---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 195: بوتی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 195: بوتی

0

رهبر با چهره‌ای‌افتخار​ کاملاً جدی گفت: «بهم‌میانی‌اش​ گفتن بوتی پیشِ شماست.»

لکس اما کم‌اتاقِ​ مانده بود از‌راحت‌تر​ نقشش بیرون بیاید.

پرسید: «ببخشید؟» و مطمئن‌بنروفه​ نبود دقیقاً چطور باید‌جای​ به این حرف جواب بدهد.

اما پیش از آنکه مرد بتواند حرفش را‌خیلی​ تکرار کند، ماشینِ گلفی به آن‌ها نزدیک شد که‌حسابی​ مردی نسبتاً کوتاه و تنومند از کنارش آویزان بود.

مرد با نیشِ‌افتخار​ باز فریاد زد:‌زرینِ​ «کاپیتان، بالاخره رسیدید!»

با نگاه به مردی که فریاد‌راحت‌تر​ می‌زد، چهرهٔ رهبر کمی نرم شد و‌فوق‌العاده‌ست​ فقط منتظر ماند تا به آن‌ها برسد.

وقتی بوتی نزدیک شد،‌بنروفه​ رهبر پرسید: «بوتی، آخه‌جای​ چرا به کشتی برنگشتی؟»

«هاها کاپیتان، هوای تازه رو بو بکشید. کی دلش‌راحت‌تر​ می‌خواد به اون قوطی‌کنسرو برگرده و هوای بازیافتی نفس‌سرحال​ بکشه، وقتی می‌تونه وقتش رو اینجا به استراحت بگذرونه؟»

کاپیتان جوابی نداد‌افتخار​ و فقط به‌زرینِ​ بوتی چشم‌غره رفت.

«باشه، باشه، دلیلش این بود که می‌دونستم هیچ راهِ دیگه‌ای نیست‌تله‌پورت​ که خودتون رو بکشونم اینجا تا این مکان رو ببینید. اینجا‌خورده​ محشره! یه مدتی اینجا وقت گذروندم و ببینید، حتی مرز رو شکستم!»

سپس بوتی با افتخار هالهٔ‌دلمون​ هستهٔ زرینِ میانی‌اش را به‌حسابی​ هم‌قطارانِ دزدِ دریایی‌اش نشان داد.

«و از همه مهم‌تر، حتی می‌تونیم بارهامون رو اینجا خالی کنیم! کاپیتان،‌دلمون​ باید اتاقِ گیلد رو ببینید، خیلی راحت‌تر از اون مغازه تو بنروفه،‌واقعاً​ و هر وقت دلمون بخواد می‌تونیم تله‌پورت کنیم اینجا. اینجا جای فوق‌العاده‌ست!»

بوتی حسابی سرحال بود و بقیهٔ خدمه هم از شکستنِ مرزِ ناگهانیِ او‌همه​ واقعاً جا خورده بودند. اما کاپیتان چندان راضی به نظر نمی‌رسید. او عمیقاً باور‌تله‌پورت​ داشت که اگر چیزی بیش از حد خوب به نظر می‌رسد، معمولاً واقعی نیست.

لکس که تا آن لحظه فقط تماشا می‌کرد، به میانِ حرفشان آمد: «خب، به نظر‌سرحال​ می‌رسه همراهتون رو پیدا کردید. راحت باشید و خودتون گشتی در اینجا بزنید، یا اگه کمکی‌اگر​ خواستید، حتماً بگید. مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب از همه استقبال می‌کنه... تا زمانی که قوانین رو رعایت کنن.»

با گفتنِ این حرف، لکس ناپدید شد و هیچ‌فوق‌العاده‌ست​ فرصتی برای جواب دادن به آن‌ها نداد. اما با‌خورده​ وجودِ ناپدید شدنش، حواسش همچنان به دزدانِ دریایی بود.

اگر دردسری درست می‌کردند، لکس باید فوراً حلش می‌کرد. خبرِ خوب این بود که بیشترِ این دزدانِ‌حسابی​ دریایی در عالمِ بنیان بودند و در صورتِ ایجادِ دردسر، به‌راحتی با کاردِ میوه‌خوری می‌شد کلکشان را کند.‌چیزی​ خبرِ بد این بود که... کاپیتان در این عالم نبود. لکس کاپیتانِ دزدانِ دریاییِ فضایی را اسکن کرد.

نام: کاپیتان هوکر

سن: ۸۶

جنسیت: مذکر

جزئیاتِ تزکیه: نوزادِ روحِ اولیه

گونه: انسان

سطحِ اعتبار در مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب: ۱

تبار: اورک

وضعیت: تن در حالتِ گرسنگیِ مفرط است.

ملاحظات: دزدانِ دریاییِ فضایی یا خیلی پول‌دارن یا خیلی فقیر. اینا که فقیر به نظر می‌رسن.

اول از همه، از عوالمِ این دزدانِ دریاییِ فضایی جا خورد. انتظار داشت دزدانِ دریایی قوی‌تر باشند، هرچند همان بهتر که نبودند. لکس خبر نداشت که دزدانِ دریاییِ فضایی با وجودِ ضعفشان‌معمولاً​ هم می‌توانستند قسر در بروند، چون تا زمانی که کشتیِ دشمن را نابود می‌کردند یا از کار می‌انداختند، حمله‌شان عملاً تمام شده بود. نبردِ فضایی به‌شدت خطرناک و در عینِ حال دشوار بود.‌دادن​ یک سفینهٔ فضاییِ خوب یک میلیون بار بهتر از داشتنِ دزدانِ دریاییِ قوی‌تر در کنارتان بود. البته این موضوع به نوعِ دشمنانی که هدف می‌گرفتید بستگی داشت، اما در موردِ بیشترشان صدق می‌کرد.

