چپتر 165: فصل ۱۶۵
0لکس در مقامِ مهمانخانهدار، لبخندی گرم بر لب داشت و با اشارهٔشهروندانمون دست از میراندا خواست بنشیند. همراهانش نیز به لکس سلام کردند، امادادیم با زبانِ بدنشان بهروشنی نشان دادند که تمامِ صحبتها را به او میسپارند.
مهمانخانهدار روی صندلیای که از هیچشکست ظاهر کرده بود نشست و گفت:میخوام «خب میراندا، چه کمکی از دستم برمیاد؟»
میراندا در حالی که طرزِ نشستنش را اصلاح میکرد تا با وجودِ خستگیِ آشکارش تا جای ممکن موقر به نظر برسد، گفت: «اجازهانتقالِ بدید اول خودم رو معرفی کنم. همونطور که میدونید اسمم میرانداست و یکی از اعضای ارشدِ انجمنِ نظمِ نوین و همچنین مدیرِ روابطِ خارجیِکشوندنِ اونها هستم. بهخاطرِ سهلانگاریِ فاحش، رکودِ پیشرفت و طمعِ حاکمانِ قبلیِ زمین، ما وظیفهٔ خودمون دونستیم که سیارهمون رو بهسمتِ آیندهای روشنتر هدایت کنیم.»
لکس بهآرامی گفت: «بله، از تغییراتی که روی زمین دارهمسالمتآمیز اتفاق میافته خبر دارم. در حالِ حاضر تو مهمانخانهام میزبانِاندازهٔ پناهندههای نسبتاً زیادی هستم که همگی از سیارهٔ شما فرار کردن.»
میراندا آهی از سرِ شکست و استیصال کشید و گفت: «در این باره شنیدم. میخوام ازتون تشکر کنم که هوای شهروندانمون رو دارید. بعد از دههها برنامهریزی و آمادهسازی، انتقالِ قدرت رو تا جایی که دربودن توانمون بود مسالمتآمیز انجام دادیم. بابتِ این موضوع هم باید از مهمانخانهٔ شما تشکر کنیم. اگه رؤسای خاندانها به اندازهٔ کافی زمین رو ترک نکرده بودن تا ما بتونیم مقدمات رو فراهم کنیم، نبرد برای کشوندنِمهمانخانه اونها به تله بهشدت خونین میشد. اما با این حال، هرچقدر هم که بخوایم همهچیز مسالمتآمیز پیش بره، همهچیز طبقِ برنامه پیش نمیره. یه سری ناآرامیها اجتنابناپذیره. با این حال، اوضاع باید تا آخرِ هفته آروم بشه.»
«من طبیعتاً هیچ نظری دربارهٔ نحوهٔ ادارهٔ سیارهتون ندارم. من فقط یه مهمانخانه رو اداره میکنم.»شهروندانمون لکس به او لبخند زد و رفتارِ گرم و آرامش اعصابِ متشنجِ میراندا را آرام کرد.مهمانخانهٔ سپس در ادامه گفت: «البته چند تن از کارمندانم اهلِ زمین هستن. مطمئنم ممکنه نگرانیهایی داشته باشن.»
میراندا ناگهان جواب داد: «اونها کی هستن؟ حتماً حواسم بهطورِ ویژه بهشون هست.» اما بعد متوجه شد که شاید سؤالشدههها کاملاً مناسب نبوده باشد. اما او، درست مانندِ دیگر مهمانها، نمیتوانست تفاوتی میانِ هوشهای مصنوعی و کارمندانِ واقعی قائل شود.نکرده بهجز لئو که مشخصاً پاتوقِ گیمرهایی با بازیهای زمینی را اداره میکرد، خاستگاهِ دیگر کارمندان برای بیشترِ افراد یک راز بود.
«هویتِ اونها حریمِ خصوصیشونه، اماآمادهسازی بهشون اطلاع میدم که اگهمسالمتآمیز نگرانیای داشتن با شما تماس بگیرن.»
میراندا سر تکان داد، گویی میخواست به مهمانخانهدار اطمینانازتون دهد که اگر هر یک از کارمندانش به اوانتقالِ مراجعه کنند، نهایتِ مراقبت را به عمل خواهد آورد.
«با اینکه هنوز در حالِ رسیدگی به... عواملِ بیثباتکننده هستیم، اماشنیدم واقعیت اینه که کنترلِ بیشترِ بخشهای زمین رو به دست گرفتیم.انتقالِ بههمینخاطر، امیدوار بودم بتونم در مسائلِ خاصی با مهمانخانه همکاری کنم.»
«لطفاً بیشتر توضیحفرار بدید. هر کاری ازشکست دستم بربیاد انجام میدم.»
