چپتر 407: فصل 407
0سوتا بهراحتی میتوانست آن اظهارنظرِ کوچک را نادیده بگیرد. میتوانست به راهش ادامه دهد، چون اربابش بهزودی دنبالش میگشت. بههرحال،گفت حرفِ بیاهمیتی بود. اصلاً کسی از کجا میفهمید که او دروغ میگوید یا نه، بهخصوص وقتی اینقدر کم حرف میزد؟پیشِ مدتها پیش یاد گرفته بود که چطور جلوی هرگونه نشانه یا علامتِ رفتاری را بگیرد تا کسی متوجهِ دروغگفتنش نشود.
منطق میگفت که آن شخص کلاهبردار است و عمداً گذاشته زمزمهاش را بشنود تا در او شک و تردیداگر ایجاد کند و آرامشِ ذهنیاش را به هم بریزد. چنین نقطهضعفی به آنها اجازه میداد تا پیشفرضی منطقی بسازند کهکمکت چطور و چرا باید بهشان اعتماد کند، و بعد طیِ زنجیرهای از اتفاقاتِ بهظاهر منطقی و معقول، سرش کلاه بگذارند.
سوتا این را میدانست، چون اربابش او را با چنین چیزهایی آشنا کرده بود.دچارِ سوزوکی مردِ حیلهگری بود و نیاز داشت سوتا به هر نوع دروغِ رایجی مسلطصبر باشد، نه برای اینکه جلویشان را بگیرد، بلکه برای اینکه خودش آنها را اجرا کند.
با وجودِ آگاهی از تمامِ اینها، بیاختیار ایستاد. چیزی در صدای مرد...میداد اطمینانی که در حرفزدنش بود، و در عینِ حال لحنِ آرامش، انگاربهظاهر که فقط با خودش حرف میزد... به سوتا میگفت که از خودش درنمیآورد.
اما وقتی برگشت و به نیشخندِ گشادِ شریکِ همان مردیناگهان که زمزمه کرده بود نگاه کرد، ناگهان دچارِ تردید شد.گفت اگر در عمرش یک کلاهبردار دیده بود، همین آدم بود.
آناکین ایندیانا مکلین گفت: «اسمم آناکین ایندیانا مکلینه، رفیق. چرا یهشریکِ دقیقه صبر نمیکنی تا حرفمون رو بشنوی؟ اگه حس کردی نمیتونیمهمین کمکت کنیم، همیشه آزادی که بری. بههرحال، فقط گوشدادن که ضرری نداره.»
سوتا پیشِ خودش فکر کرد: این یکی قطعاً کلاهبرداره. با این حال،کرد همانجا بیحرکت ایستاد. هرچند، حرفش درست بود. با این وضعِ اسفباری که زندگیاشمکلینه پیش میرفت، واقعاً با گوشدادن به آنها چیزی برای از دست دادن نداشت.
آناکین پرسید: «اسمِ تالارِ اسرارآرامشِ به گوشت خورده؟ اونجا جاییه کهاجازه دوست داریم جلساتمون رو برگزار کنیم...»
آناکین در پوستِ خودششریکِ نمیگنجید. قرار بود سودِ کلانیکرد به جیب بزند. مطمئن بود!
یک ساعت گذشت و اتاقی که مجمعِ هنالی در آن برگزار میشد، کمی شلوغتر شدهاگر بود. شرکتکنندگان، دستکم آنهایی که هویتشان را پنهان نکرده بودند، همچنان با خیالی آسوده با یکدیگربشنوی گپ میزدند، هرچند رگهای از انتظار در چشمانشان دیده میشد. میخواستند ببینند اوضاع چطور پیش میرود.
دقیقاً سرِ یک ساعت، وقتی ورود به سالنِ مجمع بسته شد، پیکری در وسطِ سالن پدیدار شد. همهبهشان توجهشان را به آن پیکر جلب کردند، درست در همان لحظه که پیکر نگاهی به اتاق انداخت. با ایننیاز حال، ۲ چشم از ۲۶ چشمش، کاملاً روی یک کارتِ واحد قفل شده بود که رویش نوشته بود: مهمانخانهدار.
پیش از آغازِ جلسه هیچهمان نگفت، اما دو چشمش درناگهان تمامِ مدت روی کارت خیره ماند.
