چپتر 236: فصل 236
0کریون، آن جانورِ زشت، با چندین زنجیر بستهحدس شده بود و تکان نمیخورد، بنابراین لکس بیهیچشدهاند نگرانی مکث کرد تا بهروزرسانیِ مأموریتش را بخواند.
بهروزرسانیِ مأموریت: ردپای ناهنجاری شناسایی شد. گونهٔ بیگانه شناسایی شد - عنوانِ فعلی: کریون.
راهنمای مأموریت: ناهنجاری ممکن است به گونهٔ غیربومیِ کریون مرتبط باشد.
لکس ابرویی بالا انداخت. این راهنماییِ بزرگی بود، چرا که به نظر میرسید کریونهاحالا موضوعِ مهمی در این قلمرو باشند. تحقیق دربارهٔ آنها نباید خیلی سخت میبود. بعیدکاربردهای بود یک تحقیقِ ساده در کتابخانه مأموریت را تکمیل کند، اما امتحان کردنش ضرری نداشت.
لکس بیآنکه زیاد نزدیک شود، توجهش را به کریون معطوف کرد و به بررسیاش پرداخت. موجودی سیاه و چهارپابدنش با پاهای جلوییِ بزرگ بود، اما پاهای عقبیاش هم کمعضله نبودند. مطمئن نبود که آیا این تنها اسکلتش استوقتی یا نه، اما استخوانهای موجود بیرون از تنش قرار داشتند و مانند زرهی، بدن و اندامهای حیاتیاش را میپوشاندند.
سرش دو چشمِ گرد داشت که با گرسنگی به لکس خیره شده بودند، و دهانی که لکس حدس میزدآنهمه زمانی پر از دندانهای تیز بوده و حالا کشیده شدهاند. گوشتِ این موجود نوعی لجن ترشح میکرد که باعثجمجمهٔ میشد تنش همیشه خیس به نظر برسد، هرچند لکس مطمئن بود این لجن کاربردهای دیگری جز چندشآورتر کردنش هم دارد.
لکس که از آنهمه ارزیابی خسته شده بود، حوصله نداشت بیشتر به آن فکر کند یا بدنششود را بیشتر بررسی کند. از آنجا که مهماتِ تفنگش بهطرز خطرناکی رو به اتمام بود، در عوضتنها شمشیرِ کوتاهش را بیرون کشید و آن را در پایهٔ جمجمهٔ موجود فرو برد و گردنش را برید.
با این حال، وقتی شمشیر را بیرون کشید، لجنِ بدنش بهسرعت روی بریدگی را پوشاند و جلوی خونریزی را گرفت. لکس جا خورد، اما در مرکزِ ارزیابی، همهٔکاربردهای کسانی که دیده بودند او بارها از تفنگش استفاده کرده، فرض را بر این گذاشتند که لکس عمداً این کار را میکند و قصد دارد جانور را شکنجهحال دهد. انگار که داشت نوعی انتقام میگرفت. شایعترین واکنشِ کسانی که ارزیابیِ لکس را تماشا میکردند، بهجای انزجار، درکِ او بود. حتی برخی دیدِ مثبتی به لکس پیدا کردند.
دیگر وقت را تلف نکرد و فنِ تیغهٔ چی را به کار بست که یکی از دو فنِ تهاجمیاش بود. این فن تیغههای واقعی از جنسِ چی نمیساخت،شمشیرِ بلکه حملهای بود که تیزیِ تیغهها را افزایش میداد و بریدن یا شکافتن را آسانتر میکرد. لکس شمشیرش را با هر دو دست گرفت و با تمامِ قدرت ضربهگذاشتند زد، استخوان را شکافت و سرِ جانور را قطع کرد. این کریون بههیچوجه بهاندازهٔ قبلی که دیده بود قوی نبود، بنابراین همان یک حملهاش بیش از حدِ نیاز بود.
با افتادنِ سر روی زمین، لکس آنی منتقل شد ومیشد به اتاقی آشنا بازگشت. او به مرکزِ ارزیابی برگشته بودارزیابی و مردِ یونیفرمپوش آنجا ایستاده بود و با پوزخندی نگاهش میکرد.
مرد بیآنکه هیچ اشارهای به حرفهای لکس دربارهٔ خودش بکند، فقط گفت: «آفرین، بچه.» وزیاد ادامه داد: «کمی طول میکشه تا نتیجهت بیاد، اما تو این فاصله، نظرت چیه خوابگاهت رومطمئن نشونت بدم؟ شنیدم دچارِ فراموشی شدی، برای همین تو راه آکادمی رو هم بهت معرفی میکنم.»