«اولین موضوعی که میخوام دربارهاش صحبت کنم اینه که آیا امکانش هست ورودِ افرادِ خاصی رو بهاگه مهمانخانه ممنوع کنیم؟ مجرمان و تروریستهای زیادی هستن که از هرجومرجِ موقتی سوءاستفاده کردن تا ویرانی بهمیشد بار بیارن و ممکنه به مهمانخانه فرار کنن. اگه اونها آزاد بمونن، برای همه بهشدت خطرناک میشه.»
لکس بیدرنگ و قاطعانه جواب داد: «خانم میراندا، این کار غیرممکنه. مهمانخانهٔ نیمهشب به روی همه بازه، تاانتقالِ زمانی که بتونن هزینههای ناچیزِ ما رو بپردازن و به قوانینِ خودِ مهمانخانه پایبند باشن. مهمانخانه در مسائلِبودن مدنی یا سیاسیِ سیاراتِ دیگه دخالت نمیکنه و قوانینش رو هم بر اساسِ خواستههای سیاراتِ دیگه تغییر نمیده.»
درست وقتی ردِ درخواستِ کوتاه اما شفافش به پایان رسید، صدای برخوردِ بلندی توجهِ هر دو را جلب کرد. آنها برگشتند و چندقدرت مهمان را در گوشهای دیدند که با اشتیاق در حالِ تماشای مسابقهٔ دوم بودند. جانوران یکی از دیوارهای قلعه را ویران کرده بودندکشوندنِ و داشتند به داخل یورش میبردند. در حالی که نژادهای مختلف با زامبیها میجنگیدند، خون، آتش و آشوب صفحهٔ نمایش را پر کرده بود.
لکس بهسرعت اضافه کرد: «البته این به اون معنا نیست که اگه کسی باازتون مهمانخانه دشمنی کنه، ما بیتفاوت میمونیم.» اگر یک جنگِ تمامعیار دخالت در مسائلِ مدنیانجام و سیاسی نبود، پس چه بود؟ او در ذهنش عرقِ روی پیشانیاش را پاک کرد.
میراندا ناامید شد، اما تعجب نکرد. وقتی دربارهٔ مهمانخانه و تمدنهای دیگر فهمید،بابتِ مدتِ زیادی طول کشید تا حقایق را بپذیرد، اما حالا ذهنیتش را با شرایطفراهم تطبیق داده بود و میدانست که زمین در برابرِ آن غولهای دیگر هیچ است.
«میفهمم. پس میخوام برم سراغِ درخواستِ بعدیام. میخوام یه نمایشگاه توی مهمانخانهٔ شما برگزار کنم. بخشِ فرهنگیِ رویدادتون از قبل پیشنمایشی از زمین به خیلیها دادهموضوع و این مسابقات هم فرصتِ خوبیه تا نیروی نظامیمون رو به رخ بکشیم. اما دلم میخواد رویدادِ مفصلتری با تمرکز روی تمامِ داشتههای زمین برگزار کنمبره تا هر کسی رو که ممکنه بخواد در توسعهٔ زمین سرمایهگذاری کنه، پیدا کنم. امیدوار بودم در پخش کردنِ دعوتنامههای نمایشگاه هم به ما کمک کنید.»
درخواستش واقعاً لکس را غافلگیر کرد. بااستیصال وجودِ قدرتِ مهیبِ لباسِ میزبان، باورش نمیشد درستهوای شنیده باشد. او دنبالِ... اسپانسر... برای زمین میگشت؟
لکس پرسید: «میشه بیشتر توضیح بدیدسرِ که دقیقاً میخواید به چی برسید؟شنیدم اینطوری میتونم گستردگیِ رویداد رو درک کنم.»
میراندا جواب داد: «من مدتی رو صرفِ آشنایی با بعضی از مهمانها و قدرتهای پشتشون تو مهمانخانه کردم. غولهایی مثلِ امپراتوری طبیعتاً علاقهای نشون نمیدن، اما مطمئنم بازرگانها یا کسبوکارهایی هستن که دلشونخونین بخواد اسپانسرِ زمین بشن. البته ما سهام نمیفروشیم، اما شاید اونا منابع یا نیروی کار بخوان، یا بخوان تولیداتی تو سیارهٔ ما داشته باشن. مطمئنم ما چیزی داریم که به دردِ کسی بخوره. شرطِمتشنجِ اصلی اینه که تمامِ همکاریها از طریقِ مهمانخانه انجام بشه. ما هرگز برای یه ذره سود، سیارهمون رو تو خطر نمیندازیم. یه فهرستِ حدودی از چیزهایی که حاضریم بهعنوانِ اسپانسری قبول کنیم آماده کردهام.»
با این حرف، سندی به لکس داد که با جزئیاتِ فراوان و دقتِ زیاد،بعد خواستههای میراندا را فهرست کرده بود. در پایانِ سند هم آمده بود که پذیرایمهمانخانهٔ پیشنهادهای دیگر نیز هستند. اگر هیچ حُسنِ دیگری نداشت، دستکم این زن خیلی منظم بود.
