چپتر 111: بدون عنوان
0گرگی هولوگرامی داشت نیشِ خونین را میگرداند و او را بهسمتِ عمارت نیمهشب میبرد که نیشِ خونین سرِ جایش خشکش زد. انسانهایی را دید که داخلِ ساختمان ایستاده بودند و به او نگاه میکردند.تهگلویی این انسانها بهوضوح با آن بهاصطلاح «نگهبانها» فرق داشتند. حدس میزد که آنها هم مهمان باشند. راستش، پذیرشِ این موضوع که این انسانها تا این حد قدرتمند بودند، برای نیشِ خونین بسیار دشوار بود. دربازیهای سیارهاش، آنها چیزی جز حشره نبودند. در واقع، از آنجا که حشرات هم میتوانستند تزکیه کنند، حشره خواندنِ آنها نوعی تعریف بود. آنها فقط انسان بودند؛ نامی که خودش بهتنهایی یک توهین به حساب میآمد.
اما حالا در این مکانِ مرموز با انسانهای بیشماری روبهرو شده بود که بهطرزِ مضحکی قوی بودند و حتی برخی ازمیرسیدند خودش هم قویتر به نظر میرسیدند. این موضوع نیشِ خونین را خشمگین میکرد، اما جرئت نداشت کاری کند، مبادا میزبانش را برنجاند.وقتی نیشِ خونین قاطعانه تصمیم گرفت بهمحضِ بازگشت، خشمش را سرِ انسانهای سیارهٔ خودش خالی کند. اما فعلاً، باید خودش را وفق میداد.
وقتی گرگ بهسمتِ عمارت راه افتاد، حس کرد قدش دارد کوتاه میشود، تا اینکه به ۷ فوت رسید. حتینظر قدِ نگهبانهایش هم تا ۷ فوت سرکوب شد، هرچند به نظر نمیرسید چیزِ دیگری تغییر کرده باشد. این موضوعفعلاً نیشِ خونین را معذب کرد، اما میفهمید که ساختمانهای اینجا برای جانوران طراحی نشدهاند و ازاینرو چنین تغییراتی لازم بود.
نیشِ خونین با صدایی بم و تهگلویی گفت: «درود... انسانها.» شاید سعی داشت دوستانه رفتار کند،صدایی اما صدایش بیش از حد لبریز از تحقیر بود. با این حال، هیچکدام از انسانها واکنشیندادند نشان ندادند. جانور بهوضوح بینهایت قدرتمند بود و حق داشت نگاهی تحقیرآمیز به آنها داشته باشد.
الکساندر با تعظیمی کوتاه و محترمانه جواب داد:میشود «درود، قربان. حدس میزنم باید از سیارهای به نامِچیزِ نیبیرو باشید. مشتاقانه منتظرِ حضورتان در بازیهای نیمهشب هستم.»
گرگ جواب داد: «بله... سیارهٔ نیبیرو.» هنوز داشت با مفهومِانسانهای سیاره کلنجار میرفت و تا به حال نامِ نیبیرو را نشنیدهمیرسیدند بود، اما چطور میتوانست این را به یک انسانِ ناچیز بگوید؟
«شما انسانها...توهین از کدام...میآمد سیاره میآیید؟»
الکساندر بهسادگیتغییر گفت: «ماباشد از زمین میآییم.»
لیلی جواب داد:افتاد «و ما ازدارد وگوس مینیما میآییم.»
دو تا سیارهٔ مختلف...
گرگ این را از ذهن گذراند. پذیرشِ این تغییرِ جدید برایش دشوار بود، اما این احتمال را در نظر گرفت. اگر چنین سیارههایی وجود داشتند، مسیرش بهطرزِ چشمگیری باز میشد. فقط کافی بود سیارهای با موجوداتِ ضعیفتر پیدا کند و آن را فتح کند. گرگ در مسیری قدم گذاشته بودافتاد تا تباری را که با آن متولد شده بود، با تباری به طراحیِ خودش جایگزین کند. چنین تلاشی به منابعِ بیشماری نیاز داشت، اما گرگ در محدودهٔ خودش تنها ذخیرهٔ محدودی در اختیار داشت. نمیتوانست قلمرویش را از این بیشتر گسترش دهد، چون کلِ یک قاره را، هرچند کوچک، تحتِ کنترلداشته داشت و نمیتوانست به دلِ دریا بزند. ناگفته نماند که گوزن هم او را بهشدت تهدید کرده بود: اگر گرگ دست به کشتاری بیدلیل میزد، گوزن ساکت نمینشست. گرگ چطور میتوانست بدونِ نشان دادنِ قدرتش، زمینهای بیشتری را فتح کند؟ اما گوزن قویتر بود، در نتیجه گرگ چارهای جز اطاعت نداشت.
