چپتر 180: چپتر ۱۸۰
0با اینکه مارلو خودش را شاه اعلام کرده بود و نیویورک از یک ایالت بهحقیقت کشوری مستقل تبدیل شده بود، در عمل هیچ تغییری در روندِ کارها ایجاد نشد. نهشاید قانونی عوض شد، نه نهادِ دولتیِ جدیدی شکل گرفت و نه کسی امتیازِ ویژهای گرفت.
با این حال، برای مردمِ زمین، پذیرشِ چنین تغییرِ شدیدی در یک شب بسیار دشوار بود. درست روزِ بعد، شورشها و اعتراضات شعلهور شد و خیابانهای منهتن را پردوباره کرد. اما پلیس بهجای متفرق کردنشان، فقط آرامش را حفظ کرد. در پایانِ روز، فرماندارِ نیویورک بیانیهای صادر کرد که خلاصهاش این بود: چه مردم این حقیقت را بپذیرندبودند و چه رد کنند، هیچ تفاوتی نمیکند. کلِ دنیا در حالِ تغییر بود، چه برسد به نیویورک، و آنها میتوانستند این تغییرات را بپذیرند یا شانسشان را امتحان کنند.
شاید مارلو پس از رسیدگی به مسائلِ شخصیاش، دوباره توجهش رانوزادِ به نیویورک یا حتی کلِ زمین معطوف میکرد، اما نه انجمنافرادِ و نه سیاستمدارانِ نیویورک هیچ راهی برای دانستنِ اتفاقاتِ آینده نداشتند.
البته، انجمن قرار نبود این تهدید را بالای سرشان رها کند و در همان زمان که مارلو به مهمانخانه برگشت، آنها از قبلآنها شروع به انجامِ اقداماتِ پیشگیرانه کرده بودند. هنوز نمیشد تعیین کرد که این اقدامات چقدر مؤثر خواهند بود. انجمن او را یک تزکیهگرِ نوزادِتهدید روحِ معمولی میدانست و هیچ تصوری از معنای «اصیل» بودن نداشت. چه کسی میتوانست سرزنششان کند؟ افرادِ کمی در کلِ جهان این را میدانستند.
مدتی بعد در همان روز، لکس بالاخره بیدار شد. برخلافِ رویههای قبلیاش، این یک روندِ تدریجی نبود. یک لحظه خواب بود و لحظهٔ بعد کاملاًشاید و تماموکمال بیدار شد. لکس حتی بدونِ حرکت کردن یا باز کردنِ چشمانش هم تفاوتِ عظیمی را حس کرد! فقط قدرتش نبود که بیشتر شده بود،مهمانخانه بلکه روانیِ جریانِ افکارش هم بیسابقه بود. انگار غلوزنجیری به پا داشت که او را سرِ جایش نگه میداشت، اما بالاخره از آنها رها شده بود.
لکس همانطور که در تختتعیین دراز کشیده بود، بیآنکه چشمانشتزکیهگرِ را باز کند، وضعیتش را فراخواند.
نام: لکس ویلیامز
سن: ۲۳.
جنسیت: مرد
سطحِ تزکیه: آغوشِ شاهانه، آبدیدگیِ تن، مرحلهٔ ۴ تکمیل شد
سلامتی: بهینه
امتیازِ نیمهشب: ۹٬۷۳۰٬۷۴۵
سطحِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۳
ملاحظات: خرسهای تو خوابِ زمستونی هم بهاندازهٔ تو بیمسئولیت نیستن! برو به مهمونات برس!
لبخندی از سرِ آسودگی روی لبهای لکس نشست. همانطور که خیلی وقت پیش فهمیده بود، با تکمیلِ هر چهار مرحلهٔ آغوشِ شاهانه، تومورش از بین رفته بود. اوبودن در وضعیتِ جسمی و روانیِ بینقصی قرار داشت و برای اولین بار پس از مدتها، لکس دوباره احساس میکرد خودش است. احساس میکرد همان پسری است که در اوقاتِقدرتش فراغتش بازیهای ویدیویی میساخت، همان پسری که برای یک قراردادِ ۷٬۰۰۰٬۰۰۰ دلاری مذاکره کرده بود، همان پسری که فقط با شببیداریهای دقیقهٔ نودی با رتبهٔ ممتاز فارغالتحصیل شده بود.
همانطور که آرام مینشست، صدا زد: «مری.» کند بودنش به این خاطر نبود که باید کنترلِ قدرتشبالاخره را دوباره یاد میگرفت. نه، بهرغمِ افزایشِ عظیمِ قدرتش، حس میکرد حالا حتی بهتر میتواند خودش راتفاوتِ کنترل کند. آرام بلند شد، چون ذهنش درگیرِ این فکر بود که سفرش چطور آغاز شده بود.
به آن شبی فکر کرد که در خانهاش آنقدر احساسِ بیقراری میکرد که نصفهشب به یک پارکمیتوانست رفت. به ستارهٔ دنبالهداری که دیده بود فکر کرد. به آرزویی که کرده بود فکر کرد. بهکاملاً اولین باری فکر کرد که صدای مری را شنید و با خودش فکر کرد که دیوانه شده است.
