---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 311: قلمروی کوچک • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 311: قلمروی کوچک

0

لکس با کنجکاوی‌می‌افته​ پرسید: «سقفی واسه‌ارزشش​ تعداد دانشجوهای اصلی هست؟»

جووی جواب داد: «نه، هیچ سقفی نیست. ولی کارای زیادی نیست که واسه گرفتنِ جایگاهِ دانشجوی اصلی به حساب بیاد و به 'آسونیِ' گرفتنِ کنترلِ یه قلمروی کوچک‌کنه​ باشه. قلمروهای کوچکِ زیادی قراره باشه و درگیری سرِ نقطهٔ کانونیِ هر کدومشون خیلی شدید میشه. ما احتمالاً اولین کسایی هستیم که واقعاً به یه نقطهٔ کانونی رسیدیم،‌همه​ اون هم فقط به لطفِ تو و پاتریک که ردپای انرژی رو حس کردید. بقیه احتمالاً هفته‌ها وقت می‌ذارن تا قلمروها رو برای پیدا کردنش زیر و رو کنن.»

لحظه‌ای مکث کرد،‌کردید​ به لکس نگاه کرد‌می‌ذارن​ و بعد ادامه داد:

«جایزهٔ واقعی که کونهیلد دنبالشه، با وجودِ ارزشِ زیادش، این قلمروی کوچک نیست.‌مزایایش​ ورود به هستهٔ آکادمیه. و وقتی عضو بشه، می‌تونه ۵ نفر رو نامزد کنه‌بردارد​ تا باهاش برن. اونا خودشون عضوِ اصلی نمیشن، اما بازم از دانشجوهای معمولی بهترن.»

لکس تازه متوجهِ ماجرا شد و حالا می‌فهمید چرا جووی دربارهٔ رابطه‌اش با‌سایرِ​ کونهیلد پرسیده بود. احتمالاً دلیلِ خصومتِ بیرین با خودش را هم فهمیده بود. گروه‌فرصتی​ پر از رقیب بود و همه می‌خواستند همان کسی باشند که کونهیلد انتخابش می‌کند.

لکس با کنجکاوی پرسید: «وقتی شاگردِ اصلی میشی دقیقاً چه اتفاقی می‌افته؟» اگر مزایایش ارزشش را داشت، او هم به آن فکر می‌کرد. هر چه بود، او به‌کنه​ هر حال برنامه‌هایی برای جذبِ انرژی از سایرِ قلمروهای کوچک داشت. بدش نمی‌آمد اگر مزایایش می‌ارزید، یکی از آن‌ها را برای خودش بردارد. همچنین به این فکر کرده بود‌می‌خواستند​ که در صورتِ امکان قلمروهای کوچک را برای خودش تصاحب کند، اما اگر چنین فرصتی پیش می‌آمد، از قبل به جایگزینی فکر کرده بود که بیشتر به کارش می‌آمد.

جووی گفت: «اینکه بعد از تبدیل شدن به دانشجوی اصلی چه اتفاقی می‌افته، یه رازِ به‌شدت محافظت‌شده‌ست. کونهیلد شاید یه چیزایی‌واقعی​ بدونه، ولی بیشترش مخفی نگه داشته میشه. با این حال، چیزی که همه می‌دونن اینه که هر دانشجویی که وارد میشه،‌عضوِ​ یه رشدِ انفجاری رو تجربه می‌کنه. اما… از همه مهم‌تر… تقریباً ۳۰٪ از دانشجوهای اصلی… در نهایت تبدیل به جاودانه میشن.»

جووی با گفتنِ جملهٔ آخر نفسش بند آمد و چشمانش از روی اشتیاق گرد شد.‌داشت​ حتی لکس هم رشتهٔ افکارش را متوقف کرد و بعد سر تکان داد. عوالمِ بالاتر‌صورتِ​ در حالِ حاضر تمرکزِ او نبودند. او به انرژی نیاز داشت و تمرکزش روی همین بود.

روندِ به دست گرفتنِ کنترلِ نقطهٔ کانونی سریع نبود و در واقع چند ساعتی طول کشید تا کارِ کونهیلد تمام‌همچنین​ شود. از بختِ بد، به محضِ اینکه کارش تمام شد، تمامِ انرژیِ انباشته‌شده را جذب کرد. به نوعی، از دست‌محافظت‌شده‌ست​ رفتنِ این انرژی برای لکس دردناک‌تر از سوختگی‌های شدیدِ روی سینه‌اش و زهری بود که هنوز در رگ‌هایش جریان داشت.

