چپتر 96: چپتر ۹۶
0وقتی توضیحاتِ برندون تمام شد، زن در سکوت خیره ماند و به حرفهایش فکر کرد. اما طولی نکشید که تصمیمش را گرفت. «نظارت رو روی مهمانهایی که به زمین فرستادمدیگری بیشتر کنید. مطمئن بشید که جاشون راحته، اما محدودشون نکنید. سعی کنید نذارید به مهمانخانه برن، ولی اگه نتونستید، فقط به من گزارش بدید. در موردِ مهمانخانه و بازیهای نیمهشب، تالکس جایی که امنیتِ زمین به خطر نیفته، هر طور صلاح میدونید عمل کنید. قبل از گردهماییِ هفتهٔ آینده، کسی رو میفرستم تا بهتون ملحق بشه و اوضاع رو زیرِ نظر بگیره.»
با پایانِ این دستورات، هولوگرامِ زن ناپدید شد وخاندان افرادِ حاضر در اتاق نفسِ راحتی کشیدند. حالا که اینپناهگاهی مسئله حل شده بود، باید برای اقداماتِ خودشان تصمیم میگرفتند.
«برندون، تو تنها کسی هستیخبر که اونجا بوده. پیشنهادت برایدیگری آمادهشدن واسه بازیهای پیشِ رو چیه؟»
«من از قبل خیلی به این موضوع فکر کردم.زیرِ بهتون میگم که چطور میخوام منابعِ خاندانم رو به کاراتاق بگیرم. اینکه شما چه تصمیمی میگیرید، به خودتون بستگی داره...»
جلسه بیشترِ روز طول کشید و وقتی متفرق شدند، پاسی از شب گذشته بود. هردیگری پنج خاندان در سکوت آمادهسازی برای بازیهای نیمهشب را آغاز کردند، اما خبر نداشتند که کمیانتظار پس از پایانِ جلسهشان، جلسهٔ دیگری در پناهگاهی در اعماقِ صحرای بزرگِ آفریقا برگزار شده است.
یکی از افرادِ حاضر در پناهگاه گفت: «فرصتِ ما فرا رسیده. خیلی زودترپنج از چیزیه که انتظار داشتیم، اما دیگه هرگز همچین شانسی گیرمون نمیاد. نیروهاصحرای رو آماده کنید و داراییهامون رو سرِ جاشون مستقر کنید. یک انقلاب تو راهه.»
وقتی لکس صبحِ روزِ بعد از خواب بیدار شد، نهتنها احساسِ شادابیِپایانِ فراوانی میکرد، بلکه بهشدت باانگیزه بود. امروز باید در موردِ نحوهٔ برگزاریِمسئله رویدادها و اینکه بخشِ مبارزهٔ بازیها چه قالبی داشته باشد، تحقیق میکرد.
دلیلِ اصلیِ اینکه میخواست از بخشِ مبارزه دوری کند، این بود که نمیخواست مرگِ چندین نفر روی وجدانش سنگینی کند. وقتی مدام حرفش را قطعگفت کردند و از کوره دررفت، در لحظه تصمیم گرفت مبارزه با زامبیها را راه بیندازد، اما با این حال نمیخواست میزبانِ یک سناریوی جنگیِ تمامعیارخواب باشد؛ چرا که چنین چیزی به مرگِ افرادِ زیادی ختم میشد و او احساسِ مسئولیت میکرد، چون تنها دلیلِ مرگشان شرکت در رویدادِ او بود.
اما این قالب دقیقاً قرار بود چه باشد؟ هنوز نمیدانست و اینجا بود که پای تحقیق به میان میآمد.نداشتند پس از خوردنِ یک صبحانهٔ مفصل و یک بار اسکنِ مهمانخانه برای اطمینان از اینکه همهچیز روبهراه است، بیدرنگچیزیه به زمین برگشت. گوشیاش را دوباره روشن کرد و پس از جوابدادن به پیامِ خانوادهاش، راهیِ نزدیکترین کتابخانهٔ عمومی شد.