وقتی بوتی داشت کاپیتان را قانع می‌کرد تا مهمان‌خانه‌راحت‌تر​ را بگردند و لکس هم دزدکی گوش می‌داد، مری‌سرحال​ پیدایش شد و گفت مارلو می‌خواهد با او صحبت کند.

لکس از روی کنجکاوی ابرو بالا انداخت، اما قبول کرد. به‌نشان​ کنارِ دریاچه، که در آن لحظه محبوب‌ترین نقطهٔ مهمان‌خانه‌اش بود، تله‌پورت کرد‌مغازه​ و با مارلو که بی‌وقفه مشغولِ خوردن بود، سلام و احوالپرسی کرد.

لکس با لحنی‌اتاقِ​ شیطنت‌آمیز گفت: «خیلی‌راحت‌تر​ وقته ندیدمت، "شاه مارلو".»

مارلو در دم زد‌بنروفه​ زیرِ خنده و بالاخره مجبور‌فوق‌العاده‌ست​ شد دست از خوردن بکشد.

مارلو با تواضعی ساختگی گفت: «فقط یه لقبه، زیاد مهم نیست.» اما‌دلمون​ نیشِ تا بناگوش بازش چیزِ دیگری به لکس می‌گفت. «ولی در کل خوبم.‌خورده​ یه سؤالِ مهم داشتم که می‌خواستم دربارهٔ یه موضوعِ خیلی جدی ازت بپرسم.»

«بگو.»

«قبل از شروعِ بازی‌های نیمه‌شب، گفتی یه میدانِ نبرد هست‌بخواد​ که موقتاً تعطیل شده. الان می‌تونم ازش استفاده کنم؟ تنم‌ناگهانیِ​ می‌خاره که یه دست با اون پیرمرد، برندون، مبارزه کنم.»

البته که مبارزه‌مغازه​ تنها کاری بود که‌تله‌پورت​ این دیوانه می‌خواست بکند.

«باشه، میدان رو باز‌خالی​ می‌کنم. ولی امیدوارم خودت بدونی‌راحت‌تر​ کِی باید دست نگه داری.»

«آره، آره،‌سپس​ معلومه. فقط‌هالهٔ​ یه مبارزهٔ دوستانه‌ست.»

امیدوارم همین‌طور باشه.

لکس این را در دلش گفت، چون اگر مبارزه دوستانه پیش نمی‌رفت، هیچ‌خدمه​ راهی برای مداخله نداشت. اما زمان‌بندی هم بد نبود. اگر می‌توانست کاری کند که‌اگر​ در دیدرسِ دزدانِ دریایی مبارزه کنند، آن‌قدر زهرچشم می‌گرفت که دیگر دردسری درست نکنند.

لکس کمی به محلِ قرارگیریِ میدان فکر کرد و به این نتیجه رسید که نزدیکِ اتاقِ بازیابی جای خوبی است. چندصد فوت دورتر از اتاقِ‌خورده​ بازیابی، یک میدانِ روباز به مساحتِ حدود ۵۰۰۰ فوتِ مربع ساخت. زمین را چند بار تقویت کرد تا در هم نشکند و سپس یک آرایهٔ‌کردید​ کوچک خرید تا روی میدان را بپوشاند و جلوی خروجِ حملاتشان را بگیرد. بااین‌حال، چنین آرایهٔ کوچکی با هدفِ دفاعی، ۱۰۰٬۰۰۰ ام‌پی روی دستش خرج گذاشت.

حالا که حرف از آرایه‌ها شد، چه‌بسا جای تعجب باشد که اگر لکس این‌قدر نگرانِ امنیت بود، چرا هرگز یک آرایهٔ دفاعی برای مهمان‌خانه‌بنروفه​ نخرید. حقیقت این بود که در میانِ گزینه‌های امنیتیِ موجود، آرایه‌ها فقط یکی از انتخاب‌هایش بودند. اما پوشش دادنِ فضای کلِ مهمان‌خانه چند میلیارد‌چیزی​ ام‌پی خرج برمی‌داشت. تازه آن هم فقط برای یک آرایهٔ دفاعی. متوقف کردنِ حملاتِ بعدیِ مهاجمان، یا کنترل کردنشان، چندین برابرِ این رقم آب می‌خورد.

پس فعلاً همین باید کارش را راه می‌انداخت. چند جایگاهِ تماشاچی برای کسانی که می‌خواستند مسابقه را ببینند ساخت و یک‌واقعاً​ ارتقای پخش هم به قیمتِ ۱۰٬۰۰۰ ام‌پی خرید. این قابلیت، هر مسابقه‌ای را در مهمان‌خانه پخش می‌کرد — درست مثل اتفاقی که‌آمد​ در طولِ بازی‌های نیمه‌شب افتاد — تا اگر کسی خواست از راحتیِ اتاقش مسابقه را تماشا کند، این امکان را داشته باشد.

به مارلو پیام‌مغازه​ داد: «آماده‌ست.» و‌بخواد​ موقعیت را برایش فرستاد.

ناولها | novelha.net