چپتر 464: فصل 464
0چند ساعت پس از محوشدنِ هالهٔ طلایی، بیشترِ مهمانها مرزهایشان را شکسته بودند و جشنواره دوباره به راه افتاده بود. با این حال، به نظر میرسید مهمانها بیشتر روی جشن و پایکوبی تمرکز دارند تا شرکت در فعالیتهای متفرقه. این خوب بود، چون فعالیتِ بزرگِ بعدی هماشکهایش یک هفتهٔ دیگر برگزار میشد. حتی بیشترِ تورنمنتها هم به پایان رسیده بود، چرا که انتظار میرفت هر کسی که از عالمی به عالمِ دیگر مرز شکسته، این هفته را به مراقبه بنشیند. در واقع، تنها دلیلِ اینکه اکثریتِ مهمانها تزکیهشان را تمام کرده بودند این بوداگر که در عالمِ بنیان یا حتی پایینتر از آن قرار داشتند. در این حالت، با اینکه به خلوتگزینی نیاز بود، اما زمانِ زیادی نمیبرد. علاوه بر این، بهمحضِ اینکه کنترلِ اولیهٔ تن و ذاتِ خود را به دست میآوردند، میتوانستند خلوتهای تزکیهشان را در طولِ زمان پخش کنند.
با در نظر گرفتنِ همهٔ اینها، حالوهوای شادمانهٔ مهمانخانه کاملاً قابلدرک بود. البته، بخشِ کوچکی از مهمانها هم بودند که از ازدستدادنِ چنین فرصتِ بزرگی بهتمامِ همان اندازه افسرده شده بودند و عدهای حتی از دستِ مهمانخانه عصبانی بودند که چرا فرصتِ هشدارِ طولانیتری نداده است. هر چه باشد، یکی دو هفتهشادی واقعاً برای اطلاعرسانی خیلی کوتاه بود. این از آن دست چیزهایی بود که مردم بسته به سطحِ تزکیه، از ماهها یا حتی سالها قبل برایش برنامهریزی میکردند.
در میانِ این جمعیت، خواهر و برادری جوان و انسان حضور داشتند که کاملاً منقلب شده بودند. برادر که «پلات دیوایس» نامیده میشد، باید تمامِ تلاششپلات را میکرد تا جلوی ریختنِ اشکهایش را بگیرد، در حالی که خواهرش، به نامِ «پلات دیوایس-۲»، برای جاریکردنِ اشکهایش هیچ تردیدی به خود راه نمیداد. زندگیشان آنقدرباور فلاکتبار بود که نمیتوانستند اتفاقِ شگفتانگیزی را که داشت برایشان میافتاد باور کنند. احساسِ تسکین و شادی... در زندگیشان آنقدر نادر بود که نمیدانستند چطور ابرازش کنند.
پسرِ ۱۳ ساله و دخترِ ۱۱ ساله، هر دو با نقصهای مادرزادیِ وحشتناکی به دنیا آمده بودند که نهتنها آنهابهمحضِ را در دردی همیشگی نگه میداشت، بلکه وقتی به سنِ بلوغ میرسیدند، جلوی تزکیهکردنشان را هم میگرفت. اگر نمیتوانستند تزکیهقابلدرک کنند، هیچ شانسی برای بهبودِ زندگیشان نداشتند. هر چه باشد، پدر و مادرشان مدتها پیش در جنگ کشته شده بودند.
تقدیرِ آنها نیز در یورشهای اخیر مرگ بود، اگر به دستِ... به دستِ...واقعاً زنی نجات پیدا نکرده بودند که تنها میشد او را یک فرشته، زنیبرایش مقدس یا یک قدّیسه توصیف کرد. چه کسِ دیگری به آنها کمک میکرد؟
سپس، انگار که داشتند برای یک عمر بدشانسی پاداش میگرفتند، نهتنها آن زن نجاتشان داد، بلکه از طریقِ چیزی به نامِ اتاقِ بخشِدیوایس رایگان به این مهمانخانه آورده شده بودند. پیش از آنکه بفهمند چه خبر است، تغییرِ عجیبی رخ داد و پس از آن بهشدت بیماربرایشان شدند و از هوش رفتند. با این حال، وقتی بیدار شدند، نهتنها درد از بین رفته بود، بلکه تمامِ نقصهایشان هم برطرف شده بود.
آیا اینجا بهشت بود؟ حتماً همینطورچیزهایی بود. اول، فرشتهای به آنها برکت دادقبل و بعد مستقیماً به بهشت آورده شدند.
