهای خاصی از تزکیه مربوط میشود که فعلاً بهتر است درگیرشان نشود. باآنجا این حال، راهنماییاش کرده بودند که چطور پایهاش را بهعنوان یک تزکیهگر بسازد. کارِ نسبتاً سادهای بود.
باید یک یا چند زمینهٔ دلخواهش را انتخاب میکرد و وقتِ زیادی رویشان میگذاشت تا به پیشرفتی برسد کهبهجای خودش آن را قابلقبول میدانست. هیچ معیاری جز ارزیابیِ شخصیِ خودش وجود نداشت. مثلاً یک نقاش میتوانست نقاشی کند،اولیه یک نویسنده بنویسد، یک تیرانداز نشانهگیریاش را تمرین کند، یک مبارز فنِ خودش را بهبود ببخشد و الی آخر.
لکس هم، همانطور کهچربی انتظار میرفت، تمرینِ آرایهها رااستخوانها برای خودش انتخاب کرده بود.
بگذریم، افکارِ لکس از مسیر اصلی منحرف شده بود. خلاصه اینکه، دلیلِ بدعمیقتری بودنِ احساسِ تورم این بود که نمیتوانست شکلگیریِ پایهاش را بهزور جلو ببرد.آموزشِ این فرایند باید طبیعی طی میشد و هرگونه فشارِ بیشازحد میتوانست نتیجهٔ معکوس بدهد.
لکس بعد از اتمامِ کارش دوشِ آبگرمی گرفت و تصمیم گرفت به مهمانخانه و میخانه سر بزند. در کمالِ تعجب دید با وجودِدستکم دیروقت بودن، هنوز چند نفر در سالن نشستهاند. دقیقتر که نگاه کرد، دید همهٔ بزرگسالانِ آن ۲ خانوادهای هستند که امروز اتاق گرفته بودند.عمیقتر نه حرف میزدند، نه چیزی میخوردند و نه حتی مینوشیدند. صرفاً در سکوت نشسته بودند و میگذاشتند بدن و ذهنِ خستهشان آرامآرام جان بگیرد.
فقط بچهها نبودند که خستگیِ بیحدوحصری به جانشان انداخته و آنها را به مرزِ جنون کشانده بودند. دلیلِ اصلیاش آن چند روزیجریانی بود که در تاریکی گذرانده بودند. اگر جادهای برای دنبال کردن نداشتند، هرگز راهشان را به هیچ شهری پیدا نمیکردند. در آن مدتیکیکردنِ حتی یک لحظه هم نتوانسته بودند استراحت کنند، چون باید از کالسکهها محافظت میکردند؛ از خانوادههایشان و همینطور جانورانی که کالسکهها را میکشیدند.
از طرفی، همهٔ آنها در عالمِ بنیان بودند، دراستخوانها نتیجه قدرتِ فوقالعادهای هم نداشتند. آنها فقط چند خانوادهمعنای بودند که زمانبندیِ تعطیلاتشان بد از آب درآمده بود.
با دیدنِ چهرههای خستهشان، دلِ لکس بههمین حالشان سوخت. بیدرنگ تصمیم گرفت اولین مهمانانشنداشت را به حیاطِ پشتیِ میخانه دعوت کند.
بیصدا و بدونِ جلبِ توجه، درِ جدیدیبخشهای روی یکی از دیوارهای سالن ظاهر شد،اساس درست نزدیکِ جایی که خانوادهها نشسته بودند.
اولش هیچ اتفاقی نیفتاد، چون اصلاً کسی متوجهِ چیزی نشد. اما چند دقیقه بعد، همانپرورشِ مردی که قبلاً با لکس حرف زده بود، یعنی جورج، حس کرد چیزی سرِ جایشفرایندِ نیست. به کنارش نگاه کرد و دری را دید که پیش از این ندیده بود.
لحظهای گیج شد، چون یادش نمیآمد آنجا دری بوده باشد. اما با خودشاساس فکر کرد حتماً از بس خسته و حواسپرت بوده متوجهش نشده است. با اینارتقای حال، همسرش دید که او به گوشهای خیره مانده، پس او هم نگاهی انداخت.
بهمحضِ اینکه این سؤال به ذهنش رسید،همین پرسید: «این همیشه اینجا بود؟» و با ایندستکم حرف، توجهِ همه را به آن جلب کرد.
جورج جواب داد:بافتها «من... یادم نمیاد... ولیبخشهای لابد بوده دیگه، نه؟»
«من حواسم نبود. هنوز ازهدفِ اون دارویی که دکتر بهمهدف داد گیجم. معدهام هنوز داره میسوزه.»
«منم یادمبافتها نمیاد، ولی خبدیگر منم حواسم نبود.»
این حرفها چند بار تکراراندامها شد تا اینکه همسرِ جورج برایمعنای رفعِ کنجکاویاش از جا بلند شد.
جورج گفت:ماهیچهها «نرو. اگه اتاقِچربی کسی باشه چی؟»
زن با بیخیالی جواب داد: «عذرخواهی میکنم،» ومنطقی در را باز کرد. با دیدنِ منظرهٔ روبهرویش،تقویت لرزه بر تنش افتاد و زانوهایش سست شد.
اتاقِ چوبیِ کوچک و دنجی با چند اتاقکِ تعویضِ لباس در گوشهوکنار، پیشِ چشمانش نمایان شد. اما چیزی کهبالاتر واقعاً توجهش را جلب کرد، وانِ آبگرمی درست در وسطِ اتاق بود. بخار از روی آبِ جوشان بالا میرفت وآغوشِ او را فرامیخواند تا به استخوانهای خستهاش استراحت بدهد، و همزمان عطرِ آرامشبخش و ملایمی از لای در بیرون میزد.
تاریکی با خودش سرما هم آورده بود، اماسادگی همان نسیمِ گرمی که از در بیرون زد،اگر انگار سرما را یکباره از تنش بیرون کشید.
زن که مسحور شده بود، یادش رفت به جورج خبر بدهد. حتی یادشاندامها رفت لباسهایش را دربیاورد. قبل از اینکه بفهمد دارد چه کار میکند، خودشهدفتان را داخلِ آب انداخت و آهِ عمیق و کشداری از لبانش خارج شد.
چشمانش را بست و سرش را روی لبهٔ وان گذاشت. شوهراساسش دیگر کیست؟ بچهها دیگر کیاند؟ در آن لحظه همهچیز را از یادروحی برد و فقط از امواجِ لذتی که در بدنش میپیچید، حظ کرد.