مری با لبخندی جلویش ظاهر شد: «بالاخره کارت تموم شد.» او هم مثلِ لکس کتوشلوار پوشیده بود و موهای قرمزش رامیتوانست پشتِ سرش گوجهای و مرتب بسته بود. لکس به یاد آورد که وقتی با هم آشنا شدند، او ظاهرِ مری جین راباز به خود گرفته بود و اسمش را هم از روی او برداشته بود، اما حالا بهنوعی حس میکرد تغییرِ نامحسوسی کرده است.
لکس گرم به او لبخند زد: «آره، تموم شد.انجامِ بالاخره.» اما تکان نخورد و چیزِ دیگری نگفت. پس ازخواهند چند لحظه، مری با نگاهی گیج به او خیره شد.
«چیزی شده؟»
«نه نه، چیزی نیست. فقط داشتم به کارایی که تا الان با مهمانخانه کردم فکر میکردم. به دنیاهای مختلفی رفتم. با زامبیها جنگیدم و با گرگها جنگیدم. مهمانهایی ازقبلیاش گونههای مختلف و کهکشانهای مختلف داشتم، شایدم حتی از قلمروهای مختلف. یه هوشِ مصنوعی استخدام کردم، یه آرایشگر آوردم، یه دریاچهٔ کوچیک و بعد یه دریاچهٔ بزرگ ساختم. یه باغبانتخت استخدام کردم و بعد یه لاکپشت رو برای باغبانی استخدام کردم. همهچیز خیلی... خیلی تصادفی بود. فکر کنم داشتنِ تومور باعث میشد نتونم مدتِ طولانی روی یه چیز تمرکز کنم.»
لبخندی به مری زد و مری هم در جواب لبخندِ کمجونی تحویلشنوزادِ داد. به نظر میرسید کلمات و لحنِ لکس با هم همخوانی ندارند.کمی حرفهایش طوری بود که انگار باید خوشحال باشد، اما لحنش موشکافانه بود.
«ولی فکر کنم زندگی بعضی وقتا تصادفیه، نه؟ به همون تصادفی بودنِ سیستمیهنوز که از آسمون میافته. سیستمی که میتونه آدمها رو از اونسرِ جهان منتقلمعنای کنه، ولی یهجورایی موقعِ اسکن کردنِ زمین گیر کرد و افتاد به پستِ من.»
در این لحظه، مری دیگر مطمئن شده بودنداشت که لکس مشکوک است، و آن هم نه فقطبالاخره به سیستم، وگرنه چنین نگاهِ عجیبی به او نمیانداخت.
«آره، فکر کنم همینطور باشه. زندگی همونقدر تصادفیه که یه 'آواتارِ واقعیتِ افزودهمعنای که مهمانخانهٔ نیمهشب برای سازگاریِ من فراهم کرده'. دقیقاً همینها رو گفتی، مگهبیدار نه؟ خدایا، اون موقع چقدر شبیه رباتها حرف میزدی، هرچند خیلی زود عوض شدی.»
مری آهی از سرِ تسلیم کشید و گفت: «میتونیمؤثر همون چیزی رو که میخوای بپرسی، نیازی به اینهمهاصیل تیکهانداختن نیست. در هر حال من نمیتونم بهت دروغ بگم.»
لکس خندید. آن حالتِ عیبجویانهٔ قبلیاش از بین رفت و به همان خودِ همیشگیاش برگشت. «ببخشید، ببخشید. فقط یهکم فازِتزکیهگرِ درام برداشته بودم. ولی حتی اگه بپرسم هم تقریباً مطمئنم که جوابها رو از قبل میدونم. یه چیزی تو اینبرخلافِ مایهها که اختیاراتم کافی نیست. اما بههرحال بذار امتحان کنیم. کی میدونه، شاید اختیاراتم در حدِ یه راهنماییِ کوچیک کافی باشه.»
حالا دیگر لکس فقط داشتمعنای شیطنت میکرد و مری باسرزنششان نگاهی آزرده به او خیره شد.
«بذار از نواقدامات آشنا بشیم، باشه؟خواهند سیستم از کجا اومده؟»
«در حالِ حاضر،بودند اختیاراتت برای دونستنِتعیین منشأِ سیستم کافی نیست.»
«خیلی خب، همین روزمان حدس میزدم. سؤالِ بعدی، سیستمهایانجامِ دیگهای هم اون بیرون هست؟»
مری لبخندی از سرِ تسلیم زد. انگار ناپدیدشدنِنداشت تومور تأثیرِ زیادی روی لکس گذاشته بود و چیزهاییبالاخره که جلوی چشمش پنهان بودند، دیگر نمیتوانستند گولش بزنند.
«در حالِ حاضر،اقدامات اختیاراتت برای دونستنِ جوابِتزکیهگرِ این سؤال کافی نیست.»