متأسفانه اینجا بهشت نبود و نمیتوانستند برای همیشه بمانند. ناپدید شدند و به همان چادری برگشتندزمانِ که پیشتر در آن زندگی میکردند. ترس وجودشان را فرا گرفت، چرا که حس میکردند هر لحظهگرفتنِ ممکن است از خوابی شیرین بیدار شوند. اما چنین اتفاقی نیفتاد. درد همچنان از آنها دور ماند.
درِ چادر باز شد و زنِ قدیسهٔ فرشتهمانند یک بارِ دیگر پیدایش شد، هرچند اگر کسِ دیگری او را میدید، چهبسا با این توصیف موافق نبود.برایش موهای افشانِ طلایی نداشت، چون آنها را بسته و زیرِ کلاهخودش پنهان کرده بود. پوستی به سفیدیِ برفِ ناب هم نداشت، چرا که پوشیده از خاکجاریکردنِ و عرق و چرک بود. بهجای پیراهنِ تابستانی، زرهِ چرمی به تن داشت و حالوهوایش داغ و لبریز از عطشِ نبرد بود، نه ظریف و ریزنقش.
نگرانی را درمردم صدایش فروخورد و پرسید:ماهها «چی شد؟ کجا رفتید؟»
خواهر گفت: «رفتیم به یه جای جادویی به اسمِ مهمانخانهٔ نیمهشب!» او متوجهِ برقی از آشنایی که درجمعیت چشمانِ زن گذشت، نشد. مهمانخانهٔ نیمهشب. او هم یکی دو بار آنجا رفته بود. هرچه بیشتر به داستانِبگیرد بچهها گوش میداد، میفهمید فرصتِ بزرگی را از دست داده است. باید در آینده بیشتر به آن توجه میکرد.
در چند ساعتِ بعد، لکس سعی کرد یاد بگیرد چطور حسِّ روحیاش را کنترل کند. نباید اینقدر سختچیزهایی میبود. آخه کار کردن با حسی نامرئی که از اساس به ذاتش پیوند خورده بود، اطلاعات را مستقیماًمنقلب به او میرساند و از اجسامِ فیزیکی طوری میگذشت که انگار اصلاً وجود ندارند، چقدر میتوانست سخت باشد؟
خب، جواب این بود که خیلی سخت بود. اما همهچیز به همینجامیکردند ختم نمیشد. تنش هنوز داشت روندِ تثبیتِ پس از شکستنِ مرز رانامیده طی میکرد و هرچه زمانِ بیشتری میگذشت، تواناییهای جدیدِ بیشتری کشف میکرد.
مثلِ حسِّ روحی، چیزِ دیگری هم به نامِ حسِّ روح برایش باز شده بود، وبرنامهریزی همچنین نسخهٔ پیشرفتهای از غرایزی که تنش به او میبخشید، به نامِ شهود. هر دوتمامِ بهطرزِ باورنکردنیای قدرتمند و متنوع بودند و کارهایی را که لکس میتوانست بکند، بهشدت افزایش میدادند.
اما... متأسفانه هنوز چیزهای بیشتری انتظارش را میکشید.بنیان وقتی تنش سرانجام بهطورِ کامل تثبیت شد، هجومِزمانِ آشنای اطلاعاتی را از فنِّ تزکیهاش تجربه کرد.
هر بار که مرزِ بزرگی را میشکست، اطلاعاتی از آغوشِ شاهانهباشد دربارهٔ عالمِ جدیدش دریافت میکرد؛ اینکه این عالم در حالتِ عادی چهماهها بود، خودش چه تفاوتی داشت، و برای پیشرفتِ بیشتر باید چه میکرد.
اما این بار، اطلاعاتِ بسیار بیشتری نسبت به همیشه به دست آورد. فن، انگار کهخواهر موجودی خودآگاه باشد، جزئیاتِ مختلفی از تأثیراتِ هر عالم بر او را به وی منتقل کرداشکهایش و نشان داد چطور این تأثیرات بهناگزیر به نیازهای شکستنِ مرز در عوالمِ بعدی پیوند خوردهاند.
جای تعجب نداشت که یکی از عواملِ اصلی، ثبات بود. تزکیهاش بر ثباتِ بینهایتبرایش تمرکز داشت تا بتواند پیوسته دفاعش را به کمال برساند، بیآنکه هیچ واکنشِ نامطلوبینامیده برانگیزد. بههمینترتیب، قرار بود خاصیتِ شاهانهاش همین کار را برای شکستنِ مرزهای آیندهاش بکند.
با این حال، لکس به چیزی دست یافت که هرگز نباید اتفاق میافتاد ونیاز انرژیاش خاصیتی ناشناخته به خود گرفت. به همین دلیل... اگر در آینده تلاش میکردخلوتهای مرزِ عالمِ نوزادِ روح را بشکند... ۹۹٫۹۹٪ احتمال داشت که منفجر شود و بمیرد!