لکس بیپرده گفت: «من عضوِ هیچ جوخهٔ نخبهای نمیشم. میدونم آکادمی حرفهها یا مهارتها یا هر چیزِ دیگهای رو انتخابترشح میکنه، ولی اگه همکاری نکنم، بعید میدونم کارشون "بازدهی" داشته باشه. من قاطیِ هیچ تیمِ عملیاتِ مخفیای نمیشم، یا هیچ کاریمهماتِ که کلِ زندگیم رو بگیره. راههای زیادی هست که بتونم به ملتِ هام خدمت کنم، ولی دور انداختنِ جونم جزوشون نیست.»
اینقدر رک بودن شاید کارِ چندان خوبی نبود، چون او به آکادمیدارد نیاز داشت، نه برعکس. اما در عین حال، کاملاً مطمئن بود کاریبهطرز که این مردِ یونیفرمپوش میکرد، ربطی به روالِ کارِ سیستمِ آکادمی ندارد.
مرد به لکس پوزخند زد، از اینکه بچه بالاخره به او جواب میداد خوشحال بود.کاربردهای البته، بخشِ عمدهاش احتمالاً به این خاطر بود که لکس روزها پشتسرهم آزمون داده وبهطرز بهشدت کمخواب بود. در این حالت، آدمها معمولاً بیپروا میشدند و تمرکز کردن برایشان سخت بود.
«جای نگرانی نیست، بچه. حتی اگه خودت هم میخواستی جزوِ نخبگان باشی، چیزی نیست کهزیاد با یه آزمونِ ساده بهش برسی. با این حال حق با توئه، من یهکم تندنبودند رفتم. بیا از همون اول شروع کنیم و منتظر بمونیم تا ببینیم نتایجِ آزمونت چی میگه.»
لکس با بیمیلی سر تکان داد،بودند بیشتر به این دلیل که مطمئنتیز بود این مرد دست از سرش برنمیدارد.
«عالیه. میتونی من رو ورنان صدا کنی. منهرچند استادِ مسئولِ تربیتبدنی و مبارزهٔ تنبهتن هستم. بیا بریم،بیشتر بهتره قبل از اینکه همینجا خوابت ببره، ببرمت خوابگاهت.»
ورنان لکس را به بیرون از مرکزِ آزمون برد، جایی که چیزی شبیهبرسد به یک کالسکهٔ بیاسب منتظرشان بود. بهمحضِ اینکه سوار شدند، کالسکه راه افتادبررسی و ورنان به لکس توضیح داد که آیندهٔ نزدیکش در آکادمی چگونه خواهد بود.
برای لحظهای، به ذهنِ کُند و خستهٔ لکس اینطور رسید که انگار بدترین بخشِ ماجرا تمامنزدیک شده و حالا همهچیز روالِ عادیِ خودش را طی میکند. این به آن خاطر بود که لکسآیا هیچ ایدهای از ارزیابیِ روانیاش نداشت؛ همان ارزیابیای که ورنان درست قبل از دیدنِ لکس خوانده بود.
ارزیابیِ اولیهای بر اساسِ آزمونهایش انجام شده بود. این ارزیابی بهویژه بر لحظاتی تکیه داشت که او در برابرِ هیولای غولآسا خشمگین شده بود، یا زمانی که با دیدنِ قدرتِ بیش از حدِ گوجورِ گوشقرمز، دانشآموز را رها کرد تا بهتنهایی با آن بجنگد.خطرناکی نتیجهٔ ارزیابی نشان میداد که لکس حسِ استقلالِ قدرتمندی دارد و در برابرِ فشار یا اجبار واکنشِ منفی نشان میدهد. او از همدردیِ پایهای برخوردار بود و در صورتِ امکان به دیگران کمک میکرد، اما اگر شخصِ نیازمندِ کمک مقاومت میکرد یا جانِ لکسواکنشِ به خطر میافتاد، از این کار دست میکشید. مهارتهای بقا و غرایزِ قدرتمندی داشت، هرچند هنوز کمی خام و صیقلنخورده بودند. این احتمال وجود داشت که بتوان وفاداریاش را جلب کرد، اما اگر کوچکترین نشانهٔ اجبار یا تهدیدی حس میکرد، واکنشِ شدیدی نشان میداد.
چنین ذهنیتِ سرسختی همچنین توضیح میداد که چرا او توانسته بود در رویارویی با گوشتِخسته کریون در سطحِ جاودانه زنده بماند. ورنان در حالی که میدید لکس کمی گاردش راکشید پایین آورده، در دل خندید. اوه بله، او قطعاً لکس را بهعنوانِ شاگردِ خودش برمیداشت.