---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 122: چپتر ۱۲۲ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 122: چپتر ۱۲۲

0

با این حد از رک‌گویی، راگنار کنترلِ جریانِ گفتگو را به دست گرفت. زمینی‌ها برنامه‌ای‌توی​ برای این‌قدر مستقیم حرف زدن نداشتند، چون رسمِ کار این نبود. دست‌کم روی زمین که‌تضمینِ​ این‌طور نبود. اول قصد داشتند کمی گپ بزنند و پایه‌های یک رابطه را شکل بدهند.

حالا که گفتگو مستقیم به سمتِ موضوعِ منافع رفته بود، فضای کمتری برای مانور‌دروغ​ دادن داشتند. این جدا از این واقعیت بود که اگر حرفِ اسلگ صحت داشت،‌نابودیِ​ زمین تقریباً هیچ‌چیز برای ارائه نداشت که امپراتوری از قبل به آن دسترسی نداشته باشد.

برخلافِ زمانی که موریسون‌ها با چن و لی‌لی مذاکره کرده بودند — کسانی که به منابعِ نامحدود دسترسی‌نامحدود​ نداشتند و به‌شدت نیازمندِ حمایت بودند — امپراتوری احتمالاً نیازی نداشت که آن‌ها سنگ‌های روح، سنگ‌های معدن یا‌کاری​ حتی سلاح تأمین کنند. پس این سؤال پیش می‌آمد: زمین دقیقاً چه کاری می‌توانست برای چنین غولی بکند؟

در هر حال، قانونِ اولِ مذاکره این بود که هرگز نگذاری‌انگار​ طرفِ مقابل بفهمد چه کارت‌هایی در دست داری. شاید برندون مذاکره‌کنندهٔ‌همکاریِ​ خوبی نبود، اما قطعاً آن‌قدر بی‌چشم‌ورو بود که کاملاً خونسرد دروغ بگوید.

برندون با لحنی بسیار جدی، انگار که دارد به راگنار لطف می‌کند، گفت: «درسته، تصور می‌کنم برای اطمینان‌می‌خواید​ از نابودیِ گره‌ها، همکاریِ کاملِ همه رو توی بازی‌های نیمه‌شب می‌خواید. مطمئنم اگه امپراتوری حاضر بشه پیروزیِ بازی‌ها رو‌است​ به ما واگذار کنه، می‌تونم همه رو راضی کنم تا برای تضمینِ موفقیت، یه نیروی زبده به بازی‌ها بفرستن.»

فاتح، یا بهتر است بگوییم «مردِ چاق» — لقبی که برندون به او داده بود چون همیشه وانمود می‌کرد اسمش را اشتباه تلفظ‌گفت​ می‌کند — ناگهان دلش به‌شدت برای راگنار سوخت. بی‌چشم‌وروییِ برندون سر به فلک می‌کشید. اگر وانمود می‌کرد اسمش را اشتباه می‌گوید، دست‌کم باید‌راضی​ می‌گفت «چاقالو» تا حداقل کمی شبیهِ اسمش باشد. نه اینکه از چاق بودن بدش بیاید. در خفا خیلی هم از هیکلش راضی بود.

اما به نظر نمی‌رسید راگنار از حرفِ برندون جا خورده باشد. لحظه‌ای درنگ کرد، انگار واقعاً داشت پیشنهاد را می‌سنجید و بعد گفت: «مهمان‌خانه‌دار سقفِ مشخصی برای تعدادِ تزکیه‌گران توی هر بازی تعیین نکرده، اما مطمئنم‌کاری​ محدودیتی وجود داره. امپراتوری هیچ مشکلی برای آوردن و تجهیزِ ده‌ها هزار تزکیه‌گر توی هر عالم نداره که همه‌شون به جدیدترین فناوریِ روحی مجهز باشن. با این حال، اگه محدودیتِ تعداد در کار باشه، فقط باید زبده‌ترینِ‌می‌کنم​ زبده‌ها انتخاب بشن. اگه ثابت بشه نیروهای شما قوی‌تر یا کارآمدتر از نیروهای ما هستن، مشکلی با همکاری ندارم. درسته، برای امپراتوری، نابودیِ موفقیت‌آمیزِ آرایه ارزشش بیشتر از یه جایزه‌ست. اگه شرایط اجازه بده، همکاری گزینهٔ خوبیه.»