گفتوگو همانجا به پایان رسید. گرگ دیگر چیزی نگفت و انسانها هم سؤالی از او نپرسیدند. هولوگرام به تورِ گردشگریاش ادامه داد و نیشِ خونینحتی هم به دنبالش راه افتاد. همه از اینکه درگیری پیش نیامده بود نفسِ راحتی کشیدند و خودشان را از نظرِ ذهنی برای رویاروییهای مشابهِ بیشتریمیداد در آینده آماده کردند. لکس خیلی راحت این موضوع را پذیرفت. حتی اگر درگیری هم پیش میآمد، میتوانست از پسش بربیاید. همهچیز تحتِ کنترلش بود.
ده دقیقه از باز شدنِ آخرین دروازه که جانوری را با خود آورده بود میگذشت، که سرانجام دروازههای جدیدی شروع به باز شدن کردند. آنها یکییکی باز نشدند، بلکه همزمان باز شدند، انگار که از قبل برای چنین کاری برنامهریزی شده بودند. دههاجواب انسان قدم به جلو گذاشتند و برای اولین بار واردِ مهمانخانه شدند. این انسانها در مقایسه با جانوران تزکیهٔ بسیار پایینتری داشتند؛ بیشترشان به قلمرو پایهٔ پایانی تعلق داشتند و اینطرف و آنطرف یکی دو تزکیهکنندهٔ هستهٔ طلایی هم بینشان به چشم میخورد.وجود اما با این حال، نگهبانها با توجه به تجربهٔ قبلیشان هیچ خطری نکردند و موجی از نیروی روحی از روی همهٔ آنها عبور کرد، پیش از آنکه هولوگرامی روبهروی هر مهمان ظاهر شود، به آنها خوشامد بگوید و دستورالعملهایی دربارهٔ مبارزه به آنها بدهد.
لکس چشم از مردمِ زمین برنمیداشت تا ببیند کسی رامعذب میشناسد یا نه. بیشترِ مردم غریبه بودند، اما توانست چندلازم چهرهٔ آشنا ببیند که متعلق به پروفایلهای محبوبِ تمپست بودند.
اگر میشد گفت که جانورانِ نیبیرو او را گوشبهزنگ کرده بودند، مردمِ زمین فقط برایش مایهٔ سرگرمی بودند. اول از همه، لباس پوشیدنِ همه عجیبوغریب بود. انتظار داشت کتوشلوارهای زیادی ببیند،کند اما به نظر میرسید همه لباسهای بسیار سنتی به تن دارند. انگار لکس هنوز فرهنگِ تزکیهٔ زمین را کاملاً درک نکرده بود. او همهچیز میدید؛ از کیمونو و زرههای فلزی گرفتههرچند تا لحاف و دامن و البته یک پسرِ پرموی خاص که شلوارکی بهطرزِ معذبی کوتاه پوشیده بود. راستش، لکس تا به حال هیچ مردی را ندیده بود که چنین شلوارکِ کوتاهی بپوشد.
آخه اون دیگه کینوعی بود و چهجوری پاشنامی به اینجا رسیده بود؟
لکس تصمیم گرفت نگاهش را برگرداند. میخواست همان لحظه آن تصویر را فراموش کند. موضوعِ بعدی که لکس را به خنده انداخت این بود که انسانها متوجه نبودند میتوانند بدون استفاده از حسِّ روحیشان ارتباط برقراربینهایت کنند. وقتی یک مردِ استونیایی پیشِ یکی از پیروانش دربارهٔ یک زنِ عرب نظری داد، این موضوع باعثِ یک جروبحثِ لفظیِ کوچک شد. وقتی فهمیدند حرفش را میفهمند، تقریباً تمامِ جمعیتی که دورش بودند خشکشان زد.زمین بهدنبالِ آن جروبحثِ بسیار تندی درگرفت که اگر هر جای دیگری جز مهمانخانه بودند، بیشک به دعوا ختم میشد. البته در دفاع از مردِ استونیایی باید گفت که او فقط داشت سبیلِ پرپشتِ زن را تحسین میکرد.
خوشبختانه جانوران اصلاً متوجهِ آبروریزیِ انسانها نشدند، وگرنه لکس از اینکه خودش را به زمینیها ربط بدهد خجالت میکشید. چند لحظه بعد، رهبرانِ بیشتری از راه رسیدند و سرانجام فضابیش رنگوبوی رسمیتری به خود گرفت. دلیلش این بود که در میانِ تازهواردها، ملکه هم حضور داشت. تنها پادشاهِ حقیقی که در زمین بهطورِ گسترده به رسمیت شناخته میشد. البته، بههنوز رسمیت شناختن به معنای تأیید نبود، چرا که چند نفری با کلافگی به او نگاه میکردند. اما کارشان به همین جا ختم میشد. چه کسی جرئت داشت با او دربیفتد؟
حتی لکس هم او را شناخت و با تعجب به این فکر کرد که چطور هرگز به ذهنشبهطرزِ نرسیده بود ملکه هم یک تزکیهگر است. در حالی که لکس درگیرِ روشنبینیِ ناگهانیِ خودش بود، ملکه و پیروانشگرفت هم داشتند به درکِ تازهای میرسیدند. ادعاهای برندون دربارهٔ امکانِ تزکیه در اینجا واقعیت داشت. این خبرِ تاریخسازی بود!