لکس گفت: «برگزاریِ چنین رویدادی هیچ مشکلی نداره، اما باید صبر کنید تا بازیهای نیمهشب تموم بشه. بهمحضِ اینکه پیشپرداخت رو واریز کنید،قدرت میتونم تبلیغاتِ رویدادتون رو شروع کنم. با این حال، پیشنهادِ من اینه که قبل از انجامِ چنین کاری، صبر کنید تا تسلطِ کاملیکشوندنِ روی سیارهتون پیدا کنید. خیلی خجالتآور میشه اگه طرفهای علاقهمند برای شرکت تو رویداد بیان، اما شما تو شرایطی نباشید که بتونید میزبانی کنید.»
«البته، البته، ما هم اگه بخوایم بهترین ویژگیهامون رو به نمایش بذاریم،شنیدم باید به خیلی چیزها تو سمتِ خودمون رسیدگی کنیم. حالا که میدونمقدرت چنین گزینهای وجود داره، بهمحضِ اینکه برگردم کار روش رو شروع میکنم.»
«همین بود، یا چیزهایبرنامهریزی دیگهای هم هست کهجایی بخواید در موردش صحبت کنید؟»
«فقط چند موردِاستیصال دیگه، اگه وقتباره داشته باشید. میخواستم...»
جلسه با میراندا واقعاً خیلی بیشتر از چیزی که لکس انتظار داشت طول کشید. اما با وجودِ اینکه بهخاطرِ کمک به شروعِ جنگ از او خوشش نمیآمد، واقعاً از دیدارموضوع با او سود برد. میراندا ۵۰٬۰۰۰ بطری شبنمِ بوتلام، ۱۰٬۰۰۰ حولهٔ حمام (که وضعیتهای منفی مثلِ سم، خمیرِ فلجکننده، سنگشدگی، پودرِ ردیابی، آرایشِ بد و غیره را از بین میبُرد)سری و ۱۰۰۰ بستهٔ سفریِ شستوشوی صورت خرید. برای یک لحظه، لکس ترسید که مبادا موجودیاش تمام شود. خوشبختانه این اتفاق نیفتاد، چون انگار هیچ محدودیتی برای خریدِ این اقلام وجود نداشت.
سودِ هر بطری شبنم ۱۲۰ امپی و برای اقلامِ دیگر هر کدام ۱۰۰ امپی بود.تشکر همین یک معامله ۷٬۱۰۰٬۰۰۰ امپی سودِ خالص برای لکس به همراه داشت! اما لذتِ اینبابتِ فروش با دانستنِ این موضوع که این اقلام قرار بود به دستِ انجمن برسد، مکدر شد.
بعد از پایانِ جلسه، لکس وضعیتِ بازی را بررسی کرد تا ببیند چطور پیش میرود. بازی کمکم داشت به پایان میرسید، چراترک که یک گرگ، الکساندر و کارا با هم پرامود را محاصره کرده بودند. بدونِ مزیتِ انرژیِ روحیِ بیپایان، مبارزه با اهریمن بسیارسری دشوارتر بود. این واقعیت که فنِ ارائهشده از سوی امپراتوری آنقدر که قول داده بودند آسیب نمیرساند هم کمکی به اوضاع نمیکرد.
از پسش برمیان.
لکس این را به خودش گفت و به اتاقش برگشت تا برنامهٔ گسترشِ مهمانخانه را ادامه دهد، و لحظهای را که پرامود سرانجام شکستناپذیریاش را فعال کرد، بهکلی از دست داد. اهریمن اجازه داد گرگ آزادانه به اوترک حمله کند و بعد در یک حرکتِ سریع، گردنش را گرفت و شکست. اهریمن بدونِ اتلافِ وقت، نیزهای را که همان نزدیکی روی زمین افتاده بود چنگ زد و به سمتِ الکساندر ضربه زد. حرکاتِ اهریمن بیش ازمهمانخانه حد سریع بود و بیتوجهیِ مطلقش به دفاع در برابرِ حملات، آن دو انسان را در موقعیتِ ضعف قرار داد. الکساندر سعی کرد جاخالی بدهد اما نتوانست، و نیزه شکمش را سوراخ کرد و او را به زمین دوخت.
نوجوان از درد فریاد کشید، اما حتی یک ثانیه هم توقف نکرد و بدنش را به جلو کشید تا از نیزهای کهآمادهسازی از پشتِ بدنش بیرون زده بود، فرار کند. پرامود با وحشیگریِ بیپایانی در چشمانش دوباره حمله کرد، اما ناگهان کارا جلویش ظاهرفراهم شد و ضربهاش را دفع کرد. از آنجا که اهریمن در برابرِ حملات مصون بود، کارا حملهای نکرد و فقط به دفاع پرداخت.
خوشبختانه کارا توانست برای الکساندر زمانِ لازم برای رهایی رامسالمتآمیز بخرد، اما حالا او زخمی بود و خونریزی داشت، واندازهٔ پرامود هم شکستناپذیر بود. اوضاع اصلاً خوب به نظر نمیرسید.