پشتِ یک کامپیوتر نشست و شروع به جستوجوی تمامِ مسابقاتِ معروفِ تاریخ کرد. همهچیز را بررسی کرد؛ از المپیک و بازیهای کشورهای مشترکالمنافع گرفته تا مسابقاتِ قهرمانیِ جهان و تورنمنتهای شهری. از رویدادهای دبیرستان و دانشگاه تا مراسمهای کوچکِآماده فرهنگی و مسابقات در کشورهای مختلفِ جهانِ سوم را از نظر گذراند. در حینِ تحقیق، اعلانی برای تکمیلِ مأموریت دریافت کرد و با بررسیِ آن فهمید که مأموریتش برای پرورشِ سبزیجاتِ روحی را تکمیل کرده است! سه بذر برایچندین گیاهانِ کمیاب گرفت و آنها را مستقیماً به باغبان منتقل کرد و از او خواست آنها را بکارد؛ همراه با دستوراتی برای کاشتِ سبزیجاتِ بسیار بیشتر، چرا که انتظار داشت تا چند هفتهٔ دیگر مهمانانِ زیادی از راه برسند.
لکس به تحقیقش برگشت و این اتفاق را صرفاً یک میانپردهٔ عادی در نظر گرفت، اما خبر نداشت که این بذرهاراحتی چقدر برایش مهم خواهند بود. وقتی برچسبِ کمیاب خورده بودند، منظور کمیاب در سطحِ یک قاره یا سیاره نبود، بلکه درخیلی کلِ جهان کمیاب بودند. بعدها میفهمید که در واقع، بدونِ کمکِ لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی حتی نمیتوانست آنها را با موفقیت بکارد.
همانجا ماند تا اینکه یکی از کتابدارها آمد و به او گفت که کتابخانه در حالِ تعطیلشدن است. لکس بیرون رفت، اما پیش از بازگشت به مهمانخانه، پیامی به لری فرستاد و پرسید که آیا حالش خوب است یا نه. وقتیداراییهامون لکس گوشیاش را روشن کرد، انتظار داشت پیامهایی از او داشته باشد، اما هیچچیز نبود. این سکوت غیرعادی بود و لکس کمی نگران شد، بهخصوص با در نظر گرفتنِ شرایطی که هنگام رفتنش وجود داشت. وقتی لکس پس از مدتی کوتاهسنگینی جوابی نگرفت، تصمیم گرفت به مهمانخانه برگردد و فردا صبح دوباره چک کند. اگر باز هم خبری نمیشد، به این فکر میکرد که چه کار کند. شاید مارلو را از مهمانخانه بیرون میانداخت تا برود و گندی را که زده جمع کند.
وقتی به مهمانخانه برگشت، با تعجب دید که هلن در مقطعی آنجا را ترک کرده است. جالب بود که اتاقِکمی رزروشدهٔ هوگو هم بهتازگی خالی شده بود، بنابراین پس از مدتی طولانی، مهمانخانه دوباره هیچ مهمانی نداشت. البته اگر هری رادیگه که در مغازهاش مشغولِ تمرینِ جادوگری بود و جان را که در پاتوقِ گیمرها واقعاً داشت بازیِ ویدیویی میکرد، حساب نمیکرد.
لکس که کنجکاو شده بود، به او سر زد و دید داردجلسهشان یک بازیِ تریپلاِی به نامِ هیتمیل بازی میکند؛ بازی دربارهٔ مردی بود کهفرصتِ تمامِ عمرش بهعنوانِ آدمکش بزرگ شده بود تا مأموریتهای متعددی را انجام دهد.
خودِ لکس هرگز این بازی را نکرده بود، اما بازی بهخاطرِ اینکه چقدر خراب بود، محبوبیت داشت. اما تا وقتی برای مردم سرگرمکننده بود، چه اهمیتی داشت؟ لکسبرای وسوسه شد در قالبِ شخصیتِ لئو فرو برود و برود کمی با جان معاشرت کند، اما کار داشت. لکس به اتاقِ مطالعه در اقامتگاهِ خودش برگشت و مشغولِ کاربستگی روی رویداد شد. شروع کرد به تعیینِ تفاوتهای میانِ هر مرحله، اینکه مهمانها چطور میآیند، و بینِ مراحل کجا اقامت میکنند. باید میانِ شرکتکنندگان و تماشاگران تمایز قائل میشد.
همچنین باید برای جلسهٔ اطلاعرسانی که ترتیب داده بود، آماده میشد. برای آن جلسه،جلسهٔ دعوتنامهها برای تمامِ رهبرانِ مختلف در آن سه سیاره ارسال شده بود. چنین جلسهایرسیده را نمیشد دستکم گرفت و باید تا آن موقع تمامِ کارهایش را آماده میکرد.
