چپتر 388: اطلاعات بیفایده
0لکس درحالیکه تمامِ تلاشش را میکرد تا به چند کیفِ پشتِ سرِ ولما نگاه نکند، گفت: «خیلیباشیم وقته ندیدمت.» در هر صورت، ولما و جرارد بهعنوانِ اولین کارمندانی که در مهمانخانه استخدام کرده بود،پهنتر جایگاهِ ویژهای در قلبش داشتند. آنها در همهچیز همراهش بودند و کمکشان در این مسیر بینهایت ارزشمند بود.
با در نظر گرفتنِ همهچیز، پربیراهبیرمقی نبود که بگوییم لکس واقعاً وعاشقانهای از صمیمِ قلب دلتنگشان شده بود.
ولما با حفظِ لحنِ حرفهایِ صدایشاگه گفت: «زمانِ زیادی گذشته.» هرچند لکسبرام بهوضوح میشنید که چقدر احساساتی شده است.
«نیازی نیست با هم اینقدراست رسمی باشیم. الان دیگه میتونیمباشیم دوستای قدیمی به حساب بیایم.»
ولما با شنیدنِ حرفهای مهمانخانهدار لرزشِ خفیفی کرد و آرام گرفت.احساساتی لبخندش پهنتر شد و به مهمانخانهدار اشاره کرد بنشیند. او مقداریقدیمی تنقلات و نوشیدنی آماده کرده بود، چون دیدارشان قرار نبود کوتاه باشد.
ولما گفت: «امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه.» اما وقتی به مسائلیداستانِ رسید که واقعاً برایش مهم بود، برقی از طمع در چشمانش درخشید:آنقدر «راستی، اگه با داستانهای عاشقانهٔ احساسی برخورد کردید، امیدوارم برام تعریفشون کنید.»
لکس لبخندِ بیرمقی زد و بهسرعت خاطراتش را مرور کرد تا ببیند داستانِ عاشقانهای به یاد میآورد یاخاطراتش نه. حرمسرای همسرانِ شاهِ لذتجو واقعاً چهرهای رمانتیک از او نمیساخت و بقیه هم آنقدر روی کشتنِ کریونکریون تمرکز کرده بودند که وقتِ داستانِ عاشقانهٔ درستوحسابی نداشتند. در بهترین حالت، دینو و همسرش بهسختی به حساب میآمدند.
«من به قلمرویی رفتم که تحتِنیازی محاصرهٔ یه نژادِ بیگانه بود. فرصتدیگه نکردم هیچ داستانِ عاشقانهٔ درستوحسابیای ببینم.»
ولما با لحنی غمگین گفت: «چقدر حیف.» هرچندبهوضوح لکس در این فکر بود که آیا همدردیِ اوباشیم به قلمروی موردحمله برمیگردد یا به نبودِ داستانِ عاشقانه.
با این حال، حالوهوای گرفتهاش تنها یک لحظه دواممرور آورد، چرا که وقتی زیپِ یکی از کیفها را بازچهرهای کرد و اولین زونکنش را بیرون کشید، چهرهاش فوراً شکفت.
«از طرفِ دیگه، مهمانخانه پر از انواع و اقسامِ داستانهای عاشقانهکردید بود. درحالیکه داشتم دربارهشون میپرسیدم، تونستم یه عالمه چیزِ جالب همعاشقانهای دربارهٔ دنیاهای مختلف یاد بگیرم. مثلاً زمین رو در نظر بگیرید...»
وقتی زونکنش را باز کرد، لکس انتظار داشت با دفترچهای پر ازدیگه یادگاری روبهرو شود که به داستانهای عاشقانهٔ سیارهٔ مادریاش اختصاص دارد، اماآرام چیزی که بهجایش دید، فهرستی بهشدت مستند و کاملاً موشکافیشده از رازها بود.
«با اینکه سیاره تحتِ حاکمیتِ فرناندا دراومده، اما زیرِ دستِچقدر اون شبکهای از دسیسههای سیاسی در جریانه که همهشون مخفیانهمیتونیم توسطِ زندانیهای سیاسیِ متعددی که تو سیاره نگهداری میشن، هدایت میشن.»
از زونکن چند صفحه بیرون آورد که عکسهایی از چند رهبرِداستانِ سیاسیِ کلیدیِ زمین و همچنین عکسهایی از بهاصطلاح زندانیانِ سیاسیِ سیارهبقیه را در خود داشتند که از پشتپرده آنها را هدایت میکردند.
هرچه لکس بیشتر میشنید، چهرهاش جدیتر میشد. کار به جایی رسید کهبرام فهمید بیش از ۹۰٪ از تمامِ جنگهای ۲۰۰ سالِ گذشته زیرِ سرِمیآورد همان سه زندانی بوده که اتفاقاً هر سه با هم دوست بودند.
