چپتر 243: چپتر ۲۴۳
0لکس در کلاسِ سیاست بود و مبانیِ روابطِدیگر میانِ ملتِ هام و دیگران را یاد میگرفت. درگریستول همان حال، آملیا با گروهِ همیشگیِ دوستانش نشسته بود.
آملیا با هیجان گفت: «عمراً حدس بزنید کی رو دیدم.» و بعدخاصی داستانِ لکس را تعریف کرد. در این روزگار که همهچیزِ جامعهشان حولِ مبارزهفرا با کریون میچرخید، بزرگترین سلبریتی کسی بود که با یک کریون جنگیده باشد.
دوستِ متفرقهٔ الف گفت: «ولی واقعاً بااطلاعاتی یه کریون روبهرو شده؟ شاید فقط دارهانداخته دروغ میگه تا توجهت رو جلب کنه.»
یکی دیگر از دوستانش با هیجان گفت: «نه، منطقیه. گفتی اسمش لکسه، مگه نه؟ من یه داستانامروز دربارهٔ یه بازمانده از گریستول شنیدم که اسمش لکس بود! فقط هم با یه کریون روبهرو نشده. شنیدمبرسد تکهای از تنِ یه جاودانه بوده! شنیدم با دستِ خالی باهاش جنگیده تا بقیهٔ بازماندهها رو نجات بده...»
بیآنکه لکس بداند، شایعاتِ تلاشِ ناخواستهاش از قبل در میانِ دانشآموزان پخش شده بود و با هر بار بازگویی، عجیبتر وتنِ شگفتانگیزتر میشد. چه از روی نقشه بود و چه تصادف، برقِ چشمانِ آملیا و حسادتِ دیگران نشانهای روشن از این بودشگفتانگیزتر که داستانش برای خود جان گرفته است. و اما اینکه آیا این موضوع عواقبی در پی داشت یا نه... لکس بهزودی میفهمید.
بعد از کلاسِ سیاست، لکس پیش از اولین کلاسِ مبارزهٔ پایهاش کمی وقتِقلم آزاد داشت. در آن مدت کارِ خاصی نکرد و فقط اطلاعاتی را که امروزچرا یاد گرفته بود مرور کرد تا مبادا چیزِ مهمی را از قلم انداخته باشد.
وقتی زمانِ کلاس فرا رسید، به آنجا رفت و انتظار داشتآزاد به سالنِ ورزشیِ پر از جمعیتی برسد، چرا که این تنهاقلم کلاسِ اجباری میانِ همهٔ رشتهها بود، اما واقعیت کاملاً برعکس بود.
او به اتاقِ کوچکی رسید که تنها نُه دانشآموزِ دیگر و مربی در آن بودنددربارهٔ و با وجود اینکه لکس زود رسیده بود، همگی منتظرش بودند. انتظار داشت مربی بهبده آنها انگیزه بدهد تا با تمامِ توان یاد بگیرند، اما انتظاراتش بارِ دیگر رنگ باخت.
مربی با نهایتِ جدیت گفت: «این کلاس پایهٔ پایهست و فقط یه هدف داره. اینکهامروز اگه تو یه موقعیتِ مرگ و زندگی قرار گرفتید، قبل از مرگتون حداقل یه کریونسالنِ رو بکشید. بهعنوانِ انسان، کشتنِ حداقل یه کریون، پایهایترین مسئولیتِ شما در قبالِ ملت و نژادتونه!»
به نظر نمیرسید مربی شوخی کند و درامروز واقع از این دانشآموزان که تنها میتوانستند پایهایترینزمانِ الزامات را برآورده کنند، کمی منزجر به نظر میرسید.
«میفهمم که همه سرباز نیستن و ملتِ هام هم به چیزی بیشتر از فقط سرباز نیاز داره. ما به کشاورز نیاز داریم، به دانشمندوقتی نیاز داریم، به معلم نیاز داریم، به حسابدار نیاز داریم، ما به تمامِ چرخدندههای ماشینی که این ملت رو میسازه نیاز داریم. و اینمربی کلاس دقیقاً برای همین افراده. شما با فنونِ سختتر تحتِ فشار قرار نمیگیرید، با تمرینهای بیوقفه خسته نمیشید و درگیرِ حملاتِ پیچیده نخواهید شد.