حالا که قلمرو تحتِ کنترلِ او بود، شعلهٔ آبی‌رنگ خاموش شد.‌جایزهٔ​ اما به جای اینکه قلمرو در تاریکی فرو برود، گویِ نورِ‌وقتی​ زردِ ملایمی در آسمان پدیدار شد و زمین‌ها را روشن کرد.

او به تغییرِ نورپردازی توجهی نکرد و در عوض‌برای​ اولین کاری که کونهیلد کرد این بود که نگاهی‌بعد​ پیچیده، پر از شگفتی، سپاسگزاری و تحسین به لکس انداخت.

«تموم شد، قلمروی کوچک تحتِ کنترلِ منه. همه‌تون رو می‌برم عقب تا درمان بشید، و‌داشت​ بعد از اینکه همه خوب شدن می‌تونیم دربارهٔ دستمزد و قدم‌های بعدی صحبت کنیم. اما اول،‌امکان​ بیاید از شرِ اون شکارچی‌های گنجینه‌ای که دارن تو قلمروی جدیدِ من پرسه می‌زنن خلاص بشیم.»

هیچ‌کس اعتراضی نکرد، چون همه به کمکِ پزشکی نیاز‌می‌کرد​ داشتند، اما همه با نگاه‌هایی پیچیده به یکدیگر خیره شدند.‌بردارد​ لکس به‌ویژه بیشترین نگاه‌های حسرت و حسادت را دریافت کرد.

کونهیلد دستش را روی ظرفی گذاشت‌مکث​ که آتش در آن روشن بود‌واقعی​ و پس از لحظه‌ای، نفسِ راحتی کشید.

«انجام شد، و زمان‌بندی از این بهتر نمی‌شد.‌قلمروها​ یه عده واقعاً داشتن سعی می‌کردن مانعِ بلورهای خفته‌نگاه​ رو بشکنن. به هر حال، بیاید از اینجا بریم.»

این بار به جای اینکه مثلِ دفعهٔ قبل دروازه‌ای باز شود تا از آن عبور کنند، لکس‌می‌کرد​ مستقیماً با آن احساسِ عجیب و در عین حال آشنای قطعِ ارتباط بینِ تن و آگاهی‌اش روبه‌رو‌چنین​ شد. اما چون یک بار آن را تجربه کرده بود، لکس مثلِ یک حرفه‌ای با آن کنار آمد.

لحظه‌ای بعد، او به محیطِ آشنای آپارتمانِ کونهیلد‌فکر​ بازگشته بود. تیمی از پزشکان و نیروهای امدادی از‌یکی​ قبل منتظرشان بودند و به‌سرعت دورِ گروه حلقه زدند.

کسانی که در بدترین وضعیت بودند فوراً به جای دیگری منتقل شدند، در حالی که به افراد‌زیادش​ با جراحاتِ کمتر کمک شد تا پزشکان آن‌ها را مستقیماً در همان جایی که ایستاده بودند معاینه‌نمیشن​ کنند. با اینکه لکس هم به مراقبتِ پزشکی نیاز داشت، اما چیزِ کمی فوری‌تری برای رسیدگی وجود داشت.

زیرِ نگاهِ وحشت‌زدهٔ پزشکی که به زخم‌های بزرگ و‌برای​ داغ‌خوردهٔ روی سینهٔ لکس خیره شده بود، او به‌بعد​ کونهیلد اشاره کرد تا در گوشه‌ای با هم صحبت کنند.

حالا که می‌توانست وضعیتش را بهتر ببیند، پرسید: «حالت چطوره؟» بی‌تفاوتیِ قبلیِ روی چهره‌اش او را فریب داده بود تا فکر کند هیچ آسیبی‌می‌ارزید​ ندیده است، اما دیدنِ این حقیقت که او صرفاً زخم‌هایش را نادیده گرفته بود، نگرانش می‌کرد. از صدایشان گرفته تا قدرتِ مضحکشان و آن‌محافظت‌شده‌ست​ لجنِ سمی، همه‌چیز دربارهٔ کریون‌ها برای کشتن طراحی شده بود. به نوعی، زنده ماندن با جراحات، تأثیرگذارتر از این بود که اصلاً آسیبی نبیند.

لکس بعد از سنجیدنِ کلماتش‌مزایایش​ گفت: «یک درخواست، یک خواهش‌حال​ و یک پیشنهادِ کاری برات دارم.»