در واقع، ولما حتی توانسته بود این حقیقت را کشف کند که یکی از تزکیهگرانِ نوزادِ روحِ زمین، همان کسی که با محبتکرد «فتی» صدایش میزدند، فقط یک آدمِ معمولی بود که بهخاطرِ گنجینهای تصادفی به عالمِ فعلیاش رسیده بود. اما حقیقتِ ماجرا این بود کهرسید یکی از زندانیان در یک شرطبندی باخته بود و بهعنوانِ مجازات باید گنجینهای از مجموعهٔ شخصیاش را به یک فانی در زمین میداد.
انگار اینها کافی نبود، یک گروه از زندانیان داشتند روی تزکیهگرانِاحساساتی نوزادِ روح اعمالِ نفوذ میکردند و گروهی دیگر بهاصطلاح شورش راقدیمی هدایت میکردند و با همهٔ اینها مثلِ نوعی سرگرمی برخورد میکردند.
هرچه لکس بیشتر میشنید، بیشتر وحشت میکرد و شگفتزده میشد. وحشت از اینکه گستره و نفوذِ زندانیان تا حدِ مضحکیرمانتیک زیاد بود، و شگفتی از جزئیاتی که ولما توانسته بود با آنها اطلاعات جمعآوری کند. او حتی وقت نداشت پیچیدگیمحاصرهٔ و ظرافتِ توطئههایی را که ولما در برابرش فاش میکرد هضم کند، تا جایی که چند ساعتِ بعدی مثلِ باد گذشت.
اما متأسفانه، این چند ساعت به این معنا نبود که آنها تمامِ زونکنها را بررسی کردند، نه. اینهمهخاطراتش وقت فقط برای بررسیِ یک زونکن صرف شد که برچسبِ «زمین» خورده بود. هیچکدام از زونکنهای دیگر ربطی بهتمرکز سیارهٔ مادریِ لکس نداشتند، چیزی که راستش را بخواهید، یک بارِ دیگر لکس را از قابلیتهای ولما مبهوت کرد.
وقتی از او پرسید چطور اینها را فهمیده، ولمارسمی گفت اینها فقط مجموعهای از اطلاعاتِ بیفایده است که حینِحرفهای پرسوجو از مهمانهای مختلف دربارهٔ زندگیِ عاشقانهشان به دست آورده.
دهانِ لکس باز ماند، البته فقط در ذهنش.بهوضوح در واقعیت، حالتِ چهرهاش تنها کمی تغییر کردرسمی و قدردانیِ خالصی برای تلاشهای او نشان داد.
با این حال، در نهایت لکس به این نتیجه رسید که نمیتواندعاشقانهای امروز به کلِ گزارشِ او گوش دهد و در عوض به اوروی گفت که هر روز به توضیحاتش دربارهٔ یکی از پوشهها گوش خواهد داد.
این کار برای ولما بسیار رضایتبخش بود، چون فکر میکرد مهمانخانهدار فقط پوشهها را میگیرد و سرِبهسرعت فرصت میخواند. لکس با این کار که اجازه داد ولما هر روز دربارهشان حرف بزند، نهتنها مطمئن شدکشتنِ که همدیگر را زیاد میبینند، بلکه به ولما فرصت داد تا حاصلِ زحماتش را تماموکمال به رخ بکشد.
اما کارش با پوشهٔ زمین تمام نشده بود. به ولما گفت پوشهٔ دیگری بسازد و فقط اطلاعاتِ مربوط به کسانی رالرزشِ در آن نگه دارد که مخفیانه در سراسرِ زمین جنگ و درگیری به راه میانداختند. او ابتدا به حاکمِ جدیدِ زمین،باشه فرناندا، فرصت میداد تا اوضاع را روبهراه کند. اگر از پسِ این کار برنمیآمد، لکس تمامِ آن اطلاعات را فاش میکرد.
وقتی کارش با ولما تمام شد، شمارِ زیادی از کارمندان، از جمله جرارد، درخواستِ ملاقات داده بودند، بنابراینالان لکس هنوز وقتِ آزاد نداشت. با این حال، در لابهلای جلسات توانست فرصتی پیدا کند تا سالنِ وراثتبنشیند را مستقر و افتتاح کند و همچنین قابلیتِ جدیدش، یعنی حضور از راه دور را به کار بگیرد.
قابلیتِ حضور از راه دور به او اجازهخاطراتش میداد هولوگرامی از خودش در هر جای محوّطهٔ سیستمشاهِ بسازد. در این مورد، میخانه را هم شامل میشد.
