چپتر 435: چپتر ۴۳۵
0بهمحضِ اینکه لکس به کما رفت، نیلوفر کار روی تنش را آغاز کرد. از آنجا کهباشد توانسته بود بسیار بیشتر از حداقل مقدارِ فلزِ هستهٔ انتیسِ موردنیاز به دست آورد، بهبودیاش کمیتمام بیشتر از حدِ معمول طول میکشید، اما نه خیلی زیاد. در مجموع، ۲۰ روز طول میکشید.
خوشبختانه برای لکس، این مدت در آرامشِتمرین نسبی سپری شد. هیچ اتفاقِ مهمی نیفتاد. یاسخت بهتر است بگوییم، هیچ اتفاقِ منفیای رخ نداد.
در حالی که لکس خواب بود، سالگردِ یکسالگیِ به دست آوردنِ مهمانخانه گذشت. از قضا، روزی که لکس مهمانخانهپرماجراتر را گرفت درست یک روز قبل از تولدش بود، بنابراین ۲۴ساله هم شد. پارسال، بهخاطرِ افسردگی در روزِ تولدش بودجایی که تا دیروقت در پارک نشسته بود و با خود فکر میکرد چه کاری میتواند برای بهبودِ زندگیاش انجام دهد.
هری با سرعتی غافلگیرکننده شروع به بهبودی کرد، اما باگرفت در نظر گرفتنِ اینکه روحش از همان ابتدا چندان قویدیروقت نبود، منطقی به نظر میرسید، چرا که ترمیمِ آن آسان بود.
لوتر در این مدت بهشدت سرشنیز شلوغ بود، زیرا یا تمرین میکرد یاتزکیه به مسائلِ مربوط به زمین رسیدگی میکرد.
سایرِ کارمندان نیز بسیار سخت کار میکردند و حتی کسانی که تمرکزِسایرِ زیادی روی تزکیه نداشتند، به این کار روی آوردند. هر چه باشد،باشد غلبه بر ضربهٔ روحیِ ناشی از حمله به خانهشان چندان آسان نبود.
اما در حالی که روزها در مهمانخانه بسیار آرام میگذشت، قلمروی خاستگاه بسیار پرماجراتر بود. فقط به این خاطر که حملهٔ لکس تمامتمام شده بود، معنایش این نبود که پیامدهایش هم به پایان رسیدهاند. در واقع، تازه داشتند شروع میشدند. صدها امپراتوریِ کهکشانیِ جدید در نزدیکترینچندین منطقه به جایی که شکافِ قلمروی کوچکِ نیمهشب باز شده بود، شکل گرفتند و چندین نژادِ جدید تزکیهگرانی بینهایت قوی به دست آوردند.
غلظتِ انرژیِ روحی در این مناطق بهشدت افزایش یافته بود، کهدرست نه تنها به تزکیهٔ سریعتر منجر میشد، بلکه باعثِ پیدایشِ گنجینههایینشسته میشد که در حالتِ عادی شکلگیریشان صدها هزار سال طول میکشید.
در نگاهِ اول، پیدایشِ این همه امپراتوری نباید هیچ تأثیری بر قلمروی خاستگاه میگذاشت، زیرا فارغ از اینکه یک امپراتوری چقدر قدرتمند میشد، سفر از کهکشانی به کهکشانِ دیگرفقط کاری بود که سالهای بیشماری زمان میبُرد. اما مهمتر از پیدایشِ این همه امپراتوری، روندی بود که آغاز شده بود. زمانِ بسیار کوتاهی از حملهٔ لکس گذشته بود وبینهایت نمیتوانست بهخودیِخود محرکِ پیدایشِ این همه امپراتوری شود، مگر اینکه پیشنیازهای لازم از قبل وجود داشتند و تنها به چیزی نیاز بود تا آنها را به نقطهٔ اوج برساند.
بدیهی بود که با گذشتِ زمانِ بیشتر، این روند ادامه مییافت. انگار این کافی نبود، در حالی کهکسانی انفجارِ انرژیِ روحی نسبتاً در منطقهٔ خاصی از فضا متمرکز بود، به نظر میرسید این موج در سراسرِپرماجراتر قلمرو در حالِ گسترش است. دورانِ شکوفایی در راه بود، اما این شکوفایی رقابتی بیپایان را نیز پرورش میداد.
مجمعی که هنالی برای تمامِ امپراتوریهای موجود در قلمرو برگزارروحیِ کرد، متوجهِ این روند شد و به تمامِ اعضای فعلیِ خودخاطر هشدار داد. متأسفانه چنین شکوفاییای، حملاتِ شدیدترِ فوگانها را نیز برمیانگیخت.