برندون گفت: «پس حیف شد که مهمان‌خانه‌دار میدانِ نبرد رو در طولِ بازی‌ها تعطیل کرده، وگرنه می‌تونستیم نیروهامون رو به‌نابودیِ​ رقابت واداریم تا قبل از بازی‌ها قضیه رو روشن کنیم. به‌هرحال، اگه نیروهای ما حینِ بازی‌ها با هم درگیر بشن،‌تضمینِ​ مایهٔ تأسفه که تعدادِ زیادی از این "زبده‌ها" قبل از اینکه اصلاً نبرد با زامبی‌ها شروع بشه، از دور خارج بشن.»

برندون پُزِ نه‌چندان پنهانِ راگنار در موردِ ارتش‌های عظیم با نیروهای زبدهٔ‌همکاریِ​ آموزش‌دیده‌ای را که احتمالاً از هر کسی روی زمین مجهزتر بودند، کاملاً‌بازی‌ها​ نادیده گرفت و طوری وانمود کرد که انگار زمین نیروی برتر است.

راگنار گفت: «مطمئنم می‌تونیم سرِ جزئیات‌مذاکره‌کنندهٔ​ به توافق برسیم. بفرمایید بشینید. به نظر‌خونسرد​ میاد خیلی چیزها برای بحث کردن داریم.»

وقتی راگنار وارد شده بود، همه برای خوشامدگویی به او هنوز ایستاده بودند. راگنار با گفتنِ اینکه همه بنشینند، یک بارِ دیگر خودش را در موضعِ قدرتِ جلسه قرار داد. چنین ظرافت‌های نامحسوسی،‌پیش​ وقتی مدام تقویت می‌شدند، تأثیراتِ شگرفی روی ناخودآگاه می‌گذاشتند. این حقیقتی بود که حتی تزکیه‌گران هم نمی‌توانستند نادیده‌اش بگیرند و تاکتیکی بود که مارلو اغلب هنگامِ خریدِ شرکت‌ها به کار می‌بست. پس جای‌انگار​ تأسف داشت که هدفِ بازی‌های روانیِ راگنار، همه را به‌جز همسرش، پایین‌تر از خود می‌دید. مسخره‌بازی‌های بی‌شرمانهٔ او تا حدودی الهام‌بخشِ شخصیتِ خودِ مارلو شده بود؛ جزئیاتِ کوچکی که هیچ‌کس از آن خبر نداشت.

برندون گفت: «درسته، با وجودِ نبردِ مداوم علیه زامبی‌ها و فشارِ مضاعفِ این دیوها، مطمئنم زمینه‌های زیادی هست که وگوس مینیما‌گره‌ها​ توشون به کمکِ زمین نیاز داره.» تفاوتِ گفتنِ اینکه «وگوس مینیما» به کمک نیاز دارد به‌جای «امپراتوری»، دستکاریِ روانیِ کوچکی از طرفِ‌زبده​ خودِ برندون بود. این کار سیاره را در موضعِ ضعف و نیازمندِ کمک قرار می‌داد، بدونِ اینکه مستقیماً امپراتوری را ضعیف بخواند.

راگنار لبخند زد. اصلاً از دستکاریِ تهاجمیِ برندون در‌اطمینان​ گفتگو ناراحت نشد. در چشمِ او، برندون کوچک‌تری بود‌می‌خواید​ که پرورش دادنش در نهایت به نفعِ امپراتوری تمام می‌شد.