«تو زندگیتون، بهعنوانِ وکیل و باغبان و هر شغلِ دیگهای که به آموزشِ نظامی نیاز نداره، اگه تو موقعیتی قرار گرفتید که مجبور شدید برایخالی حفظِ جونتون با یه کریون بجنگید، بهتره از قبل جونتون رو ازدسترفته بدونید! تنها چیزی که باید روش تمرکز کنید اینه که دشمن رو همنشانهای با خودتون پایین بکشید. و اگه یهجوری موفق شدید بهجای یکی، دو تا کریون رو از پا دربیارید، بدونید که ملتتون به دستاوردهاتون افتخار میکنه!»
لکس از اینکه مربی چقدر بیرحمانه و مستقیم ارزشِ جانشان را پایین میآورد شوکه شد، اما هیچکدام از دانشآموزانِ دیگرقلم چنین حسی نداشتند. در واقع، بسیاری از آنها با سر تأیید میکردند. در چنین لحظاتی، اگر لکس واقعاً شعارِ آکادمیکاملاً را بررسی کرده و معنای پشتِ آن را فهمیده بود، خیلی به دردش میخورد. اما آن موضوع برای بعد بود.
فعلاً مربی ادامه داد: «البته، اگه بعد از گذروندنِ این دورهٔ اجباری انگیزه پیدا کردید که بیشتر انجام بدید، بیشتر یاد بگیرید وسالنِ بیشتر باشید، میتونید کلاسهای مبارزهٔ پیشرفتهتری رو بردارید. اونا روی آسیب زدن به قیمتِ فدا شدن تمرکز نمیکنن و در عوض جنگجویانِ واقعیآنها رو آموزش میدن که شاید شانسِ این رو داشته باشن که طولانیتر و سختتر بجنگن. اما بقیهتون باید مهارتهاتون رو همینجا صیقل بدید.»
وقتی «سخنرانیِ انگیزشیِ» مربی تمام شد، بیدرنگ کلاسپایهاش را شروع کرد. هر دانشآموز یک مربیِ شخصیاطلاعاتی دریافت کرد و مربیِ اصلی بر کارشان نظارت داشت.
بهمحضِ آغازِ تمرین، لکس متوجهِ دو چیز شد. اول اینکه تمرکزِ تمرینشان رویمگه تبادلِ جراحت و وارد کردنِ بیشترین مقدارِ آسیب در هر درگیری بود. برای همین،بقیهٔ هر مربی توجهِ ویژهای به آموزشِ نحوهٔ شناساییِ نقاطِ ضعف در دفاعِ دشمنان داشت.
البته کار را با اهدافِ انسانی شروع کردند، چون این بدنی بود کهنکرد هر دانشآموز بیشترین آشنایی را با آن داشت، و وقتی دانشآموزان کمی تسلطرسید در این مهارت نشان میدادند، به سراغِ کریونها و حتی نژادهای دیگر میرفتند.
دومین چیزی که لکس فهمید این بود که این نوع مبارزه در واقع بهشدت برای او مناسب است. بدیهی بود کهرفت در مرحلهٔ فعلیاش، این موضوع چندان به چشم نمیآمد. اما بعدها، وقتی دفاعش بسیار قویتر از دشمنانی میشد که احتمالاً بازود آنها روبهرو میشد، تبادلِ ضربه، آن هم وقتی که احتمالاً هیچ آسیبی نمیدید، راهی سریع و آسان برای پیروزی در مبارزات بود.
طبیعتاً پیش از آنکه بتواند چنین تاکتیکهایی را بهکمی کار ببندد، باید نهتنها در مبارزه، بلکه در سنجشِ قدرتِمبادا دشمنانش نیز بهتر آموزش میدید. اما فعلاً نقشهٔ خوبی بود.
بعد از کلاسی طولانی و طاقتفرسا که در آنمنطقیه لکس بهاندازهٔ تمریناتِ عملیاش دانشِ نظری یاد گرفت، نوبتشنیدم به کلاسی رسید که عجیبترین نام را داشت: برنامهریزیِ استراتژیک.
مگر مردم معمولاً برنامهریزیِ غیراستراتژیک هم میکردند؟ یا معمولاً عمداً نقشههای احمقانه میکشیدند؟ انگار کسی که نامِمبادا کلاس را انتخاب کرده بود، داشت نوعی نامگذاریِ دستهجمعی برای کلاسها انجام میداد و آنها را درچرا لحظه منتشر میکرد که باعثِ این بیدقتی شده بود. اگر بخواهید اسمش را بگذارید، یکجور انتشارِ دستهجمعی.