«چرا سیستم به من رسید؟»
«کاملاً تصادفی بود. سیستمزمان لگ زد و تو همانجامِ از قضا تو مسیرش بودی.»
«آره، آره، سیستمی که میتونه عملاً هوشِ مصنوعی رومیتوانست از هیچی خلق کنه، وقتی داشت از بالای سرِبیدار من رد میشد لگ زد. مگه نگفتی نمیتونی دروغ بگی؟»
«نمیتونم. اینتعیین جوابیئه کهچقدر سیستم بهم داده.»
لکس در حالی که مری را برانداز میکرد، چانهاش را مالید و سعی کردمعمولی تصمیم بگیرد حرفش را باور کند یا نه. راستش را بخواهید، به او اعتمادلکس داشت. اما ابهاماتِ زیادی دربارهٔ سیستم وجود داشت که باعث میشد احساسِ ناآرامی کند.
«خیلی خب، بگذریم. سیستم بامهمانخانه استفاده از 'ملاحظات' با مناقداماتِ حرف میزنه. این یعنی سیستم زندهست؟»
«در حالِ حاضر، اختیاراتتتصوری برای دونستنِ اینجور جزئیاتنداشت دربارهٔ سیستم کافی نیست.»
«قابلِپیشبینی بود، قابلِپیشبینی بود. اما این واقعیت سرِ جاشه کهمعمولی سیستم میتونه با من حرف بزنه، چون این کار رو توجهان قالبِ ملاحظات انجام میده. اما تو، مری، خودِ سیستم نیستی، درسته؟»
«بله، من دستیاریامبودند که سیستم برای کمکاقدامات به میزبان فراهم کرده.»
«ببین، برام عجیبه که سیستم همچین دستیارِ خوبی بهم داده. انگار نمیتونم هدفِ سیستم رو درک کنم. از همون اول، وقتی بستهٔ آغازین رو باز کردم، سیستم اصرار داشت که کمکم نکنه و بذاره خودم کارها رو پیش ببرم. تو تزکیهام کمکی نکرد،تدریجی اطلاعاتی دربارهٔ جهان بهم نداد، گزینهای هم برای بیرون نگهداشتنِ مهمانهای متخاصم در اختیارم نذاشت. کاملاً از روی شانسِ محض بود که در نهایت آغوشِ شاهانه رو به دست آوردم. حتی تو چند تا مأموریتِ اولش که تو آسیبپذیرترین حالم بودم و احتمالِ شکستممرحلهٔ از همیشه بیشتر بود، کار رو به تهدیدِ مرگ هم کشوند. با توجه به اینکه همهچیزِ سیستم طوری طراحی شده که مجبورم کنه خودم کارها رو بکنم و تو این مسیر حسابی بهم سخت بگیره، چرا باید همچین دستیارِ مفیدی بهم بده؟ یهجورایی... متناقضه.»
«اگه داری دربارهٔ هدفِ سیستم میپرسی،اصیل هدفش میزبانی از بزرگترین و باشکوهترینکمی مهمانخانه در جهانه، بیهیچ رقیب و مانندی.»
«آهان، اونوقت چرا؟»
«در حالِ حاضر، اختیاراتت برای دونستنِ منطقِ پشتِچقدر سیستم کافی نیست. میدونی، برای کسی که خودشتصوری اینهمه از سیستم نفع برده، حسابی داری ناسپاسی میکنی.»
لکس بهکند این اتهامِزمان مری خندید.
«راستش قصدم ناسپاسی نیست. سیستم فوقالعادهست و زندگیِ من رو به هزار و یک شکلِمدتی مختلف بهتر کرده، بماند که با برداشتنِ توموری که بدونِ سیستم اصلاً از وجودش باخبر نمیشدم،باز عملاً جونم رو نجات داد. فقط حس میکنم اوضاع به اون سادگی که فکر میکردم نیست.»
لکس در حینِ صحبت با مری، داشت احساساتش را هم تنظیم میکرد. وقتی سیستم را به دستمیتوانست آورد، چنین تغییرِ عظیمی را خیلی راحت پذیرفته بود، که احتمالاً تحتِتأثیرِ تومورش بود. حالا که میتوانست درستتماموکمال فکر کند، تازه داشت شوکی را هضم میکرد که احتمالاً باید همان روزِ اول به او وارد میشد.
«خیلی خب، سؤالِبودند آخر. اگه نخواستی هماقدامات مجبور نیستی جواب بدی.»
با شنیدنِ این حرف، مری ابروییبرگشت بالا انداخت. این لکسِ جدید وبودند بهبودیافته... بیش از حد موشکاف شده بود.
«قبل از بازیهای نیمهشب، حتی قبل از اینکه مأموریت رو بگیرم، بهم گفتیجهان که مأموریتِ بعدی رو بینقص انجام بدم. فکر نمیکنم سیستم بهت اجازه بده حتیتماموکمال قبل از اینکه مأموریتی بهم بده، راهنماییم کنی. پس، قضیهٔ اون حرف چی بود؟»