بعد از چند ساعت کار، لکس به اتاقِ مراقبه رفت و در نهایت راهیِ تختخواب شد. چند روزِ بعدی هم به همین شکل و در آرامشصحرای گذشت. بدونِ هیچ غافلگیری یا وقفهٔ غیرمنتظرهای، لکس رفتهرفته حس کرد وضعیتِ ذهنیاش دارد بهتر میشود. پیشرفتِ سریعش نهتنها برای خودش، بلکه برای مری هم غافلگیرکنندهانقلاب بود، هرچند مری چیزی در این باره به او نگفت. با این سرعت، درست قبل از شروعِ بازیهای نیمهشب میتوانست آن رویه را پشت سر بگذارد.
سرانجام، سه روز پیش از برگزاریِ جلسه، مهمانِ جدیدی از طریقِ طرحِ رایگان واردِ مهمانخانه شد و لکس راآفریقا خبردار کرد. اگر ماجرا فقط همین بود، لکس اصلاً نگران نمیشد، چون حالا کارکنان و سیستمِ کارآزمودهای داشت. چیزینیروها که واقعاً او را گیج کرد، اعلانِ سیستم بود مبنی بر اینکه امکاناتِ کافی برای پذیرایی از مهمان را ندارد.
لکس که گیج شده بود، مهمانخانه را اسکن کرد تا وضعیت را بررسیاین کند و از چیزی که فهمید، نگران شد. در دریاچهٔ کوچکی که کنارِبود اتاقِ بازیابی ساخته بود، یک بچه نهنگ داشت گیج و وحشتزده دایرهوار شنا میکرد!
دریاچه برای بچه نهنگ خیلیپنج کوچک بود و بهمحضِ اینکه کمینداشتند به لبهها نزدیک میشد، گیر میافتاد.
لکس به بچه نهنگ نگاهبیشترِ کرد و پرسید: «مری، چیکار میتونمپاسی بکنم؟ باید دریاچه رو بزرگتر کنم؟»
مری گفت: «بزرگ کردنِ دریاچه و ساختنِ یه زیستبومِ متفاوت برای بقیهٔ مهمانها قطعاً ایدهٔ خوبیه، اما اینجوری مجبوری همهٔبرگزار ساختمونها رو تو هر زیستبوم کپی کنی. یه راهحلِ آسونتر هم هست. میتونی تأسیساتِ بقای چندمحیطی رو بخری. خریدنِ یکیداراییهامون که برای همهٔ محیطها جواب بده شاید از بودجهت خارج باشه، اما قطعاً میتونی مدلهای تکمنظوره برای مهمانهای آبزی رو بخری.»
لکس بیدرنگ به بازارِ نیمهشب رفت، تأسیساتِ بقای چندمحیطی را جستوجو کرد و آندستورات را به قیمتِ ۳۰۰٬۰۰۰ امپی خرید! باید توجه داشت که این تأسیسات از نوعِبرای تکمنظوره بود و فقط به مهمانهای آبزی اجازه میداد در فضای باز زنده بمانند.
تغییر بیدرنگ اعمال شد. لایهٔ نازکی از آب بچه نهنگ را احاطه کرد و به او اجازه دادصحرای مستقیم به بیرون از دریاچه شنا کند. آب هر جا که نهنگ میرفت دنبالش میرفت و منظرهٔ بینظیری ازگیرمون بچه نهنگی در حالِ پرواز در اطرافِ مهمانخانه خلق کرد که آبی بهاندازهٔ یک استخرِ بادی احاطهاش کرده بود.
نهنگ از مخمصهٔ فوریِ گیر افتادن در یک گودالِ کوچکِ آب رها شد،پنج اما هنوز خیالش راحت نشده بود. از نحوهٔ پروازِ دیوانهوارش برای لکس روشنصحرای بود که نهنگ هنوز گیج یا ترسیده است، و شاید هم هر دو.
لکس با لبخند به مریخاندان گفت: «فکر کنم وقتشه برمنداشتند سرِ کار،» و ناپدید شد.
لکس درست در مسیرِ نهنگ ظاهر شد، انگار رویزیرِ هوا ایستاده بود. «مهمانِ عزیز، لطفاً آرام باشید. شماحاضر اینجا در امان هستید، هیچکس به شما آسیبی نمیرسونه.»
صدای لکس اثری آرامبخش به همراه داشت و نهنگِ مضطرب را تسکین داد.جلسهشان نهنگ از خودش نپرسید که چطور حرفهای لکس را میفهمد، اما همین که متوجهفرا شد در امان است، از شنای بیهدف دست کشید. سپس شروع به گریه کرد.