چپتر 127: چپتر 127
0این صحنهٔ خاص پنجاه فوت پهنا و سی فوت درازا داشت. در دو طرف، دو طنابِ کشیدهٔ مجزانبود از یک سر تا سرِ دیگر وصل بود که برخی از آکروباتها روی آنها راه میرفتند. چند طنابمیکردند هم از سقف آویزان بود که بقیهٔ آکروباتها با آنها از این سو به آن سو تاب میخوردند.
آکروباتها هماهنگ با هم، از چپ و راست بهسمتِ مرکز تاب خوردند.گرفتنِ طنابها را رها کردند، در هوا چند ملق زدند و بعد باانتظارِ پاهایشان طنابی را گرفتند که نفرِ دیگر تازه از آن استفاده کرده بود.
خودِ لکس تا آن روز به سیرک نرفته بود، اما بهاندازهٔ کافی در تلویزیون سیرک دیده بود.تکتکِ اجرایشان بسیار تماشایی و زمانبندیشان بینقص بود، بهویژه با در نظر گرفتنِ اینکه هیچ تورِ ایمنیای آنحرکتِ پایین نبود. با این حال، وقتی لکس فهمید آنها تزکیهگرند، ناخودآگاه انتظارِ کمی بیشتر از اینها را داشت.
انصافاً اجرایشان تازه شروع شده بود. احتمالاً فعلاً داشتند جمعیت را گرم میکردند.نفهمید اما لکس نمیخواست منتظر بماند، چون صحنههای بسیارِ دیگری هم برای دیدن بود.زیرین بعداً بازپخشِ این اجرا را میدید تا بفهمد کارِ جالبتری هم کردهاند یا نه.
لکس از سرِ کنجکاوی، بیخیالِ تمامِ صحنههای انسانی شد و بهسراغِ صحنهٔ جانوران رفت. این صحنهٔ خاص برخلافِ بقیه ارتفاع نداشت، بلکه گود بود تاکمی تماشاگران از بالا به پایین به آن دید داشته باشند. لایهای از ماسه صحنه را پوشانده بود و مارهای مختلفی درونش میخزیدند. لکس اول نفهمیدبفهمد قرار است چه کار کنند. تکتکِ مارها را زیرِ نظر گرفت و روی هر کدام که از سطحِ ماسهها به لایههای زیرین میخزید، تمرکز کرد.
اما وقتی فهمید تمرکزش باید روی ماسهها باشد نه مارها، گیجیاش برطرف شد. با حرکتِ هماهنگ و حسابشدهٔ دهها مار، ماسهها طوری میتپیدند که انگار قلبِبیشتر تپندهای درست زیرشان قرار داشت. تپههای شنی بهسرعت روی ماسهها شکل میگرفتند و فرومیریختند؛ طوری که لکس حس میکرد دارد ویدیویی تند از تغییراتِ یک صحرا راکردهاند میبیند. رفتهرفته متوجهِ الگوهایی در برآمدن و فرونشستنِ ماسهها شد، اما برای دیدنشان باید دست از تمرکز روی ماسهها برمیداشت و بهنوعی روی کلِ تصویر تمرکز میکرد.
این کار برای انسانها کمی دشوار بود، چون چشمِ انسان طوری طراحی شده بود که جذبِ نقاطِ خاصی شود وگرفت روی آنها تمرکز کند. اینکه بهزور جلوی خودت را بگیری تا روی نقطهٔ خاصی تمرکز نکنی و بهجایش کلِ تصویرانگار را ببینی، کمی چالشبرانگیز بود و چیزی بود که بیشترِ آدمها از دستش میدادند، مگر اینکه آگاهانه برایش تلاش میکردند.
لکس راهِ دررویِ آسانی برای این کار داشت، چون میتوانست بهجای تمرکز با چشمانش، به آگاهیاش از کلِ مهمانخانه تکیه کند و اینسطحِ صحنه را بهصورتِ یکپارچه ببیند. اما لحظهای که این کار را کرد، تازه فهمید چقدر از ماجرا را ندیده بود و برای لحظهای ماتششنی برد. حرکتِ ماسهها نوعِ عجیبی از تقارن داشت. برآمدن و فرونشستنِ تپهها الگوهایی در آن چشمانداز میساخت و رفتهرفته به نوعی هنر تبدیل میشد.
