چپتر 24: چپتر ۲۴
0لکس سرعتش را بیشتر کرد و سعی کرد پیش از اینکه زامبیها متوجهش شوند، از کنارشان بگذرد. در مورد آنهایی که دقیقاًدولا موقعِ عبورش بیرون میآمدند موفق بود، اما بارها پیش آمد که زامبیها از قبل از ساختمانها خارج شده بودند. همیشه جذبِ اودیگر میشدند و به سمتش حرکت میکردند. در ابتدا هنوز میتوانست جاخالی بدهد، اما با گذشتِ زمان مجبور شد پیشدستانه به آنها حمله کند.
هدفش از این حملات کشتنِ زامبیها نبود. با یک نگاه بهترین مسیرِ فرار را تشخیص میداد و بعد بهبسازد هر زامبیای که در مسیرش یا نزدیکِ آن بود ضربه میزد یا پشتپا میانداخت تا آنها را به مانعیکارش برای زامبیهای پشتی تبدیل کند. سریع و کارآمد. این دو کلمه میتوانستند اعمالش را در آن لحظه توصیف کنند.
اول فقط یکی دو تا سرِ راهش سبز میشدند، اما رفتهرفته گلهها بزرگتر شدند. خیابانهای پیشتر خالی، حالا داشت از مردگانِ متحرک پر میشد. در شرایطِ عادی لکس دوباره به وحشت میافتاد، اما بیآنکهدیگر خودش بداند، واردِ حالتِ تمرکزِ عمیقی شده بود. وقتی دو زامبی از روبهرو به او نزدیک میشدند، گردنِ اولی را میدرید و با بدنش آن را به سمتِ دومی هل میداد؛ آنقدر سریع عملاطلاعات میکرد که زامبی فرصت نداشت چنگش بزند یا گازش بگیرد. وقتی زامبیهای بیشتری سرِ راهش قرار میگرفتند، بهسرعت دولا میشد و رانهایشان را میدرید تا زمین بخورند و مانعی برای کند کردنِ زامبیهای پشتی بسازد.
لکس خبر نداشت، اما آرام و پیوسته، با وجود اینکه قصدش را نداشت، شمارشگرِ قتلِ زامبیهایش داشت بالا میرفت. دلیلش اینشمارشگرِ بود که اغلب وقتی گردنشان را میدرید، سرشان کاملاً قطع میشد و زامبیهای دیگر از روی سر رد میشدند و کارشمأموریت را تمام میکردند. در عرضِ تنها چند دقیقه ۲۰ قتل را کامل کرد و مأموریت بهروز شد، اما لکس کاملاً بیخبر ماند.
چون حالا دیگر تقریباً بهطورِ کامل محاصره شده بود. از فرار دست کشید و از یکی ازبگیرد ماشینها بالا رفت. بهطور غریزی به مونوکلِ شیک دستور داد تا دربارهٔ نحوهٔ کارِ «درهای نورِ آبی»قتلِ که زامبیها از آنها بیرون میآمدند اطلاعات جمع کند و اگر چیزی فهمید به او خبر بدهد.
«ماشین» مستطیلشکل بود و حدود ۸ فوت ارتفاع و تقریباً ۱۵قرار فوت طول داشت، که فضای مانورِ مناسبی به لکس میداد. اماپیوسته وقت نداشت بیشتر فکر کند؛ زامبیها داشتند از پشتِ سرش بالا میآمدند.
لگدِ محکمی به سینهٔ یک زامبی زد و آن را به سمتِ زامبیِ پشتیاش پرت کرد و همهٔ آنها را زمین انداخت، اما هیچ مهلتیزامبیهایش در کار نبود. از پشتِ سر حس کرد زامبیای به شانههایش چنگ انداخته و میخواهد گازش بگیرد، اما پیش از آنکه موفق شود، با آرنج ضربهایمحاصره به آن زد و دورش کرد. چرخید، چاقو را در چشمش فرو کرد و طوری به سراغِ زامبیِ بعدی رفت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
در این لحظه دیگر نمیتوانست به جاخالی دادن از چنگها ادامه دهد. روی سینه، بازوها، پاهایش، همهجا زامبیها سعی کرده بودند چنگش بزنند، اما خوشبختانه تا اینجا به نظر میرسیدکاملاً نتوانستهاند پوستش را بشکافند؛ با این حال تلاشهای مکرر هنوز هم ممکن بود کارساز شود. البته به این معنا نبود که آسیبی ندیده است؛ بدنش پر از کبودیهای کهنه ودربارهٔ تازه بود، اما هیچکدام را حس نمیکرد. حتی زرهِ مصنوعیاش هم داشت نشانههایی از ساییدگی نشان میداد، اما در آن شبِ تاریک و بارانی چه کسی به این چیزها توجه میکرد؟
رفتهرفته، کاراییاش از این هم بیشتر شد. از شتابِ یک حمله برای ورود به حملهٔ بعدی استفاده میکرد وقرار حرکاتِ خشک و تکراریاش را به حرکاتی نرم و روان تبدیل کرد. وقتی میدید حملهای در راه است کهدلیلش نمیتواند از آن جاخالی بدهد، سعی میکرد آن را با سینهاش دفع کند تا زرهِ زیرینش از او محافظت کند.