اما گذشته از نامش، این کلاس عجایبِ زیادی داشت. فقط دو دانشآموزِ دیگر درانداخته این کلاس بودند. علاوه بر این، لکس معمولاً در کلاسهای دیگرش مسنترین یا دستکم یکیاجباری از مسنترینها بود، اما این بار به نظر میرسید در گروهِ سنیِ خودش قرار دارد.
در نهایت، به نظر میرسید آن دو دانشآموز از او حساب میبرند.مدت این عجیب بود، چون لکس مطمئن بود هرگز آنها را ندیده ووقتی هیچ کارِ نامتعارفی هم نکرده بود که بخواهد برای خودش شهرتی دستوپا کند.
درست وقتی میخواست با دانشآموزانِ دیگرکنه سلامواحوالپرسی کند و بپرسد آیا مشکلیلکسه هست یا نه، استاد وارد شد.
استاد که زنی جاافتاده بامبارزهٔ چهرهای کاملاً جدی بود، نگاهی بهکارِ آنها انداخت و گفت: «خوش اومدید.»
«من استاد آدلاید هستم و کلاسهای این درس رو،مرور فارغ از اینکه چه سطحی رو بردارید، من برگزار میکنم.رسید پس بهتره هرچه زودتر با روشِ کارِ من آشنا بشید.
«این کلاسی نیست که در دسترسِ همه باشه و اگه برای این کلاس انتخاب شدید، یعنی توی شرایطِ وخیم نوعی خونسردی از خودتون نشون دادید. این کلاس مهمترین کلاسیه کهرفت خواهید داشت، و همینطور هم میمونه. شاید براتون سؤال باشه که چرا این حرف رو میزنم. دلیلش اینه که در حالی که هر کلاسِ دیگهای که میگذرونید ممکنه پایهای برایبگیرند آیندهتون بسازه، عملکردتون توی این کلاس تعیین میکنه که اصلاً زنده میمونید تا اون آینده رو ببینید یا نه. در نهایت، اگه توی این کلاس مردود بشید، معنیش اینه که مُردید.»
آدلاید لحظهای مکث کرد تاجلب سه دانشآموزش حرفهایش را هضمگفتی کنند و بعد ادامه داد:
«برخلافِ کلاسهای دیگهتون، این یکی در پایانِ دوره یه آزمونِ میدانی داره. آزمون برای هر کدوم از شما متفاوته، چون عنوانهای متفاوتی دارید، و من امروز جزئیاتِ اون آزمونِ میدانی روورزشیِ بهتون میدم تا بتونید از همین الان آماده بشید. اما چیزی که برای همهتون یکسانه اینه که هر آزمون عنصرِ خطری در خودش داره. اگه نتونید از پسش بربیاید، احتمالاً معنیش اینهنهایتِ که میمیرید. توی دورههای دیگه، اگه مردود بشید، میتونید با درخواستِ مجدد شانسِ دومی به دست بیارید. توی این دوره، تنها شانسِ دومی که گیرتون میاد همونیه که خودتون برای خودتون میسازید.»
اما پیش از آنکه واردِ جزئیاتِ دقیقِ دورهاش شود، مستقیم به لکس نگاه کرد و گفت:زمانِ «لکس، بازماندهٔ افسانهایِ گریستول که با دندونهات یه جاودانه رو فراری دادی، تا همین الان همواقعیت خیلی چیزها دربارهت شنیدم. اگه نصفِ شایعاتی که شنیدم راست باشه، مشتاقانه منتظرِ دیدنِ عملکردت هستم.»
لکس که با دهانِ باز به استاد خیره مانده بود، نتوانست جوابی بدهد. باخاصی دندانهایش یک جاودانه را فراری داده بود؟ آخه این دیگه چه صیغهای بود؟ ناگهانرسید چیزی فهمید و به همکلاسیهایش نگاه کرد و نگاههای محتاطانهٔ آنها یکباره برایش منطقی شد.
استادش از کدام شایعات حرف میزد؟ چطور اینقدر زودمنطقیه تا اینجا پخش شده بودند؟ پیش از آنکه فرصتیشنیدم برای پرسیدن پیدا کند، استاد کلاسشان را شروع کرد.