این موضوع پویاییِ قدرت در زمین را بهشدت تغییر میداد.بهتنهایی آنها باید مطمئن میشدند که در استفاده از این منبعِروبهرو جدید، برتریِ خود را نسبت به بقیهٔ زمین حفظ میکنند.
ملکه بیآنکه به جمعیتِ جانورانی که از دور به آنها خیرهجانوران شده بودند توجهی کند، به هولوگرامش گفت: «میتونی تور رو شروع کنی.»سعی با اینکه جانوران قدرتمند بودند، انسانهای زمین هرگز از جانوران ترسی نداشتند.
در زمین اوایلِ صبح بود و همهچیز عادی به نظر میرسید.حالا همه مشغولِ کارهای روزمرهشان بودند و هیچکس خبر نداشت که شماریبرخی از بالاترین رهبرانِ کلِ زمین، تقریباً همزمان ناپدید شدهاند. خب، تقریباً هیچکس.
پس از سی دقیقه انتظار وفقط اطمینان از اینکه زمانِ کافی گذشته است،میآمد جلسهای در پناهگاهی زیرِ صحرا آغاز شد.
صدایی گرفته گفت: «تأییدیهٔ رسمی داریم. هر جا که رفتهن، به ارتباطات دسترسی ندارن.ازاینرو بیدرنگ عملیات رو شروع کنید. انتقالِ همهٔ یگانها به موقعیت رو شروع کنید. امالبریز فقط یگانها رو مستقر کنید. هیچکس، تکرار میکنم، هیچکس حق نداره فعلاً هیچ اقدامی بکنه!
«پنج خاندان رو زیرِ نظر بگیرید و جابهجاییِ نیروها در سراسرِ جهانساختمانهای رو کلید بزنید. حواستون باشه همهچیز رسمی به نظر برسه و هیچ ردّیشاید به جا نمونه. این فرصت خیلی بهتر از اونیه که از دستش بدیم!»
همهٔ اعضای جلسه هولوگرامهایشان را خاموش کردند و شخصاً دستبهکار شدند. این فرصت هدیهای از آسمان بود؛ نباید گند میزدند. نیروها در سراسرِ زمین، در پوششِخشمگین مانور، تمرین یا مأموریتهای جدید، شروع به جابهجایی کردند. شرکتهای مختلف منابعِ ارزشمندشان را جابهجا کردند، بسیاری از بانکها نرخِ بهرهٔ وامهایشان را بالا بردند، ارزهایقدش مختلفی تقویت شدند و بسیاری دیگر افت کردند. هیچ الگو یا ارتباطی میانِ این اتفاقاتِ ظاهراً بیربط دیده نمیشد. تنها افرادِ بسیار کمی میدانستند اینها نشانهٔ چیست.
یکی از آن افراد سربازی بود که جابهجاییِ نیروهایش را دنبال میکرد. بامیآمد این تفاوت که این نیروها روی زمین نبودند؛ روی ماه بودند. چند ساعت پسقویتر از ترکِ پایگاهِ اصلیشان، به پایگاهی زیرزمینی پر از انواعِ جتها و سفینهها رسیدند.
با دستورِ مافوقها، شماری از سربازان سوارِ سفینهها شدند. بقیه هم شروع به بارگیریِ تدارکات کردند. تنها سربازی که در آنجا میدانست واقعاً چه خبر است، در سکوت ایستاده بود و انتظار میکشید تا نوبتش برای سوار شدن به سفینه برسد. حرکاتش کاملاً عادی بهقربان نظر میرسید و هیچکس نمیفهمید مشکلی وجود دارد، پس جای شکرش باقی بود که کلاهخودی پوشیده بود که صورتش را میپوشاند، وگرنه کسی چشمانِ مضطربِ یک نوجوان را میدید. حتی وقتی سوارِ سفینه شد و درها پشتسرش بسته شدند، هیچ حرف یا کارِ مشکوکی ازمیشد او سر نزد. اما در ذهنش، تنها امیدوار بود کاری که میکند مایهٔ سربلندیاش شود، و آنقدر زنده بماند که برگردد و به دوستش الکساندر بگوید که او، زئوس لِونتیس، ترسو نیست. با بلند شدنِ سفینه، زانوهای زئوس لرزید. خب، حداقل تا حدِ زیادی ترسو نبود.