چپتر 477: چپتر ۴۷۷
0مردی که امپراتور خطاب میشد، تنها کمی به سرباز سر تکان داد و به راهشمصیبت ادامه داد. چهار مردِ پشتسرش هم از سرعتشان کم نکردند، هرچند یکی از آنها، مردیاشغال قدبلند و جوان با موهای تیره و چشمانِ قهوهای، لحظهای کوتاه به سرباز نگاه کرد.
امپراتور با استفاده از حسِّمشغول روحیاش با لحنی عادی پرسید: «چرانمیداد اون سرباز من رو شناخت، ویلیام؟»
«ستوان دن فرزندی از خاندانِ اشرافیِ آراگونیه. سه هزار سال پیش شما یکی از اجدادشون رو تو یه مراسمِ رسمی دیدید و باهاشون عکس گرفتید. احتمالاً اون عکس تواستعدادِ خونهٔ خاندانشون قاب شده. یه دلیلِ محتملِ دیگه اینه که اون از هنگی میاد که ژنرال راگنار فرماندهیشه، کسی که از جناحِ سرافوله. راگنار نهتنها بهشدت به خانوادهٔ سلطنتیحال وفاداره، بلکه سابقهٔ رشدش هم فوقالعادهست و استعدادِ بینظیری از خودش نشون داده. گرچه خودش خبر نداره، ولی اسمش تو لیستِ نامزدهای احتمالی برای ازدواج با خانوادهٔ سلطنتی ثبت شده.»
جوتون تنها سر تکان داد و به راهش ادامه داد. طبقِ دستورِ هنالی، بهدیگه مهمانخانهٔ نیمهشب آمده بود تا با مهمانخانهدار دیداری داشته باشد. با این حال بهوفاداره او اطلاع داده بودند که مهمانخانهدار در حالِ حاضر مشغول است و باید منتظر بمانند.
جوتون اهمیتی نمیداد. اینجا مکانِ جالبی به نظرنمیداد میرسید، با چندین مصیبت که همزمان در حالِ وقوعوقوع بود. میتوانست از این فرصت برای استراحت استفاده کند.
واردِ بارِ داخلِ عمارتِ نیمهشب شد و دید که گروهی بیشترِ فضایاینجا آن را اشغال کردهاند. امپراتور نوشیدنی سفارش داد و در گوشهای نشست تاواردِ کمی استراحت کند. اما پیش از آنکه بتواند چنین کند، گفتوگوی جالبی شنید.
«آقا تراک؟ یه قاتلِخونهٔ زنجیرهای که میتونه بینِدلیلِ چند کهکشان سفر کنه؟»
با شنیدنِ این حرف، برقیعکس از علاقه در چشمانش درخشیدقاب و به گوش دادن ادامه داد.
لکس همچنان به جایی نگاه میکرد که آناکین پیش از ناپدید شدن آنجا بود، اما چیزی پیدا نکرد. با اینکه هنوز پیدا کردنِ او راواردِ با حسِّ روحیاش امتحان نکرده بود، اما همین که آناکین توانسته بود از چشمانش پنهان شود، یا به این معنا بود که تواناییهای چشمانش را دستبالاچند گرفته بود، یا تواناییهای آناکین سهمگینتر از چیزی بود که به نظر میرسید. بهخصوص وقتی در نظر میگرفت که او تنها در عالمِ پرورشِ چی بود!
لکس گفت: «بد نیست.» و به چپ نگاه کرد. با وجوداینه اینکه لکس نمیتوانست او را ببیند، شهودش همچنان کار میکرد. اگر آناکینسلطنتی میخواست سرِ کارش بگذارد، به چیزی بسیار بیشتر از این نیاز داشت.
وقتی لکس مستقیماً به چشمانِعکس نامرئیاش خیره شد، آناکین چنان جاشده خورد که قدرتهایش از کار افتاد.
وقتی آناکین فهمید دوباره مرئی شده است، بهسرعتنمیداد خونسردیاش را به دست آورد و چنان با آرامشوقوع به صندلیاش برگشت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
نومان هم درحالیکه با خجالت پشتِ سرش را میخاراند گفت: «حق با توئه. من میتونم بفهمم کی یه نفر داره دروغ میگه. حتی میتونم بفهمم چیزی که دارمعمارتِ میخونم دروغه یا نه. حتی اگه کسی حقیقت رو بگه، اما جوری فریبکارانه بگه که برداشتی که من میکنم غلط باشه، میتونم بفهمم که دروغه. علاوه بر این،حرف تواناییِ من هیچ ربطی به سطحِ تزکیه نداره. تا حالا کسی رو ندیدم که بتونه با موفقیت بهم دروغ بگه، مهم نیست چقدر ضعیف یا قوی بوده باشه.»
لکس با تفریح در ذهنش ادای او را درآورد: اینطور نیست. با این حال، داشت اوفرماندهیشه را بهدقت زیرِ نظر میگرفت. آن توانایی... بسیار چشمگیر بود و اگر به عوالمِ تزکیه محدودنشون نمیشد... خب، لکس وسوسه شده بود که همین الان او را بهعنوانِ کارمندِ مهمانخانه استخدام کند!