اعلانِ دیگری از سیستم دریافت کرد، اما آن را هم به همان شکل نادیده گرفت. مونوکل هم به او اعلانی داد، اما لکس آن را هم مثلِ یک مزاحمتِ غیرضروری نادیده گرفت. لکس حالاکاملاً یک ماشینِ کشتار بود. با دستِ راستش ضربه میزد و با انگشتِ اشاره و میانیِ دستِ چپش چشمِ زامبیها را سوراخ میکرد. این چیزی نبود که آگاهانه به آن فکر کرده باشد؛ کاری بودنورِ که بهطور طبیعی شروع به انجامش کرده بود. تپهای از اجساد دورِ ماشین روی زمین افتاده بود که مسیری برای بالا آمدنِ زامبیها ساخته بود، و این فقط فشار را روی او بیشتر میکرد.
در همین حین، لکس هر چیزی را که به او نزدیکبهسرعت میشد درو میکرد؛ لباسهایش تکهپاره شده و کولهپشتیاش را هم در میانههایشمارشگرِ راه گم کرده بود. غرق در عرق و خونِ ریختهشدهٔ دشمنانش بود.
یک زامبی آرام از پشت به او نزدیک شد و منتظر ماند تا غافلگیرش کند. او را بررسی کرد، الگوهای حملهاش را سنجید و آرام به سمتش خزید. خودش را با اجسادِ «نامردگانِ مرده» روی زمین قاطی کردهچند بود تا جلبِ توجه نکند. لکس پشتش را به زامبی کرد تا به سمتِ دیگری حمله کند، و زامبی بیدرنگ خودش را به سوی او پرتاب کرد. با یک جهشِ سریع از روی زمین تقریباً به روی لکس رسید،فضای و درست وقتی فکر کرد دارد به او میرسد، لکس تکان خورد. لکس روی پاشنهاش چرخید، از یورشِ زامبی جاخالی داد و با چاقویش ضربهای به گردنِ آن زد و از شتابِ خودِ زامبی برای بریدنِ گردنش استفاده کرد.
از اول تا آخر، لکس حتی زامبی را ندیده بود. برای او این فقط یک لحظه دربگیرد میانِ انبوهی از لحظاتِ پرالتهابِ دیگر بود، اما اگر میفهمید این سومین زامبیِ «مینیباس» است که بهقتلِ این راحتی از پای درآورده، درحالیکه قبلاً برای کشتنش آنقدر به دردسر افتاده بود، حسابی جا میخورد.
جایی در میانهٔ راه، لکس کاردش را هم گم کرد. شکسته بود، گیر کرده بود یا از دستش کشیده شده بود، یادش نمیآمد، اما دیگر آن را نداشت. با این حال، این موضوع سرعتش را کم نکرده بود. مشتهایش ضرباتِ ویرانگری به جمجمهٔ زامبیها وارد میکرد، انگشتانش مثل خنجر در آنها فرومیرفت و لگدهایش زامبیهاکشید را طوری به دوردست پرت میکرد که انگار از توپِ جنگی شلیک شدهاند. او جنبهای غریزی از وجودش را بیدار کرده بود که هرگز نمیشناخت، مغزش سریعتر از آنچه ممکن میدانست کار میکرد و کارهایش تقریباً به همان سرعتی که به چیزی فکر میکرد، انجام میشد. در این لحظهٔ مرگ و زندگی، لکس کاملاً اجازهچاقو داده بود غرایزش کنترل را به دست بگیرند و اگر مارلوی «دیوانه» الان به او نگاه میکرد، جای بحث داشت که کدامشان دیوانه است. جنبهٔ منفیِ چنین مبارزهٔ وحشیانهای این بود که کاملاً بیحس شده بود و به همین دلیل متوجه نشد که در کنارِ کبودیهای کوفتگی، بدنش کمکم دارد پر از بریدگی و خراش میشود.