حاضران از این بیسروصدایی ناامید نشدند. برعکس، این آرامش حتی بیشتر آنها را وسوسه میکرد.نگاه بههرحال، آنها موجوداتی بودند که برای روزشان برنامهریزی نمیکردند، بلکه برای هزارههایشان نقشه میکشیدند. این اجرایدقیقه کُند بود که آنها را به هیجان میآورد، همان زمینهسازیِ پیوسته برای رسیدن به پایانی شگفتانگیز.
فعلاً همان مسیرِ نگاهِ آن یک جفت چشم کافی بودزمزمه تا ولعشان را فرو بنشاند. البته، این فقط برای شرکتکنندگانیآناکین بود که برای چنین لذتهایی زندگی میکردند. بقیه اصلاً اهمیتی نمیدادند.
همزمان با مجمعِ هنالی که توسطِ بالاترین ردههای قلمرو برگزار میشد،دچارِ مجمعِ دیگری هم در جریان بود. این بار هیچ عضوِ هنالیمکلینه برای نظارت بر مجمع حضور نداشت و تنها نمایندهٔ برگزیدهشان آنجا بود.
بنابراین، ریاستِ این نشستِ مشترک را که شاملِ امپراتوریها، نژادها وشریکِ سازمانهای بهرسمیتشناختهشده بود، عضوی از نژادی به نامِ ستارهبان بر عهدههمین داشت. موجودی ساختهشده از آتشِ خالص که قدرتش بهشدت سهمگین بود.
با این حال، در همان زمان، امپراتورِ امپراتوریِ یوتون که در مجمع نشسته بود، حتی اسمِ نژادِ ستارهبان به گوشش هم نخورده بود. او در یکی از بخشهای میانیِنمیکنی اتاق و حتی نزدیک به بالا نشسته بود، با وجودِ اینکه نژادِ انسان بهطور کلی بسیار ضعیفتر از بسیاری از نژادهایی در نظر گرفته میشد که حتی پایینتر از امپراتوردادن نشسته بودند. کاری هم نمیشد کرد، چون جایگاهش تصادفی تعیین نشده بود. او بر اساسِ رتبهٔ اجتماعیِ انسانها در قلمروی خاستگاه نشسته بود که طبقِ منطق، باید بسیار پایین میبود.
دلیلش این بود که جایگاهِ یک نژاد به بزرگیِ جمعیتشان، میزانِ پیشرفتِمیداد سیستمِ تزکیهشان یا قدرتِ نظامیِ آنها بهعنوانِ یک نژاد بستگی نداشت. دربهظاهر عوض، تنها قویترین عضوِ نژاد بود که این جایگاه را تعیین میکرد.
در موردِ نژادِ انسان، در کلِ قلمرو هیچکس قویتر از او نبود یاعمرش سطحِ تزکیهٔ بالاتری نداشت. گذشته از این، او از آن دست حاکمانی نبودنمیکنی که روی تختی جواهرنشان بنشیند و از پشتِ پناهگاههای امن دستور صادر کند.
نه، امپراتور مردی چنان سرسخت بود که علاوه بر حاکمیت بر یکی از بزرگترین امپراتوریهای انسانیِ قلمرو، هنالیدچارِ او را بهعنوانِ فرستادهٔ شخصیِ خود استخدام کرده بود. در قلمروی که بهطورِ طبیعی اجازهٔ تولد به موجوداتِاگه متصل به دائو را نمیداد، او در یکقدمیِ چیزی بود که باید اوجِ طبیعیِ قدرت به شمار میرفت.
بنابراین حکومتش در بحبوحهٔ جنگی ابدی آغاز شد و ادامه یافت. این مهارتِناگهان ذاتیِ خودش در تدارکات نبود که باعثِ شکوفاییِ امپراتوری شد. بلکه کمکِ مخفیانهٔ هنالیدقیقه در ازای خدماتِ عالیاش بود که امپراتوریِ او را از خطرِ فروپاشی حفظ کرد.
از قضا، در حالی که در مجمع حضور داشت و دوباره به سخنرانیهای کشدارمنطقی دربارهٔ آیندهٔ قلمرو و چشماندازِ هنالی برای توسعهٔ آن گوش میداد، امپراتور بارِ دیگربگذارند پیامی دریافت کرد. پس از پایانِ مجمع، باید به مکانی به نامِ مهمانخانهٔ نیمهشب میرفت.
زمان بهکندی گذشت و ساعتها به روزها تبدیل شد. از آنجا که همه بهزمزمه غیبشدنهای ناگهانیِ مهمانخانهدار عادت داشتند، در بیشترِ مواقع هیچکس متوجهِ چیزِ غیرعادی نشد. اما تنشیمکلینه نامحسوس فضا را پر کرده بود که افرادِ بسیار کمی میتوانستند آن را حس کنند.