لکس درحالیکه با دقتِ بیشتری روی امواجی که ازخاندانشون نومان ساطع میشد تمرکز میکرد، پرسید: «نه اینکه بهت شکراگنار داشته باشم یا چیزی، اما اشکالی نداره اگه امتحانش کنم؟»
«حتماً، بفرما.»
لکس گفت: «اسمِ من لکسه.» و نگاه کردمنتظر تا ببیند واکنشی در کار است یا نه.میرسید هیچ اتفاقِ عجیبی نیفتاد و نومان هم کاری نکرد.
لکس دوباره گفت: «من ۲۷ سالمه.» نمیخواست از دروغهای واضح استفاده کند و قصد داشت چند حقیقتکسی را هم لابهلای حرفهایش بگنجاند. چهبسا یکی دو بار دروغی مسخره میگفت فقط برای اینکه ببیند آیاگرچه تشخیصِ دروغ توسطِ خودِ نومان تأثیری روی تواناییاش میگذارد یا نه، و چه اثری روی آن امواج دارد.
همانطور که حدس میزد، از لحظهای که شروع به صحبت کرد، اختلالی در امواجدیگه افتاد. امواج که بیرنگ بودند، رنگی سرخ به خود گرفتند و سپس جذبِ تنِوفاداره نومان شدند. لحظهای که رنگ کاملاً جذب شد، نومان زمزمه کرد: «داره دروغ میگه.»
لکس جواب را پذیرفت و میخواست ادامه دهدنمیداد که اتفاقِ عجیبتری افتاد. نومان نگاهش را بههمزمان لکس دوخت و بلند گفت: «داری دروغ میگی.»
لکس اخم کرد و چند جملهٔ دیگر گفت. این الگو که نومان حرفش را دونظر بار تکرار میکرد، ادامه یافت. حتی بقیهٔ گروه هم کمکم متوجه شدند که اتفاقِ غیرعادیایگروهی در جریان است و نگاههای گیجشان به لکس میگفت که از این موضوع خبر نداشتهاند.
لکس پرسید: «اشکالیاحتمالاً نداره یه چیزیقاب رو امتحان کنم؟»
نومان با اطمینان جواب داد: «بفرما.» پیش از اینخاندانشون هیچکس نتوانسته بود در تواناییاش اختلال ایجاد کند وژنرال مطمئن بود که اوضاع به همین منوال ادامه مییابد.
لکس به سمتشاست رفت و گفت:بمانند «من در واقع کچلم.»
امواجِ سرخرنگ بارِ دیگر ظاهر شدند، اما اینمنتظر بار لکس بهسرعت دستش را درست بالای سرِ نومانچندین برد و جلوی امواج را گرفت. اتفاقِ مسخرهای افتاد.
امواج از دستِ لکس ردخاندانشون شدند، هرچند مقاومتِ عجیبی حسدیگه کرد، اما رنگِ سرخ جا ماند.
این بار نومان ناخودآگاه زمزمه نکرد که لکس دروغ میگوید، بلکه بادلیلِ اطمینان به او نگاه کرد و دروغش را به زبان آورد؛ و اصلاًبهشدت به روی خودش نیاورد که تشخیصِ چنین دروغِ واضحی نباید باعثِ افتخارش میشد.
اما واکنشی را که انتظار داشتبمانند ندید، چرا که نهتنها لکس، بلکه تمامِمیرسید گروه جورِ عجیبی به او نگاه میکردند.
لکس چند دروغِ دیگر را که کمتر واضح بودند امتحان کرد واینجا همان اتفاق افتاد. نمیدانست رنگِ سرخ چیست، یا چرا میتواند با آنکند تعامل کند، اما توانست حدس بزند چه بلایی دارد سرِ نومان میآید.
نگاهی به آناکین انداختخونهٔ و پرسید: «وقتی کسی نزدیکشمحتملِ دروغ میگه، همیشه زمزمه میکنه؟»
آناکین جواب داد:دیدید «آره.» درست همزمان بااحتمالاً نومان که گفت: «نه.»
لکس لحظهای اخم کرد ومنتظر احتمالات را سبکسنگین کرد، ومکانِ سپس به سمتِ صندلیاش برگشت.
«نومان، قبل از اینکه بیای مهمانخانه، احتمالش بودمنتظر کسی دنبالت باشه؟ ممکنه یه حسِ مبهم بودهمیرسید باشه، یا شاید نشانههایی در این مورد دیده باشی.»
«هیچچیزِ مبهمی در کار نبود. یه گروه بودن کهمحتملِ میخواستن منو بدزدن. اگه درست بهموقع یه کلیدِ طلاییجناحِ به دستم نرسیده بود، گیر میافتادم. برای چی میپرسی؟»
لکس بهآرامی گفت: «همم، همونطور که فکر میکردم. یه نفر نفرینت کرده. هر بار که از تواناییت استفادهژنرال میشه، بیاختیار بلند به زبون میاریش. ممکنه جنبههای دیگهای هم داشته باشه. حدسِ من اینه که دارن ازنشون این طریق ردت رو میزنن. اگه سعی میکردی هر جای دیگهای غیر از مهمانخانه قایم بشی، پیدات میکردن.»
ناگهان همهٔ افرادِ گروه متوجهِ قضیه شدند. نومان آنطوراینجا که فرض کرده بودند احمق یا کاملاً غافل ازمیتوانست کارهای خودش نبود. کسی او را نفرین کرده بود.