«با درخواست شروع می‌کنم.‌کنن​ می‌خوام دستمزدم رو با تاجی‌بعد​ که همراهت هست عوض کنم.»

کوئن‌هیلد با تعجب تاجی را که به کمرش آویزان بود بالا آورد و پرسید: «این؟» روزهای زیادی بود که تاج‌جایزهٔ​ را در اختیار داشتند و این فرصتِ کافی به او داده بود تا رویش آزمایش کند، اما هیچ‌چیزِ خاصی کشف‌اونا​ نکرده بود. حتی آن را روی سرش گذاشته بود، ولی به‌جز اینکه سرپوشِ زیبایی باشد، انگار هیچ خاصیتِ دیگری نداشت.

«می‌دونی کارش چیه؟»

لکس بدونِ توضیحِ‌می‌افته​ بیشتر گفت: «کمی‌ارزشش​ در موردش می‌دونم.»

کوئن‌هیلد شانه‌ای بالا انداخت و بی‌معطلی آن را به لکس داد. تاج هرچقدر‌کونهیلد​ هم که باارزش بود، به پای صدها بلورِ خفتهٔ واقعی در قلمرویش نمی‌رسید.‌نفر​ لکس هم کمکِ فوق‌العاده‌ای کرده بود و خیلی بیشتر از این‌ها حقش بود.

«این رو به‌عنوانِ پاداشِ اینکه تنهایی کریون رو شکست دادی‌پیدا​ قبول کن، دستمزدت رو هم کامل می‌گیری. همکاریِ خوبی داشتیم.‌جایزهٔ​ امیدوارم تو آینده هم بتونیم دوباره با هم کار کنیم.»

لکس بدونِ تعارف گفت: «خیلی ممنون. حالا می‌رسیم به اون خواهش. همون‌طور که می‌دونی، من هنوز قصد دارم به قلمروهای کوچکِ دیگه سر بزنم، اما نمی‌خوام‌آن‌ها​ وقتِ زیادی رو برای شفا پیدا کردن هدر بدم. در عین حال، اگه تو بهترین وضعیتم نباشم، نمی‌تونم خطر کنم و برم. باید تا جای ممکن‌بیشترش​ روندِ بهبودیم رو سرعت ببخشم، و حدس می‌زنم تو به امکاناتِ بهتری نسبت به هر جای دیگه‌ای دسترسی داشته باشی. اگه بتونی کمکم کنی، خیلی ممنون میشم.»

کوئن‌هیلد گفت: «انجام‌شده بدونش.» حتی اگر باور نداشت که لکس برادرِ ناتنی‌اش است، او ارزشِ بالای خودش را ثابت کرده بود و کوئن‌هیلد می‌خواست‌تصاحب​ رابطهٔ عالی‌اش را با او حفظ کند. اگر می‌توانست با چیزِ ساده‌ای مثل منابع نظرِ مساعدِ او را جلب کند، معاملهٔ پرسودی بود. «اما بازم‌می‌دونن​ یه بهبودیِ معجزه‌آسا در کار نیست. اول پزشک‌ها باید وضعیتت رو بررسی کنن تا بفهمن شدتِ جراحاتت چقدره، بعد بر اون اساس می‌تونیم پیش بریم.»

«مشکلی نیست. و‌زیر​ در آخر، پیشنهادِ کاری.‌کرد​ راستش داشتم فکر می‌کردم...»

وقتی لکس نقشه‌اش را توضیح داد، کوئن‌هیلد با گیجی به او خیره شد؛ نگاهی که لحظه‌به‌لحظه میانِ انزجارِ‌بعد​ مطلق و شگفتی در نوسان بود. اگر لکس می‌توانست چیزی را که در سر داشت عملی کند، این‌نامزد​ ناعادلانه‌ترین راهی بود که برای پول درآوردن به عمرش دیده بود. او باید در این کار شریک می‌شد.

اوساکا، ژاپن، زمین

سوتا ایتو به‌آرامی خون را از روی کاتانایش پاک کرد و به ده‌ها‌کونهیلد​ جسدِ تکه‌تکه‌شدهٔ اطرافش بی‌اعتنا ماند. بوی ضعیفی از مرگ رفته‌رفته محوطه را در‌نفر​ بر می‌گرفت، اما ابرهای طوفان‌زایی که در راه بودند باید لکهٔ گناهانش را می‌شستند.