چاد، معاونِ مدیرِ نگهبانی که مستقیماً زیرِ نظرِ جراردمردی کار میکرد، متوجهِ رفتارِ عجیبِ جرارد شد. او اغلبهمین حواسپرت بود و گاهی بدونِ هیچ توضیحی غیبش میزد.
چیزهایی که تا الان بهخوبی پیش میرفتند، کمکم به مشکل خوردند. نگهبانی، بهعنوانِ یک نمونه، دردسرساز شد.باید حضورِ همیشگیِ دو جاودانهٔ زمینی در مهمانخانه معمولاً تضمین میکرد که مشکلی پیش نیاید. اما جهان خالی ازمردِ جاودانههای دیگر نبود و مهمانخانه هم آنقدر شهرت پیدا کرده بود که آنها گهگاه به آنجا سر بزنند.
گرچه هنوز هیچ درگیریِ مستقیمیهمان رخ نداده بود، اما چندناگهان رویاروییِ پرتنش اتفاق افتاده بود.
با این حال، نکتهٔ عجیب این بود که اگرچه مریگشادِ معمولاً برای رسیدگی به اوضاع دستوراتِ عالی میداد، اما این باردیده مردد بود و مدام سعی میکرد تا جای ممکن مدارا کند.
مسئلهٔ دیگر تدارکات بود. با افزایشِ تعدادِ کارمندان،همان همهچیز در ابتدا خیلی روان پیش میرفت. گذشته ازدیده این، خودِ سیستم به خیلی از امور رسیدگی میکرد.
اما با نبودِ یک مدیریتِ ارشدِ مشخص، رفتارِ غیرعادیِ خودِ مریاجازه و همچنین غیبتِ مهمانخانهدار، بسیاری از کارمندان مجبور بودند مشکلاتشان رازنجیرهای خودشان حل کنند. این موضوع اغلب به درگیری یا سوءتفاهم ختم میشد.
برای بیشترِ مهمانها این موضوعِ مهمی نبود،زمزمه اما برای برخی از مهمانهای قدیمیتر یادیده تیزبینتر، این یک ناهنجاریِ بزرگ به شمار میرفت.
اخیراً تعدادِ دیوها در مهمانخانه نیز افزایش یافته بود و اگرچه خودشان مشکلی ایجاد نمیکردند،نگاه اما گزارشهای بیسروصدایی از تمامِ اتفاقات را با جزئیاتِ کامل میفرستادند. اینکه این گزارشها را برایدقیقه چه کسی یا به چه دلیلی میفرستادند یک راز بود، اما در کارهایشان اصلاً پنهانکاری نمیکردند.
انگار برای بدتر کردنِ اوضاع، چند روز بعد در منظومهٔ ایکس-۱۴ نبردِ عظیم و بسیار هماهنگی درگرفت کههمین چندین سیاره را در بر گرفت. خاندانِ دیمیتری با وجودِ غافلگیر شدن، به طریقی توانستند مهاجمان را دفعکنیم کنند؛ و شایعاتِ زیادی به گوش میرسید که شخصی به نامِ تتسویا نقشِ مهمی در دفعِ حملات داشته است.
اما مشکلِ اصلی که برملا شد این بود که همهٔ مهاجمان مخفیانهمیداد واردِ سیارات شده بودند و سپس تا زمانِ مناسب، به مهمانخانه آنی منتقلمعقول میشدند. بعد، با دریافتِ دستور، به سیارات برمیگشتند و حمله را آغاز میکردند.
این اطلاعات بهسرعت پخش شد و چهرهٔ بسیار بدیکرد از مهمانخانهٔ نیمهشب به تصویر کشید. با این حال،ایندیانا همین موضوع به شکلی باعثِ جذبِ مهمانهای بیشتری شد.
مری نگران شده بود، چون مهمانخانه قرار نبود چنین وجههای داشته باشد؛همان با این حال کاملاً روشن بود که افراد ضمنِ نشکستنِ قوانینِ مهمانخانه، ازایندیانا قابلیتهای سیستم سوءاستفاده میکردند. صدها مشکلِ کوچکِ دیگر هم داشت سر بر میآورد.
جدیدترینِ آنها همین امروز و در روزِ عروسیِ هری و هیلینگاه داشت اتفاق میافتاد. گروهی از مهمانهای ناخوانده سرزده وارد شده بودندمکلین و به نظر میرسید اوضاع دارد بهسرعت رو به وخامت میرود.