اما با توجه به اینکه این رویدادی بود که احتمالاً کلِ قلمرو را تحتِ تأثیر قرار میداد، هنالیافسردگی تصمیم گرفت در مدیریتِ این وضعیت پیشدستانه عمل کند. رقابتی در سطحِ قلمرو اعلام شد تا شرکتکنندگان بربهبودی اساسِ سطحِ تزکیهشان برای کشتنِ بیشترین تعدادِ فوگانها با هم رقابت کنند. به برندگان پاداشِ مناسبی داده میشد.
امپراتورِ امپراتوریِ یوتون با شنیدنِ این خبر چیزی جز اشتیاق حس نکرد. به نظر میرسیدآوردند قبل از شروعِ تورنمنتِ هنالی، خودش هم باید آمادهسازیهایی انجام میداد. هر چه باشد، عملکردِخاطر خوبِ امپراتوریاش چهبسا میتوانست دقیقاً همان چیزی را که نیاز داشت برایش به ارمغان بیاورد.
اما هیچکدامِ اینها ربطی به مهمانخانهٔ نیمهشب نداشت.مسائلِ در عوض، رویدادی غیرعادی که در نیبیرو رخمیکردند میداد، احتمال داشت مهمانخانه را تحتِ تأثیر قرار دهد.
نبردی میانِ دو گروه از جانورانِ پرنده در جریان بود؛ در ارتفاعاتِحمله آسمان، نزدیک به بلندترین رشتهکوهِ سیاره. بیشترِ جانوران در عالمِ هستهٔ زرینشده بودند، اما معدودی از آنها در عالمِ نوزادِ روح نیز قرار داشتند.
صداهای انفجاریِ برخوردشان تا آن لحظه باعثِ ریزشِ بهمنهای بیشماری شده بود، تا جایی که قلهٔپارسال کوه تقریباً برهنه شده بود. صخرههای خاکستری دیده میشدند که از میانِ برفهای باقیمانده بیرون زدههری بودند، در حالی که چندتایی از آنها با خونِ جانورانِ سقوطکرده به رنگِ سرخ درآمده بودند.
نبرد ساعتها در جریان بود و به نظر میرسید ساعتهای دیگری هم ادامه مییابد. آنها چنان روی مبارزه متمرکزروحیِ بودند که متوجهِ تغییراتِ محیطیِ اطرافشان نشدند. تجمعِ ابرها برایشان معنایی نداشت، زیرا میتوانستند بهسادگی از بالای آنها پرواز کنند.تازه برای آنها صدای رعد فرقی با خشخشِ باد نداشت و صاعقههایی که به زمین برخورد میکردند، برایشان کمترین اهمیتی نداشتند.
متوجهِ زمینلرزههای بیشماری که زمین را میلرزاند ومسائلِ روی کوه شکاف میانداخت، نشدند. آنها جانورانِ آسمانمیکردند بودند، پس چرا زمین باید برایشان مهم میبود؟
اما با شنیدنِ صدای بووومِ بلندی که عملاً به تنشانروحیِ آسیب زد، حتی با وجودِ غرورشان هم مجبور شدند حواسشانفقط را جمع کنند! در واقع، صدا در سراسرِ قاره پیچید.
جانورانِ بیشماری از شدتِ گیجی موقتاً کنترلِ تنشان را از دست دادندقبل و از آسمان پایین افتادند. خطرناک نبود؛ آنقدر بالا بودند که خیلیفکر پیش از رسیدن به زمین، دوباره کنترلِ تنشان را به دست میآوردند.
اما همین سقوطِ بینظم باعث شد بالاخره ببینند چه چیزی آنتمرکزِ صدای قبلی را ایجاد کرده است. شکافهای بزرگ و آشکاری در سراسرِروزها رشتهکوه دهان باز میکرد و هر کدام لرزهای به جانِ زمین میانداخت.
ناگهان ترس به جانِ جانوران افتاد،زیرا چون خوب میدانستند چه اتفاقی دارد میافتد.کارمندان یک مردِ کوهستانِ دیگر داشت بیدار میشد!
در ماههای اخیر، بهخاطرِ تکاملی که دنیایشان از سر میگذراند، بسیاریناشی از کوهها دگرگون شده و به مردانِ کوهستانِ هوشمند تبدیل شده بودند.تمام خب، هوشمند بودنش جای بحث داشت، اما اصلاً بحث سرِ این نبود.