در فاصله‌ای دورتر، جمعیتی گرد‌هفته‌ها​ آمده بودند و تماشا می‌کردند؛‌پیدا​ وحشت‌زده اما در عین حال، بی‌حس.

مدتی، زمانی که انجمنِ نظمِ نوین بر زمین حکومت می‌کرد، سوتا ژاپن را از تمامِ نفوذهای‌فکر​ خارجی پاک‌سازی کرده و کنترل را به دست گرفته بود. اینکه هر بار بر مانعی غلبه می‌کرد‌کند​ یا حریفِ قدرتمندی را می‌کشت، سیستمش پاداش‌های سخاوتمندانه‌ای به او می‌داد، برایش فقط یک مزیتِ جانبی بود.

مردمِ ژاپن مدت‌ها بود که به بی‌رحمی و وحشی‌گریِ او عادت کرده بودند. بیشترشان با انزجار و نفرت به او نگاه‌کرده​ می‌کردند، هرچند تمامِ تلاششان را می‌کردند تا آن را پنهان کنند. عده‌ای هم فرقه‌ای افراطی تشکیل داده بودند و اقداماتش را‌چیزایی​ برای بازگرداندنِ ژاپن به ریشه‌هایش می‌پرستیدند. چیزی که هیچ‌کس نمی‌دانست این بود که در اعماقِ وجودش، این چیزی نبود که او می‌خواست.

سوتا پیش از دریافتِ سیستمِ سامورایی زندگیِ ساده‌ای داشت و در شهرِ کوچکی زندگی می‌کرد. جاه‌طلبی‌هایش در‌زیادش​ همین حد بود که بازنشستگیِ راحتی برای پدر و مادرش فراهم کند و تشکیلِ خانواده بدهد، نه چیزی‌اما​ بیشتر. وقتی سیستمش را دریافت کرد، به‌جای شکوه و شگفتی، برایش جهنم به ارمغان آورد. دلیلش ساده بود.

سیستمِ سامورایی او را به‌طرزِ شگفت‌انگیزی قوی کرد، و به‌عنوانِ سیستمی که مستقیماً قدرت و توانایی‌های رزمی‌اش را افزایش می‌داد، باعث شد هیچ خطری نباشد که نتواند با آن روبه‌رو شود.‌وقتی​ اما این سیستم یک نقصِ بزرگ داشت. در روزگارانِ قدیم، سامورایی‌ها ملازمانِ اربابانِ خود بودند. اکنون نیز به‌طور مشابه، به‌عنوانِ یک سامورایی، سیستمش او را بی‌چون‌وچرا به «اربابش» وفادار کرده بود.‌فهمیده​ متأسفانه، با بازیِ تقدیر، او وفاداری‌اش را به مردی به‌شدت جاه‌طلب عهد کرده بود که اگرچه از وجودِ سیستم بی‌خبر بود، اما خیلی خوب می‌فهمید چطور از قدرتِ سوتا سوءاستفاده کند.

این مرد که فقط با نامِ سوزوکی شناخته می‌شد، پیش از آنکه فرناندا دوباره کنترلِ زمین‌فکر​ را به دست بگیرد و همه‌چیز را تثبیت کند، طعمِ قدرتِ حکومت را چشیده بود. اما‌تصاحب​ حالا تمامِ وقتش را صرفِ خالی کردنِ خشمش بر سرِ ضعیفان می‌کرد؛ البته از طریقِ سوتا.

مرد که لباس‌های بسیار شیکی به تن داشت، در حالی که از صحنهٔ خونین دور می‌شد و حتی کمتر‌بردارد​ از سوتا از خون‌ریزیِ اطرافش کک‌اش می‌گزید، گفت: «بیا سوتا. یه مأموریتِ جدید داریم؛ کسی به اسمِ لری که‌رازِ​ تو مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب پنهان شده. البته فعلاً فقط قراره دربارهٔ هدف اطلاعات جمع کنیم. شنیدم امنیتِ مهمان‌خانه خیلی بالاست.»

سوتا چیزی نگفت و با چهره‌ای بی‌تفاوت به دنبالِ سوزوکی راه افتاد. او یاد‌دنبالشه​ گرفته بود احساساتش را از اربابش پنهان کند. تا زمانی که راهی برای بازپس‌گیریِ آزادی‌اش‌باهاش​ از این سیستمِ نفرین‌شده پیدا می‌کرد، باید تا جای ممکن همه‌چیز را پنهان نگه می‌داشت.

ناولها | novelha.net