چپتر 310: بدون عنوان
0لکس تا حدِ زیادی آرام شد، اما حسِ اینکه انگشتی روی پیشانیاش بود و هر لحظه میتوانست مغزش را سوراخ کند، مانع از آن میشد که کاملاًجزئیاتی احساسِ راحتی کند. به غریبهٔ روبهرویش نگاه کرد. بهجز شکافِ کوچکی دورِ چشمانش که نشان میداد از بلوری با تهرنگِ آبی ساخته شده، از سر تا پا لایمیکنم باند پیچیده شده بود. فقط یک عینکِ آفتابی لازم بود تا دیگر هیچکس نتواند بفهمد او از نژادِ بلور است و او را با یک انسان اشتباه بگیرد.
همچنین متوجه شد که این غریبه با اشاره به اینکه از سؤالاتِ لکس از کریون خوشش آمده، نشان داده که هردستکم زبانی را که آنها با هم حرف میزدند، میفهمد. با این حال، کریون بهوضوح گفته بود که نژادهای پستتر نمیتوانند زبانشفکر را بفهمند. این یعنی یا داشت دروغ میگفت، که کاملاً هم ممکن بود، یا نژادِ بلور در دستهٔ نژادهای پستتر قرار نمیگرفت.
لکس با صدایی هیجانزده پرسید: «جوابها رو میدونی؟قلمرو میدونی کریون از کجا اومده؟» وقتی مکالمه درعوام مغزِ خودش جریان داشت، پنهانکردنِ احساساتش خیلی سختتر بود.
مرد پیش از جوابدادن خندید.
«معلومه که جوابها رو میدونم، حتی بیشتر. در واقع، دلیلِاصلاً اینکه اصلاً تو این قلمرو هستم اینه که هر مدرکنیست یا سوابقِ تاریخیای رو که برای چشمِ عوام نیست، پاک کنم.»
لکس سعی کرد حرفهایش را تحلیل کند، اما مرد هیچ جزئیاتی لو نداد. تنها چیزیخاستگاهِ که تا اینجا رسانده بود این بود که خاستگاهِ کریون، یا شاید اهدافشان، برای همه همدنبالِ چندان راز نیست. دستکم این مرد جوابها را میدانست، اما میخواست جلوی پخششدنِ اطلاعات را بگیرد.
«ولی اگه دوست داری دنبالِ جواب بگردی، چندتا راهنمایی بهت میکنم. مسائلِ مربوط به کریون پیچیدهتر از چیزیه که فکر میکنی. اما در عین حال، اونایی که باید در موردِ این مسائل بدونن، میدونن. پس برای اینکه به جوابهایی که میخوای برسی، دو راه داری. اول اینکه برای آدمایی که میدونن اونقدرمیکنم مهم بشی که این دانش رو باهات در میون بذارن. اینکه اونا کی هستن و چطور میتونی براشون مهم بشی رو میذارم خودت بفهمی. دوم اینکه ویرانههای قدیمیای مثلِ همینایی که تو این قلمرو هست پیدا کنی، اما تو منطقهای که خیلی وقته فراموش شده. آخه هر بار که یه قلمروی فرعیِمیشه جدید باز میشه، یکی مثلِ من میاد تا اونجا رو پاکسازی کنه. و هر ویرانهای تو قلمروی بلور که همه ازش خبر دارن، از قبل پاکسازی شده. تنها راهی که از این طریق بتونی حقیقت رو بفهمی اینه که خودت قلمرو یا ویرانهای رو پیدا کنی که هیچکسِ دیگهای ازش خبر نداره.»
لکس لحظهای جواب نداد و به اطلاعاتی که گرفته بود فکر کرد.کریون در نهایت نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرسید: «اگه قرار بودهنژادهای این اطلاعات راز بمونه، چرا داری به من میگی چطور پیداشون کنم؟»
«دیگه چرا؟ چون فکر میکنم سرگرمکننده میشه. اگه بتونی حقیقت رو بفهمی، میتونی من رو تو شهری به اسمِ والسکو پیدا کنی تا داستانِ اینکه چطور فهمیدی رو برام تعریف کنی. اگه از داستانت خوشم بیاد،همه به ازای هر رازی که کشف کردی، یه رازِ دیگه رو برات فاش میکنم. اما فکر میکنم فعلاً خیلی با اون نقطه فاصله داری، واسه همین یهکم کمکت میکنم تا روندش سریعتر بشه. تاجی که اونراه دخترکوچولو با خودش اینور و اونور میبره اسمش ایسلگاربه. برای انسانها هیچ فایدهای نداره، مگه اینکه از همون چیزی که بهش میگید مسیرِ راستینِ تزکیه پیروی کنن.» مردِ بلوری با گفتنِ این حرف به لکس چشمک زد.