ناگهان صدای غرشمانندی در سرش شنید: «لکس زود قایم شو!» و فهمید صدای مری است. پیش از آنکه بتواند بپرسد چه شده، متوجهِ هشدارِ قرمزی شد که روی مونوکلش چشمکگردنشان میزد و سمتِ چپش را نشان میداد. وقتی برگشت تا نگاه کند، مردمکهایش تنگ شد و وحشت به جانش افتاد. شیرِ جهشیافتهٔ غولپیکری داشت به سمتش میدوید و چیزی کهدستور شبیه یک زامبیِ عظیمِ سهمتری بود، تعقیبش میکرد. لکس به انگیزهٔ دیگری نیاز نداشت؛ تا جایی که میتوانست از ماشین دور پرید و با تمامِ سرعت پا به فرار گذاشت.
مری با عجله دستور داد: «برو وسطِ یه ساختمون و دستت رو صاف بذار رو دیوار!» و لکس هم بدونِ تلف کردنِ وقت برای سؤال پرسیدن، اطاعت کرد. در کمالِ خوشحالیاش، بهمحضِ اینکه این کار را کرد، نورِ آبیرنگی روی دیوار شکل گرفت و او از میانش رد شد. بهمحضِ عبور، حواسش را جمع کرد تا به صداهای بیرون گوشدربارهٔ دهد — به نظر میرسید شیر و زامبیِ غولپیکر درست از کنارِ ساختمان رد شدند و رفتند. لکس چند لحظهٔ دیگر هم صبر کرد تا مطمئن شود رفتهاند. وقتی خیالش راحت شد، از مونوکل پرسید چطور در را قفل کند و دستورالعملها را انجام داد. بعد از آن نگاهی به اطرافِ اتاق انداخت تا ببیند زامبیای هست یا نه. بهدهد نظر میرسید اتاق زمانی یک سالنِ استراحت بوده است. مبلها مرتب دورِ یک میز چیده شده بودند و تزئیناتِ مختلفی در اتاق به چشم میخورد. چند گیاه که انگار بیشازحد رشد کرده بودند، نورِ سبز و ملایمی از خود ساطع میکردند و با روشن کردنِ اتاق، فضای دلپذیری ساخته بودند. اما لکس هیچ وقتی برای لذت بردن از این چیزها نداشت.
وقتی بالاخره فهمید هیچ زامبیای آنجا نیست، روی نزدیکترین کاناپه ولومیکرد شد. از پا درآمده بود. تمامِ آذوقهاش را از دست دادهدولا بود و لباسهایش آنقدر پاره شده بودند که عملاً لخت بود.
بدونِ اینکه زیاد فکر کند، دومین بطریِ شبنمِ بوتلام را از سیستم بیرون کشید و دستِ دردمندش را حرکت داد تا آن را به دهانش برساند؛ عملِ سادهای که بهمحضِ استراحت دادنگردنشان به خودش، ناگهان بهشدت دردناک شده بود. وقتی بطری را سر کشید، چشمانش را بست و به خواب رفت. از نظرِ روحی و جسمی کاملاً تحلیل رفته بود. خودش خبر نداشت، امادربارهٔ نزدیک به سه ساعتِ تمام در حالِ مبارزه با زامبیها بود. بدنش یکپارچه کبود شده بود و پوستِ در اصل بینقص و شادابش تفاوتی با یک تکه چرمِ کهنه و ساییده نداشت.
اگر میدانست وضعیتش واقعاً چقدر وخیم است وحشت میکرد، اما آخرین باری که بدنش را بررسی کرده بود، زامبیها نتوانسته بودند پوستش را بشکافند، برای همین فکر میکرد هنوز در امان است. اگر میدانست بدنش چقدر خراش برداشته،عرضِ پیشِ خودش فکر میکرد که آلوده شده است. که البته برای مدتِ کوتاهی هم شده بود، اما بررسیِ دقیقترِ زخمهایش نشان میداد که قطراتِ ریزِ شبنمِ بوتلام دارند هاگهای سیاه و وولخورندهٔ حتی ریزتری را از بین میبرند. اوارتفاع ناخواسته جانِ خودش را نجات داده بود. حتی مری هم متوجه نشد، چون نمیتوانست وضعیتِ بدنِ لکس را ببیند. او فقط در هوا ظاهر شد و درحالیکه نگرانی در چهرهٔ کوچکش نقش بسته بود، به خوابیدنِ لکس نگاه کرد.
مری درحالیکه افکارش کاملاًگازش نامعلوم بود، زمزمه کرد:میگرفتند «نمیتونی بمیری، هنوز نه...»