این هنر شبیهِ ساختههای دستِ انسان نبود، بلکه انگار آفریدهٔ خودِ طبیعت بود. با وجودِ حفظِ الگوی قبلیاش، کاملاً تصادفی به نظر میرسید. انگار لکس داشت مسیرِ پیشرفتِ چیزها را همانطوراحتمالاً که طبیعت مقدّر کرده بود، درک میکرد. یادِ مستندِ قدیمیای دربارهٔ اَشکال و الگوهای تکرارشونده در طبیعت افتاد که به آنها فراکتال میگفتند؛ جایی که شکل یا الگو در مقیاسهای مختلف تکرارارتفاع میشد. چه روی بخشِ خاصی زوم میکردی و چه کلِ تصویر را از دور میدیدی، الگوها همچنان آنجا بودند. همین شیوهٔ عجیبِ تکرارِ الگو بود که حسِّ تقارن را به وجود میآورد.
اما اگر ماجرا فقط همین بود، لکس اینطور مبهوت نمیشد. عمقِ هنرِ مارها فقط به ظاهرش محدود نمیشد. وقتی لکس با آگاهیاش بهناخودآگاه صحنه نگاه کرد، ارتعاشاتِ درونِ ماسه را هم حس کرد. با حرکتِ مارها در لایههای مختلف، نحوهٔ برآمدن و فرونشستنِ ماسههای بینِ لایهها،بعداً ساییدهشدنشان به دیگر دانههای ماسه و فشاری که به فلسِ مارها میآوردند، حسی را خلق میکرد که لکس فقط میتوانست نامش را موسیقی بگذارد.
نوسانات آنقدر بزرگ نبودند که صدایی بلندتر از یک زمزمهٔ ملایم تولید کنند؛ صدایی که بهراحتی میشد آن را با صدای بادی اشتباه گرفتلایههای که تپههای شنی را همچون قلمموی یک هنرمند، بهآرامی به شکلِ دلخواهش درمیآورد. با این حال، چون لکس با جزئیاتِ بیشتری از آن آگاهشکل بود، حس کرد همان الگوی بصری در تکتکِ ارتعاشات هم پدیدار میشود. او الگو را در نحوهٔ فروافتادن و بالا رفتنِ تکتکِ دانههای ماسه میدید.
الگویی که پدیدار شد بسیار فراتر از الگوهای دوبعدیای بود که روی کاغذ دیده بود، یا الگوی سهبعدیای که ممکن بود کسی در یک نمایشگاهِ هنری ببیند. الگو درکرد نمای از بالا وجود داشت. در میانِ لایهها بود. در ارتعاشات بود. در نحوهٔ حرکتِ مارها بود. برای لحظهای، لکس حس کرد واردِ خلسه شده است و فکری عجیبمیبیند را درست بیرون از دامنهٔ ادراکش احساس کرد. مثل کلمهای نوکِ زبانش بود؛ میدانست چیست، اما نمیتوانست به زبانش بیاورد. این حس انتزاعی و در عین حال ملموس بود.
لکس زمزمه کرد: «بد نیست.» و تصمیم گرفت تغییری در این صحنه ایجاد کند. در حال حاضر، برای محافظت از اجراکنندگان، هر صحنه جلوی نفوذِ حسهای روحی را میگرفت. اماشده حالا، لکس آن را طوری تغییر داد که دیگران بتوانند از حسهای روحیشان فقط برای تماشای صحنه استفاده کنند. این کار همچنان مانع از آن میشد که از حسِ روحی برایبرخلافِ فشار آوردن یا ارتباط با اجراکنندگان استفاده کنند. لکس نمیخواست دیگران مزاحمِ مارها شوند، اما همزمان میخواست در سطحی فراتر لذت ببرند، چرا که تماشای سادهٔ ماسهها باعث میشد بینصیب بمانند.
در واقع، اگر کسی فقط روی مارها تمرکز میکرد و کلیتِ ماجرا رااینکه در نظر نمیگرفت، این احتمالاً یکی از کمجذابترین نمایشها بود. فقط مارهایی بودند کهاینها در ماسه حرکت میکردند. امیدوار بود دیگران هم بتوانند متوجهِ ظرافتهای این نمایش بشوند.