«بعدش، یه نکتهٔ کوچیک دربارهٔ قلمروهای فرعی. قلمروهای فرعی یه شکاف تو فضا هستن و واسه همین در معرضِ انرژیِ آشوبِ زیادی قرار دارن، که بهش تشعشع هم میگن. اگه یه قلمروی فرعی بهطورِ طبیعی شکل گرفته باشه، این انرژیِ آشوب خیلی زود باعثِعین فروپاشیِ قلمرو میشه، اما اگه یه قلمروی فرعی ساخته شده باشه، سازنده طبیعتاً قلمرو رو به راهی برای مهارِ این تشعشع مجهز میکنه تا اون رو به شکلِ انرژیِ روحی تو سراسرِ قلمرو پخش کنه. با این حال، بخشی از اون تو منطقهای بهباز اسمِ کانون ذخیره میشه که گنجینهایه که میشه ازش برای اثرگذاشتن روی قلمرو استفاده کرد. اگه کسی واردِ یه قلمروی بیصاحب بشه و کنترلِ کانون رو به دست بگیره، میتونه تمامِ اون انرژی رو جذب کنه. این یه راهِ امن برای بالابردنِ سریعِ تزکیهست.»
مرد دوباره چشمک زد.
«بعد از اینکه اونهمه انرژیِ اضافی جذب شد، تزکیهگر بازم میتونه خیلی سریعتر تزکیه کنه،داده بهشرطی که نزدیکِ نقطهٔ کانونی باشه. البته این به پای گرفتنِ یه نقطهٔ کانونیِ جدیدداشت نمیرسه، ولی معمولاً هر نفر تو هر زمان فقط میتونه صاحبِ یه نقطهٔ کانونی باشه.»
مرد پس از آن مکث کرد، گویی داشت به این فکر میکردهستم که آیا چند راهنماییِ دیگر هم به لکس بکند یا نه، اماحرفهایش در نهایت تصمیم گرفت کار را برای لکس بیش از حد آسان نکند.
«یه نامه برات میذارم. اگه خواستیحرفهایش پیدام کنی، فقط کافیه اون نامهچیزی رو بدی به یکی از نگهبانهای والسکو.»
با این حرف، مرد ناپدید شد، انگار که هرگز آنجا نبوده است وتاریخیای زمان دوباره به جریان افتاد. کوئنهیلد همچنان داشت بهسمتِ شعلهٔ آبی میرفت، درحالیکه بقیهٔچیزی گروه یا در حالِ شفا دادنِ خود بودند یا کریونِ مرده را بررسی میکردند.
نامهای مُهرومومشده در دستِ لکس بود که هیچ نام یا مقصدی روی هیچکدامخوشش از طرفهایش نوشته نشده بود. نامه را کنار گذاشت و نفسِ عمیقی از سرِزبانش آسودگی کشید. سپس به اطلاعاتِ جدیدی که مرد به او داده بود فکر کرد.
پس بهجز جذبِ انرژیِ فراوانِ قلمروها درونِ سیستم، میتوانست خودش هم آن رااینه جذب کند و به تزکیهاش سرعت ببخشد. این خبرِ خوبی بود، چون بههیچ این معنا بود که تمامِ قلمروهای کوچک مقدارِ عظیمی انرژی در خود ذخیره کردهاند.
درحالیکه کوئنهیلد هر کاری که با شعله داشت انجام میداد، لکس بهسمتِچیزی آدمکشهای مرده رفت. مرگشان آرام نبود؛ بدنِ تقریباً همهٔ آنها به دو نیمپخششدنِ شده بود و بقیه نیز یا خرد شده یا در آتش سوخته بودند.
لکس نقابهایشان را برداشت اما همانطور که انتظار میرفت،هستم هیچکدام را نشناخت. بدنهایشان را گشت، اما بهجز سلاحهایشان،پاک هیچچیزِ دیگری که خاستگاهشان را فاش کند به همراه نداشتند.