مهم این بود که این مردانِ کوهستان بهطرزِ مضحک و باورنکردنیای قوی بودند و در۲۴ساله سراسرِ دنیا ویرانی به بار آورده بودند. در واقع، تنبلِ نیبیرو، «موطلایی»، مجبور شده بودانجام از خلوتگاهش بیرون بیاید تا با این جانوران بجنگد، مبادا هرچه را در سیاره هست بکشند.
متأسفانه خودِ تنبلِ نیبیرو تازه به عالمِ جاودان رسیده بود و اصلاً نمیتوانست قدرتش را کنترل کند. هرچه باشد، هیچوقت فرصت نکرده بود یادآرام بگیرد. پیشتر سیارهٔ نیبیرو تنها یک سیارهٔ ۱ ستاره بود؛ یعنی قدرتِ مهارنشدنیِ یک جاودانه بهراحتی میتوانست فضا را بشکافد و قارهها را خردجایی کند. تازه الان که ستارهٔ سیاره در روندِ ارتقا قرار داشت، فرصت پیدا کرده بود بهجای خوابیدنِ صِرف، قدرتش را محک بزند و بشناسد.
هیچکدامِ اینها به این معنی نبود که تنبلِ نیبیرو از پسِ شکستسایرِ دادنِ کوههای هوشمند برنمیآمد. نه، معنایش این بود که درگیریهایشان ویرانیِ بیسابقهای بهغلبه بار آورده و به مرگِ جانورانِ بیشماری در آن حوالی ختم شده بود.
حالا اگر کوهی به این عظمت مردِ کوهستان میزایید، دستکمروحیِ دوازدهتایی از آنها متولد میشدند. چنین نیرویی... اصلاً نمیشد حدسفقط زد چقدر طول میکشد تا تنبلِ نیبیرو غائله را بخواباند.
جانورانِ در حالِ سقوط بهمحضِ اینکه دوباره کنترلِ تنشان را بهدرست دست گرفتند، پا به فرار گذاشتند. در برابرِ مرگِ حتمی، دعوانشسته سرِ محدوده هیچ ارزشی نداشت؛ بهخصوص وقتی خودِ زمین داشت جان میگرفت.
گلههای بیشماری رم کردند، تا جایی که در نهایت آنقدر بزرگ شدند کهتزکیه بشود به آنها «سیلِ جانوران» گفت و همگی از رشتهکوه میگریختند. در نتیجه، چندخاستگاه ساعت بعد، پرنده در آن اطراف پر نمیزد تا ببیند کوه کِی جان گرفت.
اما بهجای زاییدنِ چند مردِ کوهستان، تنها یک مردِ کوهستانِ غولآسارسیدگی متولد شد. موجود تنِ سنگیاش را تکان داد، دستش را ازنداشتند اعماقِ قاره بیرون کشید و بهآرامی تنِ انساننمایش را بالا بُرد.
عجیب اینجا بود که این مردِ کوهستانِ خاص بیشتر از تمامِناشی پیشینیانش به انسان شباهت داشت؛ بهجای اینکه چشم و دهانش تصادفیحملهٔ یک جای سنگ سبز شده باشد، اجزای چهرهاش کاملاً مشخص بود.
موجود در حالی که روی زانوهایشمهمانخانه بلند میشد نالید: «آخ،» و سرشقبل تا بالاترین لایههای جو بالا رفت.
کوه زمزمه کرد: «چرا سرمکارمندان اینقدر سنگینه؟» و صدایش مثلِکسانی رعد در سراسرِ زمین پیچید.
در حالی که گیجیِ آشکاریشلوغ در چشمانش موج میزد، پرسید:زمین «صبر کن، من چهجوری زندهام؟»
«آخرین چیزی که یادمه... داشتم با لو بو میجنگیدم...ضربهٔ داشتیم تو جنگ شکست میخوردیم... شاهدخت باید فرار میکرد...خاستگاه بعد یه شمشیر تو پشتم فرو رفت... بهم خیانت شد؟»
کوه فرصت نکرد بیشتر از این فکرگذشت کند، چون صدای «دینگ!» عجیبی در سرشبنابراین پیچید و حروفی جلوی چشمش ظاهر شد.
اعلانِ جدید: سیستمِ «تناسخ بهشکلِ یک کوه» فعال شد!
کوه با ذهنی پرتزکیه از شوک و گیجی پرسید:ضربهٔ «چی؟ تناسخ؟ کوه؟ چه خبره؟»
موجودِ کوهستانی سعی کرد بلند شود، اما اصلاً متوجه نشد که درِقبل طلاییِ نسبتاً کوچکی در هوای پشتِ سرش ظاهر شده است. وقتی تکان خورد،میکرد بخشی از تنش به درِ طلایی برخورد کرد و موجودِ غولآسا ناپدید شد.