لکس خبر نداشت که بزرگانِ تکتکِ دنیاها با دقتِ تمام مراقبِ هر حرکتِ مهمانخانهدار هستند. شاید زمزمهاش آرام بود، اما برای آنها مثلِ اعلانیلایههای از پشتِ بلندگو صدا کرد. بهویژه وقتی تغییراتِ این صحنه را حس کردند، بیدرنگ حسهای روحیشان را به کار گرفتند تا ویژگیِ خاصِ اینشکل نمایش را تماشا کنند. اینکه آیا هیچکدامشان به همان عمقی که لکس متوجه شده بود به آن پی بردند یا نه، راهی برای فهمیدنش نبود.
لکس که از تماشای صحنهٔ پیشین تحتتأثیر قرار گرفته بود، به سراغِ صحنهٔ بعدیِ جانوران رفت. این یکی فقط دو جانور داشت که لکس هرگز پیش از این ندیده یا نشناخته بود. پاهای عقبِ این جانورحسابشدهٔ شبیهِ قورباغه بود و به آن اجازه میداد مسافتهای طولانی و تا ارتفاعِ زیادی در هوا بپرد. اما برخلافِ قورباغه، این جانور حدود چهار فوت طول و سه فوت ارتفاع داشت. بدنش پوشیده از فلسهای ششضلعیِچشمِ بنفشی بود که نور را به شکلی غیرعادی بازتاب میداد. لکس هرگز با نوری روبهرو نشده بود که مجبور شود آن را «تاریک» توصیف کند، اما در آن لحظه این تنها توصیفی بود که به ذهنش میرسید.
نزدیکِ گردنِ جانور، پرهای رنگارنگی از میانِ فلسها بیرون زده و پاهای جلو و تیغهٔ شانههایش را پوشانده بود. به نظر نمیرسید این پرها برای پروازِبیشتر جانور کافی باشند، اما لکس حدس میزد که جانور میتواند مسافتهای زیادی را در هوا سُر بخورد. با این حال، از آنجا که صحنهٔ فراهمشده بهاندازهٔجالبتری کافی بزرگ نبود، آن دو جانور در هوا سُر نمیخوردند، بلکه انگار میرقصیدند. آنها از دو سرِ صحنه بهسوی هم میپریدند و بیهیچ زحمتی در هوا میچرخیدند.
فلسهای درخشان، پرهای روشن و حرکاتِ پیچیدهشان تماشاگران رابینقص شیفتهٔ خود میکرد و باعث میشد بهکلی از ایننبود واقعیت غافل شوند که حرکاتشان دقیقاً چقدر مرگبار است.
وقتی جانوران به هم نزدیک میشدند، برخوردی در کار نبود، بلکه در هوا ملق میزدند و پاهای عقبشان را به هم میکوبیدند. سپس، با فشار آوردن بهتمرکز یکدیگر، بالاتر میپریدند و در تمامِ این مدت چرخش را فراموش نمیکردند. وقتی به اوجِ پرش میرسیدند و تکیهگاهِ دیگری برای فشار آوردن نداشتند، پاهای جلویشان راتند باز میکردند و بالهای نازکی شبیهِ گلایدرهای انسانی میساختند. در جهتِ خلافِ عقربههای ساعت حرکت میکردند، در هوا به پایین سُر میخوردند و نزدیک به هم میرقصیدند.
در واقع نمایشِ تماشاییای بود و لکس بهشدت تحتتأثیرِ جلوههای بصری قرار گرفته بود. اما متأسفانه وقتیکنند تصادفاً شنید که جانورِ دیگری میگوید آنها در حالِ اجرای مراسمِ جفتگیریشان هستند، ذوقش بهکلی کور شد.برطرف با خودش فکر کرد که ظاهراً میل به نمایشگری مرزهای گونهها و حتی دنیاها را هم درنوردیده است.
لکس پیش از آنکه چیزیاجرایشان ببیند که باعثِ پشیمانیاش شود،بهویژه بهسرعت از صحنه دور شد.