«وگوس مینیما حتی قبل از اینکه امپراتوری به کمکش بیاد، صدها سال دوام آورده. اون‌قدرها هم که به نظر می‌رسه تو موضعِ‌می‌کند​ ضعف نیست. من بیشتر کنجکاوِ زمینم. تا جایی که می‌دونم، تازه زمینی‌سازیِ سیاراتِ دیگهٔ منظومه‌تون رو شروع کردین. برای شروعِ گسترش به بیرون،‌می‌تونم​ باید مراقب باشین. بیشترِ نیروهای بیگانه نسبت به بقیه کاملاً متخاصم هستن. مطمئنم تو چنین وضعیتی، به‌شدت به اطلاعات دربارهٔ جهان نیاز دارین.»

برندون بی‌درنگ جواب داد: «درسته. ما زمینی‌ها باید مراقب باشیم که بقیهٔ نیروها رو با خودمون دشمن نکنیم و توجهِ‌نیازمندِ​ ناخواسته جلب نکنیم. مخصوصاً اون دیوها، اونا خیلی خطرناک به نظر میان، زامبی‌ها که دیگه جای خود دارن. شاید باید این‌حال​ رو هم در نظر بگیریم که اصلاً می‌ارزه فقط برای بردنِ یه جایزه تو بازی‌ها، با همچین نیروهایی دربیفتیم یا نه.»

راگنار در دل پوزخند زد. این برندون موفق شده بود توجهش‌انگار​ را جلب کند. اگر عملکردش در زمینه‌های دیگر هم همین‌قدر درخشان می‌ماند،‌کاملِ​ قطعاً او را به‌عنوانِ کسی که ارزشِ پرورش دادن دارد، نشان می‌کرد.

اما پیش از آنکه راگنار بتواند جواب بدهد، آدری دست دراز کرد و به‌آرامی دستِ برندون را گرفت و با ملایم‌ترین صدای ممکن گفت: «عزیزم،‌واگذار​ غرورت رو بذار کنار. ما تو جلسه‌ایم، نه میدونِ جنگِ خروس‌ها. و ژنرال، یه پرندهٔ کوچولو بهم گفت که نیازی نیست نگران باشیم، چون امپراتوری‌دلش​ قراره نیروی دوست و متحدِ ما باشه. با این حساب، چطوره اولین دیدارِ بینِ زمین و امپراتوری رو به‌جای سیاست‌بازی، با کمی صداقت افتتاح کنیم؟»

با تمام شدنِ حرفش، آدری با بی‌خیالی به صندلی‌اش تکیه داد، انگار که نتیجهٔ کار اصلاً برایش مهم نبود. او یک بارِ دیگر مسیرِ بحث را عوض کرده بود، آن هم‌کاملِ​ به شکلی ماهرانه. با پیش کشیدنِ بحثِ «صداقت»، کاری کرد که اگر راگنار دوباره سعی می‌کرد دستِ بالا را در مکالمه بگیرد یا زمین را با چیزهای ناشناخته تهدید کند، فوراً رابطهٔ‌می‌کرد​ میانِ این دو را خدشه‌دار می‌کرد. این به آن معنا نبود که نمی‌توانند با هم کار کنند، بلکه هرگونه همکاریِ آینده محتاطانه می‌شد و هر کس فقط از منافعِ خودش محافظت می‌کرد.

حقیقت این بود که نیتِ آدری از این حرف زدن چندان‌موریسون‌ها​ هم خالصانه نبود. او فقط بی‌حوصله بود و نمی‌خواست منتظر بماند‌احتمالاً​ تا «مردها» پیش از رسیدن به مسائلِ مهم، به غرورشان برسند.

اسلگ و آنتونی اخم کردند، چرا که‌بگوید​ از لحنِ صحبتِ آدری با ژنرال خوششان‌می‌کند​ نیامد، اما خودِ راگنار لبخندِ آشکاری زد.

گفت: «درسته، کمک به همدیگه رابطهٔ قوی‌تری می‌سازه. پس اجازه بدید‌گره‌ها​ با یه معرفیِ کوتاه از نیروهای جهان شروع کنم. از اونجا که‌پیروزیِ​ قبلاً با اهریمن‌ها و دیوها آشنا شدید، بذارید از همون‌جا شروع کنم.