این برای لکس بسیار مهم بود، چون در همان حین که داشت در مهمانخانه سرکشی میکرد، چند نفر برای معامله با او به میخانه آمده بودند.همسرانِ بهطور دقیق، جوزف نوئل پیدایش شده بود و ماریو و الیو ریچی با فاصلهای اندک به دنبالش آمده بودند. آنها هنگامِ ورود بسیار محتاطانه عمل کردهبیگانه بودند تا کسی نفهمد با هم آمدهاند. گذشته از این، مستقیم به یک اتاقِ خصوصی رفته و خطرِ دیدهشدن در کنارِ هم را به جان نخریده بودند.
هرچه باشد، ماریو ریچی بزخواندهٔ بابیلون بود و جوزف مالکِ واقعیِ شهر. رویمیتونیم کاغذ، آنها باید بهجای اینهمه صمیمیت، با هم در تضاد میبودند. با اینلبخندش حال، لکس از مدتها پیش حدس زده بود که باید رابطهٔ نزدیکی داشته باشند.
حالا که جوزف فهمیده بود لکس همکاریِ نزدیکی بامیشنید خاندانِ سلطنتیِ ملتِ هام دارد، تا حدودی گاردش راالان پایین آورده و به قصدِ صحبت دربارهٔ تجارت آمده بود.
لکس اصلاً حوصله نداشت به این زودیها از مهمانخانه بیرون برود، برای همین قابلیتِ حضور از راهشاهِ دور خیلی زود به کارش آمد. از این گذشته، با افزایشِ سطحِ تزکیهاش، قوای ذهنیاش چنان پیشرفتهمسرش کرده بود که میتوانست همزمان با انجامِ کارهای خودش، هولوگرام را هم بدونِ هیچ مشکلی کنترل کند.
با ورودِ هولوگرامِ لکس به اتاقِ خصوصی، جوزف و بقیه از جا برخاستندتعریفشون و با احترام به او ادای احترام کردند. به نظر میرسید به همههمسرانِ گوشزد شده بود که دقیقاً چه رفتاری باید در حضورِ لکس داشته باشند.
خودِ لکس هم کاملاً کنجکاو بود، چون در طولِ خاموشیِ شهر الیودیگه را ندیده بود. با خود فکر میکرد آیا الیو در یکی ازآرام پناهگاهها جان به در برده، یا اینکه اصلاً جای دیگری بوده است.
جوزف گفت: «لکس، میدونم که قبلاً همدیگه روبهوضوح دیدید، اما اجازه بده دوباره معرفیش کنم. ایشونرسمی ماریوئه، مدیرِ میدانیِ من برای خیلی از پروژههام.»
لکس سربرام تکان دادکنید و گفت: «ماریو.»
ماریو هم متقابلاًچشمانش سر تکان داداگه و گفت: «لکس.»
جوزف ادامه داد: «از این به بعد، ایشون از طرفِ من کارای تجاریمیتونیم رو پیش میبره. ضمناً، با اینکه یکم سخت بود، تونستم ۱۰۰ کریستالِ انرژیلبخندش براتون جور کنم، هرچند طیِ چند هفتهٔ آینده تو دستههای ۱۰تایی تحویل داده میشن.»
لکس گفت: «عالیه. من هم چیزایی که خواستید رو آماده کردم، میگم یکینیازی بیاردشون تو. البته تونستم موادِ زیادی گیر بیارم. طبیعتاً قیمت از ۱۰۰ کریستال بالاترمهمانخانهدار رفته، برای همین میتونید خودتون انتخاب کنید کدوما رو میخواید و کدوما رو نه.»
جوزف از شنیدنِ این خبر هم جا خورد و هم بسیار خوشحال شد، و وقتی ریک صندوقی پر از گنجینههای بسیار کمیاب را به داخل آورد، خوشحالیاش دوچندانوقتِ شد. تهِ دلش در عجب بود که چرا لکس با این راحتی گنجینهها را پیدا میکند اما برای یافتنِ کریستالهای انرژی مشکل دارد، با این حال اعتراضی نکرد.برمیگردد برای موادی که او میخواست هیچ بازاری وجود نداشت، صرفاً چون هرگز در دسترس نبودند. در مقایسه، با اینکه کریستالهای انرژی بسیار گرانقیمت بودند، دستکم میشد پیدایشان کرد.
ملاقاتشان در نهایت با رضایتِ کاملِ هر دو طرف به پایان رسید. لکس بهطورِ ویژه خوشحال بود، چون قصد داشت برای پی بردن به اسرارِ کریون روی جوزفلذتجو حساب کند. دلیلش این بود که از مری پرسیده بود آیا ممکن است حادثهای مثلِ دفعهٔ قبل پیش بیاید و دوباره در قلمروی دیگری گیر بیفتد یا نه.درستوحسابیای مری فقط جواب داده بود تا زمانی که نفهمند چه ناهنجاریای باعث شده لکس از همان اول به آنجا فرستاده شود، نمیتوانند هیچ اقدامِ پیشگیرانهای در برابرش انجام دهند.