جووی درحالیکه لنگلنگانانسان بهسمتِ لکس میآمد،همچنین پرسید: «چیزی پیدا کردی؟»
لکس خشک و بیتفاوت جواب داد: «هیچی.» در ذهنِ خود از قبل داشت برای حرکتِ بعدیاشتاریخیای برنامهریزی میکرد. احتمالِ اینکه این آدمکشها دنبالِ او بوده باشند بسیار کم بود، و مطمئن بودرسانده کوئنهیلد تهوتوی قضیه را درمیآورد، برای همین از همین حالا آن را از ذهنش بیرون کرده بود.
جووی به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی نزدیکشاننداد نیست و گفت: «من... احتمالاً میتونم حدس بزنم از کجا اومدن.دستکم میتونم بهت بگم، ولی اول باید به یه سؤالم جواب بدی.»
لکس ابرویی بالا انداخت و بادلیلِ کنجکاوی به جووی نگاه کرد. مشتاقسوابقِ شده بود، برای همین گفت: «بپرس.»
«چه جوراست رابطهای بااشتباه کوئنهیلد داری؟»
لکس تقریباًجوابدادن از کنجکاویِ خودشمیدونم احساسِ حماقت کرد.
اونهمه مقدمهچینی، آخرش واسه اینسعی بود؟ حسادتِ بچگانه؟ فکر کردهنداد ما رابطهٔ عاشقانهای چیزی داریم؟
«کاملاً حرفهای. شغلِ تعیینشدهٔ من تو آکادمی مشاورِقلمرو بقاست، و بر اساسِ عملکردم تو یه سفرِ اکتشافیِنیست قبلی، فکر کرد میتونم کمکحالش باشم و استخدامم کرد.»
جووی نفسِ راحتی کشید و بعدهمچنین واقعاً خندید، چون حتی متوجه نشدهکریون بود که نفسش را حبس کرده است.
«ببخشید، من فقط... بعد از اینکه تو... اون کریون... من...»اصلاً جووی مکث کرد و به حالوروزِ خودش خندید. افکارش رانیست جمعوجور کرد و پرسید: «با فرقِ بینِ دانشجوهای آکادمی آشنایی داری؟»
«از نظرِ شغل؟»
«نه، اینطوری نه. بذار توضیح بدم. آکادمی، همونطور که احتمالاً میدونی، ابزاریه که شاه ازش استفاده میکنه تا رهبرها رو تو هر صنعتِ ممکنی از کلِ ملتِ هام آموزش بده. همونطور که احتمالاً متوجه شدی، محوطهاش بهشکلِ مسخرهای بزرگه. دلیلش اینه که آکادمی مساحتی بیشتر از کلِ استانهایی مثلِچندتا گریستول رو پوشش میده. مطمئن نیستم آکادمی تو هر لحظه چند تا دانشجو داره، ولی سالِ گذشته، ۳۰ میلیارد دانشجو از آکادمی فارغالتحصیل شدن. اون دانشجوها بعد از فارغالتحصیلی به سراسرِ قلمرو فرستاده میشن و نقشهایی رو به عهده میگیرن که کمکِ بزرگی به جوامعِ خودشون میکنه. اما همهٔ اینهابار فقط ابتداییترین و بیرونیترین سطحِ آکادمیه. این دانشجوها بهنوعی دانشجوهای آزمایشی هستن. فقط با رسیدن به یه دستاوردِ خارقالعاده قبل از فارغالتحصیلی میتونی واجدِ شرایط بشی تا به یه دانشجوی واقعی تبدیل بشی. جورِ دیگه بخوام بگم، فقط بعد از اینکه خودت رو ثابت کنی، میتونی بشی دانشجوی اصلیِ آکادمی.»
مکث کرد وانسان برگشت تا بههمچنین کوئنهیلد نگاه کند.
«اون مدتیه که داره خودش رو ثابت میکنه، و بهمحضِ اینکه این قلمرویاینه کوچک رو به دست بیاره، واجدِ شرایط میشه تا دانشجوی اصلی بشه. حدسهیچ میزنم... آدمکشها رو کسی فرستاده که داره برای اون جایگاه باهاش رقابت میکنه.»