»همهٔ شما انرژیِ روحی تزکیه می‌کنید، درست مثلِ بیشترِ موجوداتِ جهان. این مسئله خودبه‌خود شما رو تبدیل‌بسیار​ به دشمنِ اهریمن‌ها می‌کنه، چه بخواید چه نخواید. هیچ هدفِ والایی در کار نیست، هیچ مقصودِ بزرگی‌بازی‌های​ برای از بین بردنِ پلیدی تو جهان وجود نداره. همه‌چیز فقط مسئلهٔ بقاست. بذارید بیشتر توضیح بدم.

»اهریمن‌ها گونه یا نژادِ خاصی ندارن. ساده بگم، هر کس یا هر چیزی که انرژیِ اهریمنی تزکیه کنه، تو دستهٔ اهریمن‌ها قرار می‌گیره. اما اینکه چرا همهٔ اهریمن‌ها دشمنِ شمان؟ دلیلش از این هم ساده‌تره. اهریمن‌ها با تغذیه از کسانی که‌حال​ انرژیِ روحی تزکیه می‌کنن قوی‌تر میشن، در حالی که تزکیه‌کنندگانِ انرژیِ روحی هم با تغذیه از اهریمن‌ها قوی‌تر میشن. شما قبلاً زامبی‌ها رو دیدید. با جذبِ انرژیِ موجود تو هسته‌های زامبی‌ها، می‌تونید تزکیهٔ تنِ خودتون رو سریع‌تر از بیشترِ گنجینه‌ها یا داروهایی‌می‌خواید​ که پیدا می‌کنید، بالا ببرید. به همین شکل، وقتی زامبی‌ها از موجوداتِ روحی تغذیه می‌کنن، نه‌تنها قوی‌تر میشن، بلکه باهوش‌تر هم میشن. حضورِ اهریمن‌ها تو جهان ضعیف نیست و با وجودِ اینکه تقریباً با هر نیروی دیگه‌ای دشمن هستن، تهدیدشون کاملاً واقعیه.

»بعد می‌رسیم به مسئلهٔ دیوها. اونجا اوضاع دردسرسازتره. از اونجا که دیوها انرژیِ اهریمنی تزکیه نمی‌کنن، جهان علیه‌شون متحد نیست. با این حال یه جورایی، اهریمن‌ها خودشون رو زیردستِ دیوها می‌دونن. هر اهریمنی‌پیروزیِ​ که با یه دیوِ هم‌سطح یا بالاتر روبه‌رو بشه، بی‌چون‌وچرا از دستوراتش اطاعت می‌کنه. به همین دلیل، دیوها می‌تونن اهریمن‌ها رو با چنان بازدهیِ بالایی پرورش بدن و مزرعه‌داری کنن که به یکی‌باید​ از قوی‌ترین نیروهای جهان تبدیل بشن. اگه امپراتوری تنها بود، هیچ شکی نیست که دیوها ریشه‌کَنش می‌کردن.» در این لحظه راگنار مکث کرد، لبخندش محو شد و با جدیتی تمام به نمایندگان نگاه کرد.

و ادامه داد: «متأسفانه برای شما، اینجا هم باز نقشی تو جلبِ دشمنیِ اونا ندارید. از قضا انسان‌ها یکی از نژادهایی هستن که دیوها عاشقِ‌واگذار​ استفاده ازشون به‌عنوانِ خوراکِ اهریمن‌ها هستن. اگه روزی یه دیو سیاره‌تون رو کشف کنه، هیچ شکی نیست که به همون سرنوشتِ وگوس مینیما دچار میشید؛ یعنی‌سوخت​ تا مرزِ انقراض پیش می‌رید، اما فقط اون‌قدر بهتون فضا می‌دن که بتونید قرن‌ها زنده بمونید و به یه منبعِ تجدیدپذیر برای تغذیهٔ اهریمن‌ها تبدیل بشید.»

ناولها | novelha.net